eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۴ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۵ : 🔻 📌فخرالسادات: _عاشق ♥️دخترش 🚼بود. اینقدر دوستش داشت که انگار سال‌ها با این بچه زندگی کرده، چه آرزوها داشت برای دخترش! +فخرالسادات نگاهی به افراد اتاق کرد و گفت: _شبیه مادرشه، مهدی همه‌ش میگفت دخترم باید باشه! ⏳وقت ملاقات تمام شد و همه رفتند، قرار بود رها پیش آیه بماند. رها برای رفت و وقتی برگشت، نفس نفس میزد. آیه: _چی شده چرا دویدی؟ رها: _باورت نمیشه چی شنیدم! آیه: _مگه چی شنیدی؟ رها: _داشتم میرفتم که دیدم حاج خانم، آقا ارمیا🧔 رو کشید کنار و یه چیزی بهش گفت. نشنیدم چی گفت اما آخرش که داشت میرفت گفت تو مثل مهدیِ منی! ارمیا هم رو نشست و حاج خانم رو بوسید! آیه: _گوش وایستادی؟ رها: _نه... داشتم از کنارشون رد میشدم! اونا هم بلند حرف میزدن! همه‌ی حرفاشونو که نشنیدم! آیه: _حالا کی میشم؟ رها: _حالا کن، تا فردا!ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۵ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۹۶ :🔻 📆یک هفته از آن روز گذشته بود. و به دیدنش آمدند و رفتند. دلش برای کسی لرزیده 💓بود. را چندباری دیده بود و دلش از دستش سر خورده بود. آیه را کرد، وقتی فخرالسادات فهمید لبخند☺️ زد. مهیای شده بودند؛ شاید 'برکت قدم‌های کوچک زینب🚼 بود، که خانه🏡 رنگ زندگی گرفت. حاج علی هم شاد بود. بعد از مرگ همسرش، این دلخوشی کوچک برایش خیلی بزرگ بود؛ انگار این دختر، جان دوباره به تمام خانواده‌اش داده است. 🕌ساعاتی از اذان مغرب گذشته بود ، که زنگ خانه به صدا درآمد. حاج علی در را گشود و از ارمیا🧔 استقبال کرد: _خوش اومدی پسرم! ارمیا: _مزاحم شدم حاج آقا، شرمنده! صدای فخر السادات بلند شد:🗣 _بالاخره تصمیم گرفتی بیای؟ ارمیا: _امروز رفتم ، سر خاک سیدمهدی ، من جرات چنین رو نداشتم! حاج علی به داخل تعارفش کرد. صدرا 🧑‍🦱و رها🧕 هم بودند. همه که نشستند، فخر السادات گفت: _یه پسر از دست دادم و خدا به جاش یه پسر دیگه به من داد تا براش برم! حاج علی: _مبارکه ان‌شاءالله، امشب قراره برای برید خواستگاری؟ فخرالسادات: _نه؛ قراره برای ارمیا 🧔برم خواستگاری! حاج علی: _به سلامتی... خیلی هم عالی! دیگه دیر شده بود، حالا کی هست؟ آیه از اتاق بیرون آمد و بعد از سلام🤚 و خیر مقدم کنار رها نشست. فخرالسادات: _یه روزی اومدم خونه‌تون 🏠با دسته گل💐 و شیرینی 🎂برای پسر بزرگم. با حرفام دل دخترمو شکستم💔... حالا اومدم برای ارمیا🧔، که جای مهدی رو برام گرفته از آیه کنم! آیه از جا برخاست: _مادر! این چه حرفیه؟ هنوز حتی سال🗓 مهدی هم نشده، سال هم بگذره من هرگز ازدواج نمیکنم! حاج علی: _آیه جان بابا... بشین! سر به زیر انداخت و نشست. فخرالسادات: _چند شب پیش رو دیدم! دست این پسر رو گذاشت تو دستم و گفت: "بیا مادر، اینم پسرت! خدا یکی رو ازت گرفت و یکی دیگه رو به جاش بهت داد. بعد نگاهشو به تو دوخت و گفت مامان نیستید، امانتم تو داره دق میکنه!" دخترم، تنهایی از آن خداست، خودتو حروم نکن! آیه: _پس چرا شما تنها زندگی میکنید؟ فخرالسادات: _از من سنی گذشته بود. به من نگاه کن... تنها، بی‌همزبون! این ده سال که همسرم فوت کرده، به عشق♥️ پسرام و بچه‌هاشون زندگی کردم، اما الان میبینم کسی دور و برم نیست! تنها موندم گوشه‌ی اون خونه🏚 و هرکسی دنبال زندگی خودشه، یه روزی دخترت میره پی سرنوشتش و تو تنها میمونی، تو میخوای، پشت و پناه میخوای! آیه: _بعد از مهدی نمیتونم! حاج علی: _اول با ارمیا 🧔صحبت کن، بعد تصمیم بگیر، عجله نکن! آیه: _اما... بابا! حاج علی: _اما نداره دختر! این شوهرت بوده، پس مطمئن باش بهش بی‌احترامی نمیشه! آیه: _بهم فرصت بدید، هنوز شش ماه🗓 هم از 🥀شهادت مهدی نگذشته! ارمیا: _تا هر زمان📡 که بخواید فرصت دارید، حتی شده سال‌ها! اگه امروز اومدم به خاطر اینه که فردا دارم برای ماموریت میرم و معلوم نیست کی برگردم، فقط نمیخواستم اگه برگشتم شما رو از دست داده باشم! حقیقت اینه که من اصلا جرات چنین رو نداشتم! +حاج خانم گفتن، رفتم سر خاک سیدمهدی تا اجازه بگیرم! الانم رفع زحمت میکنم، هر وقت اراده کنید من در خدمتم! رو ببخشید! فخرالسادات با لبخند☺️ ارمیا را بدرقه کرد. ماند و حرفهای ارمیا🧔... ماند و حرف‌های فخرالسادات... ماند و حرف مردش... ماند و بی‌تابی‌های زینبش🧒! بعد از آن شب🌜، تک تک مهمانها رفتند. زندگی روی روال همیشگی‌اش افتاده بود. بود و دخترکش🧒.. بود و‌ عکس مردش... نام ارمیا🧔 در خاطرش آنقدر بود که....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
💞 ما فقیرانی هستیم که خدا باحُب "حسین؏" ما را غنی ڪرد . .🌿!'
♥️ در راهِ رسیدنِ بہ تُـو گیرمـ ڪه بمیرمـ اصلا بہ تُـو افتاد مسیـرمـ ڪه بمیرمـ.. یڪ قطره‌ے آبمـ 💧ڪه در اندیشہ‌ے افتـادمـ و باید بپذیرمـ ڪه بمیــــــرمـ.. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
پروردگارا! در این شب آرام🌃 آسمان تاریک دل 🖤 ما را از ستاره✨ باران بی نصیب نگردان و آرامشی آسمانی به قلب های❤️‍🩹 ما نازل فرما🤲 الهی آمین شبتون الهی دوستان بزرگوار