eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.8هزار عکس
16.5هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
دفاع مقدس
💕 عاشق و شیدای اهل بیت(ع) سردار شهید محمد زند مولوی در مثنوی معنوی ابیاتی داره واقعا شرح حال است، جایی که میگوید: عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست 🎙 آشنایی بنده با این شهید برمیگرده به پائیز سال 63 بعد از ماه محرم بود که فرمانده ما ، جمعی از لشگر ده رو جدا کرد و زیر در مقری که به نام معروف بود در کنار یه قبرستان مستقر کرد. ما شب ها میرفتیم جلو و در اطراف که در اون منطقه مستقر بودند میکردیم بردن TX50 با قاطر و اون هم شب ، زیر پای دشمن و کار گذاشتن آنها واقعا کار سختی بود. صبح هم برای نماز صبح خسته برمیگشتیم و در مقر استراحت میکردیم. جمعه ها به ما استراحت داده بود و از جلو رفتن و مین گذاری معاف بودیم. کنار مقر ما یک چند تا اطاقک حمام بود که رزمنده هایی که توی منطقه بودند استفاده میکردند. در نزدیکی ما و در خط پدافندی بچه های مستقر بودند و گاهی اوقات با هم گعده میگرفتیم فرمانده اون بچه ها محمد زندی بود خودش میگفت بچه تهران است فرمانده ای به نهایت ادب و تواضع. میگفت: است چندین بار نزدیک مقرمون با هم روبرو شده بودیم. یه روز اومد پیش ما یادم نمیاد چیکار داشت اما قبل از ظهر بود و من هم داخل چادر یه نوار از سخنرانی های های رو گذاشته بود فکر کنم نوار بود. داشت سخنرانی پخش میشد و من هم با دوستان مشغول بودیم محمد زندی همون درب چادر نشست و بعد از چند لحظه دیدم سرش رو داخل دوتا زانوش گرفت و چفیه سفید رنگش رو هم روی سرش کشید و رفت توی حال... شاید به دقیقه نرسید که صدای هق هق گریه اش بلند شد. میخواست صداش رو مخفی کنه اما نمیشد کاری کرد که ما هم در چادر همراه او شدیم نیم ساعت طول کشید و ما با گریه شهید زندی گریه میکردیم. نوار که تمام شد سرش رو بلند کرد و با چفیه اش اشکش رو پاک کرد. چشمهاش کاسه ی خون بود. بعد یک معذرت خواهی از بچه ها کرد که خاطرتون رو مکدر کردم. شهید محمد که خداحافظی کرد و رفت ما تازه به خودمون اومدیم هم اونجا بودند. با یه نگاهی به هم کردیم به حسن گفتم بابا این ها کجا هستند و ما کجا. بعد از اون هم چند بار دیگه به مناسبتی شهید محمد رو دیدم.. در در سرمای منفی 20 درجه از ارتفاعات مشرف به به دیدار خدا رفت. 🌷شهدایی که حسینی بودند و حسینی رفتم 🕌 رفتند چه جانسوز و گذشتند چه دلگیر آن سینه زنان حرمت دسته به دسته (راوی: همرزم شهید)
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 یادی از شهید محمد زندی، 🕌 شیدا و عاشق دلسوخته اهل بیت(ع) 🌱 از فرماندهان گردان کمیل -- لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) 🌷 سالروز شهادت 🕊🕊
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسطوره ی دفاع مقدس افتخار حزب الله فرزند روح الله (ره) سینه زن و گریه کن حضرت اباعبدالله (ع) 🌹 شهید محمد زندی 🌴 از فرماندهان گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) ‌‌‍‌‎‌•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
۹ بهمن ۱۳۶۵ در این روز، شهید حجت‌الاسلام عبدالله میثمی نماینده حضرت امام در قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیاء(ص) در عملیات کربلایی ۵ از ناحیه سر، مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به کما رفت. این روحانی مجاهد و مخلص، سه روز بعد، بر اثر شدت جراحات وارده به شهادت رسید🌷🌷 در تاریخ ۹ بهمن ۶۵ در منطقهٔ عملیاتی کربلای ۵، از ناحیهٔ سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت این شخصیت مومن و وارسته در جبهه، حضور تأثیرگذاری داشت بطوری که در زمان حیاتش، بسیاری از همرزمان و فرماندهان از وی به نیکویی یاد کرده ... و از شهادت او نیز بسیار متأثر شدند. ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 🌱 شهید عبدالله میثمی سال ۱۳۳۴ در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان متولد شد. ▫️ او در کنار کسب علوم دینی به اتفاق چند تن از دوستانش در مسجد محل، انجمن دینی و خیریه، هیئت مذهبی، کلاس‌های آموزش قرآن و صندوق قرض‌الحسنه را دایر نمود. پس از چند سال تحصیل حوزوی و تبلیغ و ترویج امور دینی، در سال ۱۳۵۳ به همراه برادرش رحمت‌الله میثمی به قم رفته و در مدرسهٔ حقانی سکنی گزید و به تکمیل دروس دینی خود پرداخت. وی در کنار درس، به مبارزه با حکومت نیز مشغول بود. در سال ۱۳۵۳ به دلیل فعالیت سیاسی و مبارزه با رژیم شاه دستگیر و زندانی شد. شهیدمیثمی که سی ماه از عمرش را در زندان به سر برده بود، در سال ۱۳۵۷ به دنبال انقلاب ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد. *🔻فعالیت‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی: او با پیروزی انقلاب اسلامی، جهت ادامهٔ تحصیل به حوزهٔ علمیهٔ قم رفت و از محضر اساتید کسب علم کرد. سپس همراه دوست دیرینه‌اش روحانی شهید «مصطفی ردانی‌پور» در زمان ناامنی و ایجاد شرارت‌ها توسط ضدانقلاب و تجزیه‌طلبان، مدتی به مدتی به کردستان رفت. به دنبال تشکیل سپاه در یاسوج، به آنجا عزیمت کرد، تا در کنار پاسداران به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم بپردازد. او از سوی نمایندهٔ امام خمینی در سپاه (شهید محلاتی)، به عنوان مسؤل دفتر نمایندگی امام خمینی در منطقهٔ نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب گردید. *دوران جنگ تحمیلی : تو دفاع مقدس رایک نعمت بزرگ و یک سفرهٔ گستردهٔ الهی می‌دانست ومعتقد بود هرکس بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفرهٔ الهی بیشتر بهره برده‌است. یکی از برادرش در مقابل دیدگان او در (تپه‌های شهید صدر) چشمانش شهید شد. او همچنین به پیروی از امام خمینی معتقد بود که "جنگ در رأس همهٔ امور است و بقیهٔ مسایل در مرحلهٔ بعد". بنابراین بسیار مشتاق بود که همیشه در جبهه بماند، تا اینکه از طرف شیخ فضل‌الله محلاتی، «نمایندهٔ ولی فقیه در سپاه» به مسؤولیت نمایندگی ولی فقیه در قرارگاه خاتم‌الانبیاء ـ که قرارگاه مرکزی و هدایت کنندهٔ تمامی نیروهای سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی بود برگزیده شد، تا با حضور در میان نیروهای سپاهی، بسیجی و ارتشی، شمع محفل رزمندگان و مایهٔ قوت قلب آنان باشد. از این روحانی برجسته, بعنوان اسوه و الگویی در جبهه یاد می شد و سجایای اخلاقی زیادی از ایشان نقل شده است حجت الاسلام میثمی بر اثر شدت مجروحیتدر تاریخ ۲۲ بهمن ۶۵ بشهادت رسید و پیکر مطهر او‌به اصفهان انتقال داده شد و در گلستان شهداـــ قطعه حمزه سیدالشهدا بخاک سپرده شد. 👇👇👇
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💕 سبکبالان عاشق 🎞 / شهید میثمی، به روایت حاج قاسم سلیمانی ... و رحیم صفوی، جانشین فرمانده سپاه در دوران جنگ تحمیلی امیدبخشی شهید میثمی به رزمندگان اسلام ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 خاطره ای از زندان شهید میثمی در دوران پهلوی ⚪️🔴⚪️🔴⚪️🔴⚪️ 🔺سوز هدایتگری شهید عبدالله میثمی تازه از زندان شاه آزاد شده بود که راهی روستاهای محروم چهار محال و بختیاری شد. با چند جلد کتاب، رساله و چندنوار ضبط صوت از امام خمینی و یک دست قبا و عمامه سفید میگفت:«من دوسال زودتر از موعد بدست مردم آزاد شدم و بجای آن باید شبانه روز برای مردم خدمت کنم» به روستا که رفت،مردم استقبالش نکردند و عده ای نادان،سنگ و فحش نثارش کردند و با برخورد ژاندارمری مواجه شد.اما کوتاه نیامد.مقاومتش سبب شد تا مردم کم کم دورش را بگیرند ☄زمستان۵۷ بود و شیخ هرشب،خودش را در شب نشینی های مردم حاضر میکرد و پس از بیان چند مسئله شرعی سر صحبت را باز میکرد یکشب مشغول صحبت با جوانان بود که مأموران ژاندارمری سر رسیدند و گفتند:آشیخ! این مردم نماز و روزه شان را بلدند و نیاز به ملا ندارند میثمی تا چشم باز کرد، خودش را در بیابان برهوت پر از حیوانات وحشی یافت ⚡️از همانجا دوباره عزم روستا کرد.وقتی به آنجا رسید،داشت صبح می شد. شیخ دوباره منسجم تر از قبل، روحیه و عزم مردم را بازیابی کرد میگفت:«ما حتی یک روز هم به اندازه پیامبر اسلام (ص) سختی نکشیده ایم. چه بهتر که آبروی ما بخاطر اسلام برود، نه چیز دیگر» 🔶 دیگر کاری از دست ژاندارمری بر نمی آمد. دیگر شیخ تنها نبود. یک روستا پشت شیخ بود.بفرمانده ژاندارمری گفته بود که میدان را خالی نخواهد کرد. آخر سر مأموران ژاندارمری بازداشتش کرده و در یک بیابان رهایش کردند میگفت:آنروزها خیلی دوست داشتم که دوباره بازداشت شوم تا چند سرباز را وادار به فرار کنم یا یک نفوذی مؤمن در ارتش پیدا کنم
🌷 شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی 🌿 نماز جماعت هایش معروف بود بین همه .هیچ وقت نماز را طولانی نمی کرد ، مگر نماز فُرادایش را که سجده هایش طولانی بود وگریه هایش زیاد! این اواخر می گفت : "از خودم بدم می آید .خسته شدم از بس برای مجلس شهدا سخنرانی کرده ام . از وقتی آمده ام جبهه ، ماه ها را می شمرم که سر سی ماه جواب و مزد کارهایم را از خدابگیرم". پیش از عملیات ،خانواده اش از اصفهان آمدند اهواز دیدنش .پسر کوچکش هادی تا او را دید ، پرید بغلش و گفت : "بابا! چراصدام هنوز شما را نکشته ؟" و او خندید. قبل از رفتن ، زیارت حضرت زهرا (س) خواند. شهادت حضرت نزدیک بود و رمز عملیات هم یا زهرا (س) ! از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد،اما دیگر بر نگشت. كربلای پنج بود كه تركش خورد. بردنش بیمارستان . چند روز بعد 12 بهمن 65، شهید شد. آن روز، روز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود..
42.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 / سخنرانی شهید میثمی در جمع رزمندگان تیپ الغدیر ، استان یزد دوران جنگ تحمیلی // سال ۱۳۶۵ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
ا🇮🇷 فرزند ايران 🌿 دلاور مرد مازندران 💠 شهیدی که حكم انتصاب مديريتی اش را پاره كرد!! 🌷٩ بهمن ۱۳۶۵ -- (عمليات كربلای ۵) سالروز شهادت جانباز سرفراز، شهید علیرضا نوری ▫️دانشجوي دانشگاه امير كبير ▫️مسئول حراست راه آهن کشور 🌱 قائم مقام لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) 🌴 در عملیات کربلای پنج که بسیار سخت بود، روزی او را فراخواندند تا حکم قائم مقامی وزیر راه و جانشینی ریاست راه آهن کل کشور را به وی ابلاغ کنند. او نگاهی به فرستاده وزیر کرد و نگاهی به لباس خاکی خودش و عکس شهدا و در حالی که عذرخواهی می کرد، با یک دست و با کمک دندانش حکم را پاره کرد و گفت: اگر می‌خواستم در تهران باشم که به جبهه نمی‌‌آمدم. من با خدا معامله کرده‌ام. به وزیر بگویید من علیرضا نوری ساروی آنقدر در این بیابان‌ها می‌مانم تا شهید شوم🕊🕊 ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱 📄 بخشی از دست نوشته های شهید: ✍ نمی دانی چقدر لذت دارد که انسان خودش را در روحانیت جبهه ها حس می کند. همه شور و عشق رفتن به کربلا را دارند ، دائم در نمازها نوحه می خوانند. برای اباعبدالله الحسین سینه می زنند. برای ظهور و کمک امام زمان (عج) در جبهه ها سینه می زنند ، اینجا شور و حالی دیگر است. ان‌شاءالله قسمت همه عاشقان حسین (ع) بشود ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
دفاع مقدس
ا🇮🇷 فرزند ايران 🌿 دلاور مرد مازندران 💠 شهیدی که حكم انتصاب مديريتی اش را پاره كرد!! 🌷٩ بهمن ۱۳۶۵
✍ روایتی از شهید علیرضا نوری، جانشین لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) -- دوران دفاع مقدس ☀️ "صبح روز نهم" 🌹🌷به یاد شهید علی رضا نوری و تمامی گلگون کفنان دشت در نبرد عاشورایی ا▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ ا ﷽ ...با برآمدن خورشید صبحگاهی از افق مشرقِ دشت مرزی شلمچه، روز پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۶۵ آغاز شد. هر چند از شروع نبرد کربلای ۵، بیست شبانه روز سپری می شد، امّا برای او که شامۀ جانش با عطر شهادت اولیای خدا آشنا بود، زمین و آسمان شلمچه عجیب بوی خون می دادند. علی جنتی؛ بی سیمچی فرماندهی گردان حمزه در روایت ناشنیده اش از فرجام سرخ سردار جانباز لشکر ۲۷ ، علیرضا نوری می گوید: ... آن روز صبح وقتی می خواستیم از محل گردان حمزه در خط مقدم شلمچه به عقب بیاییم، کاظم ایرجی نشست پشت فرمان، من وسط و حاج آقا نوری هم سمت پنجره. همان موقع دشمن شروع کرد به گلوله باران روی جاده. معلوم بود با خمپاره 60 میلی متری خیلی دقیق دارد هدف هایش را می زند. هنوز خیلی از سنگر گردان مان دور نشد بودیم که یک گلوله نزدیک ماشین منفجر شد و یک ترکش از پشت، به ریۀ ایرجی خورد؛ نفس اش به خرخر افتاد و ماشین از حرکت ایستاد. حاج آقانوری خیلی زود از ماشین پیاده شد، رفت سمت راننده، کاظم را هل داد سمت من و خودش پشت فرمان نشست. دنده یک را زد و رفت تو دنده ی دو. دشمن هم اطراف ما را سنگین می کوبید. انتظار داشتم ماشین سرعت بگیرد و توی جاده پیش برود، امّا دیدم، سرعتش کم شد، رفت به سمت کنار جاده و توی یک چاله انفجاری متوقف شد. گفتم: حاجی جان ؛ چرا پس، نمی ری؟ جوابی نشنیدم، نگاه کردم، دیدم سرش را گذاشته روی فرمان ماشین. دوباره صدایش کردم، پاسخی نداد، زدم توی صورتش، باز هم حرکتی نکرد. با دقت نگاه کردم، دیدم اطراف گردنش خونی است. مثل این که ترکش به گردن یا ریه اش اصابت کرده و کاملا بیهوش شده. شاید هم در همان لحظه به شهادت رسیده بود." با بروز این اتفاق، جنتی لنگ لنگان در زیر آن آتش شدید، دوباره خودش را به سنگر فرماندهی گردان حمزه رساند و مشاهداتش را به محمود امینی؛ فرمانده گردان گزارش داد. امینی هم سعی کرد از طریق بی سیم خبر شهادت قائم مقام لشکر ۲۷ را به فرمانده لشکر اطلاع دهد تا زودتر بچه های تعاون بروند و پیکرهای این دو شهید را از آن معرکه خارج کنند. جیپ فرماندهی لشکر ۲۷ در حالی داخل یکی از چاله های حاشیۀ جادۀ شلمچه، در نزدیکی سه راه شهادت افتاده بود که پیکر خون آلود شهیدان نوری و ایرجی هم روی صندلی های آن قرار داشت. محمّد کریملو؛ از اپراتورهای بی سیم فرماندهی لشکر ۲۷، اولین نفری بود که با پیکر این دو شهید مواجه شد. او می گوید: «... صبح روز نهم بهمن ۱۳۶۵ به دستور حاج آقا کوثری، برای بررسی وضعیت ارتباطی نیروهای خودی و کنترل بی سیمها با موتور تریل 250، عازم خط مقدم شدم. پیش از رفتن به خط، از طریق بی سیم مرکز پیام شنیده بودم؛ برادر نوری به حاج آقا کوثری می گفت: «ممد! همۀ یگان های دوروبر ما خطشان را خالی کردند. الان دارم می بینم، نیروهایشان با پای پیاده و حتی پابرهنه دارند به عقب می روند. امّا بچه های ما دارند مقاومت می کنند، یک کاری بکن.» زیر آن آتش شدید، گاز موتور را گرفته بودم و جلو می رفتم. خمپاره و توپ همین طور بی محابا در اطرافم فرود می آمدند. نزدیک سه راه شهادت، در حاشیۀ جاده دیدم جیپ فرماندهی لشکر در آنجا متوقف شده است. تعجب کردم و با خودم گفتم: این ماشین اینجا چرا اینجا متوقف شده؟! حتماً اتفاقی برای سرنشینان آن افتاده. رفتم کنار جیپ، موتور را روی جک گذاشتم و داخل ماشین را سرک کشیدم. دیدم پیکر دو شهید، علیرضا نوری و کاظم ایرجی روی صندلی خودرو افتاده. آمدم کنار جاده و به یک دستگاه تویوتاوانت که در حال رفتن به عقب بود، علامت دادم. راننده همان جا متوقف شد. ماجرا را به او گفتم. در حالی که اطرافمان همچنان گلوله می آمد، با کمک آن بنده خدا پیکر این دو شهید را پشت وانت گذاشتیم. به راننده گفتم: گاز ماشین را بگیر و برو به سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر ۲۷. خودم با موتور پشت سرش راه افتادم. به قرارگاه که رسیدیم، داخل شدم و ماجرا را به حاج محمّد کوثری گفتم. حاجی بیرون آمد و پشت تویوتا پیکر شهید نوری را دید. (گلعلی بابایی) شادی روحشان صلوات🌱 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
آن زمان‌ها عشق ميدان دار بود عشق در دلهايمان سردار بود رنگ خون، بالاترينِ رنگ بود عشق آنجا ناخدای جنگ بود 💠 چهار سردار در یک قاب 🇮🇷 یاد و خاطره دلاوران شهید لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) ۱.به یاد شهید محمود ثابت نیا فرمانده گردان کمیل ۲.به یاد شهید علیرضا نوری قائم مقام لشکر ۳.به یاد شهید علی اکبر حاجی پور فرمانده تیپ یکم عمار ۴.به یاد شهید بهمن نجفی معاون تیپ یکم عمار