🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳سن من از تعداد #گلولههایی که به پدرم #شلیک شد، #کمتر بود...😭 آرمیتا رضایی نژاد فرزند شهید داریوش
🗓اول مرداد سالروز #شهادت دانشمند هسته ای گرامی باد🥀
♦️#داریوش_رضایینژاد اول مرداد 1390 توسط #عوامل_سرویس_جاسوسی_اسرائیل (موساد) به شهادت💔 رسید.
🕊شادی روح بلندش صلوات
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🗓اول مرداد سالروز #شهادت دانشمند هسته ای گرامی باد🥀 ♦️#داریوش_رضایینژاد اول مرداد 1390 توسط #عوامل
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹ببینید| #تصويری كه آرميتا برای رهبرمعظم انقلاب از روز حادثه #ترور پدرش نقاشی كرد🎨
🌹سالگرد شهادت دانشمند هستهای؛ شهید داریوش رضایی نژاد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌹ببینید| #تصويری كه آرميتا برای رهبرمعظم انقلاب از روز حادثه #ترور پدرش نقاشی كرد🎨 🌹سالگرد شهادت دا
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀#نحوه_ترور شهيد هستهای داريوش رضايینژاد به دست عوامل #موساد به #روایت همسر شهید🥲
🗓 اول مردادماه | سالروز شهادت داریوش رضایینژاد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#غزه_در_اضطرار بُریدیم، بس نیست آیا خدایا؟ چه صبری تو داری خدایا خدایا! و میمردم ایکاشونشنیده
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹در غزه چه میگذرد...😭😭
برای مردم غزه دعا کنیم ...🤲
اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ
خدايا هر گرسنه را سير گردان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📊 #اینفو_گرافیک 🗓 ۱ مرداد ۱۳۶۷ عملیات لبیک یا خمینی (ره)
🗓31 تیر 67 درحالیکه هنوز #مهر پذیرش قطعنامه #خشک نشده بود بمباران #شیمیایی روستای زرده موجب 🥀شهادت 250تن از هموطنانمان شد
_روستای #زرده در دامنه #ارتفاعات_دالاهو و در ۴۰ کیلومتری شهر #کرندغرب و در ۱۴۰ کیلومتری غرب شهر #کرمانشاه واقع شده است
🔴 عهدشکنی، عاقبت #اعتماد به دشمنان و عهدشکنان است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹در غزه چه میگذرد...😭😭 برای مردم غزه دعا کنیم ...🤲 اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ خدايا هر گر
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹یک دقیقه فیلم جهت بیداری...
✍آنچه در غزّه می گذرد...😭
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۱۰۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۱۰۱ : 🔻
📍ارمیا به سمت #تاب رفت و به پسرک👦 گفت:
_چرا از روی تاب انداختیش؟
پسرک: _بلد نبود بازی کنه، #الکی نشسته بود!
زینب: _مامان رفت بستنی🍦، مامان تاب تاب میداد!
پدرِِ پسر: _شما با این بچه🧒 چه نسبتی دارید؟ ما همسایه
پدر شون هستیم، شما رو تا حالا ندیدم!
صدای آیه آمد:
_زینب!
ارمیا🧔 به سمت آیه برگشت:
_سلام🤚! یه کم #اختلاف سر تاب بازی پیش اومده بود که داره حل میشه!
آیه: _سلام🤚! شما؟ اینجا؟
ِارمیا: _اومده بودم دنبال #جواب یه سوال قدیمی، زینب سادات چقدر بزرگ شده!
سه سالش شده؟🗓
آیه: _فردا تولدشه! سه ساله میشه!
زینب🧒 را روی زمین گذاشت و آیه بستنیاش را به دستش داد. زینب که بستنی🍦 را گرفت، دست ارمیا 🧔را تکان داد.
نگاه 👀ارمیا را که دید گفت:
_بغل!
لبخند☺️ زد به دخترک شیرین آرزوهایش:
_بیا بغلم #عزیزم!
آیه مداخله کرد:
_لباستون رو #کثیف میکنه!
ارمیا: _پس به یکی از #آرزوهام میرسم! اجازه میدید یه کم با زینب سادات🧒 بازی کنم؟
#زینب_سادات خودش را به او #چسبانده بود و قصد #جداشدن نداشت. آیه
اجازه داد...
⏳ساعتی به بازی گذشت،
نگاه🙂 آیه بود و #پدری_کردنهای ارمیا...
زینب سادات 🧒هم رفتار متفاوتی داشت! خودش را جور دیگری #لوس میکرد، ناز و ادایش با همیشه فرق داشت، #بازیشان بیشتر# پدری
کردن و #دختری کردن بود.
⏳وقت رفتن ارمیا🧔 پرسید:
_ایندفعه جوابم چیه؟ هنوز #صبر کنم؟
آیه سر به زیر انداخت و همانطور که زینب را در آغوش میگرفت گفت:
_فردا براش تولد 🎈میگیریم، خودمونیه؛ اگه خواستید شما هم #تشریف بیارید!
ارمیا به پهنای صورت لبخند🤩 زد!
در راه خانه🏠 آیه رو به زینبش🧒 کرد و گفت:
ِ _امروز دختر من با #عمو چه بازیایی کرد؟
زینب: _عمو نبود که، #بابامهدی بود!
زینبش لبخندی😄 به صورت متعجب😳 مادر زد و سرش را روی شانهی مادر گذاشت.
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۱۰۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۱۰۲ : 🔻
📆روز تولد بود و فخرالسادات هم آمده بود. صدرا🧑🦱 و رهایش با مهدی👦 کوچکشان. #سیدمحمد و #سایهی این روزهایش.
#حاج علی و #زهرا خانمی که همسر و خانم خانهاش شده بود. آنهم با #اصرارهای آیه و رها!
#محبوبه خانم بود و خانهای 🏡که دوباره روح در آن دمیده شده!
+زینب شادی میکرد و میخندید. 😁
از روی مبلها 🛋میپرید. مهدی👦 هم به دنبالش بدون #جیغ و داد میدوید!
+ صدای #زنگ در🚪 که بلند شد زینب🧒 دوید و از مبل🛋 بالا
رفت و #آیفون را برداشت و در را باز کرد. از روی مبل پایین پرید و به سمت در ورودی رفت.
آیه: _کی بود در رو باز کردی؟
زینب: _بابا اومده!
+اشارهاش به #عکس روی دیوار بود. #سیدمهدی را نشان میداد:
_از اونجا اومده!
سکوت برقرار شد.
همه با تعجب😳 به آیه نگاه میکردند. آیه هم به علامت
#ندانستن سر 🤨تکان داد.
صدای ارمیا🧔 پیچید:
_سلام خانم کوچولو، #تولدت_مبارک!🎁
+زینب به #آغوشش پرید و دست دور گردنش انداخت و خود را به او #چسباند.
"چه میخواهی جان مادر؟ چرا اینگونه بیتاب پدر داشتن شدهای؟ #حسرت در دل ❤️🩹داری مگر؟ مادرت فدایت گردد!"
همه از ارمیا 🧔استقبال کردند،
فقط #آیه بود که بعد از #تعارفات، سریع از #دیدش خارج شد.
"فرار میکنی بانو؟ از من فرار میکنی یا از خودت؟ #بمان_بانو! بمان که سالهاست📆 که مرا از خودم فراری کردهای!"
+سوال بزرگ هنوز در سر همهی آنها بود. زینب🧒 چرا به ارمیا 🧔بابا گفت؟
از کجا میدانست از #سوریه آمده است؟
+تمام مدت #جشن 🎊 زینب🧒 از آغوش ارمیا🧔 جدا نشد. به هیچ #ترفندی نتوانستند او را جدا کنند. آخر جشن🎉 بود که آیه طوری که کسی نشنود از ارمیا پرسید:
_شما بهش گفتید که #پدرش هستید؟
ارمیا ابرو😠 در هم کشید:
_من هنوز از شما جواب #مثبت نگرفتم، در ثانی شما باید اجازه بدید منو بابا صدا کنه یا نه! من با #احساسات این بچه بازی نمیکنم! قرار نیست بعد از اینهمه سال که صبر کردم، با بازی با احساس این بچهی شما رو تحت فشار بذارم، چطور مگه!؟
+زینب 🧒روی پای ارمیا🧔 نشسته بود و با مهدی 👦بازی میکرد. مهدی اسباببازی 🥁جدید زینب را میخواست و زینب حاضر نبود به او بدهد.
زینب لب ورچید🙁 و با دستهای کوچکش صورت ارمیا 🧔را به سمت خود کشید:
_بابا... مهدی اذیت میکنه! نمیخوام اسباب بازیمو بهش بدم!
چیزی در دِل 💓ارمیا تکان خورد. دلش را زیر و رو کرد... #دهانش شیرین شد. ارمیا دستان 🤝کوچک زینبش را بوسید. زینب دعوایش با مهدی را از یاد برد و خود را به سینهی ارمیا چسباند و چشمانش☺️ را بست.
نگاه 👀همه به این #صحنه بود.
زینب ارمیا را به پدری پذیرفته بود! خودش او را #انتخاب کرده بود!
تا زینب به خواب😴 رود، ارمیا ماند.
برایش #قصه گفت و دخترکش را خواباند.
عزم رفتن کردن #سخت بود. ارمیا هنوز آیه را راضی نکرده بود. بلند شد و خداحافظی 🖐کرد.
دم رفتن به آیه گفت:......
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید