eitaa logo
کانال 📚داستان یا پند📚
1.1هزار دنبال‌کننده
18.1هزار عکس
35هزار ویدیو
123 فایل
کارکانال:رمان و داستانک،سلام و صبح بخیر،پیامهای امام زمانی عج، کلیپ طنز،سخنان پندی،سیاسی، هنری و مداحی پیامها به مناسبتها بستگی دارد. مطالبی که با لینک کانال دیگران است با همان لینک آزاده بقیه مطالب آزاده @Dastanyapand
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 137 و 138
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 139 و 140 تصمیم گرفتم در یک لحظه همه‌چیز را روشن کنم و این بار را زمین بگذارم. نگاهم را دزدیدم و چشم دوختم به بستنی تلما که داشت وا می‌رفت. -نه... اون کشته شده. تلما بستنی‌ای را که به دهان نزدیک کرده بود، در راه متوقف کرد و نگاه تیزش را در چشمانم فرو کرد. منتظر توضیح بیشتر بود. گفتم: یه ماموریت توی ایران داشته. دستگیر شده و اعدامش کردن. رنگ صورتش به همان سرعت که قرمز شده بود، سفید شد. سفیدتر از همیشه. مثل مجسمه شده بود، نه نفس می‌کشید و نه پلک می‌زد. از این که انقدر ناگهانی و بی‌ملاحظه حرفم را زدم، پشیمان شدم. -خوبی...؟ حالت خوبه؟ -آره... دوباره شروع کرد به نفس کشیدن. نگاهش به زمین بود و بستنی داشت از کنار قیف روی دستش می‌ریخت. آرام با خودش زمزمه کرد: خب البته هیچ‌وقت باهاش زندگی نکردم که بهش وابسته بشم... فقط یه رابطه بیولوژیکیه... نه چشمانش پر از اشک شده بود، نه شبیه کسی بود که الان است بزند زیر گریه. حالش بیشتر شبیه کسی بود که توی ذوقش خورده باشد. حتما انتظار داشت بگویم مادرش زنده است و در فلان محل زندگی می‌کند و می‌تواند برود دیدنش؛ شاید رویاهای شیرینی از لحظه‌ی دیدار مادرش ساخته بود، از این که یک زندگیِ خوب کنار هم داشته باشند... و من همه آن‌ها را نابود کردم. من حقیقت را بدجور توی صورتش کوبیدم. منِ احمق... لعنت به منِ احمق... نمی‌دانستم چه بگویم. تلما پرسید: خب، چیز دیگه‌ای درباره‌ش می‌دونی؟ -همینا رو فهمیدم، و این که بیشتر ماموریت‌هاش توی ایران و اردن و امارات بوده. دست تلما پر شده بود از بستنیِ آب شده. یک دستمال از جیبم بیرون کشیدم و گفتم: بستنیت آب شد... دست تلما پر شده بود از بستنیِ آب شده. یک دستمال از جیبم بیرون کشیدم و گفتم: بستنیت آب شد... تلما توجهی نکرد. به دریا نگاه می‌کرد و لب پایینی‌اش را می‌جوید. خودم کمی خم شدم و دور بستنی و روی دستش را با دستمال پاک کردم. دنبال یک جمله‌ی دلجویانه می‌گشتم، جمله‌ای که به دخترِ یک افسر متساوای کشته شده می‌گویند؛ دختری که مادرش را اصلا ندیده. -به هرحال شغل خطرناکی داشت... شاید برای همین ولم کرد... من اون موقع پنج سالم بود... تلما با این زمزمه‌ها داشت خودش را دلداری می‌داد و من به این فکر می‌کردم که از دست دادن مادری که اصلا او را نداشته‌ای چه حسی دارد؟! -متاسفم... کاش خبر بهتری برات داشتم. داشتم می‌ترکیدم. کاری از این بیشتر از دستم برنمی‌آمد. تلما صدایش را کمی بلندتر کرد. -می‌تونی درباره ماموریتش اطلاعات بیشتری بهم بدی؟ بدون این که فکر کنم گفتم: آره... اگه بخوای. ولی چه فکری تو سرته؟ بالاخره بعد از چند دقیقه نگاهم کرد. نگاهش همچنان همان بود که بود، مبهم و غیرقابل خواندن. پیچیدگی تلما مشتاق‌ترم می‌کرد که بفهمم توی ذهنش چه می‌گذرد. سرزمین ناشناخته‌ای بود که می‌شد کشفش کرد، و شاید قابل سکونت هم بود؛ یعنی دلم می‌خواست اینطور باشد و هرطور شده برای خودم قابل سکونتش کنم. -فعلا ایده‌ای ندارم. فقط می‌خوام بدونم آخرین ماموریتش چطور بوده. -اینا اسناد طبقه‌بندی‌اند... -ولی تو به من قول دادی. آه کشیدم. -باشه ... برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐💖
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 139 و 140
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 141 و 142 -اینا اسناد طبقه‌بندی‌اند... -ولی تو به من قول دادی. آه کشیدم. -باشه. و خودم را دلداری دادم که یک پرونده‌ی مختومه‌ی مربوط به پانزده سال پیش، نباید آنقدرها مهم باشد؛ از اعتماد تلما مهم‌تر نیست. آرام گفتم: نکنه می‌خوای انتقام بگیری؟ شانه بالا انداخت. -اینم فکر بدی نیست. سعی کرد بستنیِ وارفته‌اش را بخورد و نان قیفش را گاز بزند. احساس می‌کردم دیگر مثل قبل راحت نیست، انگار خودش را محکم گرفته بود که گریه نکند. گفتم: نمی‌خوای درباره پنیک‌ات حرف بزنی؟ سرش را تکان داد و بیش از قبل خودش را با خوردن بستنی مشغول کرد. طوری روی بستنی تمرکز کرده بود که انگار آن بستنی مهم‌ترین پروژه کاری و اصلا همه‌‌ی زندگی‌اش بود؛ اما به تجربه دریافته بودم که الان مهم‌ترین کارش حرف نزدن است. خودم هم پیش خیلی‌ها از این اداها درمی‌آوردم تا زبان باز نکنم. -تو می‌خوای انتقام بگیری. از اولم همینو می‌خواستی که اومدی سراغ من؛ ولی نمی‌دونم دقیقا از کی و چرا. جمله‌ام کاملا خبری بود، پرسیدن نداشت؛ از درست بودنش مطمئن بودم. شاید حتی می‌دانست مادرش کشته شده و فقط می‌خواست از طریق من مطمئن شود؛ چون جا نخورد. باز هم تغییری در بستنی خوردنش نداد. دورتادور دهانش بستنی مالیده بود و او با قدرت بستنی می‌خورد. گفتم: اون جمله رو شنیدی که می‌گه: «اگه می‌خوای انتقام بگیری دوتا قبر بکن، یکی برای خودت و یکی برای دشمنت»؟ بالاخره حرف زد. -بستنی‌ت آب نشه! تازه متوجه بستنی‌ای شدم که سرش خم شده بود و داشت فرو می‌ریخت. مانند عقابی در پی خرگوش به سمت بستنی هجوم بردم و سر خم‌شده‌اش را به دهان گذاشتم. مزه نمی‌داد. دهانم بی‌حس شده بود انگار. تلما که مرا سرگرم بستنی دید، از پشت سنگرش بیرون آمد. -همه جملات قصار درست نیستن. بعضیاشون فقط قشنگ با کلمات بازی کردن. -همه جملات قصار درست نیستن. بعضیاشون فقط قشنگ با کلمات بازی کردن. با دهان پر گفتم: ولی این درسته. دوباره شانه‌هاش را بالا انداخت. -سال‌هاست که قبر من کنده شده و آماده ست. فقط می‌خوام قبل این که بخوابم توش، برای دشمنم هم یکی بکنم. -دشمنت کیه؟ دور دهانش را با دستمال پاک کرد و به دریا خیره شد. امیدوار بودم در ذهنش اعتماد کردن به من را سبک سنگین کند و به این نتیجه برسد انقدرها هم خطرناک نیستم. -بهت ربطی نداره. سعی کردم ناراحت نشوم. گفتم: اگه بدونم شاید بتونم بهتر کمکت کنم. -یکم فکر کنی می‌فهمی. من اومدم سراغ تو، چون هدف‌مون تقریبا نزدیکه. به این فکر کردم که ما هدف مشترک داریم: دنبال انتقامیم و احتمالا از یک نفر، یا افرادی که به هم نزدیک‌اند. همه‌چیز داشت ترسناک می‌شد. بحث را کشاندم به سمت دیگری. -چرا فکر می‌کنی قبرت کنده شده؟ کلافه و کمی خشمگین، به سمتم برگشت و گفت: اگه می‌خوای دائم ازم بازجویی کنی، بی‌خیال کمکت می‌شم. خیز برداشت که بلند شود. سریع گفتم: باشه باشه... شانه‌اش را گرفتم که سر جایش بنشیند. وقتی مطمئن شدم در جای خودش آرام گرفته، دستم را از روی شانه‌اش برداشتم و آن را به حالت تسلیم بالا گرفتم. -باشه... ببخشید. دیگه چیزی نمی‌پرسم. محکم و با نگاهی تهدیدآمیز گفت: هرچیزی که لازم باشه رو بهت می‌گم، ولی از این که سوال‌پیچ بشم متنفرم. خب؟ دستان تسلیمم را تکان دادم. -آره... حتما... امر امر شماست خانم رئیس. ... برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐💖
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 141 و 142
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 143 و 144 *** ایلیا دارد پایش را از گلیمش دراز می‌کند و این بد نیست. بگذار بکند. هرچه بیشتر عاشق بشود، احمق‌تر می‌شود و بهتر سواری می‌دهد. تنها فایده‌ی این که مردها انقدر ساده‌لوح و آسیب‌پذیرند همین است؛ چیزی که قاتل عباس هم آن را خوب بلد بود. پنجره اتاق را باز می‌کنم تا هوای خانه عوض شود و باد خنک بهاری در اتاق بپیچد. از بیرون صدای حرکت شاخ و برگ درختان در باد را می‌شنوم و رفت و آمد شبانه مردم در شهر را. صدای فریاد مردان مست، قهقهه‌ی زن‌های ولگرد و بوق ماشین‌ها. نسیم به اتاقم سرک می‌کشد و بوی بهار و دریا را با خودش می‌آورد. پشت میزم می‌نشینم و لپ‌تاپ را روشن می‌کنم. ایلیا همه پرونده را برایم ایمیل کرده؛ مشابه آن چیزی که دانیال برایم فرستاده بود؛ این‌بار بدون سانسور. ایلیا در مقایسه با دانیال صد پله احمق‌تر است و من مانده‌ام موساد به چه امیدی این جوجه هکر را استخدام کرده؟! فایل ایلیا را با آنچه دانیال فرستاده بود مطابقت می‌دهم. واقعا همان پرونده است؛ اما دانیال بخش زیادی از آن را حذف کرده و فقط آنچه به عباس مربوط می‌شد را باقی گذاشته بود؛ اطلاعات بی‌خطری که قانعم می‌کرد بی‌خیال عباس بشوم. انگشتانم را درهم قلاب می‌کنم و زیر چانه‌ام می‌گذارم. هاجر اگر بفهمد دارم از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرم عصبانی می‌شود. قرار نبود از تله‌ی احساسی برای رسیدن به آنچه می‌خواهم استفاده کنم، قرار نبود خودم را دختر یک مامور موساد جا بزنم و گذشته را از زیر خاک بیرون بکشم. من هم دارم پایم را از گلیمم درازتر می‌کنم. هاجر اگر بفهمد عصبانی می‌شود. شاید حتی مجبورم کند برگردم؛ ولی اگر نفهمد مشکلی نیست و قرار هم نیست بفهمد. این دیگر مسئله شخصی من است و خللی در نقشه هاجر و مافوق‌هایش ایجاد نمی‌کند. این را می‌دانستم که قاتل عباس مجازات شده؛ هاجر عکسش را نشانم داده بود. می‌دانستم یک پرستوی اسرائیلی ست و در انجام ماموریتش از نفوذی‌هایی که دور و بر عباس بودند استفاده کرده؛ ولی بیشتر از این می‌خواهم بدانم؛ پس شروع به خواندن می‌کنم. نام اصلی‌اش اورنا بوده، ولی ماموریت آخرش را با نام ناعمه انجام داده. یک آقازاده اماراتی را تور کرده تا در پوشش‌اش برای داعش در ایران سلاح تامین کند که تیرش به سنگ خورده و متواری شده، و بعد برای ایجاد آشوب در ژانویه دوهزار و هفده به ایران برگشته. عباس سر راهش سبز شده و دنبالش بوده تا جلوش را بگیرد، و ناعمه هم تمام تلاشش را برای حذف کردن عباس به کار بسته. آخرش اما، آن‌ها در یک شب زمستانی با هم مواجه شده‌اند، عباس خواسته او را دستگیر کند اما با ضربه چاقوی یک نفوذی از پا درآمده. در لحظات آخر توانسته به ناعمه شلیک کند و چون همکارانش به موقع رسیده‌اند، ناعمه دستگیر و به همراه آن نفوذی اعدام شده‌اند. یک مچ‌اندازیِ تمام‌عیار، بازی‌ای که ظاهرا یک-یک تمام شده. تا اینجا را کم‌ و بیش قبلا می‌دانستم. و این را هم می‌دانم که او کارش را تنها انجام نداده. سرپل داشته، افسر هادی داشته و چندتا عوضی‌تر از خودش مستقیم با این پرونده مرتبط بودند. کسانی که برعکس او، جایشان در اسرائیل گرم و نرم بود و فقط خرده‌فرمایش می‌دادند تا او اجرا کند. هدف آن‌ها هستند، همان «عوضی‌تر از ناعمه»ها. همان‌هایی که هدایت و راهنمایی‌اش کردند تا به عباس برسد، با عوامل نفوذی هماهنگش کردند و پشتیبانی‌اش کردند تا عباس را بکشد؛ کسانی که به احتمال زیاد هنوز زنده‌اند، مفت‌خورهایی که با نشستن توی دفترشان در موساد، از جایگاه یک کارمند دون‌پایه به مقامات بالاتر صعود کرده‌اند؛ عوضی‌هایی که در رأسشان گالیا لیبرمن ایستاده. لیبرمن... لیبرمن... این اسم آشناست. فایل ایمیل را می‌بندم و دست به سینه، به صندلی تکیه می‌دهم. زیر لب نام لیبرمن را تکرار می‌کنم تا یادم بیاید این نام را کجا شنیده بودم. دوباره سراغ لپ‌تاپ می‌روم و این‌بار، فایل دانیال را باز می‌کنم. توی انبوه یادداشت‌ها و عکس‌ها، دنبال نام گالیا لیبرمن می‌گردم. ... برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐💖
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 143 و 144
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 145 و 146 عروسک هلوکیتی روی میز نشسته و با نگاه و سکوتش به من هشدار می‌دهد وارد محدوده ممنوعه نشوم. انگار صدای هاجر را از دهان نداشته‌ی عروسک می‌شنوم که برایم خط و نشان می‌کشد: کنجکاوی الکی نکن. سعی نکن عوامل شهادت عباسو پیدا کنی. سرخود کاری انجام نده. الکی خودتو با آدمای خطرناک درننداز. کسی رو نسبت به کارت حساس نکن. نمی‌تونی تنهایی انتقام بگیری، پس کاری که بلد نیستی رو شروع نکن و به کاری که بهت گفتیم برس. من همان موقع که هاجر داشت این‌ها را می‌گفت هم تصمیم نداشتم به حرفش گوش کنم. فقط می‌خواستم از بابت من خیالش راحت شود و بفرستدم اینجا تا به کارم برسم. البته نقشه او هم برایم مهم است، چون بخشی از عملیات انتقام حساب می‌شود، ولی کافی نیست. من واقعا دارم از خشم می‌ترکم که نتوانستم ناعمه را با دوتا دست خودم خفه کنم. هماورد عباس و اسرائیل نباید نتیجه‌اش یک-یک باشد. می‌خواهم از طرف عباس یک امتیاز دیگر هم بگیرم و پیروزی قطعی به نفع او باشد. غلتک موشواره را زیر انگشتم می‌چرخانم و تصاویری که دانیال گذاشته را بالا و پایین می‌کنم، بلکه چشمم به نام گالیا لیبرمن بخورد. چشمانم دارند گرم خواب می‌شوند و مقاومتم دربرابر خواب بی‌فایده است. سرم روی دست چپم که زیر چانه‌ام بود رها می‌شود و دربرابر لپ‌تاپ روشن به خواب می‌روم. *** هوا سرد است. تاریک است همه‌جا و سکوت مطلق؛ سکوتی وهم‌انگیز که دارد پرده گوش‌هایم را پاره می‌کند. یک نفر دنبالم است. به سختی فقط چند قدم دور و برم را می‌بینم. باید بروم؛ نمی‌دانم به کجا. فقط حس می‌کنم باید فرار کنم. از سرما و ترس همه بدنم دارد می‌لرزد. چند قدم جلوتر، مردی پشت به من دارد راه می‌رود. مردی بلند بالا که می‌دانم عباس است، هرچند صورتش را ندیده‌ام. صدایش می‌زنم، جواب نمی‌دهد. اصلا نمی‌شنود. تندتر می‌دوم، نمی‌رسم. صدای دویدن کسی را از پشت سرم می‌شنوم. برمی‌گردم و قبل از این که ببینمش، از ضربه سنگین دستش، با صورت زمین می‌خورم.‌ حس وقتی را پیدا می‌کنم که داشتم در کوچه، پابرهنه می‌دویدم از ترس و هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنید. سرم را بلند می‌کنم. کسی را که به سمت عباس می‌دود می‌شناسم؛ یک زن است، ناعمه. آتش در جانم شعله می‌کشد و با وجود درد از جا بلند می‌شوم. به سمتش خیز برمی‌دارم و به شال سیاهی که روی سر انداخته چنگ می‌اندازم. به سمتش خیز برمی‌دارم و به شال سیاهی که روی سر انداخته چنگ می‌اندازم. شال از دور سرش باز می‌شود، ولی به آن توجهی نمی‌کنم. دوباره چنگ می‌زنم به شانه‌اش، پیراهنش را می‌گیرم و می‌چرخانمش به سمت خودم. قبل از این که صورتش را ببینم، صدای لرزش و زنگ تلفن همراهم تمام تصاویر پیش رویم را بهم می‌ریزد. سرجایم تکان می‌خورم و چشمانم را باز می‌کنم. همراهم دارد روی میز می‌لرزد و خودش را این سو و آن سو می‌کشاند. روی صفحه تلفن همراه، نام ایلیا را می‌بینم و زیر لب غر می‌زنم: می‌مُردی یکم دیرتر زنگ بزنی خروس بی‌محل؟ تماس را رد می‌کنم و چشمانم را با فشار انگشت می‌مالم. خمیازه می‌کشم و ساعت دیواری را می‌بینم که هفت صبح را نشان می‌دهد. لپ‌تاپ هنوز روشن است، اما در حالت محافظ صفحه. موشواره را تکان می‌دهم. صفحه روشن می‌شود و رمز می‌خواهد. رمز را که وارد می‌کنم، اولین چیزی که می‌بینم نام گالیا لیبرمن است؛ جایی میان یادداشت‌های دانیال. گالیا لیبرمن آمی را کشته بود؛ دوست دانیال را. او از نیروهای رده پایین شبکه فساد مالی در نیروهای امنیتی اسرائیل بود که در ازای همین کارها توانسته بود رشد سازمانی سریع‌تری داشته باشد؛ تا جایی که در زمان نوشته شدن این یادداشت، گالیا معاون رئیس موساد بود. دانیال هم به تلافی کشتن آمی، علیه گالیا مدرک‌سازی کرده بود و اختلاس‌های خودش را پای او نوشته بود. گالیا نه فقط دشمن من و عباس، که دشمن دانیال هم بوده و هست. به احتمال زیاد دانیال به دست گالیا یا عوامل او کشته شده. این واقعا خنده‌دار است که عباس و دانیال دشمن مشترک داشته باشند! من البته هیچ‌وقت نمی‌خواستم انتقام دانیال را بگیرم، چون مرگ دانیال به خودش مربوط است. اما حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم کشتن دانیال به معنای بلاتکلیف ماندن من توی گرینلند بود؛ چیزی که رفته بود روی اعصابم. پس الان دلایل محکم‌تری دارم که حال لیبرمن را بگیرم. همراهم دوباره روی میز می‌لرزد و دوباره ایلیاست. خمیازه می‌کشم و با دهان کج و کوله، به اسمش روی صفحه گوشی خیره می‌شوم. -چقدر تو اضافه‌ای آخه! نزدیک است قطع شود که جواب می‌دهم. خمیازه‌ای عمدی و ساختگی می‌کشم که بفهمد مزاحم خواب نازم شده و می‌گویم: الو؟ -سلام... ببخشید فکر کنم بیدارت کردم. ... برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐💖
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 145 و 146
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 147 و 148 نزدیک است قطع شود که جواب می‌دهم. خمیازه‌ای عمدی و ساختگی می‌کشم که بفهمد مزاحم خواب نازم شده و می‌گویم: الو؟ -سلام... ببخشید فکر کنم بیدارت کردم. -هوم، دیگه کاریش نمی‌شه کرد. چند ثانیه سکوت می‌کند. دارد توی دلش به خودش فحش می‌دهد شاید. می‌گویم: بیدارم کردی که سکوت کنی؟ -نه نه... ساعت هشت و نیم با خانواده یکی از قربانی‌ها قرار داریم. بلند غرغر کردم. -خب مگه نمی‌گی هشت و نیم؟ چرا انقدر زود بیدارم کردی؟ -خونه‌ش رِحووته، از خونه تو حداقل چهل دقیقه راهه. -خب به تو چه؟ و یک خمیازه دیگر کشیدم، این‌بار واقعی بود. ایلیا باز هم سکوت کرد. فکر کنم واقعا بهش برخورده بود. آرام گفت: می‌خواستم بگم تا نیم‌ساعت دیگه میام دنبالت تا با هم بریم. اوه... چه جنتلمن! سعی کردم کمی مهربان‌تر باشم. -خیلی خب. باشه. و کوبیدم روی نشان قرمز قطع تماس. وقتی تماس قطع شد، یادم افتاد ادب اجتماعی حکم می‌کند اینجور وقت‌ها تشکر کنم، حتی اگر واقعا از ته قلب متشکر نباشم. الان بی‌ادب‌تر از آنچه هستم به نظر می‌رسم، شاید هم از خود راضی. از روی صندلی بلند می‌شوم و دستانم را در دو جهت مخالف می‌کشم. صدای تق‌تق مفصل‌هایم درمی‌آید و حالم را جا می‌آورد. با حوصله لباس می‌پوشم و وقتی ماشین ایلیا را از پنجره می‌بینم که جلوی خانه‌ام پارک شده، از عمد پنج دقیقه معطل می‌کنم و جلوی آینه الکی با موهایم بازی می‌کنم. منتظرم ایلیا بوق بزند، یا تماس بگیرد، ولی خبریش نمی‌شود. فقط همان موقع که رسید یک پیام داد که دم در است. سلانه سلانه از پله‌ها پایین می‌روم، خرامان خرامان حیاط را طی می‌کنم و به ماشین ایلیا می‌رسم. سفید است؛ اما شیشه‌هایش دودی ست. سلانه سلانه از پله‌ها پایین می‌روم، خرامان خرامان حیاط را طی می‌کنم و به ماشین ایلیا می‌رسم. سفید است؛ اما شیشه‌هایش دودی ست. یک لحظه شک می‌کنم؛ سوار ماشین یک غریبه شدن، آن هم ماشینی که شیشه‌هایش دودی ست، اصلا گزینه عاقلانه‌ای برای یک دختر نیست. برایم چراغ می‌زند؛ شاید تعللم را به این دلیل برداشت کرده که ماشین را نشناخته‌ام. یک نفس عمیق می‌کشم و قدم‌هایم را همچنان با اعتماد به نفس و محکم برمی‌دارم؛ چون می‌دانم عباس تنهایم نمی‌گذارد. در صندلی کمک‌راننده را باز می‌کنم و قبل از این که سوار شوم، کمی از ماشین فاصله می‌گیرم. گردنم را خم می‌کنم تا داخل ماشین را ببینم و وقتی ایلیا را می‌بینم که روی صندلی کمی چرخیده، گردنش را خم کرده و صبورانه و با لبخند نگاهم می‌کند، سوار می‌شوم. -سلام، خوبی؟ صبحت بخیر. داشتم نگرانت می‌شدما... طوری قیافه می‌گیرم که انگار نه انگار پنج دقیقه است ایلیا را اینجا کاشته‌ام. -سلام. بریم. ایلیا با حوصله و بدون عصبانیت، ماشین را روشن می‌کند و راه می‌افتد. -خواهش می‌کنم. منم خوبم. چه صبح قشنگیه. در خیابان تنگِ شاه سلیمان سرعت می‌گیرد. یک لبخند ساختگیِ گشاد و مسخره تحویلش می‌دهم. می‌گوید: اعصاب نداریا... -وقتی یکی کله سحر چرتم رو پاره کنه این شکلی می‌شم. زیر لب می‌گوید: آخه همیشه یه طوری رفتار می‌کنی انگار کله سحر چرتت پاره شده. -مشکلی داری؟ بلند می‌خندد. -نه نه... به هرحال خانم رئیس تویی. یک نفس عمیق می‌کشم و دل به دریا می‌زنم. فکر نمی‌کنم پرسیدن چیزی که در ذهنم است، چندان خطرناک باشد... -ایلیا، معاون مئیر الان کیه؟ ... برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐💖
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 147 و 148
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆💖 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 149 و 150 به چهارراه می‌رسد و پشت چراغ قرمز، مقصد را مسیریابی می‌کند. با سرانگشت روی صفحه لمسیِ مسیریاب زوم می‌کند و می‌گوید: چطور مگه؟ چراغ سبز می‌شود. ایلیا از چهارراه عبور می‌کند و به خیابان نویعیم می‌پیچد. می‌گویم: هنوزم گالیا لیبرمنه؟ ناگاه چنان می‌زند روی ترمز که اگر کمربند نبسته بودم، با سر توی شیشه می‌رفتم. راننده عقبی با بوقی ممتد سرمان فریاد می‌کشد. ایلیا سریع دوباره راه می‌افتد؛ ولی چشمانش هنوز گردند و دهانش باز. یک چشمش به مسیر است و چشم دیگرش به من. طوری نگاهم می‌کند که انگار به یک بیماری خطرناک مثل هاری یا جنون گاوی مبتلا شده‌ام. سوال نپرسیده‌اش را جواب می‌دهم. -می‌شناسمش. -چطوری؟ -من غیر از تو منابع دیگه هم دارم. لپ‌هایش را پر از هوا می‌کند و سوت می‌زند. -تو واقعا به عنوان خبرنگار داری حیف می‌شی. و بعد اخم می‌کند. -منبعت زنه یا مرد؟ -گفته بودم از بازجویی خوشم نمیاد. -هوم. روی صندلی جمع می‌شود و دستانش را دور فرمان فشار می‌دهد. باید یک بار روشنش کنم که آخرین کسی که از من خوشش آمد، به طرز فجیعی تکه‌تکه شد و من اصلا گزینه مناسبی برای دوست داشتن نیستم. روی صندلی جمع می‌شود و دستانش را دور فرمان فشار می‌دهد. باید یک بار روشنش کنم که آخرین کسی که از من خوشش آمد، به طرز فجیعی تکه‌تکه شد و من اصلا گزینه مناسبی برای دوست داشتن نیستم. -نگفتی، هنوزم لیبرمنه؟ -آره. از لرزشی که در صدایش هست پیداست که هنوز دلخور است. خب به من چه؟ مگر حماقت او تقصیر من است؟ می‌پرسم: چرا گالیا رو رئیس نمی‌کنن؟ -چه می‌دونم... دعوای بین مدیرای رده بالا رو کسی برای ما توضیح نمی‌ده. و یک آه عمیق می‌کشد. دو طرف لب‌هایش به سمت پایین آویزان شده‌اند؛ شبیه پسربچه‌هایی که قهرند ولی می‌خواهند ادای آدم بزرگ‌ها را دربیاورند. آرنجم را لب پنجره می‌گذارم و چانه‌ام را به دستم تکیه می‌دهم. خیره به خیابان پردرخت و ترافیکِ نیمه‌سنگین، می‌پرسم: این لیبرمن چطور آدمیه؟ دو طرف لب‌های ایلیا با شنیدن نام لیبرمن بیشتر به سمت پایین متمایل می‌شوند. -یه آدم نچسب، جدی، خشک، غرغرو، جاه‌طلب... -خیلی ازش بدت میاد نه؟ -کیه که از مافوقش خوشش بیاد؟ هنوز سنگین و گرفته حرف می‌زند و من این سنگینی را نادیده می‌گیرم. -اونی که قراره جانشین مئیر بشه گالیا نیست. چرا؟ شانه بالا می‌اندازد. -تو که همه‌چیو می‌دونی، خب اینم از اون منبع افسانه‌ایت بپرس دیگه! می‌خندم. مثل بچه‌ها حسودی می‌کند خرس گنده. می‌گویم: اون مُرده. ایلیا سرش را کامل به طرف من می‌چرخاند. -چی؟ مُرده؟ انقدر راحت می‌خندی و اینو می‌گی؟ ... برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐💖
سلام دوستان گل و گلاب ادامه رمان نوش نگاه زیبا بینتون 📚﴿عاکف1﴾ 🔖تعداد قسمت : 94 🪧52رمان کانال https://eitaa.com/Dastanyapand/75209 پارت 1 الی 30 https://eitaa.com/Dastanyapand/75209 پارت 31 الی 70 https://eitaa.com/Dastanyapand/75666 پارت 71 الی 94 https://eitaa.com/Dastanyapand/75987 📚⃟✍🏻჻ᭂ࿐☆🌺 🙏🏻با ما همـــراه باشیـــــن و به دیگران معرفی کنید. 🤲🏻 برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍჻ᭂ࿐👤🕶
کانال 📚داستان یا پند📚
سلام دوستان گل و گلاب ادامه رمان نوش نگاه زیبا بینتون 📚﴿عاکف1﴾ 🔖تعداد قسمت : 94 🪧52رمان کانال https
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۱ و ۲ 📌 از دشمن در قلب مراکز و کشورمان برای ضربه زدن به متخصصان و دانشمندان‌ جوان ما بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم زخمی و با هزار گند و کثافت خودم و از توی فاضلاب‌های شهر کشیدم بیرون. ساعت نمیدونستم چند بود. چون زیر شیشه ساعتم پر از لجن فاضلاب بود. بدنم تیر میکشید. دوست داشتم همونجا بمیرم. چندتا از بچه‌هامون شهید شدن. منم که زخمی. رسیدم سر کوچه‌ای که «کاظم محمود» از بچه های سوری شهید شده بود و منم همونجا زخمی شده بودم. سه شبانه روز توی فاضالب بودم. همه جا خرابه بود. چشمم افتاد به یه ماشین. رفتم سمتش. دورو برم و چک کردم. همش دود بود و سیاهی. با اون چشمای خستم چراغ قوه رو گرفتم سمت ماشین و یه اسلحه آکا ۱۲ رگباری داشتم فوری گرفتم سمت تویوتای جنگی. دیدم یه جنازه افتاده داخلش. درو باز نکردم. اول با چراغ قوه همه جارو بررسی کردم ببینم تله انفجاری چیزی نباشه. مطمئن که شدم باز کردم درو. جنازه رو کشیدم بیرون. جنازه یه تکفیری بود. پلاک ماشین و بررسی کردم دیدم پلاکش سعودی هست. بماند که چیشد من و بچه ها اونجا گیر افتادیم. ماشین با پلاک سعودی به کار میومد. خداروشکر به راحتی روشن شد. منطقه رو بچه های مقاومت زده بودند. فقط همین قدر بدونید که ما بعد از شناسایی و درگیری موقع برگشتن به کمین خوردیم. منتهی گرا رو داده بودیم به بچه ها زدن اون منطقه رو که داعشی ها کلا توی اون منطقه بودند. توی درگیری‌های تن به تن «امیر و ابورافع و عرفان و حسین» شهید شدند. منم زخمی شدم عجیب. منتهی چندروزی رو هم توی فاضالبای زیر زمینی زندگی کردم تا اوضاع عادی بشه و... جنازه رو انداختم بیرون و سوار ماشین شدم. نقشه رو از جیب روی زانوی شلوارم آوردم بیرون. بررسی کردم از کدوم سمت برم. یا اسارت بود یا شهادت ته این جاده. نمیدونستم راه سومی هم وجود داره یانه. هیچ ارتباطی هم نمیتونستم بگیرم ، با بچه های محور و قرارگاه برای نجاتم.چون بیسیم توی آب رفته بود و سوخت. تنها سلاحم یک نقشه بود و یه اسلحه آکا ۱۲ با ۸ تا فِشنگی که مونده بود. با هزار زحمت تا یه جاهایی اومدم و رسیدم به یه آبادی. از خوب روزگار رسیدم به بچه های فاطمیون. موقعی که رسیدم خیال کردند داعشی هستم. محاصره کردند ماشینم و. به هر زحمتی بود کارت ترددی که دولت سوریه بهمون داده بود و حق تردد با سلاح رو همه جا داشتیم و از توی لباس زیرم کشیدم بیرون و بهشون فهموندم من خودی هستم. این کارت خیلی مهم بود. نباید کسی میفهمید من کی هستم و چه ملیتی دارم. اونا هم کارت و کدش و با بچه‌های ایرانی مستقر در خاک سوریه چک کردند دیدند درسته . من ایرانیَم. خلاصه رسیدم به مخفیگاهِ خودم توی حلب. ماشین و گذاشتم ۱۰۰ متر قبل از مخفیگاهم، توی یه خونه نیمه مخروبه. صلاح نبود ببرم. چون پلاکشم سعودی بود. پیاده رفتم سمت خونه. اسلحم و گذاشتم روی رگبار با همون تیر کمی که داشتم،رفتم داخل. اول زیر زمین و گشتم و الحمدلله خبری نبود. رفتم بالا. مستقیم رفتم سمت کمد لباس و با همون دست کثیف لباسا رو زدم کنار.چوب داخلی کمد و محکم کشیدم سمت خودم و رفتم داخل. چون پشت کمد یک اتاق بود. یه راست رفتم سمت میز کار. لب تاپ و برداشتم و آنلاین شدم. انگار منتظرم بودن ونگران. چون ارتباطم باهاشون قطع شده بود چند روزی. یه نقطه(.) فرستادم براشون!! بعد از ۱۴ ثانیه دیدم یه نقطه هم اونا فرستادن یعنی بنویس!! توی ارتباطات مجازی از راه دور ما امنیتی‌ها با رمز صحبت میکنیم. بعد اینکه اونا جواب نقطه من و با نقطه دادن نوشتم: _شرمنده ام که در به درت کرده ام پدر... نوشتن: 400/1000:_بدان که چشم همه از فراق تو خون است.. متوجه شدم توی این چند روز از ایران نگران شدند. جواب دادم: 1000/400:نفس کشیدن اگر خود نشان زندگى است / به دوستان برسان: زنده ام، ملالى نیست نوشتن: 400/1000:_گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار / در تماشای تو از دست نگه غلتید و رفت ... ✍🏻: مرتضی مهدوی 📌ارسال 100٪ با نام نویسنده و ذکر صلوات برای امام زمان و نائبش ﴿أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج﴾ برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍🏻჻ᭂ࿐☆👤🕶
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۱ و ۲
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۳ و ۴ منظورش و متوجه شدم. باید می رفتم سفارت ایران و بچه‌های ما منتظر بودند. باید پاسپورتم و میگرفتم و با چند تا اسکورت بخاطر اسناد مهم و سری اطلاعاتی-امنیتی می‌اومدم فرودگاه تا مستقیم با پرواز بیام به سمت وطن. جواب دادم: 1000/400:_به بام انس تو خو کرده‌ام چون کفتر جلدی / که از هر گوشه ای پر وا کنم، پیش تو می آیم نوشتن: 400/1000:_من قانعم شبانه به خوابی ببینمت / اما فقط بیا که حسابی ببینمت... فهمیدم که باید فقط میرفتم از سوریه. {نکته: ۱۰۰۰ کد من بود و ۴۰۰ بچه های داخل ایران.} پاهام و بستم و فوری یه آتیش توی همون اتاق روشن کردم و با وسایل بهداشتی مثل پَنس و... تیرو از توی ماهیچه پام کشیدم بیرون و با یه دستمال مشکی محکم بستمش تا برم سمت سفارت ایران. وسیله هام و جمع جور کردم و از دیوار پشتی مخفی گاهم پریدم زدم بیرون و حرکت کردم از راهی که قبلا شناسایی کرده بودم برای برگشت به سمت سفارت، تا یکی از بچه هامون من و تحویل بگیره و بعدشم عازم بشم سمت وطن. شاید باورتون نشه. خونم توی یکی ازمحله هایی بود که داعش اونجا مستقر بود و تحت تصرفشون بود. من روزانه بینشون زندگی میکردم و در بین اونها بودم و در نماز جماعتاشون حضور داشتم. این چند خط کوتاه برای سوریه بود... اما اینجا ایران... تازه از عملیات برون مرزی که توی خاک سوریه بود برگشته بودم. خیلی خسته و کلافه بودم. به خاطر اتفاقات حلب و خان‌طومان و قنیطره و دیرالزور و المیادین و مَریَمِین و جاهای دیگه و شهرها و روستاهای دیگه ی این کشور جنگ زده و مسائلی که برای مرد ها و زن ها و بچه ها پیش اومده بود. گاهی اوقات شاید حالم از هرچی آدم به هم میخورد. یک نیروی اطلاعاتی باید از برخوردار باشه و نباید تحت تاثیر احساسات قرار بگیره. منم به خاطر وظایف امنیتی که داشتم از روحیه بالایی برخوردار بودم. دلیلش هم سال‌ها کار اطلاعاتی درون مرزی و برون مرزی در غرب آسیا یعنی خاورمیانه و بعضا در قلب اروپا بود و قبل از اون هم زندگی با دوستان امنیتی. ولی به هرحال منم آدم هستم ، و یه جاهایی نمیتونم خودم و کنترل کنم و دلم میشکنه. بگذریم... وقتی رسیدم فرودگاه بین‌المللی امام خمینی تهران، «سید رضا» و «بهزاد» طبق دستور معاونت با پرادوی اداره اومدن دنبالم. بعد از اینکه سلام علیک کردیم سریع سوار ماشین شدم. سیدرضا خیلی جوون خوش مَشرِبی هست. بهزاد هم دست کمی از سیدرضا نداره. سر صحبت بعد از سلام و احوالپرسی باز شد. _حاج عاکف مامویت چطور بود؟ {عاکف اسم سازمانی من هست و بچه های تشکیلات هم سالهاست با اینکه چندتاییشون اسم اصلیم و میدونن ولی طبق میل من و عادت خودشون و اقتضای امنیتی، من و به این اسم صدا میزنن} داشتم میگفتم...سیدرضا ازم پرسید حاج عاکف مامویت چطور بود؟ +قربونت برم سیدرضاجان، خودت که توی کار و تشکیلاتی و آگاه هستی داره چه جنایتی توی دنیا میشه. بهزاد گفت: _حاجی خیلی وضعیت سوریه پیچیده هست. کمِ کمِ این خسارتی که آمریکا و اسراییل و آل سعود و قطر و ترکیه و اردن و... از طریق این حروم زاده های داعشی به این کشور زدند، حداقل ۱۰ تا ۱۵ سال زمان میبره تا سوریه دوباره روی پای خودش بِایسته... +میدونم بهزاد جان، دلیلش هم اینه که راه ارتباطی ما با و بچه های هست. آمریکا میخواد سوریه رو بزنه تا ارتباط ما با خط مقاومت و قطع کنه و امنیت اسراییل و از اون طرف تامین کنه و بعدش هم عراق و تجزیه کنه و دور ایران رو خالی کنه تا بتونه، راحت تر ایران و بزنه. البته مستقیم نه. بلکه با داعش. الآن هم ,,میشل عون,, که اومده سرکار میتونه امتیاز خوبی برای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حزب‌الله لبنان و سوریه به حساب بیاد. سیدرضا گفت: _حاجی خودت که میدونی، این مردک، پسرِ حریری که معروف به جریان ۱۴ مارس هستند گرایش شدیدی به غرب و آل سعود داره و به عنوان نخست وزیر هم انتخاب شده. باید خیلی ریاست جمهوری لبنان این و بِ پّا باشه تا به باد نده همه چیزو ... ✍🏻: مرتضی مهدوی 📌ارسال 100٪ با نام نویسنده و ذکر صلوات برای امام زمان و نائبش ﴿أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج﴾ برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍🏻჻ᭂ࿐☆👤🕶
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۳ و ۴
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۵ و ۶ +نمیدونم بچه‌ها خدا بخیر کنه. پیش‌بینیِ من اینه در آینده‌ای نه چندان دور عربستان این و علیه حزب‌الله و ایران و محور مقاومت حرکت میده. باید منتظر بود. {پیش‌بینی ما در این مستند درست از آب در آمد و چندماه بعد سعدحریری در عربستان بازداشت شد تا علیه حزب‌الله و ایران اقدام کند.} و یه چند لحظه ای به سکوت گذشت. چون زیاد حال حرف زدن نداشتم. سرم و تکیه داده بودم به صندلی و به جنایاتی که توی سوریه داشت میشد فکر میکردم. یه هویی سید رضا که صندلی عقب نشسته بود دستش و گذاشت روی شونم و گفت: _حاجی داشتیم می‌اومدیم، «حاج کاظم» (معاونت تشکیلات)گفت گوشی عاکف رو هم برید از خونش بگیرید و ببرید فرودگاه. {خوبه درمورد حاج کاظم اینجا یه کم توضیح بدم... حاج کاظم خیلی هوام و داشت. چون همرزم پدر شهیدم توی جنگ بود. رابطه خانوادگیمون هم در حد تیم ملی بود و کلی سر و سِر داشتیم باهم. طوری که دختراش بهم میگفتند داداش. یا نوه های پسریش من و عمو صدا میکردند و دخترش هم هنوز متاهل نبود. چریک بود توی جنگ. از همرزمان حاج قاسم و شهید و و و و... بود. مُخ مسائل اطلاعاتی و ضدجاسوسی بود. خیلی از پروژه‌های کلان اطلاعاتی امنیتی توی مشتش بود و اون توی کشور حل کرده بود و احدی هم قرار نبود بفهمه. چندبار توی عراق اسیر شد. به جرات می تونم بگم نصف رگ‌های بدنش سوخته بود. به خاطر دردی که داشت، هر دو سه روز ۲۰ تا مُرفین میزد. در جنگ شیمیایی شد. نخاعش آسیب دید. بازم از جنگ دست نمیکشید. چون عاشق بود. بعد از امام هم با حضرت بیعت کرد. و مستقیما پیش آقا گفت اگر لایق نبودم در رکاب امام به شهادت برسم، حالا حاضرم در رکاب شما امام بزگوار حضرت خامنه ای کبیر باشم تا شربت شهادت رو بنوشم. حدود ۸ سال قبل بازنشسته شده بود. ولی اداره بهش نیاز داشت. نمیزاشتن بره. چند بار با مقامات عالی رتبه ی امنیتی کشور حرف زد. بهشون میگفت نمیتونم. دارم میبُرَّم. بزارید برم آخر عمری یه کم زندگی کنم. جغرافیا خونده بود و اینکه دکترای آی تی و علوم سیاسی هم داشت، باز هم با این مریضی هاش، اداره نمیزاشت بعد از بازنشستگیش بره.} گوشی و گرفتم از سیدرضا و روشن کردم. دیدم خانمم توی این چند دیقه اخیر، ۵ بار زنگ زده. {یه نکته ای رو هم بگم... توی کارهای برون مرزی که زمانش طولانی هست گوشی و خط شخصی نمیتونیم داشته باشیم. بخصوص توی سوریه که در حال حاضر شده چراگاهِ جاسوسان. چون ریسکش بالاست. چون جدای جنگ ، یک جنگ عظیمی هم وجود داره که شما تصور کنید، آمریکا و عربستان و انگلیس و فرانسه و قطر و اردن و ترکیه و... یک طرف که باید اسمش و گذاشت ناتوی اطلاعاتی غربی_عربی. از طرفی ایران و حزب‌الله هم یک طرف.روسیه هم که به خاطر منافع خودش مجبور هست کنار ایران بمونه.} هم گوشی‌ها و هم سیم‌کارت‌ها رو تشکیلات خودمون تعیین میکرد و مدت خاصی هم داشت استفاده ازش. و هرجایی که خودم احساس می کردم داره وضعیت منفی میشه، و یا داخل ایران تشخیص میدادن دایره امنیت داره کِدِر میشه باید اون گوشی و سیم کارت نابود میشد. گوشی و روشن کردم دیدم توی این چند دیقه اخیر خانمم ۵ بار زنگ زده. چون دیگه مامویت من توی سوریه بعد از ۶ ماه بنا بر دلایلی به پایان رسید و باید تیم بعدی برای انجام تکمیلی اون مرحله وارد میشد. توی این ۶ ماه با خانمم اونم به طور امن و خیلی کوتاه چندبار صحبت کردم. نه میتونستیم دوتا کلمه حرف عاشقانه بزنیم، و نه میتونستیم قربون صدقه هم بریم. ارتباطِمونم به درخواست من هر دوهفته یکبار، و طبق نظر داخل ایران به مدت ۳ دقیقه برقرار میشد و مستقیم تماس نداشتیم. اول با داخل کشور هماهنگ میکردم، اونها مارو به هم وصل میکردن. توی شرایط خوبی نبودم از لحاظ امنیتی چون اوضاع سوریه روز به روز وخیم تر میشد. همسرم و سپرده بودمش دست خدا و اونم سپرده بود من و به مادرسادات. داشتم میگفتم،... گوشی و روشن کردم دیدم توی این چند دیقه اخیر خانمم ۵ بار زنگ زده. روم نمیشد به خانمم زنگ بزنم. توی همین لحظه دیدم باز خودش زنگ زد. فکر کنم از اونطرف یحتمل ۴،۵ تا بوق خورد. با صدای آروم جواب دادم: _سلام، شرمندتم عزیزم. یه لحظه گوشی دستت. به بهزاد گفتم: _بزن کنار. پیاده شدم از ماشین. بهزاد و سید رضا هم برای مراقبت پیاده شدند، که با ابرو و چشام اشاره زدم نیازی نیست. شروع کردم به صحبت: +سلام فاطمه جان، خوبی نفسم. خوبی عمرم. شرمندتم به مولا. ... ✍🏻: مرتضی مهدوی 📌ارسال 100٪ با نام نویسنده و ذکر صلوات برای امام زمان و نائبش ﴿أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج﴾ برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍🏻჻ᭂ࿐☆👤🕶
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۵ و ۶
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۷ و ۸ یهویی بغضش تِرکید و با صدای گرفته و اشک آلود خیلی آروم گفت: _سیدمحسن (اسم اصلیم هست) بخدا خسته شدم دیگه. منم آدمم. منم دل دارم. منم جوونم. میخوای منم به سرنوشت مادرت دچار بشم.؟ تو یه نگاه به خودت کن ببین تازه ۳۰ سالته. من ۲۴ سال سنمه.این چه وضعیه درست کردی برای زندگی من و خودت؟ از ۱۹ سالگیت حاج کاظم بَرِت داشته برده توی تشکیلاتشون. چون هوش و زکاوت فوق العاده ای داشتی، زود پیشرفت کردی توی کارت. اما قرار نیست... حرفش و قطع کردم و گفتم : _خانم!!! پشت تلفن رعایت کن لطفا. تو که میدونی من محدودیت دارم. بزار برسم خونه، حرف میزنیم. صداش و یه کم برد بالا گفت: _سید محسن بخدا باید گوش کنی. بدجور ازت شاکی هستم. قبل سوریه عراق بودی. اون وضعیت برات پیش اومد. تیر زدن به زیر قفسه سینت. به زَر به زور زنده موندی به لطف خدا و با هزار نذرو نیاز. یک ماه و نیم ادارتون بهت مرخصی داد، توی خونه شدم پرستارت. وظیفم بود. بازم خدایی نکرده اتفاقی بیفته من هستم. تو رو میکنم. من با ماموریت رفتنت مخالفتی ندارم. روز اول پی یِه همه چیزو به تنم مالیدم و گفتم با یه میخوام زندگی کنم. پس باید باشم. ولی دیگه نه تا این حد. یه روز لبنانی. یه روز نمیدونم کجایی. یه روز میری اروپا. یه روز میری دبی. یه روز میری عربستان. یه روز میری فلان جا. بابا بسه دیگه. با این حرفای فاطمه خیلی به غرورم برخورد. چون ناموسم بود. دلم به حالش سوخت. خیلی و سربازان گمنام امام زمان سختی میکِشن و دارن. یه خرده چشام تَر شد. دیدم بهزاد اومد سمتم، بلافاصله چشام و پاک کردم. گفت:_حاجی اگر میشه برید توی ماشین، صلاح نیست بیرون راه برید صحبت کنید. شما برید داخل ما بیرون می‌مونیم.حرفاتون و زدید بهمون بگید میایم داخل. ظاهرا بهزاد فهمیده بود خانمم هست. رفتم روی صندلی عقب ماشین نشستم. به صحبتامون من و فاطمه ادامه دادیم: +فاطمه جان حق باتوعه. واقعا شرمندت هستم. هرچیزی بگی حق داری. روم سیاهه پیشت. حلالم کن. خودت که میدونی کارم چطور هست. _ببین محسن، اینبار بخوای ماموریت بری، من راضی نیستم. دیشب به زینب خانم (همسر حاج کاظم) گفتم با حاجی صحبت کن محسن این بار اومد بیخیالش بشن. یکی دیگه بره یه مدت. چرا همش این بره. +وای وای وایییییییی. فاطمه تو چیکار کردی؟؟ چرا گند میزنی به حیثیت من. _محسن به خاک حاج علی(پدر شهیدم و میگفت) بخوای ادامه بدی دیگه نگات نمیکنم. +باشه حالا عصبی هستی عشقم، شما ناراحت نشو. الآن هم که من خستم. دارم میام خونه. بزار اومدم حرف میزنیم. بچه ها بیرون ایستادن توی سرما خوب نیست. یاعلی. زدم به شیشه و گفتم سوار شید. سوار شدن و رفتیم اداره. توی حیاط از سیدرضا و بهزاد جدا شدم. وارد سالن ورودی کارمندان نهاد شدم. دستم و گذاشتم روی سیستمِ تایید هویت. صورتمو بردم جلوی دستگاه. تایید اولیه رو داد و رمز دادم وارد شدم. بعدش مستقیم رفتم دفترم. خیلی خسته بودم. چند تا کاغذ با سربرگ و مُهر اون رَده ای که بودم و گرفتم و گزارش کاری نوشتم. همین طور نوشتم و نوشتم و نوشتم. سیستم عصبیم به هم داشت میریخت از اون وضعیت. یه ۴۵ دیقه میشد داشتم می نوشتم.دستم درد گرفته بود. دیدم تلفن دفترم به صدا در اومد. کُد روی صفحه رو دیدم، متوجه شدم کجاست. گفتم یا حضرت عباس، بخیر کن. فهمیدن من اومدم الان معلوم نیست با این تنِ خسته باید باز چه جلسه ای برم. باید سریع برم خونه. فاطمه الاناست که دیگه دادش درمیاد.تلفن داشت زنگ میخورد. جواب دادم تلفن و. مسئول دفترمعاونت خارجی بود. ... ✍🏻: مرتضی مهدوی 📌ارسال 100٪ با نام نویسنده و ذکر صلوات برای امام زمان و نائبش ﴿أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج﴾ برای سلامتی امام زمان و نائبش صلوات @Dastanyapand 📚⃟✍🏻჻ᭂ࿐☆👤🕶
کانال 📚داستان یا پند📚
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆👤 👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶👤🕶 📚عاکف 📝امنیتی_گاندویی_مستند داستانی 🔖94قسمت 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۷ و ۸
📖﷽⃟჻ᭂ࿐☆✋🏻💫 ✋🏻💫✋🏻💫✋🏻💫✋🏻💫✋🏻💫 📚 رمان دست تقدیر(جلد اول) 🔖تعداد قسمت : 90 👈جلد اول (سری اول) ✍ قسمت ۹ و ۱۰ _آقای عاکف سلام برادر. خوبی؟ رسیدن بخیر!! +سلام. بفرما؟ _مانیتورتونُ روشن کنید بیاید روی مانیتور. «حاج آقای حق پرست» با شما کار دارن. بدون خداحافظی تلفن و قطع کردم. مانیتور و on کردم و دیدم دست انداخته زیر چونَش حالش خوب بود انگار. +سلام علیکم حاج آقا. _سالم برادر عاکف.گزارش؟؟ +همونطور که مستحضرید تازه رسیدم و دارم مینویسم.. ان شاءالله می.... حرفم و قطع کرد و گفت: _پس سریعتر. +چشم. حاج آقا، فقط میتونم بدم مسئول دفترم بیاره.؟ یه تاملی کرد و گفت: _میخوام باهات حرف بزنم بیا اتاقم.نمیخوام از روی مانیتور حرف بزنیم. +چشم، میرسم خدمتتون. مانیتور OF شد... گزارش و نوشتم و در اتاقم و قفل کردم و داشتم میرفتم سمتِ اتاقش. توی طبقه ۸ اداره یهویی چشمم خورد به حاج کاظم که داشت با عصا قدم زنان می رفت سمت آسانسور. حاج کاظم ۵۶ سالشه ولی بخاطر شرایط بد جسمانی که بالاتر گفتم، مجبوره عصا داشته باشه و یه خرده تعادلش و حفظ کنه عین پیرمردها.. رفتم سمتش... +سلام حاجی _سلام عاکف جان.منتظرت بودم. {حاجی هم توی اداره من و به اسم اصلیم صدا نمیزد، حتی پیشمون یکی نبود. چون دیوار موش داره و موشم گوش داره.} +حاجی شرمنده هستم. فاطمه دیشب زنگ زد، به حاج خانم. کلی گلایه کرد. امروز فهمیدم. بابت اینکه بچه ها رو فرستادید موبایلم و بیارن فرودگاه، بهم بدن، تا با فاطمه سریعتر صحبت کنم ، ممنونم . آهی کشیدو گفت: _خدا بیامرزه علیُ {پدر شهیدم و میگفت.} اونم خیلی وابسته به مادرت بود. گاهی اوقات خیلی سربه سرش میزاشتم به خاطر اینکه خیلی عاشق مادرت بود. ببین عاکف جان، من حرفی ندارم و از خدامه تو برون مرزی نری. چون درون مرزی هم که میری من برات نگرانم. چه برسه خارج از کشور. ولی توی بعضی مسائل از من کاری ساخته نیست، نه اینکه نباشه. میتونم با (.....) حرف بزنم تو رو توی بعضی ماموریت های این چنینی قرار ندن. ولی نظر و دستورِ تشکیلات و مقامِ بالاتر و تیم مشورتیِ کارشناسان بر اینه که تو، چون جوون با تجربه‌ای هستی و عقلِت بیشتر از سنت کار میکنه، و سابقه‌ی ماموریت‌های طولانی رو داری و خوب امتحان پس دادی، باید حضور داشته باشی. عاکف جان، پسرم، اینجا خیلی از بچه ها مشکل تو رو دارن و خانماشون هم مشکل فاطمه رو. ولی نمیتونیم و و خارجی و داخلی خودمون و فدای خواسته های زن و بچه هامون کنیم. متوجه‌ای چی میگم که؟ +آره حاجی. ولی باور کن... حرفم و قطع کردو گفت: _میدونم، تو مشکلی نداری. فاطمه مشکل داره با این وضعیت. اون با ماموریت های طولانی و خارجی تو مشکل داره و نمیدونم چیکار باید کرد. حق داره به نظرم. ولی کاری هم نمیشه کرد. منم بهش حق میدم. به تو هم حق میدم. من خودم نمیتونم ۳ روز از زینب خانم دور باشم. تو هم که ۶ ماه از فاطمه دور بودی.اونم چی، برای چهارمین بار. قبلشم که توی عراق نزیک بود افسرای اطلاعاتی سیا روی تو عملیات ربایش انجام بدن که خداروشکر زود فهمیدیم اما خب یه جای دیگه توی درگیری تیر به قفسه سینت خورد. تا پای شهادت رفتی. یهویی یه نگاه به ساعت انداختم و دیدم دیر شده..گفتم: +حاجی من باید برم پیش حق پرست (معاونت خارجی) گزارش کار بدم. _برو.. بعدا بِهم میرسه و میخونم. +پس حاجی، فعلا یاعلی. _یاعلی یه توضیحی هم بدم اینجا براتون،... {حاج کاظم معاون تشکیلات هست.معاونت خارجی یکی از رده ها هست که مربوط به عملیات های برون مرزی میشه. یعنی کشورهای خارجی. حالا میخواد اروپا باشه، یا آسیا. یا در قلب فلسطین اشغالی.} سوار آسانسور شدم ، رفتم دفتر معاونت خارجی و به مسئول دفترش گفتم اومدم گزارش کار بدم به حاج آقای حق پرست. گفت:_چندلحظه. میخواست هماهنگ کنه، حاجی از داخل داشت با دوربین می دید، دکمه قفل درِ اتاقش و زدو منم بدون اینکه به دفتر دارش نگاه کنم کَلِه کردم رفتم داخل. +یا الله، سلام علیکم. _سالم حاج عاکف. چطوری جوون. بفرما بشین. رفتم جلو گزارش و گذاشتم روی میز حق پرست. رفتم عقب ترو نشستم روی مبل اتاقش. خیلی خسته بودم. توی فکر فاطمه و حرفاش بودم. حق پرست یه دستش چای بود و یه دستش گزارش من. به شوخی بهم گفت : _سوغاتیت فقط اینه؟ لبخندی زدم و چیزی نگفتم بهش. توی دلم گفتم توی جنگ حلوا خیرات میکنند مگه برات یه بشقاب بگیرم بیارم بخوری. یه چند دقیقه ای بخشی از گزارش ۳۲ صفحه ای من و خوند و بهم گفت: _خسته نباشید. میتونید برید. تعجب کردم و گفتم: +حاج آقا ببخشید، ظاهرا کارم داشتید دیگه، درسته؟