🌹کوچههای آسمانی 🌱
💔دل من گم شد ، اگر پیدا شد، بسپارید #امانات_رضا 💗واگر از #تپش افتاد دلم، ببریدش به #ملا
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥مهمان ویژهی امام رضا...؟؟؟!!!
✍ماجرای #رضا_آزاد،بسیار شنیدنی...
#رضاجانم
#امام_رضا
#امام_رئوف
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
دلمان تنگ است ، فرصتی میخواهد.... 😔❤️🩹👇
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 مردی که اگر بود ...مردی که اگر نبود...؟؟؟!!!🥀💔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
📝تمام وصیتنامهاش یک طرف؛
آخرش سه کلمه بود ؛
که آتش بر تمامِ هستی انسان میزد
هرچه وظیفهاش میدانست گفت:
هشدار ها را داد ...
انذار ها را کرد ...
اما آخرش چیزی نوشت
که جز اهلش نخواهند گرفت..!
ما که رفتیم....🥀💔🍃
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 2⃣1⃣ قسمت ۱۲:🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
3⃣1⃣ قسمت ۱۳ :🔻
📍فقط #آیه بود که #دردها را #درمان بود.
تمام مسیر به #بدبختیهایش فکر😣 میکرد.
#سرد و خالی بود. برای #همسری نمیرفت،برای #کلفتی میرفت. میرفت که تمام عمر را کنار خانوادهای سر کند که #لعن و نفرینش میکردند.
_کنار مردی که نه #نامش را میدانست نه #قیافهاش را دیده بود. دوست نداشت چیزی از او بداند...
📍بیچاره دلش💔! بیچاره #احسان!
نام احسان را در ذهنش پس راند؛ نامی که #ممنوعه بود برایش! #گناه بود برایش!
_#آیه یادش داده بود...
" وقتی اسم مردی👨 بیاد روی اسمت، مهم
نیست بهش علاقه داری یا نه، مهم اینه که بهش #متعهد شدی. "
و #رها متعهد شده بود ،
به مردی🦹♀ که نمیدانست کیست؛ به کسی که برادرش، برادرزادهاش را کشته بود. رها #خیانتکار نبود، حتی در افکارش!
🚖ماشین که ایستاد مرد پیاده شد ،
و در را بست؛ منتظر ایستاد. #رها در را باز کرد و آهسته بست... بسته نشد، دوباره باز کرد و بست... باز هم بسته نشد.
-محکمتر بزن دیگه!😠
_در را باز کرد و #محکمتر زد. در که بسته شد صدای #دزدگیر را نشنید. مرد که راه افتاد، رها به دنبالش وارد خانه شد.
خانه🏘 دو طبقه و شمالی ساخت، بود.
حیاط کوچکی داشت. وارد خانه که شدند مرد مقابلش ایستاد.
سرش پایین 😞بود و به مردی که مقابلش بود #نگاه نکرد.ایستاد تا بشنود تمام #حرفهایی را که میدانست.
_از امروز بخور و بخواب خونهی بابات تموم شد.
و #رها فکر 🧐کرد مگر در طول عمرش بخور و بخواب داشته است؟ اصلا #مفهومش را نمیدانست. #تمام زندگیاش کار و درس و کار بوده...
_کارای خونه رو انجام میدی، در واقع #خدمتکار این خونهای! این چادرم🧕 دیگه سر نمیکنی، خوشم نمیاد؛ خانوادهی ما این #تیپی نیست، ما اعتقادات خودمونو داریم!
_رها لب باز کرد، آخر #آیه گفته بود
"همیشه آدم باید به #حرف همسرش
گوش کنه تا جایی که #حکم_خدا رو نقض نکنه"
+کارا هر چی باشه انجام میدم؛ اما لطفا با #چادرم 🧕کاری نداشته باشید!
مرد ساکت بود؛ انگار فکر میکرد:
_باشه، به هرحال قرار نیست زیاد از خونه🏚 بری بیرون، اونم با من!
+من سرکار میرفتم؛ البته تا چند روز پیش، میتونم برم؟
_محل کارت کجا بود؟
+کلینیک صدر.
_چه روزایی؟
رها: _همه روزا جز سهشنبه و جمعه
_باشه اما تمام حقوقتو 💵میدی به من، باید پولشو بدیم به «معصومه»، به هر حال شما #شوهرشو ازش گرفتید!
👍خوب بود که قبول کرده بود که سر کار برود وگرنه چگونه این #زندگی را تحمل میکرد؟
_چه ساعتی⏳ میری؟
رها: _از هشت 🕗صبح تا دو 🕑بعدازظهر میرم.
_پس قبل از رفتن کاراتو انجام بده و ناهار🍱 آماده کن.
رها: _چشم!
_خب چیزایی که لازمه بدونی: اول اینکه من و مادرم اینجا زندگی میکنیم، برادرم و همسرش طبقهی بالا زندگی میکردن که بعد از کاری که برادرت کرد الان زن برادرم خونهی پدرشه، حاملهست؛ باید یه بچه رو
بیپدر بزرگ کنه...
مرد ساکت ماند.
_متاسفم آقا!
-تاسف تو برای من و خانوادهام فایده نداره؛ فراموش نکن که به عقد 👰♂من دراومدی نه برای اینکه زن منی، فقط برای اینکه راهی برای #فرار از این خونه 🏚نداشته باشی.
گاهی #صداقت قلبهای ساده و مهربان را ساده میشکند و رها #حس_شکستن کرد؛غروری که تازه جوانه🌱 زده بود؛ حرفهای #دکترصدر شکست؛ #خواهرانههای آیه شکست.
_بله آقا میدونم.
-خوبه، امیدوارم به مشکل برنخوریم!
رها: _سعی میکنم کاری نکنم که مشکلی ایجاد بشه.
-اینجا رو تمیز 🧹کن، دیروز چهلم سینا بود. بعد هم برو بالا رو تمیز🪠 کن! به چیزی دست نزن فقط تمیز کن و غذا🌮 رو آماده کن! از اتاق کنار آشپزخونه استفاده کن، میتونی همونجا بخوابی.
_چشم آقا....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 3⃣1⃣ قسمت ۱۳ :
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
4⃣1⃣ قسمت ۱۴:🔻
📍مرد رفت تا #رها به کارهای همیشگیاش برسد، کاری که هر روز در خانهی🏚 پدر هم انجام میداد
_اتاقش انباری کوچکی بود.
کمی وسایل را جابهجا کرد تا بتواند جای خوابی برای خود درست کند. لباسهایش👚 را عوض کرد و لباس کار پوشید. همه لباسهایش لباس کار بودند؛
هرگز مهمانی👗 نرفته بود...
همیشه در مهمانیها #خدمتکاری بیش نبود، خدمتکاری با نام فامیل مرادی!
تا شب🌗 مشغول کار بود...
نهار🥘 و شام پخت، خانه🏚 را تمیز کرد، #ظرفها را شست و جابهجا کرد. آخر شب که برای خواب آماده میشد در🚪 اتاقش باز شد...
فورا روی رختخوابش 🛏نشست و روسریاش🧕 را مرتب کرد. خدا رحم کرد که هنوز روسریاش را درنیاورده بود.
_خوب از پس کارا براومدی!
آهی🥺 کشید و ادامه داد:
_میدونی من #نامزد دارم؟
📍َرها لب بست... نمیدانست این مرد کیست؛ این حرف
ها چه ربطی به او دارد! در ذهنش #نامزد پررنگ شد "مثل من"
_رویا رو خیلی دوست دارم.
در ذهنش نقش زد باز هم "مثل من"
_آرزوهای زیادی داشتیم، حتی....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
انتظارِ مادرانه...😔😭👇
📆مادر شهید رئیسی: این یک سالی که از شهادت ابراهیم گذشته، برای من مثل ۱۰ سال بوده است
🥀هنوز هم منتظرم درِ خانه باز شود و با لبخند 🥰همیشگیاش وارد شود...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📆مادر شهید رئیسی: این یک سالی که از شهادت ابراهیم گذشته، برای من مثل ۱۰ سال بوده است 🥀هنوز هم منتظر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌 خواب شهید مدافع حرم از «حاج قاسم» پیش از شهادت.
🥀#شهید_ابوالفضل_سرلک از فرماندهان نظامی در #سوریه بود که در ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۹ و با #زبان_روزه توسط #تله_انفجاری تروریست های تکفیری در شرق #حلب به شهادت رسید.
💔 پیکر مطهر او در ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۹ همزمان با #سالروز_شهادت_حضرت_علی(ع) در زادگاهش در امین آباد #شهرری تشییع شد.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📌 خواب شهید مدافع حرم از «حاج قاسم» پیش از شهادت. 🥀#شهید_ابوالفضل_سرلک از فرماندهان نظامی در #سوریه
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🥀 🔻 خاطره ای است از همرزم این شهید عزیز. «ابوالفضل مسئولیت مهمی در #قرارگاه حلب داشت. اما #دو روز
👆🥀
📍همسرش هم که همراه #دو_فرزند_خردسالش👶 در شهر #حلب زندگی می کردند بعد از اینکه خبر #شهادت ابوالفضل را می دهند، می گوید:
_اصلا از شنیدن خبر #شهادت تعجب😳 نکردم چون در حال جمع کردن وسایل بودم!
خودش دو روز پیش خواب💤 دیده بود #حاج_قاسم آمده دنبالش.