eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
776 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
📝تمام وصیت‌نامه‌اش یک طرف؛ آخرش سه کلمه بود ؛ که آتش بر تمامِ هستی انسان می‌زد هرچه وظیفه‌اش می‌دانست گفت: هشدار ها را داد ... انذار ها را کرد ... اما آخرش چیزی نوشت که جز اهلش نخواهند گرفت..! ما که رفتیم....🥀💔🍃 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 2⃣1⃣ قسمت ۱۲:🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 3⃣1⃣ قسمت ۱۳ :🔻 📍فقط بود که را بود. تمام مسیر به فکر😣 میکرد. و خالی بود. برای نمیرفت،برای میرفت. میرفت که تمام عمر را کنار خانواده‌ای سر کند که و نفرینش میکردند. _کنار مردی که نه را میدانست نه را دیده بود. دوست نداشت چیزی از او بداند... 📍بیچاره دلش💔! بیچاره ! نام احسان را در ذهنش پس راند؛ نامی که بود برایش! بود برایش! _ یادش داده بود... " وقتی اسم مردی👨 بیاد روی اسمت، مهم نیست بهش علاقه داری یا نه، مهم اینه که بهش شدی. " و متعهد شده بود ، به مردی🦹‍♀ که نمیدانست کیست؛ به کسی که برادرش، برادرزاده‌اش را کشته بود. رها نبود، حتی در افکارش! 🚖ماشین که ایستاد مرد پیاده شد ، و در را بست؛ منتظر ایستاد. در را باز کرد و آهسته بست... بسته نشد، دوباره باز کرد و بست... باز هم بسته نشد. -محکمتر بزن دیگه!😠 _در را باز کرد و زد. در که بسته شد صدای را نشنید. مرد که راه افتاد، رها به دنبالش وارد خانه شد. خانه🏘 دو طبقه و شمالی ساخت، بود. حیاط کوچکی داشت. وارد خانه که شدند مرد مقابلش ایستاد. سرش پایین 😞بود و به مردی که مقابلش بود نکرد.ایستاد تا بشنود تمام را که میدانست. _از امروز بخور و بخواب خونه‌ی بابات تموم شد. و فکر 🧐کرد مگر در طول عمرش بخور و بخواب داشته است؟ اصلا را نمیدانست. زندگی‌اش کار و درس و کار بوده... _کارای خونه رو انجام میدی، در واقع این خونه‌ای! این چادرم🧕 دیگه سر نمیکنی، خوشم نمیاد؛ خانواده‌ی ما این نیست، ما اعتقادات خودمونو داریم! _رها لب باز کرد، آخر گفته بود "همیشه آدم باید به همسرش گوش کنه تا جایی که رو نقض نکنه" +کارا هر چی باشه انجام میدم؛ اما لطفا با 🧕کاری نداشته باشید! مرد ساکت بود؛ انگار فکر میکرد: _باشه، به هرحال قرار نیست زیاد از خونه🏚 بری بیرون، اونم با من! +من سرکار میرفتم؛ البته تا چند روز پیش، میتونم برم؟ _محل کارت کجا بود؟ +کلینیک صدر. _چه روزایی؟ رها: _همه روزا جز سه‌شنبه و جمعه _باشه اما تمام حقوقتو 💵میدی به من، باید پولشو بدیم به «معصومه»، به هر حال شما ازش گرفتید! 👍خوب بود که قبول کرده بود که سر کار برود وگرنه چگونه این را تحمل میکرد؟ _چه ساعتی⏳ میری؟ رها: _از هشت 🕗صبح تا دو 🕑بعدازظهر میرم. _پس قبل از رفتن کاراتو انجام بده و ناهار🍱 آماده کن. رها: _چشم! _خب چیزایی که لازمه بدونی: اول اینکه من و مادرم اینجا زندگی میکنیم، برادرم و همسرش طبقه‌ی بالا زندگی میکردن که بعد از کاری که برادرت کرد الان زن برادرم خونه‌ی پدرشه، حامله‌ست؛ باید یه بچه رو بی‌پدر بزرگ کنه... مرد ساکت ماند. _متاسفم آقا! -تاسف تو برای من و خانواده‌ام فایده نداره؛ فراموش نکن که به عقد 👰‍♂من دراومدی نه برای اینکه زن منی، فقط برای اینکه راهی برای از این خونه 🏚نداشته باشی. گاهی قلب‌های ساده و مهربان را ساده میشکند و رها کرد؛غروری که تازه جوانه🌱 زده بود؛ حرفهای شکست؛ آیه شکست. _بله آقا میدونم. -خوبه، امیدوارم به مشکل برنخوریم! رها: _سعی میکنم کاری نکنم که مشکلی ایجاد بشه. -اینجا رو تمیز 🧹کن، دیروز چهلم سینا بود. بعد هم برو بالا رو تمیز🪠 کن! به چیزی دست نزن فقط تمیز کن و غذا🌮 رو آماده کن! از اتاق کنار آشپزخونه استفاده کن، میتونی همونجا بخوابی. _چشم آقا....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 3⃣1⃣ قسمت ۱۳ :
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 4⃣1⃣ قسمت ۱۴:🔻 📍مرد رفت تا به کارهای همیشگی‌اش برسد، کاری که هر روز در خانه‌ی🏚 پدر هم انجام می‌داد _اتاقش انباری کوچکی بود. کمی وسایل را جابه‌جا کرد تا بتواند جای خوابی برای خود درست کند. لباسهایش👚 را عوض کرد و لباس کار پوشید. همه لباسهایش لباس کار بودند؛ هرگز مهمانی👗 نرفته بود... همیشه در مهمانیها بیش نبود، خدمتکاری با نام فامیل مرادی! تا شب🌗 مشغول کار بود... نهار🥘 و شام پخت، خانه🏚 را تمیز کرد، را شست و جابه‌جا کرد. آخر شب که برای خواب آماده میشد در🚪 اتاقش باز شد... فورا روی رختخوابش 🛏نشست و روسری‌اش🧕 را مرتب کرد. خدا رحم کرد که هنوز روسری‌اش را درنیاورده بود. _خوب از پس کارا براومدی! آهی🥺 کشید و ادامه داد: _میدونی من دارم؟ 📍َرها لب بست... نمیدانست این مرد کیست؛ این حرف ها چه ربطی به او دارد! در ذهنش پررنگ شد "مثل من" _رویا رو خیلی دوست دارم. در ذهنش نقش زد باز هم "مثل من" _آرزوهای زیادی داشتیم، حتی.... ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
انتظارِ مادرانه...😔😭👇
📆مادر شهید رئیسی: این یک سالی که از شهادت ابراهیم گذشته، برای من مثل ۱۰ سال بوده است 🥀هنوز هم منتظرم درِ خانه باز شود و با لبخند 🥰همیشگی‌اش وارد شود... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
📌 خواب شهید مدافع حرم از «حاج قاسم» پیش از شهادت. 🥀 از فرماندهان نظامی در بود که در ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۹۹ و با توسط تروریست های تکفیری در شرق به شهادت رسید. 💔 پیکر مطهر او در ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۹ همزمان با (ع) در زادگاهش در امین آباد تشییع شد. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📌 خواب شهید مدافع حرم از «حاج قاسم» پیش از شهادت. 🥀#شهید_ابوالفضل_سرلک از فرماندهان نظامی در #سوریه
👆🥀 🔻 خاطره ای است از همرزم این شهید عزیز. «ابوالفضل مسئولیت مهمی در حلب داشت. اما روز پیش از شهادت به یکی از دوستانش گفته بود دیدم خودش با ماشین🚘 آمده دنبالم و میگه آماده شو با هم برویم.»
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆🥀 🔻 خاطره ای است از همرزم این شهید عزیز. «ابوالفضل مسئولیت مهمی در #قرارگاه حلب داشت. اما #دو روز
👆🥀 📍همسرش هم که همراه 👶 در شهر زندگی می کردند بعد از اینکه خبر ابوالفضل را می دهند، می گوید: _اصلا از شنیدن خبر تعجب😳 نکردم چون در حال جمع کردن وسایل بودم! خودش دو روز پیش خواب💤 دیده بود آمده دنبالش.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆🥀 📍همسرش هم که همراه #دو_فرزند_خردسالش👶 در شهر #حلب زندگی می کردند بعد از اینکه خبر #شهادت ابوالفضل
👆🥀 ✍فقط چند لحظه خود را جای همسر این شهید بگذاریم که می دانستند قطعا ایشان می روند و درحال جمع آوری وسایل بودند ، چقدر سخت است عزیزان از هم🥺 ، _آن چیزی که موجب شد (ع) در لحظات دربستر بگریند "ابکی لفراق الاحبه "🥲 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید