eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
777 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
...برکت مال...✅👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
...برکت مال...✅👇
🌷 می‌گفت: من یه چیز را خودم کردم و اثرش را در زندگی ام دیدم... 💐 از یک زمانی تصمیم گرفتم امام زمان (ع) را در مالم کنم. هر ماه یک قسمتی ولو از درآمدم را به نیت امام زمان (ع)، خرج کمک به افراد نیازمند می‌کردم ... این کار باعث عجیبی در مالم شد، طوری که تصورش را هم نمی‌کردم ... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
«لوس بازی برای خدا به سبک شهدا ...»😉☺️🥀 (ع)
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
«لوس بازی برای خدا به سبک شهدا ...»😉☺️🥀 #شهید_مصطفی_رحمانی #گردان_غواصی_نوح #لشکر۲۱_امام‌رضا(ع)
👆⛈ «باران شدت گرفته بود بیرون از سنگر را نگاه می‌کردم، ناگهان چیزی در میان باران توجه مرا به خودش جلب کرد. دقت که کردم دیـدم یک نفر درحال نماز📿 خواندن است! زیر باران ؟!!! با دقت بیشتری که نگاه کردم از تعجب دهانم باز مانده بود ..😳 'مصطفی بود ...! که زیر باران داشت نماز می‌خواند!💧📿 بعدها ازش پرسیدم که چرا زیر باران نماز می‌خواندی؟! گفت: میخوام خودم را، برای خدا لوس کنم :) ..»😇😉 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆⛈ «باران شدت گرفته بود بیرون از سنگر را نگاه می‌کردم، ناگهان چیزی در میان باران توجه مرا به خودش
🌷«شهید مصطفی رحمانی» از رزمندگان اطلاعات عملیات لشکر۲۱ امام رضا(ع) در ۲۵ مرداد ۱۳۴۳ در بجنورد متولد شد و سرانجام در ۱۹ دی ۱۳۶۵ در به فیض شهادت نائل آمد. یاد و نامش گرامی🌴🥀
ﺧﺪﺍﯾﺎ ... ﺍﺯ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ... ﺍﻣﺎ ﺷﮑﺎﯾﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ... ﻣﻦ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ... ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ❤️‍🩹ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ... ﻧﮕﺎﻫﻢ👀 ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ... 🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝تمام وصیت‌نامه‌اش یک طرف؛ آخرش سه کلمه بود ؛ که آتش بر تمامِ هستی انسان می‌زد هرچه وظیفه‌اش می‌دانست گفت: هشدار ها را داد ... انذار ها را کرد ... اما آخرش چیزی نوشت که جز اهلش نخواهند گرفت..! ما که رفتیم....🥀💔🍃 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 2⃣1⃣ قسمت ۱۲:🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 3⃣1⃣ قسمت ۱۳ :🔻 📍فقط بود که را بود. تمام مسیر به فکر😣 میکرد. و خالی بود. برای نمیرفت،برای میرفت. میرفت که تمام عمر را کنار خانواده‌ای سر کند که و نفرینش میکردند. _کنار مردی که نه را میدانست نه را دیده بود. دوست نداشت چیزی از او بداند... 📍بیچاره دلش💔! بیچاره ! نام احسان را در ذهنش پس راند؛ نامی که بود برایش! بود برایش! _ یادش داده بود... " وقتی اسم مردی👨 بیاد روی اسمت، مهم نیست بهش علاقه داری یا نه، مهم اینه که بهش شدی. " و متعهد شده بود ، به مردی🦹‍♀ که نمیدانست کیست؛ به کسی که برادرش، برادرزاده‌اش را کشته بود. رها نبود، حتی در افکارش! 🚖ماشین که ایستاد مرد پیاده شد ، و در را بست؛ منتظر ایستاد. در را باز کرد و آهسته بست... بسته نشد، دوباره باز کرد و بست... باز هم بسته نشد. -محکمتر بزن دیگه!😠 _در را باز کرد و زد. در که بسته شد صدای را نشنید. مرد که راه افتاد، رها به دنبالش وارد خانه شد. خانه🏘 دو طبقه و شمالی ساخت، بود. حیاط کوچکی داشت. وارد خانه که شدند مرد مقابلش ایستاد. سرش پایین 😞بود و به مردی که مقابلش بود نکرد.ایستاد تا بشنود تمام را که میدانست. _از امروز بخور و بخواب خونه‌ی بابات تموم شد. و فکر 🧐کرد مگر در طول عمرش بخور و بخواب داشته است؟ اصلا را نمیدانست. زندگی‌اش کار و درس و کار بوده... _کارای خونه رو انجام میدی، در واقع این خونه‌ای! این چادرم🧕 دیگه سر نمیکنی، خوشم نمیاد؛ خانواده‌ی ما این نیست، ما اعتقادات خودمونو داریم! _رها لب باز کرد، آخر گفته بود "همیشه آدم باید به همسرش گوش کنه تا جایی که رو نقض نکنه" +کارا هر چی باشه انجام میدم؛ اما لطفا با 🧕کاری نداشته باشید! مرد ساکت بود؛ انگار فکر میکرد: _باشه، به هرحال قرار نیست زیاد از خونه🏚 بری بیرون، اونم با من! +من سرکار میرفتم؛ البته تا چند روز پیش، میتونم برم؟ _محل کارت کجا بود؟ +کلینیک صدر. _چه روزایی؟ رها: _همه روزا جز سه‌شنبه و جمعه _باشه اما تمام حقوقتو 💵میدی به من، باید پولشو بدیم به «معصومه»، به هر حال شما ازش گرفتید! 👍خوب بود که قبول کرده بود که سر کار برود وگرنه چگونه این را تحمل میکرد؟ _چه ساعتی⏳ میری؟ رها: _از هشت 🕗صبح تا دو 🕑بعدازظهر میرم. _پس قبل از رفتن کاراتو انجام بده و ناهار🍱 آماده کن. رها: _چشم! _خب چیزایی که لازمه بدونی: اول اینکه من و مادرم اینجا زندگی میکنیم، برادرم و همسرش طبقه‌ی بالا زندگی میکردن که بعد از کاری که برادرت کرد الان زن برادرم خونه‌ی پدرشه، حامله‌ست؛ باید یه بچه رو بی‌پدر بزرگ کنه... مرد ساکت ماند. _متاسفم آقا! -تاسف تو برای من و خانواده‌ام فایده نداره؛ فراموش نکن که به عقد 👰‍♂من دراومدی نه برای اینکه زن منی، فقط برای اینکه راهی برای از این خونه 🏚نداشته باشی. گاهی قلب‌های ساده و مهربان را ساده میشکند و رها کرد؛غروری که تازه جوانه🌱 زده بود؛ حرفهای شکست؛ آیه شکست. _بله آقا میدونم. -خوبه، امیدوارم به مشکل برنخوریم! رها: _سعی میکنم کاری نکنم که مشکلی ایجاد بشه. -اینجا رو تمیز 🧹کن، دیروز چهلم سینا بود. بعد هم برو بالا رو تمیز🪠 کن! به چیزی دست نزن فقط تمیز کن و غذا🌮 رو آماده کن! از اتاق کنار آشپزخونه استفاده کن، میتونی همونجا بخوابی. _چشم آقا....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید