eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📷 ☝️ کربلای معلی زیر چکمه های سربازان صدام !! ‼️ تخریب و به توپ بستن #حرم_مطهر🔥
👆 جنایات صدام یزید کافر 📛 🔺بعد از جنگ تحمیلی علیه ایران، صدام حسین دست به مظلوم عراق زد. 😈 یزید زمان و نواده شیطان، از هیچ گونه قتل، کشتار و جنایتی دریغ نکرد!! 🚫 حمله به (حرم امام علی و امام حسین علیهم السلام در نجف و کربلا) با استفاده از سلاح های سنگین: توپ و تانک 🔥 🥀شهادت و پیرو اهل بیت (ع) در ظرف یک هفته توسط دژخیمان صدام --- با و همدستی 📛 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📨 : تصاویری غم‌انگیز😭 از و محیط پیرامون در زمان رژیم صدام و بعد از حمله آن به حرم ... 🥀برای شادی روح شهدای ،شهیدان راه آزادی و صلوات بفرستید... ☆این عزت و سربلندی این روزهامون و راحت زیارت رفتنمون رو اونا هستیم 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
31.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 از حمله صدام به امام حسین و پناه گیرندگان به (ع) در نجف اشرف 🔴 در حرم های مطهر در 📍دشمن غدار به قصد شیعیان در عراق، حمام خون🩸 به راه انداخت... !! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 جنایات صدامیان علیه شیعیان مظلوم عراق 👆ضرب و شتم مردم بیگناه, توسط بعثیان کافر؛ این یزیدیان زمان و نوادگان شیطان که از هیچ گونه قتل، کشتار و جنایتی دریغ نمی کردند،!!! 🗓۲۴ آذر ، اعدام صدام عفلقی 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 جنایات صدامیان علیه شیعیان مظلوم عراق 👆ضرب و شتم مردم بیگناه, توسط بعثیان کافر؛ این یزیدیان زمان
🚩🚩 .... و حالا این مردم از یوغ صدام و حزب بعث جنایتکار خلاصی یافته و زندگی عادی خود را می گذرانند. ☆همانها سالانه میلیونها زائر از سراسر دنیا هستند، نمونه آن چه در ایام که سنگ تمام گذاشته و با دل و جان پذیرای زوار امام حسین (ع) هستند. (اربعینی که راهپیمایی در آن در زمان صدام، سنگین به حساب می آمد و متخلفین , به شدت مورد آزار و شکنجه واقع می شدند) 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم به گرفتن شهید ، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران توسط ارتش صدام// نهم آبان ۱۳۵۹ 👆🎥 فیلمی که از تلویزیون عراقی پخش شد 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 فیلم به #اسارت گرفتن شهید #محمدجوادتندگویان، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران توسط ارتش صدام// نهم آبا
👆مهندس محمدجواد در تحصیل نمود و سپس در مشغول به کار شد. ☆ او از زمان شاه بود که فعالیت‌های سیاسی او منجر به توسط و از پالایشگاه نفت شد. 🔸پس از کار خود را در وزارت نفت از سر گرفت و به همراه سایر متخصصین دلسوز با فعالیت‌های شبانه‌روزی، خلأ تکنسین‌های خارجی را در صنعت نفت ایران پر نمود تا اینکه ، نخست وزیر وقت، در مهرماه ۵۹ وی را به عنوان در کابینه خود برگزید. ⏳هنوز یک ماه از دوران وزارت او نگذشته بود که در سفری که برای بازدید از به خوزستان رفته بود، در مسیر جاده به همراه چند تن دیگر از همکاران به نیروهای ارتش صدام در آمده و به عراق منتقل می‌شوند. 🥀تلاش‌های زیادی برای او از طریق صورت گرفت ولی نتیجه‌ای در بر نداشت تا این که در نهایت بر اثر در زندان‌های عراق به رسید 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆مهندس محمدجواد #تندگویان در #دانشکده_نفت_آبادان تحصیل نمود و سپس در #پالایشگاه_نفت_تهران مشغول به ک
🗓۲۵ آذر ۱۳۷۰ -- خاکسپاری «وزیر نفت دولت شهید رجایی» // شهید مهندس محمدجواد تندگويان 💢 بلند پایه‌ترین مقامِ مسئولی که در دوران جنگ تحمیلی به اسارت دشمن بعثی درآمد ‼️وزیری که تاریخ شهادت ندارد!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻 🔻دستم
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_شش :🔻 🌗آن نیمه شبِ پر هیاهو، من فقط اشک😭 ریختم و حسام کرد محضِ آرام شدنم و دانست که گفته اش آتش🔥 زده بر وجودم و به این آسانی ها خاموش نمیشوم.. 🕌وقتی الله اکبرِ اذان صبح، همه را ساکت کرد، چشم بستم و با ذره ذره ی وجودم فریاد زدم که دعایم را پس میگیرم و عهد بستم با کربلا ، که اگر امیرمهدیم به سلامت راهی ایران شود جوانه هایِ یکی در میانِ موهایم، بپا کنم و را به تن. ☆حس گول خورده ایی را داشتم که تمامِ زندگی اش را و آنقدر زدم که حسام، از آمینی که خواسته بود پا به پایم اشک 😢 ریخت و بخشش کرد. ☆اما من به حکمِ کودکی که بادبادکش🎈 را نسیم برده باشد، به رسم و قهر، بر دهان زدمو بی جواب گذاشتم کرور کرور را.. **بعد از نماز صبح مرا به هتل رساند.** ☆خواستم بی توجه به حضورش راه رفتن به داخل را بگیرم که دستم را کشید ( سارا خانوم.. میدونم دلخوری.. قهری.. اما فقط یه دقیقه صبر کن ، بعد برو..) دست در شلوار نظامی اش کرد و کوچک درآورد. ( پام که رسید به زمین کربلا براتون خریدم.. یه انگشتره💍.. همه جا کردم.. ) ☆چرا من هیچ وقت به او هدیه نداده بودم؟؟ ☆انگشتر را از جعبه خارج کرد.. یک سبز و خوش رنگ روی آن میدرخشید.. دستم را بلند کرد وانگشتر 💍 را روی انگشتم نشاند ( وقتی فهمیدم دارین میاین کربلا، دادم اسممو پشتِ نگینش بکنن.. تا همین جا بهتون بدم.. یادگاری منو شب اربعین..) ☆دستم را میانِ پنجه اش فشرد و سر به زیر انداخت ( حلالم کن بانو.. ) جملاتش سینه ام را سنگین میکرد و نفسم را سنگین تر.. نمیتوانستم پاسخ بدهم.. پر از وجودم را میسوزاند.. ☆دانیال آمد و من از تنها مردِ نا تمامِ روزهایِ عاشقیم به سردی خداحافظی کردم و از او جدا شدم.. **وقت رفتن، چشمانش غم داشت و با حبابی پر از آه نگاهم میکرد..** ☆اما نه.. بود که تنبیه شود.. باید یاد میگرفت، هرگز با یک زن نکند. ☆رویِ پله های ورودی هتل ایستادم، سر چرخاندم تا یکبار دیگر ببینمش. صورتش مثه همیشه زیبا و بود. با ته ریشی که حالا بلندتر از قبل، موهایِ آشفته اش را به رقص درمیآورد.. خستگی در مویرگ به مویرگِ سفیدیِ پنهان شده در خونِ چشمانش جیغ میزند و من دلم لرزید💓 برایِ و مظلومِ لبهایش که شد بر سوزشِ دلم و خرابه هایِ قلبم❤️‍🩹.. ☆توجهش به من بود.. صورتش عمیقتر شد و پا جفت کرد برایِ احترامی نظامی.. اما من ظالم شدم و رو گرفتم از .. ☆دانیال به محض ورودمان به اتاق روبه رویم ایستاد و چشمانش را ریز کرد ( دعواتون شده؟؟) و من با “نه” ایی کوتاه، تن به تخت و چشم به خواب هایی آشفته سپردم.. ☆روز بعد بود و من را در زمین عراق تجربه کردم.. ☆سیلی که هیچ ، یارایِ پیمودنش را نداشت و همه را شده در خود، به میرساند.. ☆آن روز در هجومِ عزدارانِ اربعین هیچ خبری از حسام نشد.. نه حضوری.. نه تماسی.. 🔥آتش به وجودم افتاده بود که نکند به خدا شده باشد و مردِ راهی.. ☆چند باری سراغش را از برادرم گرفتم و او بی خبر از همه جا، از ندانستن گفت.. و وقتی متوجه بی قراریم شد ، بی وقفه تماس گرفت و مضطرب تماشایم کرد. **نبضِ نگاهِ مظلوم و پر خواهشِ حسام در برابر دیده و قلبم رژه میرفت..** ☆کاش دیشب در سرای حسین (ع) از سر میگذشتم و جنگ زده ی پیراهنش را به ریه میکشیدم.. **دلشوره موج شد و به جانم افتاد.. خورشیدِ غروب زده آمده بود اما حسام نه..** ☆دیگر ماندن و منتظر بودن، جوابِ نا آرامی ام را نمیداد.. آشفته و سراسیمه به گوشه ایی از صحن و سرایِ امام حسین پناه برم. همانجا که شب قبل را کنارِ مردِ مبارزم، کج خلقی کردمو به صبح رساندم. افکارِ مختلفی به ذهنم هجوم میآورد. چرا پیدایش نمیشد؟؟ یعنی از بداخلاقی هایِ دیشبم دلخور بود؟؟ کاش از دستم کلافه و عصبی بود. اما من میشناختمش، اهل نبود. یعنی اتفاقی بد طعم، زندگیم را چنگ میزد؟؟ ☆ای کاش دیشب را کنار میگذاشتمو یک تماشایش میکردم. ☆وحشت و استرس، را به دیواره هایِ معده ام میکوبید و زانو بغل گرفتم از سر عجز.. ☆زیرِ لب نام حسین (ع) را ذکر وار تکرار میکردمو التماس که منت بگذار و امیرمهدیِ فاطمه خانم را از من نگیر.. **روز اربعین تمام شد.. اذان گفته شد.. نماز مغرب و عشا خوانده شد.. اما…** ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_شش :🔻 🌗آن نی
...☕️ ☆اما باز هم خبری از حسامِ من نشد.. حالا دیگر هم موبایلش خاموش بود و خودش ناپیدا.. ☆چند باری مسیرِ هتل تا حرم را دوان دوان رفتمو برگشتم.. ☆حس کردم.. برایِ اولین بار، در زمین کربلا، زینب را حس کردم.. حالِ ظهرِ عاشورا و ایستادنِ پریشانش بر تل زینبیه.. ☆آرزویِ حسام ، داغ شد بر پیشانی ام.. من مگر از زینب بالاتر بودم؟؟ چرا هیچ خبری از مردانِ زندگیم نبود..؟؟ نمیدانم چرا اما به شدت ترسیدم. ☆من در آن سرزمین بودم اما ناگهان ، احساسم را کرد.. ☆از حرم به هتل رفتم به این امید که دانیال برگشته باشد اما نه.. درد معده امانم را بریده بود و قرصها هم کارسازی نمیکرد. کمی رویِ تخت دراز کشیدم.. ☆ما فردا عازم ایران بودیمو امروز حسام اصلا به دیدنم نیامده بود.. ما فردا عازم ایران بودیمو دانیال زده بود.. ما فردا عازم ایران بودیمو من خیابانهایِ کربلا را تل زینبه میدیدم.. ☆مدام به خودم میدادم که تو همسر یک هستی.. امیرمهدی اینجا در است و نمیتواند مدام به تو سر بزند.. ☆ناگهان به یاد دوستانش در علی بن موسی الرضا افتادم. حتما آنها از حسام خبر داشتند. **چادر بر سر گذاشتمو به سمت در دویدم که ناگهان در باز شد..** ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱