4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۱۷ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای پسر #ابوقُحافه! کجای «قرآن» آمده؛ «فاطمه» دختر پیامبر از «پدرش ارث» نبرد ولی تو از «پدرت ارث» ببری؟!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 بسیج چگونه تشکیل شد؟
🎥 بیانات امام خامنهای مدظلهالعالی در رابطه با چگونگی #تشکیل_بسیج ...
#فاطمیه #هفته_بسیج
🌹کوچههای آسمانی🌱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۱۸ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای پسر #ابوقُحافه! از «خدا» نمیترسی «ظلم» میکنی؟! به زودی «عقوبت» آنچه به «ستم غصب» کردهای را خواهی دید!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصت_و_سه :🔻 🌗آن شب
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_شصت_و_چهار :🔻
🔻بعد از حرفهایِ حسام، تازه متوجه #دلیل مخالفتهایِ عثمان با #ورودم به #داعش شدم. و من چقدر #خوش_خیال، او را مردی مهربان فرض میکردم.
_پرسیدم ( اون دختر آلمانی.. اونم بازیگر بود ؟)
حسام #آهی کشید ( نه.. یکی از #قربانی هایِ #داعش بود و اصلا نمیدونست که عثمان هم یکی از همونهاست و واقعا میخواست کمکت کنه تا به اون سمت نری..)
_مشتاقانه و جمع شده در خود باقی ماجرا را طلب کردم ( و نقش #یان تو این ماجرا چی بود؟)
_لبانش را #جمع کرد (خب… شما باید میومدین ایران🇮🇷..
به دو دلیل.. #یکی حفظ امنیتتون و #قولی که به دانیال🧔 داده بودیم..
#دوم دستگیری ارنست.. یه #دو_رگهی #ایرانی_انگلیسی، و #مامور_خرابکاری تو ایران..
_از خیلی وقت پیش دنبالش بودم اما خب اون #زرنگتر از این حرفا بود که #دُم به تله بده..
پس از #طریق شما اقدام کردیم. چون جریان #رابط و #دانیال انقدر مهم بود که به خاطرش وارد کشور بشه..
به همین خاطر #یان رو وارد بازی کردیم.
_اون و عثمان چندین سال پیش تو #دانشگاه با هم دوست و همکلاسی بودن. اما همون سالها، #عثمان با عضویت تو گروههای #سیاسی قید دانشگاه رو زد و تقریبا دیگه همدیگه رو ندیدن..
_یان هم بعد از مدتی ﷼عضو یکی از گروههای محلیِ #حمایت از حقوق بشر شده بود و به عنوان #روانشناس برای #درمان مهاجران جنگ زده ، توی این انجمن ها فعالیت میکرد.
_پس من هم به عنوان یه #فعال وارد انجمنی شدم که یان توش حضور داشت. و با نزدیک شدن و #جلب اعتمادش، اون رو برای #کمک وارد بازی کردم..
_از دانیالو خوونوادش گفتم..
و اینکه از #داعش فرار کرده و چون من یکی از #دوستان قدیمش بودم ازم خواسته، قبل از اینکه آسیبی از طرف #افراطیون متوجه خوونوادش بشه، هر چه زودتر بی سرو صدا اونا رو راهی ایران کنم.
_ازش خواستم تا با #برقراری ارتباطِ مثلا اتفاقی، با عثمان رو به رو بشه و بدون اینکه اجازه بده تا اون از موضوع بویی ببره، خودش رو به شما برسونه و با استفاده از #ترفندهای روانشناختی ازتون بخواد تا به ایران بیاید..)
_منظورش را درست متوجه نمیشدم. ( خب یعنی چی؟؟ یان نپرسید که چرا خودت مستقیم به خوونواده اش، چیزی نمیگی؟؟ یا اینکه چرا عثمان نباید از موضوع چیزی بدونه ؟؟ )
_سری به نشانه ی #تایید تکان داد قاعدتا باید میپرسید.. پس من زودتر جریان رو به شیوه ی خودم توضیح دادم..
اینکه سارا با #مسلمون جماعت به خصوص من، مشکل داره. چون فکر میکنه که من باعث #عضویت برادرش تو داعش و تنها موندش شدم. در صورتی که اینطور نیست و تمام تلاشم رو برای منصرف کردنِ دانیال انجام دادم.. اما نشد..
_و برایِ اینکه یان حرفهامو #باور کنه، کلی عکس و فیلم از خودمو دانیال بهش نشون دادم و با یه تماس تلفنی از طرف برادرتون اطمینانشو جلب کردم..
_در مورد قسمت دوم سوالتون.. اینکه چرا عثمان نباید چیزی بدونه؟ اینطور گفتم که..
#چون عثمان هم به واسطه ی خواهرش #هانیه به نوعی با این گروه درگیره و ممکنه علاقه اش به سارا باعث بشه تا فکر کنه میتونه ازش محافظت کنه و #مانع سفرش به ایران بشه، اونوقت جون خودش و خوونواده ی دانیال رو به خطر میندازه..
_از اونجایی که یان یکی از #فعالان انجمنهایی مدافع حقوق بشر و مهاجرین بود به راحتی قبول کرد..
_تقریبا با #شناختی که از عثمان داشتم، این نقشه برایم قابل قبول نبود (یعنی اینکه یه درصد هم احتمال ندادین که عثمان و رفقاش از این نقشه تون بویی ببرن.. اینکه شما از یان کمک خواستین؟؟)
_لبخندش #عمیق شد و #چالِ رویِ گونه اش عمیق تر ( خب ما دقیقا هدفمون همین بود..
اینکه عثمان از تلاش ایران ونزدیکی حسام به یان و کمک خواستن ازش، برایِ برگردوندنِ سارا به ایران مطلع شه..)
_اصلا نمیتوانستم منظورش را بفهمم.. چرا باید عثمان متوجه #نقشه ی ایران برای کشاندنم به این کشور میشد؟؟ مبهوت و پر سوال نگاهش کردم..
_ با تبسم ابرویی بالا داد ( خب بله.. کاملا واضحه که گیج شدین..
در واقع طوری عمل کردیم تا عثمان و بالا دستی هاش به این نتیجه برسن که ما داریم به طور #مخفیانه و از طریق یان، شرایط برگردوندنتون به ایران رو #مهیا میکنیم..
و این اجازه رو بهشون دادیم تا از هویت حسام، یعنی بنده با خبر بشن..
_اینجوری اونا فکر میکردن که دانیال ایرانه و خیلی راحت میتونن از طریق شما بهش برسن..
که اگر هم دستشون به دانیال نرسید، میتونن حسام رو گیر بندازن و اون رابط رو شناسایی کنن..
و در واقع یه بازی #دو_سر_برد رو شروع میکنن.. غافل از اینکه خودشون دارن #رو_دست میخوردن و ما اینجوری با حفظ امنیت شما، #ارنست رو به خاکمون میکشونیم..
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصت_و_چهار :🔻 🔻بعد
#ادامه...☕️
_پس بازی شروع شد..
_یان به عنوان یه #دوست_قدیمی به عثمان نزدیک شد و عثمان خودشو به سادگی زد.. به اینکه یه عاشقِ♥️ #دلسوخته ست که هیچ خبری از نقشه ی ایران و نزدیکیِ من به یان نداره..
حتی مدام با برگشت شما مخالفت میکرد.. میگفت که بدون شما
نمیتونه و اجازه نمیده..
_بالاخره با تلاشهایِ یان شما از آلمان خارج شدین.. و مثلا به طور #اتفاقی منو تو اون #آموزشگاه دیدین..
_در صورتی که هیچ چیز اتفاقی نبود..
و #عثمان و #صوفی بلافاصله با یه #هویت_جعلی به امید #شکار دانیال و یا حسام وارد ایران شدن..
_اما خب این وسط اتفاقات #غیرقابل_پیشبینی هم افتاد. که بزرگترینش، #بد_شدن_حالتون بعد از دیدنم تو #آموزشگاه و این #بیماری بود..
_اون شب🌙 تازه نوبت #کشیکم تموم شده بود و واسه #استراحت رفتم خونه که پروین خانووم باهام تماس گرفت..
#وحشتناک بود.. اصلا نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم..
_تو راه مدام به دانیال🧔 و #قولی که واسه سلامتی تون بهش داده بودم، فکر میکردم..
_اون قدر #صلوات نذر کردم که فکر کنم باید یه هفته #مرخصی بگیرم، تا بتونم همه شونو بفرستم..
_ولی خب از اونجایی که هیچ کار خدا #بی_حکمت نیست، بد شدن حال اون شبتون و اومدن من به خونتون باعث شد که عثمان و صوفی زودتر نقشه اشون رو شروع کنن..
_دیگر نمیداستم چه چیزی باید بگویم ( نکنه پروین هم نظامیه؟؟)
خندید😁..بلند و با صدا ( نه بابا.. حاج خانووم نظامی نیستن.. )
_حالا میفهمیدم چرا وقتی از #یان میپرسیدم که دوست ایرانیت کیست؟؟ اسم چیست؟؟ مدام بحث را عوض میکرد..
بیچاره یانِ #مهربان..
دیوانه ترین روانشناس دنیا..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🖤💔
مےنویسیمـاگر"یازهـرا"
ڪارداریمـهمہ"بازهـرا"
مےنویسیمـهزاراندفعہ
فاطمہفاطمہ،زهرازهـرا..
🌹کوچههای آسمانی🌱
~🦋~~
به خودتان مراجعه کنید؛
اگر هنوز در دلتان
به حضرت زهرا(علیهاالسلام)
محبت دارید؛
بدانید که از چشم خدا نیوفتادهاید..💔!'
"استاد فاطمی نیا"
🏴
شیشھ عطرِ خُدا شڪستھ شد🥀
فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی ؛ ا؎ دࢪ
فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی ؛ ا؎ دیواࢪ..
🌹کوچههای آسمانی🌱