🌹کوچههای آسمانی 🌱
اردیبهشت ۱۳۶۷ - سالروز عملیات بیت المقدس۶ مکان اجرا: شمال شهر #ماووت کردستان عراق و بلندیهای
👆💔
_اعلام شدکه #امشب باید به دشمن حمله کنیدلذا گردان ها نیروهایشان را پای کار آوردند
در آخرین روز#رمضان 67 رزمندگان لشکر10نیز به دشمن بعثی در ارتفاعات شیخ محمد یورش بردند.
زمان زیادی را #پیاده طی کردند و ساعت🕑 از2نیمه شب حمله #رعدآساشروع شد
لشکر10 با4گردان همزمان از6محور به مواضع تیپ76از لشکر4 پیادهکوهستانی ارتش عراق مستقر بر ارتفاعات حملهور شدند
علیرغم ماموریتهای فراوانی که به #تخریب لشکر واگذار شده بوددر این عملیات توفیق شهادت نصیب بچه های تخریب نشد.اماهمسنگران دراطلاعات عملیات چندین شهیددادند
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
😔زمینی ام ...🌏 🍃گاهی؛تو من را آسمانی کن ❤ #اللهمالرزقنیالشهاده🤲 #شهید_احمد_کاظمی🥀 👈🌹کوچههای آسم
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاقبت بخیرم کن...
[اللهماجعلمماتیشهادتاًفیسبیلک]
عاقبت بخیری یعنی شهادت ...🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
...دَمِش گرم...؟؟؟!!!💔🥀🍃 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀نه گفتی گرمه
نه گفتی گرد و غباره...
نه منّتی ، نه تکبری....
💔🍃
...فقط گفتی خدا را شکرگزار باشید و برای طول عمررهبری دعا کنید...🤲🌿
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 0⃣2⃣ قسمت ۲۰ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۱ :🔻
_چند سالته #رها؟
+بیست و نه!
_چرا تا حالا ازدواج💍 نکردی؟
+نامزد 👱داشتم.
_نامزدیت بههم خورد؟
+نه!
_پس چیشد؟ چرا با من ازدواج👰♂ کردی؟
+چون گفتن زن شما بشم!
صدرا مات شد:
_تو نامزد داشتی؟😳
رها آه 😕کشید:
_بله.
_پس چرا قبول کردی؟ اگه تو قبول نمیکردی نه وضع تو این بود نه وضع من!
+من قبول نکردم.
صدرا بیشتر تعجب😳 کرد:
_یعنی چی؟!
رها همانطور که کارش را انجام میداد توضیح داد:
_منو #مجبور کردن!🥺
_آخه چه اجباری؟ چی باعث میشه از #نامزدت بگذری؟ من هرگز از #رویا نمیگذرم!
+منم از #نامزدم نمیگذشتم؛ اما گاهی زندگی تو رو تو مسیری پرتاب میکنه که اصلا فکرشم نمیکردی!😔
_اصلا نمیفهمم چی میگی!
+مهم نیست! گذشت...
_گذشت اما تموم نشده! از کی میری سرکار؟
+دو روز دیگه...📆
_مرخصی گرفتی؟
+نه، تعطیله.
_باشه. شب خوش!🌗
صدرا رفت و رها در افکارش غوطهور شد...😒
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۱ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۲:🔻
📅 روزها میگذشت...
#رها به سرکار بازگشته بود؛ هنوز #فرصت صحبت با دکتر صدر برایش پیش نیامده بود. روزهای اول کار بسیار #پر_مشغله بود؛ حتی سایه هم وقت ندارد؛
_آخرین #مراجع که از اتاقش بیرون رفت،
نگاهی به ساعت ⏰️ انداخت. وقت رفتن به خانه 🏠 بود، وسایلش را جمع کرد. برای خداحافظی به سمت اتاق دکتر صدر رفت.
_دکتر با اجازه، من دیگه برم.
دکتر خودکارش🖊 را زمین گذاشت و به رها نگاه کرد، عینکش👓 را از روی بینی استخوانی برداشت و دستی به چشمانش کشید:
_به این زودی ساعت 2 شد؟!
رها لبخندی 😊به چهره دکتر #محبوبش زد:
_بله استاد، الاناست که #زیباجون از دستتون شاکی بشه، ناهار🥘 با خانواده...
دکتر صدر خندید... بلند 😆و مردانه:
_ناهار با خانواده!
-خانم مرادی؟!
صدای #دکتر_مشفق بود. یکی از همکاران و البته استاد #روانپزشکیاش!
+بله؟
_من سه شنبه نمیتونم بیام، شما میتونید به جای من بیاید؟
+فکر نمیکنم، میدونید که شرایطش رو ندارم!
صدای #منشی مرکز بلند شد:
_دکتر مرادی یه آقایی👱♂ اومدن با شما کار دارن.
مریم را دید که به مردی👤 اشاره میکند:
_اونجا هستن!
بعد رو به رها ادامه داد:
_بهشون گفتم ساعت کاریتون تموم شده، میگن کارشون شخصیه!
رها نگاهی به مرد انداخت. چهرهاش آشنا نبود:
_بفرمایید آقا!
_اومدم دنبالت که بریم خونه🏡؛ البته قبلش دوست دارم محل کارتو ببینم!
#رنگ_رها پرید. صدا را میشناخت...
این صدای آشنا و این تصویر غریبه کسی نبود جز همسرش!
تمام رهایی که بود، شکست😫؛
دیگر #دکتر_مرادی نبود، #خدمتکار خانهی زند بود...
#خون بس🩸 بود. جان از پاهایش رفت، زبان در دهانش سنگین شد... سرش به دوران افتاد، آبرویش رفت.
+رها معرفی نمیکنی؟
دکتر صدر از رفتار #رها تعجب😳 کرد و گفت:
_صدر هستم، مسئول #کلینیک، ایشون هم دکتر👨🔬 #مشفق از همکاران.
+صدرا زند هستم، #همسر_رها؛ رها گفته بود تا ساعت 2🕑 سرکاره، منم کارم تموم شد گفتم بیام دنبالش که هم با هم بریم خونه🏡 و هم محل #کارشو ببینم.
_دکتر صدر نگاه موشکافانهای به رها انداخت:
_تبریک میگم🎊، چه بیخبر!
+یه کم عجلهای شد؛ به خاطر فوت⚰ برادرم مراسم نداشتیم.
_تسلیت میگم جناب زند؛ خانم مرادی، نمیخواید #کلینیک رو به همسرتون نشون بدید؟
رها لکنت گرفت:
_ب... ب... ل... ه
_فردا اول وقت هم بیا اتاقم؛ من برم به کارهام برسم.
رها فقط سر تکان داد...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
~🦋~ "برو ای نفس، آسایش، نباشد شیوه ی عاشق چنان خواهم که شیدا مثل یک پروانه باشم من" 🥀🍃 سردار شه
🥀🍃🎼
سروده ی زیبای شهید علی بسطامی:
برو ای نفس اماره تو را هم پا نباشم من
نی ام آن مرغ، کاندر
بند آب و دانه باشم من
من آن صیدم که دنبال بلا
حیران همی گردم
دلم گنج است و سرگردان
پی پروانه باشم من
برو ای نفس،میخواهم که در راه وصال او
بگردم بی کَس و سرگشته و
بی خانه باشم من
برو اینفس،درراهش رضایت دادهام از جان
شَوَم آواره همچون مرغکی
بی لانه باشم من
برو ای نفس،آسایش،نباشد شیوهی عاشق
چنان خواهم که شیدا
مثل یک پروانه باشم من
برو ای نفس، پابند تعلق کی شود جانم
نهادم سر به غربت،
کز همه بیگانه باشم من
به جان و دل خریدم
محنت و رنج سفرها را
خوشم در غربت از سودای
آن جانانه باشم من
به سامان تا که آرم حالت شوریدگانم
ندارم باک اگر سرگشته
همچون شانه باشم من
♡♡🦋♡♡
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡💓
تُو آرزو ڪن
خُداے قاصدڪها
مِھربانتراز تصورِ تُوست...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
روزها اول صبح🌞
به سلامی دل خود گرم کنیم🤚
و چه زیباست کنار یاران
خنده بر صبح زدن ...☺️
#سلام 👋،#صبح_بخیر
#قهرمانان_وطن
#لشکر۳۲_انصارالحسین
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
روزها اول صبح🌞 به سلامی دل خود گرم کنیم🤚 و چه زیباست کنار یاران خنده بر صبح زدن ...☺️ #سلام 👋،#صب
مردان خــدا چہ با صفــا میروند
دلبــــاختہ در راه خـدا میرونــد
گویے کہ رسیده حڪم آزادیشــان
خندان لب و با میل و رضا میروند
☺️✅
#مردان_بی_ادعا
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید