جان خود را
برای نجاتِ همرزمشان میدادند!
جبهه #ریا نداشت ؛
سراسر عشق 💖 بود ...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
جان خود را برای نجاتِ همرزمشان میدادند! جبهه #ریا نداشت ؛ سراسر عشق 💖 بود ... 👈🌹کوچههای آسمانی🌱د
👆💔
📆دیماه ۱۳۶۵، شلمچه
منطقه عمومی #خرمشهر 🌴
«قاسم عیوضی»، جعفر لشکری را
که در عملیات کربلای۵ #👳♂مجروح شد
بر دوش خود به #اورژانس رساند
اما در بازگشت بر اثر اصابت #ترکش
به درجهی #شهادت رسید ...
عکاس : محمود بدرفر
#قهرمان_وطن
#عملیات_کربلای_۵
#شهید_قاسم_عیوضی
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥...اصحاب آخرالزمانی...✅
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥...اصحاب آخرالزمانی...✅ 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆 گزیده ای تصویری از مستند «روایت فتح» و صحبت های انسان ساز شهید آوینی
👌🍃بسیار آرامش بخش و زیبا
اردیبهشت ۱۳۶۷ - سالروز عملیات بیت المقدس۶
مکان اجرا: شمال شهر #ماووت کردستان عراق و بلندیهای شیخ محمد، آسوس و استروک
تلفات دشمن :۲۴۰۰ (کشته، زخمی و اسیر)
رمز عملیات: یا امیرالمؤمنین (ع)
ارگانهای عملکننده: نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
اهداف عملیات: پیشروی و استقرار مناسب نیروها در شمال منطقه سلیمانیه عراق و تکمیل عملیات انجام شده در منطقه عملیاتی ماووت و امکان خروج معارضان کرد عراق از مناطق تحت هجوم ارتش عراق
نوع تک: نیمه گسترده
فرماندهی: سپاه
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
اردیبهشت ۱۳۶۷ - سالروز عملیات بیت المقدس۶ مکان اجرا: شمال شهر #ماووت کردستان عراق و بلندیهای
👆💔
_اعلام شدکه #امشب باید به دشمن حمله کنیدلذا گردان ها نیروهایشان را پای کار آوردند
در آخرین روز#رمضان 67 رزمندگان لشکر10نیز به دشمن بعثی در ارتفاعات شیخ محمد یورش بردند.
زمان زیادی را #پیاده طی کردند و ساعت🕑 از2نیمه شب حمله #رعدآساشروع شد
لشکر10 با4گردان همزمان از6محور به مواضع تیپ76از لشکر4 پیادهکوهستانی ارتش عراق مستقر بر ارتفاعات حملهور شدند
علیرغم ماموریتهای فراوانی که به #تخریب لشکر واگذار شده بوددر این عملیات توفیق شهادت نصیب بچه های تخریب نشد.اماهمسنگران دراطلاعات عملیات چندین شهیددادند
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
😔زمینی ام ...🌏 🍃گاهی؛تو من را آسمانی کن ❤ #اللهمالرزقنیالشهاده🤲 #شهید_احمد_کاظمی🥀 👈🌹کوچههای آسم
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاقبت بخیرم کن...
[اللهماجعلمماتیشهادتاًفیسبیلک]
عاقبت بخیری یعنی شهادت ...🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
...دَمِش گرم...؟؟؟!!!💔🥀🍃 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀نه گفتی گرمه
نه گفتی گرد و غباره...
نه منّتی ، نه تکبری....
💔🍃
...فقط گفتی خدا را شکرگزار باشید و برای طول عمررهبری دعا کنید...🤲🌿
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 0⃣2⃣ قسمت ۲۰ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۱ :🔻
_چند سالته #رها؟
+بیست و نه!
_چرا تا حالا ازدواج💍 نکردی؟
+نامزد 👱داشتم.
_نامزدیت بههم خورد؟
+نه!
_پس چیشد؟ چرا با من ازدواج👰♂ کردی؟
+چون گفتن زن شما بشم!
صدرا مات شد:
_تو نامزد داشتی؟😳
رها آه 😕کشید:
_بله.
_پس چرا قبول کردی؟ اگه تو قبول نمیکردی نه وضع تو این بود نه وضع من!
+من قبول نکردم.
صدرا بیشتر تعجب😳 کرد:
_یعنی چی؟!
رها همانطور که کارش را انجام میداد توضیح داد:
_منو #مجبور کردن!🥺
_آخه چه اجباری؟ چی باعث میشه از #نامزدت بگذری؟ من هرگز از #رویا نمیگذرم!
+منم از #نامزدم نمیگذشتم؛ اما گاهی زندگی تو رو تو مسیری پرتاب میکنه که اصلا فکرشم نمیکردی!😔
_اصلا نمیفهمم چی میگی!
+مهم نیست! گذشت...
_گذشت اما تموم نشده! از کی میری سرکار؟
+دو روز دیگه...📆
_مرخصی گرفتی؟
+نه، تعطیله.
_باشه. شب خوش!🌗
صدرا رفت و رها در افکارش غوطهور شد...😒
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۱ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۲:🔻
📅 روزها میگذشت...
#رها به سرکار بازگشته بود؛ هنوز #فرصت صحبت با دکتر صدر برایش پیش نیامده بود. روزهای اول کار بسیار #پر_مشغله بود؛ حتی سایه هم وقت ندارد؛
_آخرین #مراجع که از اتاقش بیرون رفت،
نگاهی به ساعت ⏰️ انداخت. وقت رفتن به خانه 🏠 بود، وسایلش را جمع کرد. برای خداحافظی به سمت اتاق دکتر صدر رفت.
_دکتر با اجازه، من دیگه برم.
دکتر خودکارش🖊 را زمین گذاشت و به رها نگاه کرد، عینکش👓 را از روی بینی استخوانی برداشت و دستی به چشمانش کشید:
_به این زودی ساعت 2 شد؟!
رها لبخندی 😊به چهره دکتر #محبوبش زد:
_بله استاد، الاناست که #زیباجون از دستتون شاکی بشه، ناهار🥘 با خانواده...
دکتر صدر خندید... بلند 😆و مردانه:
_ناهار با خانواده!
-خانم مرادی؟!
صدای #دکتر_مشفق بود. یکی از همکاران و البته استاد #روانپزشکیاش!
+بله؟
_من سه شنبه نمیتونم بیام، شما میتونید به جای من بیاید؟
+فکر نمیکنم، میدونید که شرایطش رو ندارم!
صدای #منشی مرکز بلند شد:
_دکتر مرادی یه آقایی👱♂ اومدن با شما کار دارن.
مریم را دید که به مردی👤 اشاره میکند:
_اونجا هستن!
بعد رو به رها ادامه داد:
_بهشون گفتم ساعت کاریتون تموم شده، میگن کارشون شخصیه!
رها نگاهی به مرد انداخت. چهرهاش آشنا نبود:
_بفرمایید آقا!
_اومدم دنبالت که بریم خونه🏡؛ البته قبلش دوست دارم محل کارتو ببینم!
#رنگ_رها پرید. صدا را میشناخت...
این صدای آشنا و این تصویر غریبه کسی نبود جز همسرش!
تمام رهایی که بود، شکست😫؛
دیگر #دکتر_مرادی نبود، #خدمتکار خانهی زند بود...
#خون بس🩸 بود. جان از پاهایش رفت، زبان در دهانش سنگین شد... سرش به دوران افتاد، آبرویش رفت.
+رها معرفی نمیکنی؟
دکتر صدر از رفتار #رها تعجب😳 کرد و گفت:
_صدر هستم، مسئول #کلینیک، ایشون هم دکتر👨🔬 #مشفق از همکاران.
+صدرا زند هستم، #همسر_رها؛ رها گفته بود تا ساعت 2🕑 سرکاره، منم کارم تموم شد گفتم بیام دنبالش که هم با هم بریم خونه🏡 و هم محل #کارشو ببینم.
_دکتر صدر نگاه موشکافانهای به رها انداخت:
_تبریک میگم🎊، چه بیخبر!
+یه کم عجلهای شد؛ به خاطر فوت⚰ برادرم مراسم نداشتیم.
_تسلیت میگم جناب زند؛ خانم مرادی، نمیخواید #کلینیک رو به همسرتون نشون بدید؟
رها لکنت گرفت:
_ب... ب... ل... ه
_فردا اول وقت هم بیا اتاقم؛ من برم به کارهام برسم.
رها فقط سر تکان داد...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید