eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 قسمتی سرشار از احساس ، از مستند «روایت فتح» با 🌺بچه های که از پشت میله های همراه با شعار سر می دهند....✌️👌 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎬 قسمتی سرشار از احساس ، از مستند «روایت فتح» با #صدای_آسمانی_شهید_آوینی 🌺بچه های که از پشت میله ها
👆👌 🍃چه زیبا گفت امام خمینی (ره) که در سال ۱۳۴۲ و پس از قیام ۱۵ خرداد و بازداشت خود خطاب به مامور ساواک فرمود: «سربازان من در گهواره ها هستند» +و گهواره نشین های آن زمان در 🌴#جنگ_تحمیلی و، چه زیبا و مردانه از خاک کشور🇮🇷 و و دفاع کردند و امروز چه زیبا در پشت مرزهای پا بر زمین می کوبند و عنوان شهید را به خود اختصاص داده اند...! 👌✅☺️🌺🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
📸مسجد جامع خرمشهر ، قلب♥️ شهر...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📸مسجد جامع خرمشهر ، قلب♥️ شهر...👇
🥀 شهید آوینی: 🕌«مسجد جامع خرمشهر قلب 💖شهر بود که می تپید و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. ++مسجد جامع خرمشهر، بود که فرزندان خویش را زیر و پر گرفته بود و در بی پناهی داده بود و تا بود مظهر و بود؛ + و آنگاه نیز که 🌴خرمشهر به درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی خرمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع🕌 همه آن آرزویی بود که جز در بازپس گیری شهر برآورده نمی شد. مسجد جامع همه خرمشهر بود.» 🔸منبع کتاب «شهری در آسمان» 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر 🤚🍃✅ عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچه‌های آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید. حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 یاران آمده‌اند و با ما کار دارند! به نظر شما چه کسانی هستند و چه می گویند...؟؟؟!!!💔🌱 🥀به امید تربیت دینی خود و اطرافیان، نیتمان را خالص کرده و این کلیپ را باز کنیم. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۱ : 🔻 ...چقدر سخت است که از دست بدهی و ! ندانی که بودی و وقتی رفت، بدانی چه کسی را از دست داده‌ای؛ حتی فکرش را هم نمیکردند😒 ؛ سر از همکاری درآورند که روز قبل بحث آن بود... 📍صدای لا‌اله‌الاالله که بلند شد، بوی دوباره پیچید، بوی و حلوا، صدای عبدالباسط که «اذاالشمسُ کُوِّرت» را تکرار میکرد. " این بوی الرحمن است؟ " _آمبولانس 🚑را تا قم موتورسواران🛵🏍 اسکورت میکردند. در کنار مردش نشست. _حاج علی توان رانندگی نداشت. را کنارش دید: _میتونی تا منو ببری؟ نمیتونم رانندگی کنم! ارمیا دلش🥺 سوخت، انگار همین چند ساعت سالها پیرش کرده است: _من در خدمتم! تا هر وقت بخواید هستم! +شرمنده، مزاحمت شدم! _دشمنتون شرمنده، منم میخواستم بیام؛ فقط موتورمو🏍 بذارم تو پارکینگتون؟ کمی آنسوتر مقابل ایستاد: _میشه منم باهاشون برم قم؟ صدرا: _آره، منم دارم میام. نگاه رها رنگ تعجب😳 گرفت. نگاه 👀به چهره‌ی مردی دوخت که تا امروز دانسته نگاه به چهره‌اش ندوخته بود. لحظه‌ای از گوشه‌ی ذهنش گذشت َ "یعنی میشه تو هم مثل مرد باشی؟‌تو هم هستی صدرا زند؟" صدرا وسط افکار🤔 رها آمد: _چرا تعجب 😳کردی؟ حاج علی مرد خوبیه! خانم هم تنهاست و بهت نیاز داره. من میدونم چقدر از دست دادن تکیه‌گاه سخته؛ اول ، حالا هم ! خوبه کسی باشه که باشه، من برای مراسم میام اما تو تا بمون پیشش! رها لبخند😊 زد به صدرایی که سعی میکرد مرد باشد برای همسرش... کنار آیه جای گرفت. ارمیا پشت ماشین حاج علی میراند. فردا 🗓جمعه بود، و هم راهی شدند... ساعت🕒 سه بعدازظهر بود که به رسیدند.ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۲ : 🔻 📍صدا گلزار شهدا 🥀را پر کرده بود: از شام بلا، شهید آوردند / با شور و نوا، شهید آوردند... جمعیت زیادی آمدند... شهید آورده بود. مارش 🎺که نواخته میشد قلبها 💓میلرزید. شهید روی به سمت جایگاه شهدا میرفت. _صدای ضجه‌های زنی می‌آمد... طاقت از کف داده بود، فقط چند سنگ قبر آن‌طرف مردش🧔‍♂ را به خاک سپرده بودند. حالا پسرش🧔 را، پاره‌ی تنش را کنار پدر میگذاشت! چه کسی توان دارد با فاصله‌ی چندسال، همسر و مادر شهید شود؟ سخت راه میرفت. تمام طول راه با بود. دلش💖 سبک شده بود، اما پاهایش👣 سنگین بود. تمام بار زندگی را روی احساس میکرد؛ " میشد همینطور هم شده، کنارم بمانی! توان در خاک گذاشتنت را ندارم!" سمت راستش بود و دست در بازوی داشت. دستی نزدیک شد و زیر بازوی دیگرش را گرفت. آیه نگاه گرداند. بود: _توئم اومدی؟ +تسلیت میگم! به محض اینکه فهمیدیم اومدیم، با دکتر و دکتر اومدیم. آیه لبخند غمگینی😕 روی لبانش نشست. "نگاه کن مرد من! هنوز مردم خوبی کردن را بلدند! ببین هنوز مردم دل❣ به دل هم میدهند و دل❤️‍🔥 میسوزانند!" 📍به قبر که رسیدند، پایین قبر بر زمین افتاد. به درون قبر و تاریک نگاه کرد. قبری که بود... قبری که بود... قبری که همه از سرازیری‌اش میگفتند و وحشت مُرده.. آیه به وحشت افتاد! 😵 "خدایا... مَردم را کجای این زمین بگذارم؟! خدایا... امان! خدایا... امانم بده! امانم بده! خدایا درد دارد این دانسته‌ها از قبر..." نماز📿 میت خواندند. جمعیت زیادی آمدند. و زیادتر میشدند. هرکس میشنید شهید آورده‌اند، خود را می‌رساند.می‌آمد تا کند! می‌آمد که بگوید قدر میدانم این از جان گذشتنت را! وقتی را درون قبر میگذاشتند، از حال رفت، رنگ باخت و نزدیک بود که درون قبر بیفتد. رها و سایه او را گرفتند. زمزمه میکرد : "یا حسین... یا حسین! به فریادش برس... تنهاش نذار! یا حسین!" _سرازیری قبر بود و رنگ پریده‌ی آیه، _سرازیری قبر بود و نگاه وحشتزده‌ی😲 ارمیا، _سرازیری قبر بود و صدرایی که معصومه را میدید که از حال رفت بود و آیه‌ای که زیر لب تلقین می‌خواند برای مردش... عشقش♡ فرق داشت یا مرگش؟! حاج علی خودش نماز📿 خواند بر جنازه‌ی دامادش. خودش درون قبر رفت و هم‌نفسِ دخترش را در قبر خواباند... خودش خواند، گذاشت و خاک ریخت... را که کشیدند، عکس روی قبر گذاشتند. آیه نگاه به عکس خیره ماند و به یاد آورد: 🕊_این عکسو امروز گرفتم، قشنگه؟ آیه نگاهی به عکس📸 انداخت: _این عکس وقتی شهید شدی به درد میخوره! خوب افتادی توش، اصلا تو لباس نظامی میپوشی خیلی میشی! سید مهدی خندید: 🕊_یعنی دادی شهید بشم؟ آیه اخم😠 کرد: _نخیرم! بعد از صد و بیست سال من خواستی شهید شو و پشت چشمی نازک کرد. آیه: "کاش زبانم لال میشد و نمیگفتم! کاش.... 💚ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید