eitaa logo
دفاع مقدس
4.8هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🏷 نامش، هوشنگ بود.ولی چند روز قبل عملیات برای خودش اسم علی اکبر و انتخاب کرد.هوشنگ آقایی سادات محله.ماه رمضان سال ۱۳۴۱ در بابل بدنیا اومد.ایام فراغت زیر دست یک بنا کار می‌کرد و ماه رمضون روزه می‌گرفت و هر چی بهش میگفتن روزه نگیر قبول نمی‌کرد.محمدعلي در 24/9/59 به عضويت رسمي سپاه در آمد و در واحد اطلاعات ـ عملیات سپاه بابل مشغول خدمت شد. . با شروع جنگ تحميلي، شوق پيوستن به بچه­‌هاي رزمنده، در روح و جانش جوانه زد و او را رهسپار میدان جهاد كرد. از این‌رو، در 10/8/60 به منطقه گيلان­غرب عزیمت کرد و در کسوت معاون گروهان مشغول خدمت شد.سرانجام محمدعلی در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۶۰ در عملیات مطلع الفجر در جبهه گیلانغرب بشهادت رسید🕊🕊
🌷شهید محمد اسماعیل یاسینی ( بابل) : ۲۰ آذر ۱۳۶۰ -- جبهه گیلانغرب . مادرش می گفت: «هر وقت می خواستم نماز بخوانم ، می آمد با دستش به پشتم می زد و می گفت: مامان جان! مرا دعا کن. بعد از نماز می گفتم: مادر! چه دعایی بکنم؟ می گفت: دعا کن که شهید شم فقط . من می گفتم: پسرجان! حتما باید بروی جبهه تا شهید شوی!؟ این جا هم داری فعالیت می کنی! این کارها هم در راه اسلام است. می گفت نه مادر، نه! من بااااااید شهید شم🕊🕊
دفاع مقدس
20 آذر 1360— سالروز عملیات مطلع الفجر عملیات "مطلع الفجر" از سلسله عملیات های "دوره آزادسازی" به شم
⌛️ بیستم آذرماه یادآور سالروز عملیات غرورآفرین مطلع الفجر در سال ۱۳۶۰ ⚪️... و روایت حماسه آفرینی‌های مرزداران غیور گیلانغرب، دومین شهر مقاوم کشور در زمین‌گیر کردن رژیم بعث عراق . 💢 در محور گیلانغرب، درگیری با دشمن بعثی تا روشنی روز ادامه داشت و نیروهای عمل کننده در این محور با صلابت و رزمی بی مانند موفق شدند با تقدیم تعدادی شهید و مجروح، ارتفاع را به تصرف خود در آورند که در روز نخست تلاش رزمندگان اسلام در همین حد باقی ماند. در این نبرد، خسارت سنگینی به دشمن متجاوز وارد آمد. ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩 آنچه در زیر می‌آید، خاطره‌ای از عملیات مطلع‌الفجر است به روایت «سید ابوالفضل کاظمی» 👇👇👇👇
دفاع مقدس
⌛️ بیستم آذرماه یادآور سالروز عملیات غرورآفرین مطلع الفجر در سال ۱۳۶۰ ⚪️... و روایت حماسه آفرینی‌ه
💠 بخشی از خاطرات سید ابوالفضل کاظمی (نقل شده در کتاب: «کوچه نقاش‌ها» ... با شروع جنگ تحمیلی به اتفاق بچه‌محلی‌هامون به نیروهای دکتر چمران پیوستم و در نبردهای چریکی، علیه ارتش رژیم متجاوز بعثی عراق می‌جنگیدیم. در درگیری‌های مختلف, توفیق حضور داشتیم ...‌تا رسیدیم به پائیز سال ۱۳۶۰ در اواخر پاییز ۶۰ برای مرخصی به تهران آمدبم. ¤ یکی‌دو روزی در خانه استراحت کردم و با خانواده هم‌صحبت شدم. سری به مجمع ایتام در خیابان زیبا زدم؛ مجمعی که زیر نظر آیت‌الله جواد علم‌الهدی، از علمای بزرگ تهران، اداره می‌شد. بازاریان تهران و هیئت اتفاقیون به این مجمع کمک می‌کردند. فاطمه‌خانم مدتی بود که در آنجا مشغول به کار شده بود و پنج‌شنبه‌ها ارزاق را به خانواده‌های تحت پوشش تحویل می‌داد. از عمر بهره‌مند می‌شد و ایام گذشته را تلافی می‌کرد. خیلی‌ها اسیر دنیا هستند؛ اما دنیا اسیر فاطمه‌خانم بود. هر هفته حاج حسین جابری چند گوسفند ذبح می‌کرد و هر خانواده طبق جدول، رزق خود را می‌گرفت. تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی الحق، عالم تماشایی و پرمخاطره است. به هر کسی توفیق خدمت به خلق خدا را نمی‌دهند. عارف کامل، حاج‌آقا حق‌شناس می‌فرمود: «بهترین و محکم‌ترین راه برای رسیدن به محبوب، خدمت به خلق خداست.» سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و همیشه خیرات و صلوات نثار حاج حسین جابری، فاطمه‌خانم و دیگر خیرین است. دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ؟ لطف است و محبت است و باقی همه هیچ به هر حال، من نیز در جوار بزرگان، همواره از خدا می‌خواستم که جنگیدن و تیر زدنم برای رضای خدا باشد. اما تا آمدم کمی بدهم و مزه‌ی زندگی را بفهمم، حاج غلام عطاری، هم‌محله‌ای‌مان که رابط بین من و رفقایم، خصوصاً حاج قاسم بود، صدایم کرد و گفت: «حاج قاسم کارت داره؛ پشت خطه.» رفتم. حاجی گفت: «سید، می‌تونی تیم درست کنی؟» پرسیدم: «برای کجا؟» گفت: «غرب بیخ پیدا کرده. عملیات مطلع‌الفجر انجام شده و بچه‌ها برای پدافندی‌اش به نیرو احتیاج دارند.» گفتم: «ببینم چطور می‌شه.» شب در مسجد توفیق اعلام کردم جبهه نیرو می‌خواهد. نصف بچه‌هایی که با من در ستاد جنگ‌های نامنظم بودند، اعلام آمادگی کردند؛ به‌اضافه‌ی حاج‌آقا عباس زین‌العابدین. ایشان یک حاج‌آقای پنجاه‌ساله‌ی صدوسی کیلویی، تپل و باصفا بود که در بازار آهنگری داشت و اتاق وانت و در و پنجره می‌ساخت. روزگاری از پولدارهای تهران بود؛ اما روزگار باهاش بد تا می‌کرد و بارش می‌افتاد. آقاعباس ساده‌دل بود و از روی صفای باطن می‌خواست بیاید جبهه و خدمت کند. آشپزی‌اش خوب بود؛ اما چون اولین بارش بود، چم‌و‌خم راه را نمی‌دانست. صبح فردا، یکم دی‌ماه بود. بیست نفر از ما بودیم، بیست نفر هم بچه‌های محل حاج قاسم. یک اتوبوس گرفتیم و ریختیم توش. توی راه، در وصف مولا شعر خواندیم و سینه زدیم. حوالی غروب رسیدیم عقبه‌ی سپاه گیلان‌غرب. ما را در دو سه چادر جا دادند و گفتند شب را همین‌جا بمانید تا تکلیفتان روشن شود. نصف شب خوابیده بودم که یک نفر صدام کرد: «سید... سید...» از خواب پریدم و دیدم آقاعباس زین‌العابدین، بچه‌محل‌مان است. ناراحت بود و به خودش می‌پیچید. دستش را روی شکمش گذاشته بود و این پا و آن پا می‌کرد. گفتم: «چی شده آقاعباس؟» گفت: «سید بیا... تو رو به خدا بیا.» بلند شدم، فانوس را برداشتم و دنبالش از چادر رفتم بیرون. هوا سرد و تاریک بود و بچه‌ها خوابیده بودند. گفتم:«چی شده؟» گفت: «رفتم دست‌شویی،خواستم طهارت کنم. نمی‌دونم تو آفتابه چی بود؛ نفت بود، بنزین بود؛ آتیشم زد.حالا من چی‌کار کنم؟ آقاعباس، به کی بگیم نصف شبی؟فرض کن رفتیم بهداری؛ به اون‌ها چی بگیم؟» یک آفتابه آب کردم و دادم دستش و گفتم: «فعلاً خودت رو با این آب بشور تا بهتر بشی.فردا اول وقت می‌ریم بهداری» جبهه برای سن‌وسال‌دارها این دردسرها را داشت. سرما،گرما،بی‌خوابی و هزار جور مشکل را باید تحمل می‌کردند؛ اما خیلی‌هایشان از خیلی جوان‌ها بهتر تحمل می‌کردند و دم نمی‌زدند و تازه برای بچه‌ها پدری هم می‌کردند صبح فردا، آقاعباس حالش بهتر شده بود. او را به آهنگری لشکر معرفی کردم تا در کارهای فنی عقبه کمک کند. خودم به چادرها برگشتم.آنروز صبح،دوباره سوار چند تویوتا شدیم برای مقصدی نامعلوم. باران می‌بارید و زمین خیس و گل‌آلود بود و ماشین یواش می‌رفت.ساعتی بعد، نزدیک یک شیار پیاده شدیم.چندتا بلدچی و راهنما هم با ما بودند. افتادند جلو و ما هم به ستون رد آن‌ها را گرفتیم.یک جایی دستور توقف دادند و گفتند: «اینجا عقبه‌ی بانسیران و محل پدافندی شماست.از این ارتفاعات باید بکشید بالا» آنجا، رو حساب تجربه و ریش‌سفیدی‌ام، خودبه‌خود مسئول آن چهل نفر شدم. ارتفاع را که همچین بلند نبود، گرفتیم و رفتیم بالا. راهنما گفت: ۱ ادامه👇👇👇
دفاع مقدس
💠 بخشی از خاطرات سید ابوالفضل کاظمی (نقل شده در کتاب: «کوچه نقاش‌ها» ... با شروع جنگ تحمیلی به اتفا
«چند شب پیش، تو همین ارتفاعات شیاکوه، عملیات مطلع‌الفجر انجام شد. مرحله‌ی اولش تمام شده. بانسیران‌ها سه تا ارتفاع هستند کنار همدیگر. شما روی وسطی و کوچک‌ترین پدافند دارید. درگیری‌ها روی محور چپ شماست و به شما کاری ندارد. بچه‌ها روی این ارتفاعات ۱۱۵۰ و ۱۱۰۰ خیلی اسیر گرفته‌اند. این عملیات را بچه‌های سپاه انجام داده‌اند؛ اما چون عراق حاکم بود و هلی‌برن داشت، ارتفاع را پس گرفت.» خبرها از آن عملیات دهن‌به‌دهن می‌رسید. مسئول اطلاعات عملیاتش، ابراهیم هادی، یل جنگ بود که تیر خورده بود. قصه‌ی رشادت او و دیگران ما را حیران می‌کرد. خبر شهادت مجاهد شجاع کارزار، شیخ محمود غفاری، را آنجا شنیدم. او در کسوت دیده‌بانی شهید شده بود. روح بزرگی داشت. روحش شاد. توی راه، بلدچی برایمان گفت: «توی همین ارتفاعات شیاکوه، شب اول عملیات، ساعت ۱۱ شب که بچه‌ها از زیر شیارها آمدند بالا، هیچ عراقی سر راهشان نبود. هیچ درگیری نداشتند؛ عراقی‌ها یا توی راه بودند یا یک جایی کارشان قفل شده و گیر افتاده بودند. خدا می‌داند! فردا درگیری می‌شود؛ جنگ تن‌به‌تن و نارنجک‌اندازی. دور و بر ظهر، عراق عقب می‌نشیند. ابراهیم هادی همیشه عادت داشت سر وقت اذان بگوید. در حینی که ابرام اذان می‌گفته، قناسه‌زن عراقی با تیر مستقیم می‌زند تو گلوی ابرام. ابرام می‌افتد. ارتشی‌ها که در این عملیات شریک بوده‌اند، اعتراض می‌کنند که: «این ما را لو داده؛ مگر تو عملیات کسی اذان می‌گوید؟» بیست دقیقه‌ی بعد، از آن طرف می‌شنوند: «دخیل خمینی... دخیل خمینی...» ۲ ادامه 👇👇👇
دفاع مقدس
«چند شب پیش، تو همین ارتفاعات شیاکوه، عملیات مطلع‌الفجر انجام شد. مرحله‌ی اولش تمام شده. بانسیران‌ها
¤ چند صد نفر از نیروهای عراقی با پای خودشان وارد دام بچه‌ها شدند و اسیر گشتند. یکی از بچه‌ها که عربی بلد بود، با آن‌ها صحبت کرد و پرسید: «چرا تسلیم شدید؟» یکی از اسرا گفت: «ما فکر می‌کردیم شما آتش‌پرست و مجوس هستید؛ اما وقتی صدای اذان را شنیدیم، فهمیدیم شما هم مسلمانید. برای همین تسلیم شدیم.» در همان عملیات، وقتی عراقی‌ها بر قله مسلط شدند، پیکر شهدا و زخمی‌های ما را از بالای ارتفاع به دره پرت کردند. بدن‌ها تا پایین تکه‌تکه می‌شد و دیگر قابل جمع‌آوری نبود. آنجا مرتضی زهره‌وند غوغا کرد. قد بلند و دستانی بزرگ و پرزور داشت. عضو گردان چهارم سپاه بود؛ گردانی که از اولین‌ها در سپاه محسوب می‌شد. همیشه پابرهنه راه می‌رفت، یا بهتر بگویم، می‌دوید. هر شب، ساعت دو بعد از نیمه‌شب، پس از نماز شب، تنها و پابرهنه به ارتفاعات می‌زد. جنازه‌ها را کول می‌گرفت و ۱۷۰۰ متر پیاده پایین می‌آورد تا پیکر شهدا را سالم برساند. هوا که روشن می‌شد، پیکرها روی زمین بودند. این کار هر شبش بود. در مسیر رسیدن به سنگرهای پدافندی، خاطرات دلاوری‌ها را مرور می‌کردیم. نسبت به منطقه توجیه نبودیم و عراق که بر ارتفاع مسلط بود، می‌توانست با گلوله تانک و خمپاره ما را هدف بگیرد. به مقر رسیدیم و در چادرهای آماده مستقر شدیم. روز دوم، یک خمپاره کنار سنگرمان فرود آمد و ترکش نخودی‌اش به بازوی من نشست. هر کاری کردم خون بند نیامد. با دستمال سفت بستم، اما باز خون بیرون زد. ناچار به بهداری عقبه رفتم. گفتند ترکش به رگ خورده و باید بخیه شود. با آمبولانس به بیمارستان ایوان فرستادند. آنجا زخم را بخیه زدند و پانسمان کردند. از ایوان برگشتم به عقبه گیلان‌غرب تا سری به پهلوان آقاعباس بزنم و شب را پیش او در تدارکات و ادوات بمانم. سراغش را گرفتم و گفتم: «من بچه‌ی تهرونم. پریروز آمدیم منطقه. یک رفیق دارم آهنگره، آمده کمک.» گفتند رفته مرخصی. پریشب آمده بود، به این زودی رفت؟ رفتم شهر، تلفنی پیدا کردم و زنگ زدم خانه‌اش. پسرش گفت: «بابا آمده بود. داشتیم براش آش پشت‌پا می‌پختیم که دیدیم رسید.» این هم از آقاعباس که یک روز بیشتر نماند؛ اما نیتش خیر بود. برگشتم پیش بچه‌ها. اولین کار، زدن سنگر نگهبانی وسط یال بود و کشیدن نوار سفید تا در مه راه را گم نکنیم. آنجا وقتی مه می‌آمد، یک قدمی‌مان را نمی‌دیدیم. سنگرهایی که در آن مستقر شدیم، قبلاً مال بچه‌های ارومیه بود. نیم‌متری، با سقف کوتاه، توی سینه‌ی یال کنده بودند؛ جایی برای تکان خوردن نداشت. به بچه‌ها گفتم سنگرها را گود کنند تا مجبور نباشند دولا دولا راه بروند. برای توالت هم می‌رفتند پایین شیارها. ما بچه‌هیئتی بودیم و این توالت‌ها با مرام‌مان سازگار نبود. باید یک توالت حسابی می‌ساختیم. بالای یال تپه، چاله‌ای به عمق و قطر دو متر کندیم. رویش را با پلیت و مشمع پوشاندیم. لوله بخاری بلند و زانوداری را در گوشه‌اش کار گذاشتیم. کمی آن‌طرف‌تر، چاله‌ی کوچکتری کندیم که به همان لوله می‌رسید و جای پا برایش درست کردیم. چهار لوله‌ی داربست در زمین کار گذاشتیم و با گونی و برزنت پوشاندیم. شد یک توالت نمره یک. پایین بانسیران یک چشمه بود. بچه‌ها نوبتی می‌رفتند لب چشمه، گالن‌ها را پر می‌کردند و با سختی می‌آوردند بالا. دیدم این‌طور نمی‌شود. بنیه‌ی بچه‌ها تحلیل می‌رود. این‌ها نیامده‌اند آب ببرند بالا. رفتم تدارکات لشکر، گیر دادم و یک منبع آب گرفتم. شب، چراغ خاموش، منبع را با وانت آوردم بالا. عراق وسط محور بانسیران یک تانک گذاشته بود. هر کس رد می‌شد، با گلوله مستقیم می‌زد. جایی امن زیر شیار، خارج از تیررس، زمین را کندیم و منبع را کار گذاشتیم. رویش را با گونی پوشاندیم. برای صرفه‌جویی، یک کاسه‌ی پر از گل کنار منبع گذاشتم تا اول ظرف‌ها را گل‌مالی کنند، بعد آب بکشند. بعد از چند روز، مولا چیزی انداخت به دلم. فکر کردم خوب است یک حسینیه بزنیم. با حسین محمودی رفتیم زمینش را پیدا کردیم و شروع به کندن کردیم. هر جا به صخره‌ی سخت می‌خوردیم، منفجرش می‌کردیم. دست آخر، زمینی حدود ۴ در ۱۵ متر به دست آمد. گونی‌ها را پر از خاک کردیم و روی هم چیدیم. دو ردیف که بالا می‌رفت، می‌ریخت پایین. یکی از بچه‌ها، بنای ترک کاربلد، گونی‌ها را رج‌رج چید و خوب قفلشان کرد. برای سقف، چوب لازم داشتیم. رفتم مقر ارتشی‌ها سمت چپ. گفتم: «الوار دارید؟» گفتند: «نه. اگر هم داشتیم، نمی‌دادیم.» همان شب، تنها رفتم و تیرآهن‌هایشان را آوردم. گذاشتیم و رویش را با ورق آهن پوشاندیم. ۳ ادامه👇👇👇
دفاع مقدس
¤ چند صد نفر از نیروهای عراقی با پای خودشان وارد دام بچه‌ها شدند و اسیر گشتند. یکی از بچه‌ها که عرب
حسینیه ساخته شد. صبح و ظهر و شب نماز جماعت، دعای توسل و سینه‌زنی‌مان برقرار بود. مسئول حسینیه، امیر برادران بود؛ همیشه آنجا را مرتب و پاکیزه نگه می‌داشت. حجت شمسیان و علی برادران مسئول تدارکات بودند. دو قاطر داشتند که هفته‌ای یک‌بار از تدارکات لشکر، رزق و روزی می‌آوردند. غذای رایج آن روزها کنسرو ماهی بود. غذای گرم نمی‌خوردیم. نان خشک با پنیر و ماست خیکی می‌خوردیم که بیشتر کمک عشایر ملایر بود و خیلی هم خوشمزه. هر هشت نفر یک مسئول داشتند که جیره می‌گرفت، سفره می‌انداخت و جمع می‌کرد؛ خودش لازم نبود پست بدهد. یک روز حجت شمسیان از تدارکات برگشت. دیدم اخم کرده و ناراحت است. گفتم: «چی شده؟» گفت: «یک مجروح دادیم...» پرسیدم: «کی؟» گفت: «داشتیم می‌آمدیم، خمپاره زدند. دو ترکش خورد توی شکم قاطر من.» پرسیدم: «الان کجاست؟» اشاره کرد به پشت یال: «اونجا افتاده. بلاتکلیف و خون‌ریزی داره.» گفتم: «برو خلاصش کن. خوب نیست عذاب بکشه حیوان خدا.» گفت: «من نمی‌تونم. آدم این کار نیستم.» دو نفر را فرستادم. کشان‌کشان قاطر را بردند و از بالای ارتفاع پرت کردند پایین. در آن پدافندی، عراقی‌ها یکی از بچه‌های ما را که رفته بود دره‌ی پلنگ پست بدهد، دزدیدند. رسم جنگ بود که نگهبان‌ها را می‌دزدیدند تا تخلیه‌ی اطلاعاتی کنند؛ چون نگهبان‌ها و دیده‌بان‌ها همیشه تنها و بی‌یار مأموریت انجام می‌دادند. اسمش یادم نیست؛ اما از سرنوشتش بی‌خبر ماندیم. نمی‌دانم شهید شد یا اسیر. ¤ در نیروهای ما، یک رزمنده بود به اسم امیر؛ ریزنقش، لاغراندام، و کمی به‌هم‌ریخته. بچه‌ها به شوخی صدایش می‌کردند «امیر پلنگ»؛ پلنگی خوشمزه و تودل‌برو! شب‌هایی که دشمن گلوله فسفری می‌زد تا موقعیت‌مان را شناسایی کند، امیر با هر نور فسفری، خودش را پرت می‌کرد روی زمین تا ترکش نخورد. هرچه می‌گفتیم این‌ها فقط دود دارند و بی‌خطرند، گوشش بدهکار نبود. یک شب آن‌قدر بالا و پایین پرید که قنداق سلاحش شکست. سلاح را بردم عقب و تحویل تسلیحات دادم. روز آخر پدافند، موقع تسویه، مسئول تسلیحات گفت: «آقا سید، یکی از بچه‌های شما قنداق سلاحش را شکسته. شما باید پاسخ‌گو باشید.» برای اینکه امیر خراب نشود، گفتم: «ما یک شب رفتیم شناسایی. اونجا این بچه زمین خورد و قنداق تفنگش شکست. تقصیر خودش نبود.» پرسید: «اسمش چیه؟» گفتم: «امیر پلنگ.» خندید و گفت: «میشه ببینیم این امیر پلنگ رو؟» وقتی امیر آمد، مسئول تسلیحات با تعجب گفت: «بابا این که گربه هم نیست، اسمش رو گذاشتید پلنگ؟!» با کمی ریش‌سفیدی، سلاح را قبول کردند و قضیه ختم به خیر شد. پیش از ترک پدافند، سری به عقبه‌ی گیلان غرب زدم. ابرام هادی که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت: «قصد داریم بریم دوکوهه. شما هم با بچه‌هات بیا.» به مقر برگشتم، جریان را به بچه‌ها گفتم. همان شب تسویه کردیم و با یک مینی‌بوس به تهران برگشتیم. اسفندماه بود، نزدیک عید سال ۱۳۶۱ (مطابق با اسفند ۱۳۶۱ خورشیدی). یک شب در تهران ماندم و فردا بدون بلیت، پریدم توی قطار و رفتم سمت دوکوهه... ۴ ﴿پایان خاطره‌ای از عملیات مطلع‌الفجر﴾ •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• 📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘:‌‌‌‌ ↶↷ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅ مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس
❤️ مادر است ؛ عادت به دل بستن دارد نه دل بریدن ... دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران فرمانده بهداری تیپ۵۷ ابوالفضل(ع) ولادت : ۲۱ آذر ۱۳۳۸ بروجرد شهادت : ۲ فروردین ۱۳۶۱ رقابیه عملیات فتح المبین مزار : گلزار شهدای بروجرد ▪️ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌱 🕌 ⌛️ ۲۰ آذر -- در طول , اعزام نیروهای داوطلب، مرتب صورت می گرفت، اما چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۶۴، تاریخی خاص در اعزام رزمندگان استان و شهرستان بود. 🚩🚩 کاروان راهیان کربلا بعد از عملیات بدر در سال ۶۳ و کسب تجربیات در این زمینه، فرماندهان طرح عملیاتی در سال بعد را دنبال می کردند . عمده عملیاتهای سپاهیان اسلام در زمستان طراحی می شد که دلایل متعددی از جمله رعایت اصل غافلگیری به دلیل شبهای بلند، بارندگی و ابری بودن مناطق و سردی هوا داشت که با آموزشهای جدی برای بسیجیان و نیروهای مسلح ، برای نیروهای خودی یک فرصت بود. از اوائل آذر ۶۴ تبلیغات اعزام شروع شد و تقریبا در تمامی خانواده ها شور و شوق اعزام را ایجاد کرده بود. جوان و پیر از هر قشری خود را برای سفری معنوی آماده کردند. روز ۲۰ آذر از شهر بهاباد، ۲۵۰ نفر از بسیجیان سلحشور اعزام شدند. نیروهای بهاباد همراه با دیگر نقاط، در شهر یزد گرد آمدند و عصر چهارشنبه بالغ بر ۴۰۰۰ نفر از یزد به جبهه اعزام شدند. میزان نیروهای اعزامی به حدی بود که هاشمی رفسنجانی در خطبه های جمعه ۲۲ آذر به این اعزام گسترده اشاره کرد. آن روزها شهید رفیعیان، مسئول پشتیبانی تیپ الغدیر بود و ورود این تعداد نیرو، برای مسئولان اعزام، غافلگیر کننده بود، ولی با این همه، با برنامه ریزی اصولی و مدیریت جهادی، برای تمام افراد در مقر خاکی، چادر و پذیرایی برپا شد. همان روز نیروهای آموزش دیده را جدا کرده و به شوشتر بردند ولی حدود ۵۰ نفر از همشهریان بهابادی، شب را با هم در چادری صبح کردند. 🌗 خاطره از شب اول آن شب مرحوم سید عباس رضوانی هم بودند . بنا شد همگی تیغکی (به بغل) بخوابند ولی مرحوم آسید عباس گفتند: من تیغکی خفه میشم یا جای من را باز کنید یا خودم باز می کنم. وقتی فضای مورد نیازشون فراهم‌ نشد، با یه چرخش به راست و یه چرخش به چپ، بقیه نیروها را پرس کرد و جای مورد نیاز فراهم شد. 😁 چه اوقات خوشی بود🌾🌸☘ •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• 📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘:‌‌‌‌ ↶↷ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇👇
45.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 اعزام‌های اضطراری آخر جنگ، به 👆🎞 نیروهای‌ بسیج، اهل بهاباد استان یزد، عازم به سوی مناطق جنگی ⚪️ در ابتدای فیلم، شهید عالمی زاده با پیراهن سفید و شهید زینلی با لباس پلنگی به اتفاق دیگر نیروها، در حال خواندن نماز در مسجدی دیده می‌شوند. نیروهای بسیجی با هواپیمای C_130 ، جهت مقابله با تک دشمن بعثی ⌛️ اواخر جنگ تحمیلی // سال ۱۳۶۷ •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• 📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘:‌‌‌‌ ↶↷ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 🌴 روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی .... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها ✅ مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس