eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 حاج قاسم دقایقی قبل از شروع عملیات : ((( در قایق ها بیاد زهرا باشید.))) 🎥 دیده نشده از ؛ با .🚩🚩🚩 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆چقدر جاشون تو عزای مادرشون خالیه...اگرچه غایب نیستند...؟! 💔🕊🖤 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🎙زیارت روزانه...🤲👇
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ‌پنج :🔻 🔻تک تک
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_شش :🔻 🔻وجود عثمان را بیشتر میکرد.. او تا را نمیریخت دست از سر زندگی هیچکدام مان برنمیداشت.. _با صدایی تحلیل رفته، از گفتم ( اما عثمان.. اون ولمون نمیکنه..) _خندید☺️ ( واسه همین بچه های ما هم ولش نکردن دیگه.. دو روز پیش لب مرز گیرش انداختن.). _نفسی راحت کشیدم.. _حالا مطمئن بودم که دیگر عثمان نمیتواند قبل از جانم را بگیرد. ( دانیال کجاست؟؟ کی میتونم ببینمش.. میخوام قبل از مردن یه بار دیگه برادرمو ببینم..) _نفسش شد ( مرگ دست منو شما نیست.. پس تا هستین به بودن فکر کنید.. دانیال🧔 هم سوریه ست. داره به بچه ای لبنان کمک میکنه.. نگران نباشین.. زود میاد .. خیلی زود..) _ترسیدم ( سوریه؟؟ یعنی فرستادینش که بجنگه؟؟ حزب الله لبنان چه به سوریه داره؟؟) _لبخندش شد ( بله بجنگه.. اما ما نفرستادیمش.. خودش آبا و اجدادمونو آورد که که بفرستینم برم.. _بچه های واسه کمک به سوریه، نیروهاشونو اونجا مستقر کردن. دانیالم که یه کامپیوتریه.. رفته پیش بچه های حزب الله داره روی نداشته ی داعشی ها، میکنه. البته با تفنگ🔫 و اسلحه نه با ابزار کار خودش.. ..) _دانیال هم رنگِ حسام و دوستانش را گرفته بود.. انگار میانِ این جماعت مرضی بود.. _به جوانِ سر به زیر رو به رویم خیره شدم.. همان که زمانی ، تیز میکردم محضِ یکبار دیدنش و خونی🩸 که قرار بر ریختنش داشتم، به مسلمانیش.. اما…. _مدیونم کرده بود به خودش.. جانم را، برادرم را، زندگیم را، آرامشم را، که “نبود” و حالا یقین شد “بودنش” .. و.. و احیایِ حسی کفن پیچ شده به نام دوست داشتن.. _انگار از گورِ بی احساسی به مسلمانی، مسلمان زاده بپاخاستم.. _و امروز پیش از بود.. خواستن و نداشتن.. _این حسامِ امیر مهدی نام، گمشده هایِ زندگیم را پیدا کرد.. این شجاع و مهربان، تمام هایِ دفن شده ی زندگیم را تبدیل به کرد.. _اینجا ایران 🇮🇷بود.. سرزمینی که را با دستانِ اسلامی اش به پرت کرد.. _اینجا ایران🇮🇷 بود.. جایی که مسلمانانش نه از فرط ترس، سر خم میکردند.. از وجه وحشی گری، گریبان میدریدند.. _اینجا ایران 🇮🇷بود.. سرزمینی پر از حسام هایِ مسلمان.. _در تفکراتم بودم. ناگهان به سختی از جایش بلند شد ( خیلی خسته شدین.. استراحت کنید.. من دیگه میرم اتاقم.. احتمالا امروز میشم.. اما قبل رفتن میام بهتون سرمیزنم.. ) _چشمانش خسته بود.. شک نداشتم، هر چند که چشم دوختن هایش به زمین، فرصتِ تماشایِ خونِ نشسته در سفیدیِ چشمانش را نمیداد.. راستی ی نگاهش چه رنگی بود؟؟ _از رفتن گفتن ، ظرفِ دلم برداشت.. یعنی دیگر نمیدیدمش؟؟ _ناخواسته آرزو کردم که ای کاش باز هم عثمانی بود و زنی صوفی نام تا به اجبارِ قول و وظیفه اش، حسِ بودنش را دریغ نمیکرد. _به سمت در رفت.. با همان و اش که حتی در لباسِ بیمارستان هم ورزیده گی اش نمایان بود. _آرام صدایش زدم ( دیگه برام قرآن📕 نمیخوونید..؟؟) _برگشت ( هر وقت دستور بفرمایید، امر میشه..) _مردی که تمام شب را بالای سرم بیدار بود، حق داشت که از وجودِ پر آزارم به قصد استراحت باشد. _آن روز ظهر یه بار دیگر به دیدنم آمد. _دیداری که میدانستم حکم را صادر میکند. _ملاقاتی که از احتمالِ آخرین بودنش، دلم♥️ مشت شد درِ کفِ سینه ام.. _با همان برایم آرزویِ سلامتی کرد. و قول داد تا هر چه زودتر دانیال🧑 را ببینم و صدایِ مهربانِ را بشنوم.. (دیگه با خیال راحت زندگی کنید.. همه چیز تموم شد..) _بی خبر از اینکه تازه در حالِ وقوع بود.. _و من پیچیده شد در به احترامش سرکرده، فقط به نشستم. _چند روز دیگر از عمرم باقی بود؟؟؟ دو روز؟؟ دو ماه؟؟ _همه اش دوباره دیدنش میکردم. _رفت و بغض😢 گلویم را فشرد.. من در این شهر جز که تازه شناخته بودم، دیگر کسی را نداشتم.. حتی مادر.. و حتی این حسامِ امیر مهدی نام را.. _کاش میشد که صدایش کنم که باز هم به بیا.. اما… _و او رفت.. همانطور و .. _فردای آن روز، آمد همراه با زنی که خوب میشناختمش.. خودش بود و پوشیده در چادرِ حسام. _به در چشم دوختم.. نبود.. نمیاد.. _گوشهایم، صوت قرآنش📕 را طلب میکردند.. اما دریغ.. ☕️ادامه...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_شش :🔻 🔻وجود عث
...☕️ _پروین و مادری که صدایش میکرد، با لبخند☺️ کنار تختم ایستادند و در گرفتند. _فاطمه خانوم را بوسید ( قربون آبی رنگت برم.. امیرمهدی گفت که فارسی متوجه میشی، گفت که بیایم بهت سر بزنیم.. _منو پروین خانومم اومدیم یه کم از این حال و هوا درت بیاریم.. خیالت بابت مادرتم راحت باشه. _این پروین خانوم عین خواهرش ازش مراقب میکنه.. نگران هیچی نباش.. _فقط به خدا کن و به فکر خوب شدن باش..) _پروین با خاص در حالیکه را روی میز میگذاشت، اشک چشمانش را پاک کرد و مدام قربان صدقه ام میرفت. _فاطمه خانم از کیفش شیشه ی کوچکی درآورد.( مادر.. یه کم رو ریختم تو آب زمزم، نیت کردم که بخوری و امام حسین خودش بده..) و پروین مدام زیر لب میگفت. _در دل به چهره ی شده از فرطِ ی پدر، پوزخند زدم.. _پدری که یک عمر از و مقدساتشان بد میگفت، و حالا همین شیعه تمام زندگیم را تسخیر کرده بود.. _حسینی که میتوانست حسام باشد، فاتحه ی دوست نداشتن اش خوانده بود.. _فاطمه خانم با مکرر شیشه کوچک را به دهانم نزدیک و محتویش را به بافت بافت وجودم کرد.. _این شهد، طعم بهشت میداد.. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨کشیش مسیحی: امید دارم که حضرت زهرا سلام الله علیها در روز شامل من هم بشود. عشق♥️ به مسلمان و غیر مسلمان نداره... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
❣️عاشق (س) بود، روضه‌های فاطمیه را خیلی می‌خواند، می‌گفت هرچی برای مادر گریه 😢 کنیم کمه، 📝خط خوبی هم داشت، همیشه کنار دفتر یادداشت یا کتاب و جزوش اسماء متبرک اهل بیت را با خط خوش می‌نوشت، و زیباترینش هم نام مبارک فاطمه زهرا(س) بود. 🌷 شهید محمدحسین محمدخانی🌷 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
♡♡ گفتیم ؏شق را بھ صبورے دوا ڪنیم هر روز ؏شق بیشتر و صبرڪمتر اسٺ.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱