31.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #فیلم_نایاب از حمله #دژخیمان صدام به #زوار امام حسین و پناه گیرندگان به #حرم_امام_علی(ع) در نجف اشرف
🔴 #قتل_عام_شیعیان در حرم های مطهر در #عتبات_عالیات
📍دشمن غدار به قصد #نسل_کشی شیعیان در عراق، حمام خون🩸 به راه انداخت...
#امنیت_اتفاقی_نیست !!
🌹کوچههای آسمانی🌱
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 جنایات صدامیان علیه شیعیان مظلوم عراق
👆ضرب و شتم مردم بیگناه, توسط بعثیان کافر؛ این یزیدیان زمان و نوادگان شیطان که از هیچ گونه قتل، کشتار و جنایتی دریغ نمی کردند،!!!
🗓۲۴ آذر ، اعدام صدام عفلقی
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 جنایات صدامیان علیه شیعیان مظلوم عراق 👆ضرب و شتم مردم بیگناه, توسط بعثیان کافر؛ این یزیدیان زمان
🚩🚩
.... و حالا این مردم #نجیب از یوغ صدام و حزب بعث جنایتکار خلاصی یافته و زندگی عادی خود را می گذرانند.
☆همانها سالانه #پذیرای میلیونها زائر از سراسر دنیا هستند، نمونه آن چه در ایام #اربعین که سنگ تمام گذاشته و با دل و جان پذیرای زوار امام حسین (ع) هستند.
(اربعینی که راهپیمایی در آن در زمان صدام، #جرم سنگین به حساب می آمد و متخلفین , به شدت مورد آزار و شکنجه واقع می شدند)
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم به #اسارت گرفتن شهید #محمدجوادتندگویان، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران توسط ارتش صدام// نهم آبان ۱۳۵۹
👆🎥 فیلمی که از تلویزیون عراقی پخش شد
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 فیلم به #اسارت گرفتن شهید #محمدجوادتندگویان، وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران توسط ارتش صدام// نهم آبا
👆مهندس محمدجواد #تندگویان در #دانشکده_نفت_آبادان تحصیل نمود و سپس در #پالایشگاه_نفت_تهران مشغول به کار شد.
☆ او از #انقلابیون زمان شاه بود که فعالیتهای سیاسی او منجر به #دستگیری توسط #ساواک و #اخراج از پالایشگاه نفت شد.
🔸پس از #پیروزی_انقلاب کار خود را در وزارت نفت از سر گرفت و به همراه سایر متخصصین دلسوز با فعالیتهای شبانهروزی، خلأ تکنسینهای خارجی را در صنعت نفت ایران پر نمود تا اینکه #محمدعلی_رجایی، نخست وزیر وقت، در مهرماه ۵۹ وی را به عنوان #وزیر_نفت در کابینه خود برگزید.
⏳هنوز یک ماه از دوران وزارت او نگذشته بود که در سفری که برای بازدید از #پالایشگاه_آبادان به خوزستان رفته بود، در مسیر جاده به همراه چند تن دیگر از همکاران به #اسارت نیروهای ارتش صدام در آمده و به عراق منتقل میشوند.
🥀تلاشهای زیادی برای #آزادی او از طریق #مجامع_بینالمللی صورت گرفت ولی نتیجهای در بر نداشت تا این که در نهایت بر اثر #شکنجه در زندانهای عراق به #شهادت رسید
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆مهندس محمدجواد #تندگویان در #دانشکده_نفت_آبادان تحصیل نمود و سپس در #پالایشگاه_نفت_تهران مشغول به ک
🗓۲۵ آذر ۱۳۷۰ -- خاکسپاری «وزیر نفت دولت شهید رجایی» // شهید مهندس محمدجواد تندگويان
💢 بلند پایهترین مقامِ مسئولی که در دوران جنگ تحمیلی به اسارت دشمن بعثی درآمد
‼️وزیری که تاریخ شهادت ندارد!!
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻 🔻دستم
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هشتادُ_شش :🔻
🌗آن نیمه شبِ پر هیاهو، من فقط اشک😭 ریختم و حسام #زبان_بازی کرد محضِ آرام شدنم و دانست که گفته اش آتش🔥 زده بر وجودم و به این آسانی ها خاموش نمیشوم..
🕌وقتی الله اکبرِ اذان صبح، همه را ساکت کرد، چشم بستم و با ذره ذره ی وجودم #بی_صدا فریاد زدم که دعایم را پس میگیرم و عهد بستم با #فقیرنوازِ کربلا ، که اگر امیرمهدیم به سلامت راهی ایران شود #بیخیالِ جوانه هایِ یکی در میانِ موهایم، #بزم_عروسی بپا کنم و #رخت_سفیدش را به تن.
☆حس گول خورده ایی را داشتم که تمامِ زندگی اش را #باخته و آنقدر #زار زدم که حسام، #پشیمان از آمینی که خواسته بود پا به پایم اشک 😢 ریخت و #طلب بخشش کرد.
☆اما من به حکمِ کودکی که بادبادکش🎈 را نسیم برده باشد، #لجبازانه به رسم #دلخوری و قهر، #مُهر بر دهان زدمو بی جواب گذاشتم کرور کرور #عاشقانه_هایش را..
**بعد از نماز صبح مرا به هتل رساند.**
☆خواستم بی توجه به حضورش راه رفتن به داخل را بگیرم که دستم را کشید ( سارا خانوم.. میدونم دلخوری.. قهری..
اما فقط یه دقیقه صبر کن ، بعد برو..)
دست در #جیب شلوار نظامی اش کرد و #جعبه_ای کوچک درآورد. ( پام که رسید به زمین کربلا براتون خریدم..
یه انگشتره💍.. همه جا #تبرکش کردم.. )
☆چرا من هیچ وقت به او هدیه نداده بودم؟؟
☆انگشتر را از جعبه خارج کرد.. یک #نگین سبز و خوش رنگ روی آن میدرخشید..
دستم را بلند کرد وانگشتر 💍 را روی انگشتم نشاند ( وقتی فهمیدم دارین میاین کربلا، دادم اسممو پشتِ نگینش بکنن.. تا همین جا بهتون بدم..
یادگاری منو شب اربعین..)
☆دستم را میانِ پنجه اش فشرد و سر به زیر انداخت ( حلالم کن بانو.. )
جملاتش سینه ام را سنگین میکرد و نفسم را سنگین تر..
نمیتوانستم پاسخ بدهم.. #خشمی پر از #دوست_داشتن وجودم را میسوزاند..
☆دانیال آمد و من #عصبی از تنها مردِ نا تمامِ روزهایِ عاشقیم به سردی خداحافظی کردم و از او جدا شدم..
**وقت رفتن، چشمانش غم داشت و با حبابی پر از آه نگاهم میکرد..**
☆اما نه.. #حقش بود که تنبیه شود.. باید یاد میگرفت، هرگز با #عاشقانه_هایِ یک زن #بازی نکند.
☆رویِ پله های ورودی هتل ایستادم، سر چرخاندم تا یکبار دیگر ببینمش.
صورتش مثه همیشه زیبا و #معصوم بود. با ته ریشی که حالا بلندتر از قبل، موهایِ آشفته اش را به رقص درمیآورد..
خستگی در مویرگ به مویرگِ سفیدیِ پنهان شده در خونِ چشمانش جیغ میزند و من دلم لرزید💓 برایِ #لبخندِ_تلخ و مظلومِ لبهایش که #آوار شد بر سوزشِ دلم و خرابه هایِ قلبم❤️🩹..
☆توجهش به من بود.. #تبسم صورتش عمیقتر شد و پا جفت کرد برایِ احترامی نظامی..
اما من ظالم شدم و رو گرفتم از #دلبریهایش..
☆دانیال به محض ورودمان به اتاق روبه رویم ایستاد و چشمانش را ریز کرد ( دعواتون شده؟؟)
و من با “نه” ایی کوتاه، تن به تخت و چشم به خواب هایی آشفته سپردم..
☆روز بعد #اربعین بود و من #دریایِ_طوفان_زده را در زمین عراق تجربه کردم..
☆سیلی که هیچ #شناگری، یارایِ پیمودنش را نداشت و همه را #غرق شده در خود، به #ساحل میرساند..
☆آن روز در هجومِ عزدارانِ اربعین هیچ خبری از حسام نشد..
نه حضوری.. نه تماسی..
🔥آتش به وجودم افتاده بود که نکند #دعایم به #عرش خدا #میخ شده باشد و مردِ #جنون_زده_ام راهی..
☆چند باری سراغش را از برادرم گرفتم و او بی خبر از همه جا، از ندانستن گفت..
و وقتی متوجه بی قراریم شد ، بی وقفه تماس گرفت و مضطرب تماشایم کرد.
**نبضِ نگاهِ مظلوم و پر خواهشِ حسام در برابر دیده و قلبم رژه میرفت..**
☆کاش دیشب در سرای حسین (ع) از سر #تقصیرش میگذشتم و #عطرِ جنگ زده ی پیراهنش را به ریه میکشیدم..
**دلشوره موج شد و به جانم افتاد..
خورشیدِ غروب زده آمده بود اما حسام نه..**
☆دیگر ماندن و منتظر بودن، جوابِ نا آرامی ام را نمیداد..
آشفته و سراسیمه به گوشه ایی از صحن و سرایِ امام حسین پناه برم.
همانجا که شب قبل را کنارِ مردِ مبارزم، کج خلقی کردمو به صبح رساندم.
افکارِ مختلفی به ذهنم هجوم میآورد.
چرا پیدایش نمیشد؟؟ یعنی از بداخلاقی هایِ دیشبم دلخور بود؟؟
کاش از دستم کلافه و عصبی بود. اما من میشناختمش، اهل #قهر نبود.
یعنی اتفاقی بد طعم، #گریبانِ زندگیم را چنگ میزد؟؟
☆ای کاش دیشب #خساستِ_نگاه را کنار میگذاشتمو یک #دل_سیر تماشایش میکردم.
☆وحشت و استرس، #تهوع را به دیواره هایِ معده ام میکوبید و زانو بغل گرفتم از سر عجز..
☆زیرِ لب نام حسین (ع) را ذکر وار تکرار میکردمو التماس که منت بگذار و امیرمهدیِ فاطمه خانم را از من نگیر..
**روز اربعین تمام شد.. اذان گفته شد.. نماز مغرب و عشا خوانده شد..
اما…**
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_شش :🔻 🌗آن نی
#ادامه...☕️
☆اما باز هم خبری از حسامِ من نشد.. حالا دیگر #دانیال هم موبایلش خاموش بود و خودش ناپیدا..
☆چند باری مسیرِ هتل تا حرم را دوان دوان رفتمو برگشتم..
☆حس کردم..
برایِ اولین بار، در زمین کربلا، زینب را حس کردم..
حالِ ظهرِ عاشورا و ایستادنِ پریشانش بر تل زینبیه..
☆آرزویِ حسام ، داغ شد بر پیشانی ام.. من مگر از زینب بالاتر بودم؟؟
چرا هیچ خبری از مردانِ زندگیم نبود..؟؟ نمیدانم چرا اما به شدت ترسیدم.
☆من در آن سرزمین #غریب بودم اما ناگهان #حس_آشنایی، احساسم را #خنک کرد..
☆از حرم به هتل رفتم به این امید که دانیال برگشته باشد اما نه..
درد معده امانم را بریده بود و قرصها هم کارسازی نمیکرد. کمی رویِ تخت دراز کشیدم..
☆ما فردا عازم ایران بودیمو امروز حسام اصلا به دیدنم نیامده بود..
ما فردا عازم ایران بودیمو دانیال #غیبش زده بود..
ما فردا عازم ایران بودیمو من #سرگشته خیابانهایِ کربلا را تل زینبه میدیدم..
☆مدام به خودم #دلداری میدادم که تو همسر یک #نظامی هستی.. امیرمهدی اینجا در #ماموریت است و نمیتواند مدام به تو سر بزند..
☆ناگهان به یاد دوستانش در #موکب علی بن موسی الرضا افتادم. حتما آنها از حسام خبر داشتند.
**چادر بر سر گذاشتمو به سمت در دویدم که ناگهان در باز شد..**
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
❤️🩹
بۍتُـــو بھ سامان نرسمـ
اِ؎ سر و سامان همہ تُـــو...
#حسینمنزوے
🌹کوچههای آسمانی🌱
@Barrane_eshgh1_9139369144.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
♡♡
🎧حسینمنزوے
بۍتُوبہساماننرسمـ..
🌹کوچههای آسمانی🌱