5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #حفظ_نظام از #نماز واجب تر است،
امام خمینی ره
🥀شهید سلیمانی روایت می کند...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 #حفظ_نظام از #نماز واجب تر است، امام خمینی ره 🥀شهید سلیمانی روایت می کند... 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعو
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 کلیپ | حاج قاسم سلیمانی:
#اصل اساسی نگاه دارنده این نظام؛ #ولی_فقیه است...
🔻 این برای ما مثل #قرآن_ناطق است
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 کلیپ | حاج قاسم سلیمانی: #اصل اساسی نگاه دارنده این نظام؛ #ولی_فقیه است... 🔻 این برای ما مثل #قرآ
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 از #اصول مراقبت کنید ... اصول یعنی #ولی_فقیه
📝بخشی از #وصیت_نامه شهید قاسم سلیمانی در مورد امام خامنه ای
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆👆👆
✍جملات سنگین ،مهم و ارزشمند حاج قاسم در مورد نظام و رهبرمعظم انقلاب
✅✅✅
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۷۷ : 🔻
_محبوبه خانم: _#خدا ما رو ببخشه،
📍اونموقع #داغمون زیاد بود. اونموقع نفهمیدم برادر شوهرم به پدرش چی گفت که قبول کرد #خونبس بگیره، فقط وقتی که کارها تموم شده بود به ما گفتن. فرداش میخواست رها رو عقد💍 کنه که صدرا🧑🦱 جلوشو گرفت. میگفت یا #رضایت بدید یا #قصاصش کنید؛ مخالف بود.
_خودش #وکیله و اصلا راضی به این کار نبود. میگفت #عدالت نیست، اما وقتی دید اونا زیر بار نمیرن راهی نداشت جز اینکه حداقل خودش با #رها ازدواج💍 کنه. بهم گفت #صبر کنم تا یکسال⏳ بگذره و دختره رو #طلاق میده که بره سراغ زندگیش!
_میگفت #عمو با اون سن و سال این دختر رو #حروم میکنه تا زنده است میشه #اسیر دستشون. منو فرستاد جلو که راضی شدن #عقدش بشه. پسرم آدم بدی نیست! ما نمیخواستیم اینجوری بشه، #مجبور شدیم بین بد و بدتر انتخاب کنیم!
حاج علی: _پس مواظب این امانتی باشید که این یکسال📆 بهش سخت نگذره!
محبوبه خانم: _فکر کنم دل💓 صدرا لرزیده براش!
#رویا با رفتارای بدش خیلی بد از چشم😏 همه افتاده، الان حتی دیگه صدرا🧑🦱 هم علاقهای بهش نداره! #رها همهی فکرشو درگیر کرده، نمیدونم چی میشه! رها اصلا صدرا رو میپذیره یا نه!
حاج علی: بسپرید #دست_خدا، خدا خودش #بهترین رو براشون رقم میزنه انشاالله🤲
آیه لبخند😊 زد به مادرانههای محبوبه خانم. زنی که انگار بدش نمیآمد رها عروس👰♀ خانهاش باشد. رهایی که به جرم نکرده همراه این روزهایشان بود...
🌺🍃چند روزی تا #عید مانده بود.
خانه بوی عید نداشت. تمام ساکنان این🏡 خانه عزادار😩 بودند. پدر، پسر، همسر... شهاب نبود، سینا نبود، سیدمهدی هم نبود...
سال بعد چه؟ چند نفر میآمدند و چند نفر می رفتند؟ فقط #خدا میداند...!
***
☎️تلفن زنگ خورد. روز #جمعه بود ،
و همه در خانه 🏡بودند؛ صدرا 🧑🦱جواب داد و بعد از دقایقی⏳ رو به #محبوبه خانم کرد:
_مامان... آماده شو بریم! بچهی 🚼سینا به دنیا اومده.
#محبوبه خانم اشک😢 و لبخندش ☺️در هم آمیخت. به سرعت خود را به بیمارستان🏥 رساندند.
صدرا: _مامان، تو رو خدا گریه😥 نکن! الان وقت #شادیه؛ امروز #مادربزرگ شدی ها!
#محبوبه خانم اشک😥 را از روی صورتش پاک کرد:
_جای سینا خالیه، الان باید کنار زنش بود و بچه شو🚼 بغل میکرد!
_پرستار👩🔬 بچه را آورد. خواست در آغوش مادرش بگذارد که #معصومه رو برگرداند.
محبوبه خانم: _چی شده عروس👰♂ قشنگم؟ چرا بچهتو 🚼بغل نمیکنی؟
معصومه: _نمیخوام ببینمش!
صدرا: _آخه چرا؟
_عمویش جوابش را داد:
_معصومه نمیتونه بچه🚼 رو نگه داره، تا آخر عمر که نمیتونه تنها بمونه، باید ازدواج💍 کنه! یه زن که بچه داره #موقعیت خوبی براش پیش نمیاد؛ الان یه #خواستگار خوب داره،امابچه 🚼 رو قبول نمیکنه!
صدرا ابرو در هم کشید😠:
_هنوز #عدّهی معصومه تموم نشده، هنوز چهار ماه و ده روز از #مرگ سینا نگذشته! درسته بچه به دنیا اومده اما باید تا #پایان چهارماه و ده روز صبر کنه، شما #حرمت مادر عزادار🥺 منو نگه نداشتین، لااقل حرمت #مُرده رو
حفظ کنید!
_صدرا🧑🦱 از اتاق بیرون رفت.
محبوبه خانم سری به تاسف☹️ تکان داد و کودک را از پرستار👩🔬 گرفت:
_خودم نگهش میدارم، تو به زندگیت برس!
+کودک🚼 را در آغوش گرفت و اشک😢 روی صورتش غلطید. رو برگرداند گفت:
_صدرا تسویه حساب میکنه، کارهای قانونیشم انجام میده که بعدا مشکلی پیش نیاد!
_چقدر درد دارد که #شادیهایت را با #زهر به کامت بریزند!
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۷۸ : 🔻
📍وارد خانه 🏡که شدند،
#زهرا خانم #اسپند دود کرد، آیه لبخند😄 زد. #رها خجالت زدهی🙁 #معصومه بود، اما معصومهای نیامد. نگاهها متعجب😳 شده بود ،
که محبوبه خانم روی مبل🛋 نشست و با لبخند تلخی 😏گفت:
_بچه🚼 رو نخواست، قراره #شوهر کنه!
زهرا خانم به صورتش زد. صدرا 😠هنوز اخم بر چهره داشت.
آیه: _حالا باید چه کار کنید؟
_صدرا 🧑🦱به سمت مادرش رفت و بچه🚼 را در آغوش گرفت. به سمت رها رفت و کودک را به سمتش گرفت:
_مادرش میشی؟ اگه قبولش کنی میشه پسر من و تو!
'رها نگاه 👀به #آیه انداخت، نگاهش #آرام بود. به مادر نگاه کرد، با لبخند😊 سری به تایید تکان داد. چشمان محبوبه خانم منتظر بود.
_رها دست👍 دراز کرد و بچه 🚼را گرفت.
صدرا 🧑🦱نگاهش را به #آیه انداخت:
_اگه اجازه بدید اسمشو بذاریم «مهدی»
#آیه با بغض🥺 لبخند زد و تایید کرد.
" نامت همیشه #جاویدان است یا صاحب الزمان:"
_من کیام که اجازه بدم اسم امام رو روی پسرتون بذارید یا نه!
صدرا: _میخوام مثل #سیدمهدی باشه، مرد بشه، این کارم فقط از دست #رها برمیاد!
رها: _مگه میتونی #حضانتش رو بگیری؟
صدرا: حضانتش میرسه به پدربزرگم، به خاطر اینکه توانایی نداره #کفالتش میرسه به من!
رها به صورت #مهدی نگاه کرد و زمزمه کرد:
_سلام🖐 پسرکم!
صدرا 🧑🦱به پهنای صورت لبخند😆 زد...
"ممنونم #خاتون! ممنون که هستی خاتونم! ممنون که...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🖤💔
در ڪوچہ پس ڪوچہهاے
جوانۍامـ نجواے دعاے
تُـوست ڪہ مۍجوشد
و میلِ رویش را در تمامـِ
وجودمـ ایجاد مۍڪند
براے سبز شدن و جوانہزدن
"لابہلاے صحیفہات"
آشیانہ مۍڪنمـ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🖤💔 در ڪوچہ پس ڪوچہهاے جوانۍامـ نجواے دعاے تُـوست ڪہ مۍجوشد و میلِ رویش را در تمامـِ وجودمـ ایجاد
🖤💔
گفتند این قبیـلھ گرھ باز مۍڪنند
چھبازڪردنۍڪھگرفتارترشدیمـ!؟
#علۍاڪبرلطیفیان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🖤💔 گفتند این قبیـلھ گرھ باز مۍڪنند چھبازڪردنۍڪھگرفتارترشدیمـ!؟ #علۍاڪبرلطیفیان 👈🌹کوچههای آسمان
🖤💔
هرگـز نگذاشت تا ابد شب 🌗باشد
او مانـد ڪہ در ڪنارِ زینب باشد..🥀