19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 حاج قاسم دقایقی قبل از شروع عملیات :
((( در قایق ها بیاد زهرا باشید.)))
🎥 #کلیپ دیده نشده از #حاج_قاسم_سلیمانی ؛ با #نوای #حاج_صادق_آهنگران.🚩🚩🚩
🌹کوچههای آسمانی🌱
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆چقدر جاشون تو عزای مادرشون خالیه...اگرچه غایب نیستند...؟!
💔🕊🖤
🌹کوچههای آسمانی🌱
ziarat-4shanbeh.mp3
زمان:
حجم:
2M
🎧زیارت روز چهارشنبه
👈🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُپنج :🔻 🔻تک تک
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_شصتُ_شش :🔻
🔻وجود عثمان #نگرانیم را بیشتر میکرد.. او تا #زهرش را نمیریخت دست از سر زندگی هیچکدام مان برنمیداشت..
_با صدایی تحلیل رفته، از #هراسم گفتم ( اما عثمان.. اون ولمون نمیکنه..)
_خندید☺️ ( واسه همین بچه های ما هم ولش نکردن دیگه.. دو روز پیش لب مرز گیرش انداختن.).
_نفسی راحت کشیدم..
_حالا مطمئن بودم که دیگر عثمان نمیتواند قبل از #سرطان جانم را بگیرد. ( دانیال کجاست؟؟ کی میتونم ببینمش.. میخوام قبل از مردن یه بار دیگه برادرمو ببینم..)
_نفسش #عمیق شد ( مرگ دست منو شما نیست.. پس تا هستین به بودن فکر کنید.. دانیال🧔 هم سوریه ست. داره به بچه ای #حزب_الله لبنان کمک میکنه.. نگران نباشین.. زود میاد .. خیلی زود..)
_ترسیدم ( سوریه؟؟ یعنی فرستادینش که بجنگه؟؟ حزب الله لبنان چه #ربطی به سوریه داره؟؟)
_لبخندش #شیرین شد ( بله بجنگه.. اما ما نفرستادیمش.. خودش آبا و اجدادمونو آورد #جلو_چشممون که که بفرستینم برم..
_بچه های #حزب_الله واسه کمک به سوریه، نیروهاشونو اونجا مستقر کردن. دانیالم که یه #نخبهی کامپیوتریه.. رفته پیش بچه های حزب الله داره روی #مخِ نداشته ی داعشی ها، #سرسره_بازی میکنه. البته با تفنگ🔫 و اسلحه نه با ابزار کار خودش.. #کامپیوتر..)
_دانیال هم رنگِ حسام و دوستانش را گرفته بود.. انگار #خوبی میانِ این جماعت مرضی #مُسری بود..
_به جوانِ سر به زیر رو به رویم خیره شدم.. همان که زمانی #کینه، تیز میکردم محضِ یکبار دیدنش و خونی🩸 که قرار بر ریختنش داشتم، به #جرمِ مسلمانیش..
اما….
_مدیونم کرده بود به خودش.. جانم را، برادرم را، زندگیم را، آرامشم را، #خدایی که “نبود” و حالا یقین شد “بودنش” .. و.. و احیایِ حسی کفن پیچ شده به نام دوست داشتن..
_انگار از گورِ بی احساسی به #رستاخیزِ مسلمانی، مسلمان زاده بپاخاستم..
_و امروز #یوم_الحسرتی پیش از #قیامت بود.. خواستن و نداشتن..
_این حسامِ امیر مهدی نام، گمشده هایِ زندگیم را پیدا کرد.. این #مسلمانِ شجاع و مهربان، تمام #نداشته هایِ دفن شده ی زندگیم را تبدیل به #داشته کرد..
_اینجا ایران 🇮🇷بود.. سرزمینی که #خدا را با دستانِ اسلامی اش به #آغوشم پرت کرد..
_اینجا ایران🇮🇷 بود.. جایی که مسلمانانش نه از فرط ترس، سر خم میکردند.. از وجه وحشی گری، گریبان میدریدند..
_اینجا ایران 🇮🇷بود.. سرزمینی پر از حسام هایِ مسلمان..
_در تفکراتم #غوطهور بودم. ناگهان به سختی از جایش بلند شد ( خیلی خسته شدین.. استراحت کنید.. من دیگه میرم اتاقم.. احتمالا امروز #مرخص میشم.. اما قبل رفتن میام بهتون سرمیزنم.. )
_چشمانش خسته بود.. شک نداشتم، هر چند که چشم دوختن هایش به زمین، فرصتِ تماشایِ خونِ نشسته در سفیدیِ چشمانش را نمیداد.. راستی #پنجره ی نگاهش چه رنگی بود؟؟
_از رفتن گفتن ، ظرفِ دلم #ترک برداشت.. یعنی دیگر نمیدیدمش؟؟
_ناخواسته آرزو کردم که ای کاش باز هم عثمانی بود و زنی صوفی نام تا به اجبارِ قول و وظیفه اش، حسِ بودنش را دریغ نمیکرد.
_به سمت در رفت.. با همان #قدِ_بلند و #هیکل_مردانه اش که حتی در لباسِ بیمارستان هم ورزیده گی اش نمایان بود.
_آرام صدایش زدم ( دیگه برام قرآن📕 نمیخوونید..؟؟)
_برگشت ( هر وقت دستور بفرمایید، #اطاعت امر میشه..)
_مردی که تمام شب را بالای سرم بیدار بود، حق داشت که از وجودِ پر آزارم به قصد استراحت #گریزان باشد.
_آن روز ظهر یه بار دیگر به دیدنم آمد.
_دیداری که میدانستم حکم #مرخصی_اش را صادر میکند.
_ملاقاتی که از احتمالِ آخرین بودنش، دلم♥️ مشت شد درِ کفِ سینه ام..
_با همان #متانت برایم آرزویِ سلامتی کرد. و قول داد تا هر چه زودتر دانیال🧑 را ببینم و صدایِ مهربانِ #یان را بشنوم.. (دیگه با خیال راحت زندگی کنید.. همه چیز تموم شد..)
_بی خبر از اینکه #جنگ_جهانیِ_احساسم تازه در حالِ وقوع بود..
_و من پیچیده شد در #روسریِ به احترامش سرکرده، فقط به #تماشایش نشستم.
_چند روز دیگر از عمرم باقی بود؟؟؟ دو روز؟؟ دو ماه؟؟
_همه اش #نذرِ دوباره دیدنش میکردم.
_رفت و بغض😢 گلویم را فشرد.. من در این شهر جز #خدایی که تازه شناخته بودم، دیگر کسی را نداشتم.. حتی مادر.. و حتی این حسامِ امیر مهدی نام را..
_کاش میشد که صدایش کنم که باز هم به #ملاقاتم بیا.. اما…
_و او رفت.. همانطور #نرم و #صبور..
_فردای آن روز، #پروین آمد همراه با زنی که خوب میشناختمش.. خودش بود #مادر_محجبه و پوشیده در چادرِ حسام.
_به در چشم دوختم.. نبود.. نمیاد..
_گوشهایم، صوت قرآنش📕 را طلب میکردند.. اما دریغ..
☕️ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_شش :🔻 🔻وجود عث
#ادامه...☕️
_پروین و مادری که #فاطمه_خانوم صدایش میکرد، با لبخند☺️ کنار تختم ایستادند و در #آغوشم گرفتند.
_فاطمه خانوم #پیشانیام را بوسید ( قربون #چشمایِ آبی رنگت برم.. امیرمهدی گفت که فارسی متوجه میشی، گفت که بیایم بهت سر بزنیم..
_منو پروین خانومم اومدیم یه کم از این حال و هوا درت بیاریم.. خیالت بابت مادرتم راحت باشه.
_این پروین خانوم عین خواهرش ازش مراقب میکنه.. نگران هیچی نباش..
_فقط به خدا #توکل کن و به فکر خوب شدن باش..)
_پروین با #معصومیتی خاص در حالیکه #کمپوت را روی میز میگذاشت، اشک چشمانش را پاک کرد و مدام قربان صدقه ام میرفت.
_فاطمه خانم از کیفش شیشه ی کوچکی درآورد.( مادر.. یه کم #تربت_کربلا رو ریختم تو آب زمزم، نیت کردم که بخوری و امام حسین خودش #شفات بده..) و پروین مدام زیر لب #آمین میگفت.
_در دل به چهره ی #سرخ شده از فرطِ #کینه ی پدر، پوزخند زدم..
_پدری که یک عمر از #شیعه و مقدساتشان بد میگفت، و حالا همین شیعه تمام زندگیم را تسخیر کرده بود..
_حسینی که #مریدش میتوانست حسام باشد، فاتحه ی دوست نداشتن اش خوانده بود..
_فاطمه خانم با #صلواتهای مکرر شیشه کوچک را به دهانم نزدیک و محتویش را به بافت بافت وجودم #تزریق کرد..
_این شهد، طعم بهشت میداد..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨کشیش مسیحی:
امید دارم که #شفاعت حضرت زهرا سلام الله علیها در روز #قیامت شامل من هم بشود.
عشق♥️ به #اهل_بیت مسلمان و غیر مسلمان نداره...
🌹کوچههای آسمانی🌱
❣️عاشق #حضرت_زهرا(س) بود،
روضههای فاطمیه را خیلی #با_سوز میخواند، میگفت هرچی برای مادر گریه 😢 کنیم کمه،
📝خط خوبی هم داشت، همیشه کنار دفتر یادداشت یا کتاب و جزوش اسماء متبرک اهل بیت را با خط خوش مینوشت،
و زیباترینش هم نام مبارک فاطمه زهرا(س) بود.
🌷 شهید محمدحسین محمدخانی🌷
🌹کوچههای آسمانی🌱
♡♡
گفتیم ؏شق را بھ صبورے دوا ڪنیم
هر روز ؏شق بیشتر و صبرڪمتر اسٺ..
🌹کوچههای آسمانی🌱