eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆حضرت امام خمینی(ره): بسیج، مدرسه‌ #عشق و مکتب #شاهدان و شهیدان #گمنامی است که بر #گلدسته‌های رفیع آ
👆رهبر انقلاب: در میدان ، ده‌ها هزار ، کارهای بزرگ انجام دادند... قلّه‌هایی هم داشتند؛ ☆قلّه‌ بسیج سلیمانی است، صیّاد شیرازی است، همّت، بابایی، شیرودی، شهید همدانی و صدها نفر امثال اینها... ☆در صحنه‌ و پژوهش، شهید فخری‌زاده و مرحوم کاظمی آشتیانی بسیجی بودند... ☆اینکه امام فرمود: «لشکر مخلص خدا» و «مدرسه‌ عشق»، در عرصه‌ عمل نمونه‌هایش به ‌طور واضح دیده شد. ۱۴۰۲/۹/۸ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصت_و_چهار :🔻 🔻بعد
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ‌پنج :🔻 🔻تک تک ، لبخندها، شوخی هایِ حرص دهنده و محبتهایِ بی منتِ در مقابل چشمانم رفت.. مرگ حقش نبود.. _به حسام خیره شدم.. این صورت چطور میتوانست، پر فریب و باشد؟ _او با ، یان را وارد مسیری کرده بود که هیچ به زندگیش داشت.. _دروغگویی هایِ این جوان و خودخواهیش محضِ به دام انداختنِ مردی ، یان و خیراندیشی هایش را به مرگ پرتاب کرده بود.. _حالا باید از حسام میشدم؟؟ چرا از این جوان تا این حد سخت بود؟ (پس تو و دوستات باعث کشته شدنِ یان شدین.. این حقش نبود.. اون به همه مون کمک کرد..) _سری تکان داد و لبی آورد ( بله.. درسته.. حقش نبود به همین خاطر هم الان زندست دیگه..) _به شنیده ام کردم.. با تحیُر خواستم تا جمله اش را دوباره تکرار کند و او شمرده شمرده اینکار را انجام داد. ( امکان نداره.. چون خودت اون شب، وقتی تو اون اتاق گیر افتاده بودیم بهم گفتی که اونا یان رو کشتن.. من اشتباه نمیکنم..) کنار ابرویش را خاراند ( درسته.. خودم گفتم.. اما اون مال اون شب بود.. ) _معنی حرفش را نمیفهمیدم و او این را خوب متوجه شده بود ( اون شب چندین بار بهتون گفتم که اونجا پره دوربینه.. پس من نمیتونستم از زنده بودنِ یان حرفی بزنم.. چون عثمان و بالا دستی هاش فکر میکردن که یان رو کشتن.. و من حق نداشتم بهم بزنم..) _رویا؟؟ یعنی یان زنده بود؟؟ هر چی بیشتر میگذشتم ذهنم توانایی اش را بیشتر از دست میداد. و حسام با جز به جز را برایم نقل میکرد ( خب یان یه روانشناس صلح طلب آلمانی بود که با طعمه قرار دادنش میخواستیم به هدفمون برسیم. پس نبود که بی خیال امنیت و آسایشش بشیم. یعنی تو نامردی جا نداره.. _مدتی که از ورود یان به نقشه میگذره، اون به وسطه ی تغییراتی که عثمان کرده بود بهش شک میکنه و تصمیم میگیره تا بیشتر در موردش تحقیق کنه.. توی تحقیقاتش متوجه میشه که یکی از سه خواهر عثمان یعنی ، چندین سال قبل توسط تو پاکستان کشته شده اما اون قصه ی دیگه ایی رو واسه شما تعریف کرده.. پس سراغ من میاد و جریان رو مو به مو بیان میکنه.. _چند روزی به پروازتون✈️ مونده بود و من میترسیدم تا همه چیز بهم بخوره به همین خاطر، کمی از ماجرا رو با کلی براش تعریف کردیم.. و اون به این نتیجه رسید که وجود عثمان خودِ خطر واسه امنیت خوونواده ی دانیاله.. _پس از اونجایی که خودشو یه میدونست، پا به پای ما واسه خروجتون از آلمان تلاش کرد.. بعد از پرواز هواپیماتون به سمت ایران🇮🇷، ما مطمئن بودیم که عثمان و صوفی، بی خیال یان نمیشن. به هر حال یان یه به ما بود هر چند ناخواسته و این خطر وجود داشت تا هویت واقعی عثمان توسط یان لو بره.. پس از نظر اونها به نمیارزید و بهتر بود که از بین بره.. _اما با یه بی سروصدا مثه .. حالا دیگه میدونست که من یه نیستم. به همین خاطر بود که هر وقت تو تماسهای تلفنی تون در باره ی من ازش میپرسیدین سعی میکرد تا بحث رو عوض کنه.. _بعد از چند روز ، کار دوستان ما واسه مرگ یان شروع شد. چون اونا با ماشین یان واسه کشتن اش اقدام کرده بودن. یکی از بچه ها به شکل یان شد و به جای اون سوار ماشینی شد که توسط هم ردیفهای عثمان و صوفی شده بود. _و درست تو یه جاده یی و پرپیچ و خم، نزدیک از مسیر منحرف شد و به ته دره کرد. _اما با خروج به موقع رفیقمون و نجات جوونش قبل از انفجار💥 و قرار گرفتن ماشین 🚙در مسیر جریان شدید رودخونه، همه فکر کردن که رو آب برده.. یان هم در حال حاضر، برای مدتی با یه جدید به یه کشور دیگه نقل مکان کرده.. _با چشمانی درشت شده به حرف پدرم ایمان آوردم. سپاه بیش از حد پیچیده بود.._ _این جوان و دوستانش لحظه به لحظه شگفتی ام را بیشتر میکردند.. از او خواستم تا با یان صحبت کنم و اومردانه را داد.. _و باز بازگویی ادامه ماجرا ( اون شب وقتی وارد خونتون شدم، اجرای نقشه کمی جلو افتاد. چون حالا دیگه اونا بودن که من به اون خونه رفت و آمد دارم. _بچه ها شما و منزلتونو زیر نظر داشتن که اتفاقی رخ نده. چون به هر حال ما به طور قطع نمیدونستیم که عکس العمل بعدی شون چیه.. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ‌پنج :🔻 🔻تک تک
...☕️ _اما اینم میدونستیم که میان سراغتون. اون شب که تو گوشی به دستتون رسید، من خواب نبودم در واقع مثلا خواب بودم.. پس تو اولین فرصت یه تو گوشیتون کار گذاشتم و تمام مکالماتتون شنود میشد و ما میدونستیم که قراره به واسطه ی اون دعوای سوری از مطب پزشک کنید.. و انتظار دزدیده شدن حسام یعنی من رو هم داشتیم.. _تلخی تمام آن لحظات دوباره در زنده شد. ( نترسیدین جفتمونو بکشن؟؟ ) دستی به کشید و قاطع جوابم را داد ( نه.. امکان نداشت.. حداقل تا وقتی که به رابط برسن.. اونا فکر میکردن که منو دانیال اسم اون رابط رو میدونم . پس زنده موندنمون، حکم الماس💎 رو براشون داشت.. و اصلا اونا تا رسیدن جرات تصمیم گیری برایِ مرگ و زندگیمونو نداشتن) _چهره ی غرق در خونش🩸 دوباره در ذهنم تداعی شد و زیر لب کردم که چیزی تا کشته شدنت نمانده بود ای شوریده سر.. و باز پرسیدم، از نحوه ی نجات و زنده ماندمان.. _نفسی عمیق کشید ( خب با ورود عثمان و صوفی به ایران، بچه ها اونا رو زیر نظر داشتن و محل استقرارشونو کرده بودن.. در ضمن علاوه بر اون که لو رفت یه ردیاب کوچیک هم زیر پوست دستم جاساز شده بود که در صورت به یه مکان دیگه، با کردنش بتونن پیدام کنن.. _شما هم که به دزدیده شدن توسط همکارا بودین.. بعدشم که با ورود به فرودگاه ✈️ و تماسش مبنی بر رسیدن، بچه ها دستگیرش کردن و همه چی به خیرو خوشی تموم شد.. _راست میگفت. اگر او و دوستانش نبودند…. اما عثمان… ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💔 مارا جواب‌ڪردھ طبیبان و مۍرویمـ آنجا ڪه دردها بھ نگاهۍ دوا ڪنند.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💔 میگفت : توی دنیایی که قلب حضرت زهرا(س)رو شکوندن و امیرالمؤمنین با فراغِ عزیزترینش امتحان شد ! خِیـری نیست . .!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا