🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۵ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۹۶ :🔻
📆یک هفته از آن روز گذشته بود.
#دوستان و #همکارانش به دیدنش آمدند و رفتند.
#سیدمحمد دلش برای کسی لرزیده 💓بود. #سایه را چندباری دیده بود و دلش از دستش سر خورده بود.
آیه را #واسطه کرد، وقتی فخرالسادات فهمید لبخند☺️ زد. مهیای #خواستگاری شده بودند؛
شاید 'برکت قدمهای کوچک زینب🚼 بود، که خانه🏡 رنگ زندگی گرفت.
حاج علی هم شاد بود. بعد از مرگ همسرش، این دلخوشی کوچک برایش خیلی بزرگ بود؛ انگار این
دختر، جان دوباره به تمام خانوادهاش داده است.
🕌ساعاتی از اذان مغرب گذشته بود ،
که زنگ خانه به صدا درآمد. حاج علی در را گشود و از ارمیا🧔 استقبال کرد:
_خوش اومدی پسرم!
ارمیا: _مزاحم شدم حاج آقا، شرمنده!
صدای فخر السادات بلند شد:🗣
_بالاخره تصمیم گرفتی بیای؟
ارمیا: _امروز رفتم #قم، سر خاک سیدمهدی ، من جرات چنین #جسارتی رو نداشتم!
حاج علی به داخل تعارفش کرد. صدرا 🧑🦱و رها🧕 هم بودند. همه که نشستند،
فخر السادات گفت:
_یه پسر از دست دادم و خدا به جاش یه پسر دیگه به من داد تا براش
#خواستگاری برم!
حاج علی: _مبارکه انشاءالله، امشب قراره برای #سیدمحمد برید خواستگاری؟
فخرالسادات: _نه؛ قراره برای ارمیا 🧔برم خواستگاری!
حاج علی: _به سلامتی... خیلی هم عالی! دیگه دیر شده بود، حالا کی هست؟
آیه از اتاق بیرون آمد و بعد از سلام🤚 و خیر مقدم کنار رها نشست.
فخرالسادات: _یه روزی اومدم خونهتون 🏠با دسته گل💐 و شیرینی 🎂برای پسر
بزرگم. با حرفام دل دخترمو شکستم💔... حالا اومدم برای ارمیا🧔، که جای مهدی رو برام گرفته از آیه #خواستگاری کنم!
آیه از جا برخاست:
_مادر! این چه حرفیه؟ هنوز حتی سال🗓 مهدی هم نشده، سال هم بگذره من هرگز ازدواج نمیکنم!
حاج علی: _آیه جان بابا... بشین!
#آیه سر به زیر انداخت و نشست.
فخرالسادات: _چند شب پیش #خواب_مهدی رو دیدم! دست این پسر رو
گذاشت تو دستم و گفت:
"بیا مادر، اینم پسرت! خدا یکی رو ازت گرفت و یکی دیگه رو به جاش بهت داد. بعد نگاهشو به تو دوخت و گفت مامان
#مواظب_امانتم نیستید، امانتم تو #غربت داره دق میکنه!"
دخترم، تنهایی از آن خداست، خودتو حروم نکن!
آیه: _پس چرا شما تنها زندگی میکنید؟
فخرالسادات: _از من سنی گذشته بود. به من نگاه کن... تنها، بیهمزبون! این ده سال که همسرم فوت کرده، به عشق♥️ پسرام و بچههاشون زندگی کردم، اما الان میبینم کسی دور و برم نیست! تنها موندم گوشهی اون خونه🏚 و هرکسی دنبال زندگی خودشه، یه روزی دخترت میره پی سرنوشتش و تو تنها میمونی، تو #حامی میخوای، پشت و پناه میخوای!
آیه: _بعد از مهدی نمیتونم!
حاج علی: _اول با ارمیا 🧔صحبت کن، بعد تصمیم بگیر، عجله نکن!
آیه: _اما... بابا!
حاج علی: _اما نداره دختر! این #خواستهی شوهرت بوده، پس مطمئن باش بهش بیاحترامی نمیشه!
آیه: _بهم فرصت بدید، هنوز شش ماه🗓 هم از 🥀شهادت مهدی نگذشته!
ارمیا: _تا هر زمان📡 که بخواید فرصت دارید، حتی شده سالها! اگه امروز اومدم به خاطر اینه که فردا دارم برای ماموریت میرم #سوریه و معلوم نیست کی برگردم، فقط نمیخواستم اگه برگشتم شما رو از دست داده باشم! حقیقت اینه که من اصلا جرات چنین #جسارتی رو نداشتم!
+حاج خانم گفتن، رفتم سر خاک سیدمهدی تا اجازه بگیرم! الانم رفع زحمت میکنم، هر وقت اراده کنید من در خدمتم! #جسارتم رو ببخشید!
فخرالسادات با لبخند☺️ ارمیا را بدرقه کرد.
#آیه ماند و حرفهای ارمیا🧔...
#آیه ماند و حرفهای فخرالسادات...
#آیه ماند و حرف مردش...
#آیه ماند و بیتابیهای زینبش🧒!
بعد از آن شب🌜، تک تک مهمانها رفتند.
زندگی روی روال همیشگیاش افتاده بود. #آیه بود و دخترکش🧒..
#آیه بود و عکس مردش...
نام ارمیا🧔
در خاطرش آنقدر #کمرنگ بود که....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هَمهمَدیونِنَفَسهاےِتوهَستیمفَقَط
نَفَسۍهَستاَگر،اَزکَرَمَتوسٺحُسېن؏..
🌹کوچههای آسمانی 🌱
آثارِعجیبخواندنِهرروزِزیارٺِعاشورا✨
💞
ما فقیرانی هستیم
که خدا باحُب "حسین؏"
ما را غنی ڪرد . .🌿!'
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💞 ما فقیرانی هستیم که خدا باحُب "حسین؏" ما را غنی ڪرد . .🌿!'
♥️
در راهِ رسیدنِ بہ تُـو گیرمـ ڪه بمیرمـ
اصلا بہ تُـو افتاد مسیـرمـ ڪه بمیرمـ..
یڪ قطرهے آبمـ 💧ڪه در اندیشہے #دریا
افتـادمـ و باید بپذیرمـ ڪه بمیــــــرمـ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_12735707359.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
💧🌊
🎧فاضلنظرے
اصلابہتوافتادمسیرمـکہبمیرمـ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💔🖤
هرگـز نگذاشت تا ابد شب باشد
او مانـد ڪہ در ڪنارِ زینب باشد..🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید