🌹کوچههای آسمانی 🌱
💠 سررشته کارها دست خداست...؟! #روایت👇✅
🥀✅
🌴پیش از #عملیات_فتح_ المبین، قرار بود امکانات وسیعی در اختیارمان بگذارند. اما موقع عملیات، امکانات رسیده بسیار اندک بود. این امر باعث نگرانی😞 من شد. پیش خود فکر کردم که چطور با این امکانات کم می توانیم یک تیپ جدید تشکیل بدهیم و عملیات موفقیت آمیز انجام شود؟🤔
🌘شب هنگام، برای وضو گرفتن، به محوطه آمدم، در همان تاریکی شب🌌، گرمی دستى🖐 را بر شانه ام حس کردم، روی برگرداندم و برادر سپاهى را دیدم که می گفت: برادر احمد! شما خدا و ائمه را فراموش کرده اید؟! به خدا توکل🤲 کنید و امکانات را نادیده بگیرید. به حق قسم، پیروزی نصیب شما خواهید شد. ✅
🗣 سخنانش قلبم را آرام کرد. آن شب آموختم که امکانات اصلی نزد خداوند است.💖
—_راوی: جاويد الاثر حاج احمد متوسلیان
فرمانده #تیپ۲۷محمدرسولالله (ص)
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💠 سررشته کارها دست خداست...؟! #روایت👇✅
📸#انتشار_عکس_برای_نخستین_بار
⌛️ دو روز مانده به عملیات بزرگ #فتح_المبین
👆 احمد متوسلیان، فرمانده تیپ۲۷ محمدرسول الله(ص)
#ارتفاعات #علی_گره_زد
▫️۱۲۳ قبضه توپ عراقی ها پشت این ارتفاعات بود و با اینها منطقۀ رودخانه #کرخه و #دزفول و اطراف #شوش را زیر آتش قرار می دادند و طی حمله شب اول ، رزمنده های تیپ۲۷ همۀ اینها را سالم گرفتند
✅حاج_احمد برای بازدید به خط مقدم نبرد آمده است...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📸#انتشار_عکس_برای_نخستین_بار ⌛️ دو روز مانده به عملیات بزرگ #فتح_المبین 👆 احمد متوسلیان، فرمانده تی
👆✅🥀
⏳بفاصلۀ ۴۰ ساعت قبل از عملیات، ساعت ۸ صبح روز ۲۹ اسفند سال۶۰ متوسلیان، تمامی فرماندهان گردانهای تیپ۲۷ را جهت شرکت درجلسه اضطراری بقرارگاه فرعی نصر۲ فراخواند؛ چرا که بنا بود رزمندگان این تیپ، نقشی حساس در نبرد گسترده ایفا کنند.
📍در این میان،نوک پیکان حمله تیپ را #گردان_حبیب و#سلمان و #حمزه تشکیل می دادند. بر اساس توجیه مانور از سوی حاج احمد ، این ۳گردان می بایست پس از ۸ کیلومتر پیشروی بموازات سنگرهای کمین و دیگر استحکامات دشمن در ارتفاعات #شاوریه ،دست بکار اجرای مأموریت اصلی خویش می شدند
🔖مأموریت اصلی این گردان ها عبارت بود از: پیشروی در عمق ۱۲ کیلومتری مواضع اشغالی دشمن،ضربه وارد آوردن از پهلوی خصم و تصرف مقر توپخانه عراق
🗣متوسلیان بر ضرورت اجرای اصل غافلگیری تأکید زیادی داشت.او در این جلسه گفت:
اگر این گردان ها قبل از رسیدن به تپه های کنار جاده عین خوش--اندیمشک ، یعنی توی این دشت باز ۸ کیلومتری درگیر بشوند،احتمال اینکه حتی ۳۰ درصد نبروهای آنها هم بتوانند بجاده برسند، ضعیف است.حتی بعد از رسیدن آنها به جاده هم،درگیری؛ ۵۰ درصد از گردانها تلفات می گیرد.بخاطر همین مسائل، اصل غافلگیری باید صد در صد اجرا شود»
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📸#انتشار_عکس_برای_نخستین_بار ⌛️ دو روز مانده به عملیات بزرگ #فتح_المبین 👆 احمد متوسلیان، فرمانده تی
✍ حاج احمد هنوز نبودنت را باور نداریم ،😔
هنوز چشمانمان به در دوخته شده...؟!
که شاید بیایی و گوشه ای از کار را به دست بگیری...؟!👀
چقدر این روزها جای تو و یارانت خالیست...؟!
اما هوا از عطر وجودتان آکنده است...؟!
❤️🩹❤️🔥💔💓
✍#Darya_39
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🥀قابِ بدونِ تکرار... 😭 #شهید_جمهور 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی که از صلابت و اقتدار حرف میزنیم منظورمون اینطور حرکیه...
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 وقتی که از صلابت و اقتدار حرف میزنیم منظورمون اینطور حرکیه... #شهید_جمهور #رئیسی_عزیز 👈🌹کوچههای
... و آنگاه که در سازمان ملل متحد قرآن را بالای سر بردی...
و آن بار که تصویر سردار دل ها را در مقابل چشمان بهت زده ی نمایندگان بالا بردی...
و این بار با پیاده روی در خیابان های آمریکا...
چقدر مقتدرانه شیطان بزرگ را زیر پا له کردی...
آوخ... و چقدر جای تو خالیست...
💔✅🍃
✍#Darya_39
🖤#دمِافطاری
منتظران مهدی
آگاه باشید!
حسین را
منتظرانش کشتند!
مهدی جان!
پدر ندبههای دلتنگی…
ای که چشمت
همیشه شبنم داشت!
ماجرای ظهور تو
هر بار،
سیصد و سیزده نفر
کم داشت!
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#امام_زمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_بیست_هشتم 💟غاده اگر می دانست مصطفی این کارها را می
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_بیست_نهم
...❣و او جواب داد که: این #خودخواهی است . اما من خودخواهی تورا دوست دارم . این فطری است . اما چطور مشکلات حیات را تحمل نمی کنی ؟ من تورا می خواهم محکم مثل یک #کوه 🌄، سیال و وسیع مثل یک #دریا🌊 ابدیت،
تو می گویی ملک ؟ ملکیت ؟ تو بالاتر از ملکی . من از شما انتظار بیشتر دارم . من می بینم در وجود تو کمال و جلال و جمال را . تو باید در این خط الهی راه بروی . تو روحی ، تو باید به معراج بروی ، تو باید پرواز🕊 کنی . چطور تصور کنم افتادی در زندان شب . تو طائر🕊 قدسی . می توانی از فراز همه حاجز ها عبور کنی . می توانی در تاریکی🌒 پرواز کنی .
😔هر چند تا روزی که مصطفی شهید شد ، تا شبی که از من خواست به شهادتش راضی باشم ، نمی خواستم شهید بشود. آن شب قرار بود مصطفی تهران بماند. گفته بود روز بعد برمی گردد . عصر بود و من در ستاد نشسته بودم ، در اتاق عملیات . آن جا در واقع اتاق مصطفی بود و وقتی خودش آنجا نبود کسی آن جا نمی آمد ولی ناگهان در اتاق باز شد ، من ترسیدم ، فکر کردم چه کسی است ، که مصطفی وارد شد . 😳تعجب کردم ، قرار نبود برگردد.
📍 او مرا نگاه کرد،
گفت: مثل این که خوشحال نشدی🙁 دیدی من برگشتم ؟ من امشب برای شما بر گشتم.
🔸گفتم: نه مصطفی ! تو هیچ وقت برای من برنگشتی . برای کارِت آمدی .
🔹مصطفی با همان مهربانی گفت: امشب برگشتم بخاطر شما . از احمد سعیدی بپرس . من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم ، هواپیما🛩 نبود . تو می دانی من در همه عمرم از هواپیمای خصوصی استفاده نکرده ام ، ولی امشب اصرار داشتم برگردم ، با هواپیمای🛫 خصوصی آمدم که این جا باشم .
من خیلی حالم منقلب بود....😒
⏪ادامه دارد
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_بیست_نهم ...❣و او جواب داد که: این #خودخواهی است .
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_سیام
🔸گفتم: مصطفی من عصرکه داشتم کنار کارون قدم می زدم احساس کردم آنقدر دلم پر است که می خواهم فریاد😫 بزنم . خیلی گرفته بودم . احساس کردم هرچه در این رودخانه فریاد بزنم ، باز نمی توانم خودم را خالی کنم . مصطفی گوش 👂می داد.
🔸گفتم: آنقدر در وجودم عشق♥️ بود که حتی اگر تو می آمدی نمی توانستی مرا تسلی دهی.
😊او خندید وگفت :
تو به عشق❤️🔥 بزرگتر از من نیاز داری و آن #عشق_خداوند است. باید به این مرحله از تکامل برسی که تو را جز #خدا و عشق خدا هیچ چیز راضی نکند . حالا من با اطمینان خاطر میتوانم بروم .
✨من در آن لحظه متوجه این کلامش نشدم . شب رفتم بالا . وارد اتاق که شدم دیدم که مصطفی روی تخت دراز کشیده ، فکر کردم خواب است . آمدم جلو و اورا بوسیدم 😘.
❗️مصطفی روی بعضی چیزها حساسیت داشت . یک روز که اومدم دمپایی هایش را بگذارم جلوی پایش ، خیلی ناراحت شد ، دوید ، دوزانو شد و دست مرا بوسید😙،
🔹 گفت: تو برای من دمپایی🩴 می آوری ؟
آن شب تعجب😳 کردم که حتی وقتی پایش را بوسیدم 😘تکان نخورد .
احساس کردم او بیدار است ، اما چیزی نمی گوید ، چشمهایش را بسته و همین طور بود.
🔹مصطفی گفت: من فردا #شهید می شوم . خیال می کردم شوخی می کند.
🔸گفتم: مگر شهادت دست شماست ؟
🔹گفت: نه ، من از خدا خواستم و می دانم خدا به خواست من جواب میدهد . ولی من میخواهم شما #رضایت بدهید . اگر رضایت ندهید من شهید نمیشوم . خیلی این حرف برای من تعجب آور 😳بود.
🔸گفتم: مصطفی ، من رضایت نمی دهم و این دست شما نیست . خوب هر وقت خداوند اراده اش تعلق بگیرد من راضیم به رضای خدا و منتظر این روزم ، ولی چرا فردا ؟
⚡️ و او اصرار می کرد که: من فردا از این جا می روم. می خواهم با رضایت کامل تو باشد .
وآخر رضایتم را گرفت ....
💥من خودم نمی دانستم چرا راضی شدم. نامه ای داد که وصیت اش بود و گفت: تا فردا باز نکنید بعد دو سفارش به من کرد، گفت اول اینکه ایران بمانید.
گفتم: ایران بمانم چکار؟ این جا کسی را ندارم.
مصطفی گفت: نه! تقرب بعد از هجرت نمیشود.
⏪ادامه دارد...
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید