eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✳️ شهیدان زنده‌اند 🥀 شهدا در قهقهه مستانه‌شان و در شادی وصولشان عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون اند؛ اینجا صحبت عشق است و عشق و قلم در ترسیم‌اش بر خود می‌شکافد. ۱ مهر ۱۳۶۷ 💔✅🌺 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
💔🍃 🥀در عملیات بر اثر اصابت گلوله آرپی‌جی در به شهادت رسید و پیکرش در میدان نبرد مانده و هرگز به میهن بازنگشت که به عنوان یاد می‌شود... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#فرماندهان_شهید_اسفندماه💔🍃 #شهیدحمیدباکری #شهادت 🥀در عملیات #خیبر بر اثر اصابت گلوله آرپی‌جی در #جزی
👆🍃✅ حمید باکری (۱ آذر ۱۳۳۴ – ۶ اسفند ۱۳۶۲) از فرماندهان میانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ ایران و عراق بود و را برعهده داشت. او برادر کوچکتر و است. وی در عملیات‌های ، ، و ۲ حضور داشت. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆🍃✅ حمید باکری (۱ آذر ۱۳۳۴ – ۶ اسفند ۱۳۶۲) از فرماندهان میانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ ایر
👆🍃✅ 📝 وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازه‌ای در کار نیست. بدنش مفقود بود من همیشه از روزی که باید با جنازه حمید روبه‌رو می‌شدم می‌ترسیدم، حس می‌کردم دیدن چنین منظره‌ای خارج از طاقت من است و حمید خودش انگار این را می‌دانست. 😭روزهای اول خیلی گریه می‌کردم؛ یک شب خوابش را دیدم گفت: «چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟» گفتم: «می‌خواهم بدانم چطور شهید شدی؟» گفت: «تو هم به چه چیزهایی فکر می‌کنی یک ترکش خورد به این‌جا... (اشاره کرد به پیشانی‌اش) ... و شهید شدم.» 👶همه فکر می‌کردند چون حمید بچه دارد آقا مهدی نمی‌گذارد او برود جلو. بعد از شهادت حمید خواهرش با ناراحتی از مهدی پرسید: «مهدی! چرا حمید؟» آقا مهدی گفته بود: «پس چه کسی؟ حمید هم مثل بقیه چه فرقی می‌کند؟» وقتی بعد از چهل روز به ارومیه رسید از در که وارد شد و چشمش افتاد به عکس حمید، من احساس کردم الآن می‌افتد روی زمین خیلی سنگین حرکت می‌کرد. انگار پاهایش وزنه داشت احسان هم نامردی نکرد، رفت جلو، گفت: «عمو آمده‌ای مرا ببری پیش بابا؟» آقا مهدی فقط او را بغل کرد و بوسید، چیزی نگفت. از همه عجیب‌تر این بود که آقا مهدی وقتی تصمیم مرا که می‌خواستم با بچه‌ها بروم قم شنید، اصلاً مخالفتی نکرد. از وقتی ما برگشته بودیم ارومیه همه در این فکر بودند که شرایط را طوری ترتیب بدهند که ما راحت‌تر باشیم. اما من خودم تصمیم گرفتم بروم. 😒قم حال کسی را داشتم که یک راه دراز را رفته و حالا دوباره برگشته سر جای اولش. احساس می‌کردم باید دوباره شروع کنم این بار تنها و از قم؛ جایی که قرار بود با حمید بروم...🌿🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆🍃✅ #خاطرات_همسر_شهید 📝 وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازه‌ای در کار نیست. بدنش مفقود بود من
👆🍃✅ 💯وقتی توی جزیره بوده‌اند؛ آن‌هایی که آن لحظات یا کمی بعد با حمید بوده‌اند می‌گفتند نزدیک پل و با انفجار یک شهید شده. یکی از دوستانش تعریف می‌کرد که «حمید تمام مدت در حالی که فقط بیسیم‌چی‌اش همراهش بود، در طول قدم می‌زد. دستش را هم گذاشته بود روی کمرش و چون بلند بود، سرش را کمی پایین گرفته بود که عراقی‌ها نزنندش. انگار داشت توی یک باغ گردش می‌کرد؛ جلوی هر سنگری می‌ایستاد، می‌کرد، وضع مهمات را می‌پرسید و می‌رفت جلوتر. بعد از منفجر شدن خمپاره ما دیدیم بیسیم‌چی حمید تنها برگشته، رفتیم سراغ حمید آقا دیدیم پیکرش را کشیده‌اند توی یک گودی که داخل سیل‌بند کنده بودند. سینه و سرش پر از ترکش بود و یک پتوی سربازی کشیده بودند رویش که به قد او کوتاه بود. پوتین‌هایش مانده بود بیرون و پاشنه‌هایش توی آب بود. از آن طرف عراقی‌ها آتش‌شان را چند برابر کرده بودند. خیلی از بچه‌ها سعی کردند جنازه را بیاورند عقب، اما هرکس می‌رفت می‌زدندش.💔🌿 ما تصمیم گرفتیم هر طور هست حمید را بیاوریم عقب که آقا مهدی پیغام فرستادند اگر می‌شود جنازه‌های دیگران را هم آورد این کار را بکنید. اگر نمی‌شود، حمید هم پیش بقیه شهدا بماند.» 👌😩 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
بالاخره همه فهمیدند سید کجاست ، اونم بعد از ۳۲ سال برای اولین بار... 🍃💔 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🍃💔👆 ✍...و او این بار با آرامش ،مشغول استراحتِ... و شاید هم نه ، از آنجا همه چیز را نظارت می‌کند...🥺 ، آسوده باش، قول می‌دهیم‌راهت را دنبال کنیم...🙏 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید