📢 هوشیاری و ایستادگی در راه خدا
📝 حضرت آیتالله خامنهای:
اگر الگوى زن امروزِ دنیا زینب (سلام الله علیها) و فاطمهى زهرا(سلام الله علیها) باشد، کارش عبارت است از فهم درست، هوشیارى در درک موقعیّتها، انتخاب بهترین کارها و ایستادن پاى همه چیز براى انجام تکلیف بزرگى که بر دوش انسانها خدا گذاشته است. ۱۳۷۰/۰۸/۲۲
📆 به مناسبت ایام شهادت حضرت زهرا سلامالله علیها
#حقیقت_عظیم
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✊ بسیج بزرگترین شبکه #مردمی مکتبی در خدمت #مستضعفان
👆حضرت امام خمینی(ره):
بسیج، مدرسه #عشق و مکتب #شاهدان و شهیدان #گمنامی است که بر #گلدستههای رفیع آن، #اذان_شهـادت و رشـادت سَر دادهاند.🥀
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆حضرت امام خمینی(ره): بسیج، مدرسه #عشق و مکتب #شاهدان و شهیدان #گمنامی است که بر #گلدستههای رفیع آ
👆رهبر انقلاب:
در میدان #رزم، دهها هزار #بسیجیِ_مخلص، کارهای بزرگ انجام دادند...
قلّههایی هم داشتند؛
☆قلّه بسیج سلیمانی است، صیّاد شیرازی است، همّت، بابایی، شیرودی، شهید همدانی و صدها نفر امثال اینها...
☆در صحنه #علم و پژوهش، شهید فخریزاده و مرحوم کاظمی آشتیانی بسیجی بودند...
☆اینکه امام فرمود:
«لشکر مخلص خدا» و «مدرسه عشق»، در عرصه عمل نمونههایش به طور واضح دیده شد. ۱۴۰۲/۹/۸
#هفته_بسیج_گرامی_باد
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصت_و_چهار :🔻 🔻بعد
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_شصتُپنج :🔻
🔻تک تک #تصاویر، لبخندها، شوخی هایِ حرص دهنده و محبتهایِ بی منتِ #یان در مقابل چشمانم #رژه رفت.. مرگ حقش نبود..
_به حسام خیره شدم.. این صورت #محجوب چطور میتوانست، پر فریب و #بدطینت باشد؟
_او با #کلک، یان را وارد مسیری کرده بود که هیچ #ربطی به زندگیش داشت..
_دروغگویی هایِ این جوان و خودخواهیش محضِ به دام انداختنِ مردی #دو_رگه، یان و خیراندیشی هایش را به #دهان مرگ پرتاب کرده بود..
_حالا باید از حسام #متنفر میشدم؟؟ چرا #انزجار از این جوان تا این حد سخت بود؟ (پس تو و دوستات باعث کشته شدنِ یان شدین.. این حقش نبود.. اون به همه مون کمک کرد..)
_سری تکان داد و لبی #کش آورد ( بله.. درسته.. حقش نبود
به همین خاطر هم الان زندست دیگه..)
_به شنیده ام #شک کردم.. با تحیُر خواستم تا جمله اش را دوباره تکرار کند و او شمرده شمرده اینکار را انجام داد. ( امکان نداره.. چون خودت اون شب، وقتی تو اون اتاق گیر افتاده بودیم بهم گفتی که اونا یان رو کشتن.. من اشتباه نمیکنم..)
کنار ابرویش را خاراند ( درسته.. خودم گفتم.. اما اون مال اون شب بود.. )
_معنی حرفش را نمیفهمیدم و او این را خوب متوجه شده بود ( اون شب چندین بار بهتون گفتم که اونجا پره دوربینه.. پس من نمیتونستم از زنده بودنِ یان حرفی بزنم.. چون عثمان و بالا دستی هاش فکر میکردن که یان رو کشتن.. و من حق نداشتم #رویاشونو بهم بزنم..)
_رویا؟؟ یعنی یان زنده بود؟؟ هر چی بیشتر میگذشتم ذهنم توانایی #حلاجی اش را بیشتر از دست میداد.
و حسام با #صبوری جز به جز را برایم نقل میکرد ( خب یان یه روانشناس صلح طلب آلمانی بود که با طعمه قرار دادنش میخواستیم به هدفمون برسیم. پس #مردونگی نبود که بی خیال امنیت و آسایشش بشیم. یعنی تو #قاموسمون نامردی جا نداره..
_مدتی که از ورود یان به نقشه میگذره، اون به وسطه ی تغییراتی که عثمان کرده بود بهش شک میکنه و تصمیم میگیره تا بیشتر در موردش تحقیق کنه..
توی تحقیقاتش متوجه میشه که یکی از سه خواهر عثمان یعنی #خواهر_وسطی، چندین سال قبل توسط #افراطیون تو پاکستان کشته شده اما اون قصه ی دیگه ایی رو واسه شما تعریف کرده..
پس سراغ من میاد و جریان رو مو به مو بیان میکنه..
_چند روزی به پروازتون✈️ مونده بود و من میترسیدم تا همه چیز بهم بخوره به همین خاطر، کمی از ماجرا رو با کلی #سانسور براش تعریف کردیم..
و اون به این نتیجه رسید که وجود عثمان خودِ خطر واسه امنیت خوونواده ی دانیاله..
_پس از اونجایی که خودشو یه #صلحطلب میدونست، پا به پای ما واسه خروجتون از آلمان تلاش کرد..
بعد از پرواز هواپیماتون به سمت ایران🇮🇷، ما مطمئن بودیم که #رفقای عثمان و صوفی، بی خیال یان نمیشن. به هر حال یان یه #حلقهی_اتصال به ما بود هر چند ناخواسته و این خطر وجود داشت تا هویت واقعی عثمان توسط یان لو بره..
پس از نظر اونها به #ریسکش نمیارزید و بهتر بود که از بین بره..
_اما با یه #مرگ بی سروصدا مثه #تصادف..
حالا دیگه #یان میدونست که من یه #ایرانی_معمولی نیستم. به همین خاطر بود که هر وقت تو تماسهای تلفنی تون در باره ی من ازش میپرسیدین سعی میکرد تا بحث رو عوض کنه..
_بعد از چند روز #حفاظت، کار دوستان ما واسه #صحنه_سازی مرگ یان شروع شد. چون اونا با #دستکاری ماشین یان واسه کشتن اش اقدام کرده بودن.
یکی از بچه ها به شکل یان #گریم شد و به جای اون سوار ماشینی شد که توسط هم ردیفهای عثمان و صوفی #دستکاری شده بود.
_و درست تو یه جاده یی #کوهستانی و پرپیچ و خم، نزدیک #رودخونه از مسیر منحرف شد و به ته دره #سقوط کرد.
_اما با خروج به موقع رفیقمون و نجات جوونش قبل از انفجار💥 و قرار گرفتن ماشین 🚙در مسیر جریان شدید رودخونه، همه فکر کردن که #جنازه رو آب برده..
یان هم در حال حاضر، برای مدتی با یه #هویت جدید به یه کشور دیگه نقل مکان کرده..
_با چشمانی درشت شده به حرف پدرم ایمان آوردم. سپاه بیش از حد پیچیده بود.._
_این جوان و دوستانش لحظه به لحظه شگفتی ام را بیشتر میکردند..
از او خواستم تا با یان صحبت کنم و اومردانه #قولش را داد..
_و باز بازگویی ادامه ماجرا ( اون شب وقتی #سراسیمه وارد خونتون شدم، اجرای نقشه کمی جلو افتاد. چون حالا دیگه اونا #مطمئن بودن که من به اون خونه رفت و آمد دارم.
_بچه ها #شبانه_روز شما و منزلتونو زیر نظر داشتن که اتفاقی رخ نده. چون به هر حال ما به طور قطع نمیدونستیم که عکس العمل بعدی شون چیه..
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُپنج :🔻 🔻تک تک
#ادامه...☕️
_اما اینم میدونستیم که میان سراغتون.
اون شب که تو #بیمارستان گوشی به دستتون رسید، من خواب نبودم در واقع مثلا خواب بودم..
پس تو اولین فرصت یه #شنود تو گوشیتون کار گذاشتم و تمام مکالماتتون شنود میشد و ما میدونستیم که قراره به واسطه ی اون دعوای سوری از مطب پزشک #فرار کنید..
و انتظار دزدیده شدن حسام یعنی من رو هم داشتیم..
_تلخی تمام آن لحظات دوباره در #کامم زنده شد. ( نترسیدین جفتمونو بکشن؟؟ )
دستی به #محاسنش کشید و قاطع جوابم را داد ( نه.. امکان نداشت.. حداقل تا وقتی که به رابط برسن..
اونا فکر میکردن که منو دانیال اسم اون رابط رو میدونم . پس زنده موندنمون، حکم الماس💎 رو براشون داشت..
و اصلا اونا تا رسیدن #ارنست جرات تصمیم گیری برایِ مرگ و زندگیمونو نداشتن)
_چهره ی غرق در خونش🩸 دوباره در ذهنم تداعی شد و زیر لب #نجوا کردم که چیزی تا کشته شدنت نمانده بود ای شوریده سر..
و باز پرسیدم، از نحوه ی نجات و زنده ماندمان..
_نفسی عمیق کشید ( خب با ورود عثمان و صوفی به ایران، بچه ها اونا رو زیر نظر داشتن و محل استقرارشونو #شناسایی کرده بودن..
در ضمن علاوه بر اون #ردیابهایی که لو رفت یه ردیاب کوچیک هم زیر پوست دستم جاساز شده بود
که در صورت #انتقالم به یه مکان دیگه، با #فعال کردنش بتونن پیدام کنن..
_شما هم که به #محض دزدیده شدن توسط همکارا #زیر_نظر بودین..
بعدشم که با ورود #ارنست به فرودگاه ✈️ و تماسش مبنی بر رسیدن، بچه ها دستگیرش کردن
و همه چی به خیرو خوشی تموم شد..
_راست میگفت. اگر او و دوستانش نبودند….
اما عثمان…
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
💔
مارا جوابڪردھ طبیبان و مۍرویمـ
آنجا ڪه دردها بھ نگاهۍ دوا ڪنند..
🌹کوچههای آسمانی🌱
💔
میگفت : توی دنیایی که
قلب حضرت زهرا(س)رو شکوندن
و امیرالمؤمنین با فراغِ
عزیزترینش امتحان شد !
خِیـری نیست . .!'