✳️ شهیدان زندهاند
🥀 شهدا در قهقهه مستانهشان و در شادی وصولشان عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون اند؛ اینجا صحبت عشق است و عشق و قلم در ترسیماش بر خود میشکافد. ۱ مهر ۱۳۶۷
💔✅🌺
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 غمگین ترین تشییع کننده...😭 #مکتب_نصرالله 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆😔
❤️🔥ابوعلی جواد، محافظی که حتی مراقب پیکر سید حسن نصرالله بود...
👌🍃💔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
#فرماندهان_شهید_اسفندماه💔🍃
#شهیدحمیدباکری
#شهادت
🥀در عملیات #خیبر بر اثر اصابت گلوله آرپیجی در #جزیره_مجنون به شهادت رسید و پیکرش در میدان نبرد مانده و هرگز به میهن بازنگشت که به عنوان #مفقودالاثر یاد میشود...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#فرماندهان_شهید_اسفندماه💔🍃 #شهیدحمیدباکری #شهادت 🥀در عملیات #خیبر بر اثر اصابت گلوله آرپیجی در #جزی
👆🍃✅
حمید باکری (۱ آذر ۱۳۳۴ – ۶ اسفند ۱۳۶۲) از فرماندهان میانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ ایران و عراق بود و #جانشینی_فرماندهٔ_لشکر۳۱عاشورا را برعهده داشت.
او برادر کوچکتر #علی_باکری و #مهدی_باکری است. وی در عملیاتهای #رمضان، #فتحالمبین، #بیتالمقدس و #والفجر ۲ حضور داشت.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🍃✅ حمید باکری (۱ آذر ۱۳۳۴ – ۶ اسفند ۱۳۶۲) از فرماندهان میانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ ایر
👆🍃✅
#خاطرات_همسر_شهید
📝 وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازهای در کار نیست. بدنش مفقود بود من همیشه از روزی که باید با جنازه حمید روبهرو میشدم میترسیدم، حس میکردم دیدن چنین منظرهای خارج از طاقت من است و حمید خودش انگار این را میدانست.
😭روزهای اول خیلی گریه میکردم؛ یک شب خوابش را دیدم گفت: «چرا اینقدر گریه میکنی؟» گفتم: «میخواهم بدانم چطور شهید شدی؟» گفت: «تو هم به چه چیزهایی فکر میکنی یک ترکش خورد به اینجا... (اشاره کرد به پیشانیاش) ... و شهید شدم.»
👶همه فکر میکردند چون حمید بچه دارد آقا مهدی نمیگذارد او برود جلو. بعد از شهادت حمید خواهرش با ناراحتی از مهدی پرسید: «مهدی! چرا حمید؟» آقا مهدی گفته بود: «پس چه کسی؟ حمید هم مثل بقیه چه فرقی میکند؟» وقتی بعد از چهل روز به ارومیه رسید از در که وارد شد و چشمش افتاد به عکس حمید، من احساس کردم الآن میافتد روی زمین خیلی سنگین حرکت میکرد. انگار پاهایش وزنه داشت احسان هم نامردی نکرد، رفت جلو، گفت: «عمو آمدهای مرا ببری پیش بابا؟» آقا مهدی فقط او را بغل کرد و بوسید، چیزی نگفت. از همه عجیبتر این بود که آقا مهدی وقتی تصمیم مرا که میخواستم با بچهها بروم قم شنید، اصلاً مخالفتی نکرد. از وقتی ما برگشته بودیم ارومیه همه در این فکر بودند که شرایط را طوری ترتیب بدهند که ما راحتتر باشیم. اما من خودم تصمیم گرفتم بروم.
😒قم حال کسی را داشتم که یک راه دراز را رفته و حالا دوباره برگشته سر جای اولش. احساس میکردم باید دوباره شروع کنم این بار تنها و از قم؛ جایی که قرار بود با حمید بروم...🌿🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🍃✅ #خاطرات_همسر_شهید 📝 وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازهای در کار نیست. بدنش مفقود بود من
👆🍃✅
#روایتِ_یاران
💯وقتی توی جزیره بودهاند؛ #جزیره_مجنون
آنهایی که آن لحظات یا کمی بعد با حمید بودهاند میگفتند نزدیک پل و با انفجار یک #خمپاره_شصت شهید شده.
یکی از دوستانش تعریف میکرد که «حمید تمام مدت در حالی که فقط بیسیمچیاش همراهش بود، در طول #سیلبند قدم میزد. دستش را هم گذاشته بود روی کمرش و چون #قدش بلند بود، سرش را کمی پایین گرفته بود که عراقیها نزنندش.
انگار داشت توی یک باغ گردش میکرد؛
جلوی هر سنگری میایستاد، #احوالپرسی میکرد، وضع مهمات را میپرسید و میرفت جلوتر. بعد از منفجر شدن خمپاره ما دیدیم بیسیمچی حمید تنها برگشته، رفتیم سراغ حمید آقا دیدیم پیکرش را کشیدهاند توی یک گودی که داخل سیلبند کنده بودند. سینه و سرش پر از ترکش بود و یک پتوی سربازی کشیده بودند رویش که به قد او کوتاه بود. پوتینهایش مانده بود بیرون و پاشنههایش توی آب بود. از آن طرف عراقیها آتششان را چند برابر کرده بودند. خیلی از بچهها سعی کردند جنازه را بیاورند عقب، اما هرکس میرفت میزدندش.💔🌿
ما تصمیم گرفتیم هر طور هست حمید را بیاوریم عقب که آقا مهدی پیغام فرستادند اگر میشود جنازههای دیگران را هم آورد این کار را بکنید. اگر نمیشود، حمید هم پیش بقیه شهدا بماند.»
👌😩
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊💕 #پرندهی_عشق 📽 تصاویری بسیار زیبا و دیدنی از سید شهیدان مقاومت ، شهید والامقام #سیدحسن_نصرالله ب
بالاخره همه فهمیدند سید کجاست ، اونم بعد از ۳۲ سال برای اولین بار...
🍃💔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
بالاخره همه فهمیدند سید کجاست ، اونم بعد از ۳۲ سال برای اولین بار... 🍃💔 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🍃💔👆
✍...و او این بار با آرامش ،مشغول استراحتِ...
و شاید هم نه ، از آنجا همه چیز را نظارت میکند...🥺
#سیدجان، آسوده باش، قول میدهیمراهت را دنبال کنیم...🙏
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء 💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_پنجم 🔰نه ماه، نه ماه زیبا داشتیم وبعد باهم ازدواج ک
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_ششم
✅و بیشتر از همه همین مرا به مصطفی جلب کرد ، عشق او به ولایت ، من همیشه می نوشتم که هنوز دریای سرخ ، هر ذره از خاک جبل عامل صدای ابوذر را به من می رساند . این صدا در وجودم بود . حس می کردم باید بروم ، باید برسم آنجا ، ولی کسی نبود دستم را بگیرد ، مصطفی این دست بود . وقتی او آمد انگار سلمان آمد، سلمان منا اهل البیت . او می توانست ✋ دست مرا بگیرد و از این ظلمات ، از روزمرّگی بکشد بیرون ...
🔰قانع نمی شدم که مثل میلیون ها مردم ازدواج کنم زندگی کنم و ... دنبال مردی مثل مصطفی میگشتم ، یک روح بزرگ ، آزاد از دنیا و متعلقاتش . اما این چیزها به چشم فامیلم و پدر ومادرم نمی آمد. آنها در عالم دیگری بودند و حق داشتند بگویند نه ، ظاهر مصطفی را می دیدند و مصطفی از مال دنیا هیچ چیز نداشت .
👴مردی که پول ندارد ، خانه ندارد ، زندگی ... هیچ ! آنها این را می دیدند اصلاً جامعه لبنان اینطور بود و هنوز هم هست بدبختانه . ارزش آدم ها به ظاهرشان و پول شان هست به کسی احترام می گذراند که لباس شیک بپوشد و اگر دکتر است باید حتما ماشین مدل بالا زیر پایش باشد . روح انسان و این چیزها توجه کسی را جلب نمی کند. با همه اینها مصطفی از طریق سید غروی مرا از خانواده ام خواستگاری کرد .
♦️گفتند : نه.
❇️آقای صدر دخالت کرد و گفت: من ضامن ایشانم . اگر دخترم بزرگ بود دخترم را تقدیمش می کردم . این حرف البته آنهارا تحت تاثیر قرارداد، اما اختلاف به قوت خودش باقی بود . آنها همچنان حرف خودشان را می زدند و من هم حرف خودم را .
💖تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی که شده با مصطفی ازدواج کنم . فکر کردم در نهایت با اجازه آقای صدر که حاکم شرع است عقد می کنیم ، اما مصطفی مخالف بود ، اصرار داشت با همه فشارها عقد با اجازه پدر و مادرم جاری شود .
🔹می گفت: سعی کنید با محبت و مهربانی آنها را راضی کنید . من دوست ندارم با شما ازدواج کنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد . با آن همه احساس و شخصیتی که داشت خیلی جلوی پدر و مادرم کوتاه می آمد . وسواس داشت که آنها هیچ جور در این قضیه آزار نبینند . اولین و شاید آخرین باری که مصطفی سرمن داد کشید به خاطر آنها بود ....
☄روزهایی بود که جنوب را دائم بمباران می کردند . همه آنجا را ترک کرده بودند. من هم بیروت بودم اما مصطفی جنوب مانده بود با بچه ها و من که به همه شان علاقمند شده بودم نتوانستم صبر کنم و رفتم مجلس شیعیان پیش امام موسی ، سراغ مصطفی و بچه هارا گرفتم ، آقای صدر نامه ای به من داد و گفت: باید هرچه سریعتر این را به دکتر برسانید. با استاد یوسف حسینی زیر توپ و خمپاره راه افتادیم رفتیم موسسه.
⏪ادامه دارد...
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید