eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۸ ] 🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها: ● ای مهاجر و انصار! خوب میدانید من «دختر» پیامبرم؛ پس این همه «غفلت و سستی» در یاری من برای چیست؟! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۹ ] 🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها: ● ای مهاجر و انصار! عجیب است! «رسول خدا» هنوز دفن نشده، از «فرمانش» سرپیچی کردید! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻 📌عثمان در اتاق راه میرفت. رو به صوفی کرد ( ارنست تماس نگرفت ؟؟). صوفی سری به نشانه ی تکان داد.. _هر جور را کنار یکدیگر میگذاشتم، به هیچ نتیجه ایی نمیرسیدم.. _حسام. صوفی. عثمان. یان. و اسمی جدید به نام .. _اما حالا خوب میدانستم که تنها هستم. در مقابلِ از دشمن. راستی کجایِ این زمین امن بود؟؟ _عثمان سری تکان داد ( ارنست خیلی عصبانیه.. به قولِ خودش اومده ایران که کارو یه سره کنه.. صوفی تمامِ این تقصیر توئه.. پس خودتم درستش کن. تو رو نمیدونم اما من دوست ندارم بالا دستیا به چشم یه بی دست و پا نگام کنن.. چون نبودم و نیستم.. میفهمی که چی میگم؟ این ماجرا خیلی واسه حیاتیه..) _صوفی مانندِ به حسام حمله ور شد (مثه سگ داری دروغ میگی..مطمئنم همه چیزو میدونی.. هم جایِ دانیالو.. هم اسم اون رابطو.. ) _عثمان با آرامشی صوفی را از حسامِ نیمه جان جدا کرد ( هی.. هی.. آروم باش دختر.. انگار یادت رفته، ارزشِ این بیشتر از دانیال نباشه، کمتر نیست..) _ناگهان عثمان زنگ خورد و او با چند جمله ی مکالمه را قطع کرد. سری تکان داد (ارنست رسید ایران.. میدونی که دلِ خوشی از تو نداره.. پس حواستو جمع کن..) _هر دو از اتاق خارج شدند. و باز من ماندم و حسام.. دیگر حتی دوست نداشتم صدایِ قرآنش📕 را بشنوم. اما درد مهلت نمیداد.. _با چشمانی ، حسام را ورانداز کردم. صدایم نداشت( نمیخوای زبون باز کنی؟؟ توام یه هستی لنگه ی اونا، درسته؟؟ یان این وسط چیکارست؟ رفیق تو یا عثمان؟؟ اونم الاناست که پیداش بشه، نه؟؟) _رمقی در تارهایِ صوتی اش نبود ( یان مُرده.. همینا کشتنش.. اگرم میبینی من الان زندم، چون میخوان.. اینا اهل نیستن.. تا دانیال پیداش نشه، منوشما نفس میکشیم..) _باورم نمیشد.. ، دیوانه ترین روانشناس دنیا مرده بود؟؟ بند آمده بود ( چ.. چرا کشتنش؟؟) _ناگهان با فریاد و به شدت در اتاق را باز کرد. اسلحه‌ای🔫 رویِ سرم قرار داد و عصبی و وار از حسام میخواست تا بگوید دانیال🧔 در کجا پنهان شده . ☠مرگ را در چند قدمی ام میدیدم. از شدتِ ترس😰، دردی حس نمیکردم. تکه تکه یخ میشد در مسیرِ و فریادهایِ گوش خراشِ صوفی که میکشید بر تخته سیاهِ احساسِ امنیتم. _به نفس نفس افتاده بودم. لحظه ایی از چشم برنمیداشتم. انگار او هم 😨ترسیده بود. فریاد میزد که نمیداند.. که از هیچ چیز خبر ندارد.. که دانیال او را هم .. که اگر مرا بکشد دیگر برگه برنده ایی برایِ گیر انداختنِ دانیال ندارد.. فریادهایش بود و ، عمیق و گوش خراش.. _عثمان در تمامِ این دقایق، گوشه ایی ایستاده بود و با غیرِ عادی ما را تماشا میکرد. _صوفی 🔫اسلحه اش را کرد.( میکشمش.. اگه دهنتو باز نکنی میکشمش.. ) _وحسام که انگار حالا اشک😥 میریخت،اما با فریاد میزد که چیزی نمیدانم.. _صوفی انقدر شده بود که برایِ رهایی نداشتم. شروع به شمردن کرد.. حسام تا شماره ی وقت داشت، جانم را نجات دهد ولی حرفی نمیزد. _یک.. دو.. سه.. چهار.. چشمانم را با تمامِ قدرت بستم.. انقدر را روی هم فشار دادم که به صورتم تزریق شد.. پنج.. صدای خفه و فریاد بلندِ حسام.. سکوتی عجیب.. _چیزی محکم به زمین کوبیده شد.. محضِ باز کردنِ چشمانم نبود.. نفسِ راحت حسام، کمکم کرد تا بدانم هنوز زنده ام. چشمانم را باز کردم. همه جا بود.. _برخوردِ مایه ای گرم با صورتِ به زمین چسبیده ام، کردم. کمی سرم را چرخاندم. با صورتی غرق در خون🩸 و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بود. تقریبا هیچ از آن بومِ زیبا و عرب مسلک در چهره اش دیده نمیشد.. _زبانم بند آمده بود.. 😨هراسان و ، به عقب پریدم.. دیدنِ آن صحنه ی کننده از هر چیزی وحشتناکتر بود.. شوک زده، برایِ ای نفس دست و پا میزدم.. _صدایِ عثمانِ اسلحه🔫 به دست بلند شد ( مهره ی سوخته بود.. داشت کار دستمون میداد..) و با از اتاق بیرون رفت.. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻 📌عث
...☕️ _تلاش برایِ نفس کشیدن بی فایده بود.. دوست داشتم بکشم.. اما آن هم بود. _حسام به زور خود را از زمین کند. شالِ آویزان از گردنِ صوفیِ نگون بخت را رویِ صورتِ له شده اش انداخت.. سپس خود را به من رساند. روبه رویم نشست. ( نفس بکش.. آروم آروم نفس بکش..)نمیتواستم.. _چهره ی نگرانش، مضطرب تر شد. ناگهان فریاد زد ( بهت میگم نفس بکش..) . و ضربه ایی بین دو نشاند.. ریه هایم هوا را به کام کشید.. _چشهایم به صوفی و ردِ خونِ🩸 مانده روی زمین، چسبیده بود. حسام رو به روی صورتم قرار گرفت. دستانش را بلند کرد (سارا فقط به من نگاه کن.. اونورو نگاه نکن.. سارا.. ). حالا فقط در نگاهم، جوانی بود که نمیدانستم در واقع کیست. _از فرط ترس😱، لرزشی محسوس به بدنم آورد.. اگر دستِ این به برادرم میرسید، حتی هم سهم من نمیشد. _چانه ام به شدت میلرزید و زیر لب نام را زمزمه میکردم، مدام و پی در پی. آستین را گرفت و مرا به جهتی، مخالفِ صوفی چرخاند ( آروم باش.. میدونم قبول نداری.. اما یه بار کن.. ). _خدا؟؟ همان خدایی که همیشه وجودش را کردم؟؟ _در آن لحظه حکمِ تک دیواری را داشتم که در و در مسیرِ تاخت و تازِ قرار گرفته.. بی هیچ ستونی.. بی هیچ پایه ایی.. و هر آن امکانِ آوار شدن دارد.. _نیاز.. نیاز به خواستن، نیاز به قدرتی برتر، قلبم🫀 را خالی کرد.. من پناهی میخواستم تا هیچ نیرویی، یارایِ مقابله با آن را نداشته باشد و حسام، مادر، دانیال 🧑حتی تمامِ آدمهایِ رویِ زمین؛ آن که باید، نبودند.. ☆☆برای اولین بار را صدا زدم.. با تک تکِ مویرگهایِ وجودیم.. خواستم را ثابت کند.. _من دانیال را میخواستم.. پس کردم، به .. _مهر را از جیبم بیرون آوردم و را به جان کشیدم. حسام لبهای بی رنگ شده اش را نزدیک گوشم گرفت (دانیال حالش خوبه.. خیلی خوب.. ) _خنده بر جا خشک کرد.. چقدر زود را در حقم شروع کرده بود. پس حسام از دانیال🧑 خبر داشت و چیزی نمیگفت. _سرو صدایی عجیب از بیرونِ اتاق بلند شد.. حسام با چهره ایی رفته اما مطمئن به دیوار تکیه داد.. صدایش از ته به گوش میرسید ( شرع شد..) _ناگهان در با لگد محکمی باز شد.. و عثمان با چشمانی به نشسته وارد اتاق .. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
❤️‍🩹 اسرارِ غمش گفتم در سینھ نگھ دارمـ رسواےجھانم ڪرد این رنگ پریدن‌ها.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
❤️‍🩹 التیام بده قلبی🫀 را که از سختی‌هایش با کسی جز تُـو حرف نمیزند..😢!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق💖 ثبت است بر جریده عالم دوام ما... 🌤صبحتون بخیر به عشق شهدا🥀
🌞خورشید شو و پنجـره ها را بگشا ☺️لبخنــــــد بزن ؛ که صبحمان✨ تازه شود... 🌴 🌹کوچه‌های آسمانی🌱