🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 روایت خاطره شب شهادت #سردار_حاجی زاده از زبان #میثم_مطیعی 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
پیراهنی که لحظه شهادت بر تن شهید حاجیزاده بود...😭🥀👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
پیراهنی که لحظه شهادت بر تن شهید حاجیزاده بود...😭🥀👇
⏳گاهی؛لحظاتی؛
به آخرین پیرهنم 👔 فکر میکنم
که مرگم ☠در آن #رقم میخورد...
🤔🧐🥺
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۱ : 🔻
🗓سه ماه بود که ارمیا 🧔به خود آمده بود!
+کلاه کاسکتش🪖 را از سرش برداشت.نگاهش را به در خانهی🏡 صدرا دوخت. چیزی در دلش💗 لرزید.
لرزهای شبیه #زلزله!
"چرا رفتی سید؟ چرا رفتی که من به خود بیایم؟ چرا #داغت از دلم❤️🩹 بیرون نمیرود؟ تو که برای من #غریبهای بیش نبودی! چرا تمام زندگیام شدهای؟ من تمام داشتههای امروزم را از تو دارم."
در افکار خود غرق🧐 بود که صدای صدرا🧑🦱 را شنید:
_ارمیا... تویی؟! کجا بودی این مدت!
_ارمیا🧔 در آغوش صدرا رفت و گفت:
_همین حوالی بودم، دلم برات تنگ❤️🩹 شده بود اومدم ببینمت!
ارمیا 🧔نگفت گوشهای از دلش❣،...
نگران🥺 #زن تنها شدهی #سیدمهدی است.نگفت دیشب سیدمهدی سراغ آیه را از #او گرفته است، نگفت آمده دلش❤️🔥 را آرام کند.
وارد خانه 🏠شدند، #رها نبود ،
و این نشان از این داشت که طبقهی بالا پیش #آیه است!
صدرا🧑🦱 وسایل پذیرایی را آماده کرد و کنار ارمیا نشست:
_کجا بودی این⏳ مدت؟ خیلی بهت زنگ 📞زدم؛ هم به تو، هم به مسیح و یوسف؛ اما گوشیاتون خاموش بود!
ارمیا: _قصهی من #طولانیه، تو بگو چی کارا کردی؟ از #جنس رها خانم شدی؟ یا اونو جنس خودت کردی؟
صدرا: _اون #بهتر از این حرفاست که بخواد #عقبگرد کنه مثل من بشه!
ارمیا: _خب چیکار کردی؟
صدرا: _قبول کرد دیگه، اما حسابی تلافی کردها!
ارمیا: _با مادرت🧓 زندگی میکنید؟
صدرا: #همسایهی آیه خانم شدیم، 🗓یکماهی میشه که رفتیم بالا و مستقل شدیم!
ارمیا: _خوبه، #زرنگی؛ سه ماه نبودم چقدر پیشرفت کردی، حالا خانومت کجاست؟
صدرا: _احتمالا پیش آیه خانومه، دیگه نزدیک #وضع_حملشه، یا رها پیششه یا مادرم یا مادر رها! حاج علی و مادرشوهر آیه خانمم فردا میان!
ارمیا: _چه خوب، دلم برای #حاجعلی تنگ💔 شده بود.
صدای رها آمد:
_صدرا، صدرا!
صدرا صدایش را بلند کرد:
_من اینجام رها جان، چی شده؟ #مهمون داریما! یاالله...
در داشت باز میشد که بسته 🚪شد و صدای رها آمد:
_آماده شو باید آیه رو ببریم بیمارستان🏥، دردش شروع شده!
صدرا بلند شد:
_آماده شید من ماشین🚙 رو روشن میکنم.
ارمیا 🧔زودتر از صدرا🧑🦱 بلند شده بود.
"وای سید مهدی... کجایی؟!
جاِی خالی تو را چه کسی پر میکند؟
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۲ : 🔻
_صدرا کلید🔑 خودرواش🚙 را برداشت.
#محبوبه خانم با مادر رها برای #پیادهروی رفته و مهدی 👶را هم با خود برده بودند.
رها #مادرانه خرج میکرد برای آیهاش!
آیه فریادهایش را به زور #کنترل میکرد،
و این دل رها را بیشتر میآزرد. عزیز دلش، دلش ❤️🩹هوای مردش را کرده بود! زیر لب #مهدیاش را صدا میکرد...
_ارمیا دلش به درد❤️🩹 آمده بود ،
از مهدی مهدی کردنهای آیه... کجایی مرد؟
کجایی که آیهی زندگیات #مظلومترین آیهی خدا شده است.
ارمیا 🧔دلش فریاد🗣 میخواست.
"سید مهدی! امشب چگونه بر آیهات میگذرد؟ کجایی سید؟ به داد #همسرت برس!"
#آیه را که بردند، ارمیا🧔 بود و صدرا🧑🦱.
انتظار #سختی بود. چقدر سخت است که #مدیون باشی تمام زندگیات را به کسی که زندگیاش را در #طوفانهای سخت، رها کرد تا تو آرام باشی!
" چه کسی جز تو میتواند #پدری کند برای
دلبندت؟ چطور دخترک🚼 یتیم شدهات را بزرگ کند که آب در دلش تکان نخورد؟ شبهایی که #تب میکند دلش را به چه کسی خوش کند؟ چه کسی لبخند😀 بپاشد به صورت #خستهی همسرت که قلبش 💗آرام بتپد؟ سیدمهدی! چه کسی برای آیه و دخترکت، #تو میشود؟!"
_صدرا میان افکارش وارد شد:
_به حاج علی زنگ زدم📞، گفت الان راه میافتن.
ارمیا: _خوبه! غریبی براشون اوضاع رو سختتر میکنه!
صدرا: _من نگران🥺 بعد از به دنیا اومدن بچهام!
ارمیا: _منم همینطور، لحظهای که بچه🚼 رو بهش بدن و همسرش نباشه بیشتر #عذاب میکشه!
صدرا: _خدا خودش #رحم کنه؛ از خودت بگو، کجا بودی؟
ارمیا: _برای #ماموریت رفته بودیم #سوریه!
صدرا: _سوریه؟! برای چی؟
ارمیا: _همه برای چی میرن؟
صدرا: _باورم نمیشه!
ارمیا: _راهیه که #سیدمهدی و #زنش جلوم گذاشتن!
صدرا: _اونجا چه خبر بود؟
ارمیا: _میخوای چه خبری باشه؟ جنگ و مرگ و خاک و خون🩸!
_راستی...آیه خانم کسی رو ندارن؟ هیچوقت ندیدم کسی دور و برشون باشه جز #رها خانم!
صدرا: _منم تو این 🗓سه چهار ماه کسی رو جز پدرش و مادرشوهرش و سیدمحمد ندیدم، یه روز از رها پرسیدم! این دختر #عجیب_تنهاست ارمیا!
رها میگفت مادر آیه خانم، مادرشو چند سال پیش از دست داد، یه برادر داشته که چهار ساله👦 بوده تو یه تصادف عجیب میمیره! مثل اینکه میخواستن برن #مسافرت. آیه خانم و برادرش تو کوچه....
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام حسین ، رفیق روز سختی... 🤚♥️
مرگ از محبتِ تُــو خلاصمـ نمۍڪند
در زيرِخاڪ همـ دلِ من پاےبست تُوست..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
مرگ از محبتِ تُــو خلاصمـ نمۍڪند در زيرِخاڪ همـ دلِ من پاےبست تُوست.. 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💔
بـٰازایندلتنگـم
هَـوا؎ڪربـلآدآرد..🌿シ!"
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱