دفاع مقدس
«چند شب پیش، تو همین ارتفاعات شیاکوه، عملیات مطلعالفجر انجام شد. مرحلهی اولش تمام شده. بانسیرانها
¤ چند صد نفر از نیروهای عراقی با پای خودشان وارد دام بچهها شدند و اسیر گشتند. یکی از بچهها که عربی بلد بود، با آنها صحبت کرد و پرسید: «چرا تسلیم شدید؟» یکی از اسرا گفت: «ما فکر میکردیم شما آتشپرست و مجوس هستید؛ اما وقتی صدای اذان را شنیدیم، فهمیدیم شما هم مسلمانید. برای همین تسلیم شدیم.»
در همان عملیات، وقتی عراقیها بر قله مسلط شدند، پیکر شهدا و زخمیهای ما را از بالای ارتفاع به دره پرت کردند. بدنها تا پایین تکهتکه میشد و دیگر قابل جمعآوری نبود. آنجا مرتضی زهرهوند غوغا کرد. قد بلند و دستانی بزرگ و پرزور داشت. عضو گردان چهارم سپاه بود؛ گردانی که از اولینها در سپاه محسوب میشد. همیشه پابرهنه راه میرفت، یا بهتر بگویم، میدوید. هر شب، ساعت دو بعد از نیمهشب، پس از نماز شب، تنها و پابرهنه به ارتفاعات میزد. جنازهها را کول میگرفت و ۱۷۰۰ متر پیاده پایین میآورد تا پیکر شهدا را سالم برساند. هوا که روشن میشد، پیکرها روی زمین بودند. این کار هر شبش بود.
در مسیر رسیدن به سنگرهای پدافندی، خاطرات دلاوریها را مرور میکردیم. نسبت به منطقه توجیه نبودیم و عراق که بر ارتفاع مسلط بود، میتوانست با گلوله تانک و خمپاره ما را هدف بگیرد. به مقر رسیدیم و در چادرهای آماده مستقر شدیم. روز دوم، یک خمپاره کنار سنگرمان فرود آمد و ترکش نخودیاش به بازوی من نشست. هر کاری کردم خون بند نیامد. با دستمال سفت بستم، اما باز خون بیرون زد. ناچار به بهداری عقبه رفتم. گفتند ترکش به رگ خورده و باید بخیه شود. با آمبولانس به بیمارستان ایوان فرستادند. آنجا زخم را بخیه زدند و پانسمان کردند.
از ایوان برگشتم به عقبه گیلانغرب تا سری به پهلوان آقاعباس بزنم و شب را پیش او در تدارکات و ادوات بمانم. سراغش را گرفتم و گفتم: «من بچهی تهرونم. پریروز آمدیم منطقه. یک رفیق دارم آهنگره، آمده کمک.» گفتند رفته مرخصی. پریشب آمده بود، به این زودی رفت؟ رفتم شهر، تلفنی پیدا کردم و زنگ زدم خانهاش. پسرش گفت: «بابا آمده بود. داشتیم براش آش پشتپا میپختیم که دیدیم رسید.» این هم از آقاعباس که یک روز بیشتر نماند؛ اما نیتش خیر بود.
برگشتم پیش بچهها. اولین کار، زدن سنگر نگهبانی وسط یال بود و کشیدن نوار سفید تا در مه راه را گم نکنیم. آنجا وقتی مه میآمد، یک قدمیمان را نمیدیدیم.
سنگرهایی که در آن مستقر شدیم، قبلاً مال بچههای ارومیه بود. نیممتری، با سقف کوتاه، توی سینهی یال کنده بودند؛ جایی برای تکان خوردن نداشت. به بچهها گفتم سنگرها را گود کنند تا مجبور نباشند دولا دولا راه بروند. برای توالت هم میرفتند پایین شیارها. ما بچههیئتی بودیم و این توالتها با مراممان سازگار نبود. باید یک توالت حسابی میساختیم.
بالای یال تپه، چالهای به عمق و قطر دو متر کندیم. رویش را با پلیت و مشمع پوشاندیم. لوله بخاری بلند و زانوداری را در گوشهاش کار گذاشتیم. کمی آنطرفتر، چالهی کوچکتری کندیم که به همان لوله میرسید و جای پا برایش درست کردیم. چهار لولهی داربست در زمین کار گذاشتیم و با گونی و برزنت پوشاندیم. شد یک توالت نمره یک.
پایین بانسیران یک چشمه بود. بچهها نوبتی میرفتند لب چشمه، گالنها را پر میکردند و با سختی میآوردند بالا. دیدم اینطور نمیشود. بنیهی بچهها تحلیل میرود. اینها نیامدهاند آب ببرند بالا. رفتم تدارکات لشکر، گیر دادم و یک منبع آب گرفتم. شب، چراغ خاموش، منبع را با وانت آوردم بالا. عراق وسط محور بانسیران یک تانک گذاشته بود. هر کس رد میشد، با گلوله مستقیم میزد.
جایی امن زیر شیار، خارج از تیررس، زمین را کندیم و منبع را کار گذاشتیم. رویش را با گونی پوشاندیم. برای صرفهجویی، یک کاسهی پر از گل کنار منبع گذاشتم تا اول ظرفها را گلمالی کنند، بعد آب بکشند.
بعد از چند روز، مولا چیزی انداخت به دلم. فکر کردم خوب است یک حسینیه بزنیم. با حسین محمودی رفتیم زمینش را پیدا کردیم و شروع به کندن کردیم. هر جا به صخرهی سخت میخوردیم، منفجرش میکردیم. دست آخر، زمینی حدود ۴ در ۱۵ متر به دست آمد. گونیها را پر از خاک کردیم و روی هم چیدیم. دو ردیف که بالا میرفت، میریخت پایین. یکی از بچهها، بنای ترک کاربلد، گونیها را رجرج چید و خوب قفلشان کرد. برای سقف، چوب لازم داشتیم. رفتم مقر ارتشیها سمت چپ. گفتم: «الوار دارید؟» گفتند: «نه. اگر هم داشتیم، نمیدادیم.» همان شب، تنها رفتم و تیرآهنهایشان را آوردم. گذاشتیم و رویش را با ورق آهن پوشاندیم.
۳
ادامه👇👇👇
دفاع مقدس
¤ چند صد نفر از نیروهای عراقی با پای خودشان وارد دام بچهها شدند و اسیر گشتند. یکی از بچهها که عرب
حسینیه ساخته شد. صبح و ظهر و شب نماز جماعت، دعای توسل و سینهزنیمان برقرار بود. مسئول حسینیه، امیر برادران بود؛ همیشه آنجا را مرتب و پاکیزه نگه میداشت. حجت شمسیان و علی برادران مسئول تدارکات بودند. دو قاطر داشتند که هفتهای یکبار از تدارکات لشکر، رزق و روزی میآوردند. غذای رایج آن روزها کنسرو ماهی بود. غذای گرم نمیخوردیم. نان خشک با پنیر و ماست خیکی میخوردیم که بیشتر کمک عشایر ملایر بود و خیلی هم خوشمزه.
هر هشت نفر یک مسئول داشتند که جیره میگرفت، سفره میانداخت و جمع میکرد؛ خودش لازم نبود پست بدهد. یک روز حجت شمسیان از تدارکات برگشت. دیدم اخم کرده و ناراحت است. گفتم: «چی شده؟» گفت: «یک مجروح دادیم...» پرسیدم: «کی؟» گفت: «داشتیم میآمدیم، خمپاره زدند. دو ترکش خورد توی شکم قاطر من.» پرسیدم: «الان کجاست؟» اشاره کرد به پشت یال: «اونجا افتاده. بلاتکلیف و خونریزی داره.» گفتم: «برو خلاصش کن. خوب نیست عذاب بکشه حیوان خدا.» گفت: «من نمیتونم. آدم این کار نیستم.» دو نفر را فرستادم. کشانکشان قاطر را بردند و از بالای ارتفاع پرت کردند پایین.
در آن پدافندی، عراقیها یکی از بچههای ما را که رفته بود درهی پلنگ پست بدهد، دزدیدند. رسم جنگ بود که نگهبانها را میدزدیدند تا تخلیهی اطلاعاتی کنند؛ چون نگهبانها و دیدهبانها همیشه تنها و بییار مأموریت انجام میدادند. اسمش یادم نیست؛ اما از سرنوشتش بیخبر ماندیم. نمیدانم شهید شد یا اسیر.
¤ در نیروهای ما، یک رزمنده بود به اسم امیر؛ ریزنقش، لاغراندام، و کمی بههمریخته. بچهها به شوخی صدایش میکردند «امیر پلنگ»؛ پلنگی خوشمزه و تودلبرو!
شبهایی که دشمن گلوله فسفری میزد تا موقعیتمان را شناسایی کند، امیر با هر نور فسفری، خودش را پرت میکرد روی زمین تا ترکش نخورد. هرچه میگفتیم اینها فقط دود دارند و بیخطرند، گوشش بدهکار نبود. یک شب آنقدر بالا و پایین پرید که قنداق سلاحش شکست. سلاح را بردم عقب و تحویل تسلیحات دادم.
روز آخر پدافند، موقع تسویه، مسئول تسلیحات گفت:
«آقا سید، یکی از بچههای شما قنداق سلاحش را شکسته. شما باید پاسخگو باشید.»
برای اینکه امیر خراب نشود، گفتم:
«ما یک شب رفتیم شناسایی. اونجا این بچه زمین خورد و قنداق تفنگش شکست. تقصیر خودش نبود.»
پرسید: «اسمش چیه؟»
گفتم: «امیر پلنگ.»
خندید و گفت: «میشه ببینیم این امیر پلنگ رو؟»
وقتی امیر آمد، مسئول تسلیحات با تعجب گفت:
«بابا این که گربه هم نیست، اسمش رو گذاشتید پلنگ؟!»
با کمی ریشسفیدی، سلاح را قبول کردند و قضیه ختم به خیر شد.
پیش از ترک پدافند، سری به عقبهی گیلان غرب زدم. ابرام هادی که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت:
«قصد داریم بریم دوکوهه. شما هم با بچههات بیا.»
به مقر برگشتم، جریان را به بچهها گفتم. همان شب تسویه کردیم و با یک مینیبوس به تهران برگشتیم. اسفندماه بود، نزدیک عید سال ۱۳۶۱ (مطابق با اسفند ۱۳۶۱ خورشیدی). یک شب در تهران ماندم و فردا بدون بلیت، پریدم توی قطار و رفتم سمت دوکوهه...
۴
﴿پایان خاطرهای از عملیات مطلعالفجر﴾
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
❤️ مادر است ؛
عادت به دل بستن دارد
نه دل بریدن ...
#وداع_مادر
#شهید_ایرج_خسروی
دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران
فرمانده بهداری تیپ۵۷ ابوالفضل(ع)
ولادت : ۲۱ آذر ۱۳۳۸ بروجرد
شهادت : ۲ فروردین ۱۳۶۱ رقابیه
عملیات فتح المبین
مزار : گلزار شهدای بروجرد
▪️ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌱 #خاطره_قدیمی
🕌 #کربلای_جبهه_ها_یادش_بخیر
⌛️ ۲۰ آذر -- #بزرگترین_اعزام
در طول #دفاع_مقدس , اعزام نیروهای داوطلب، مرتب صورت می گرفت، اما چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۶۴، تاریخی خاص در اعزام رزمندگان استان #یزد و شهرستان #بهاباد بود.
🚩🚩 کاروان راهیان کربلا
بعد از عملیات بدر در سال ۶۳ و کسب تجربیات در این زمینه، فرماندهان طرح عملیاتی در سال بعد را دنبال می کردند .
عمده عملیاتهای سپاهیان اسلام در زمستان طراحی می شد که دلایل متعددی از جمله رعایت اصل غافلگیری به دلیل شبهای بلند، بارندگی و ابری بودن مناطق و سردی هوا داشت که با آموزشهای جدی برای بسیجیان و نیروهای مسلح ، برای نیروهای خودی یک فرصت بود.
از اوائل آذر ۶۴ تبلیغات اعزام شروع شد و تقریبا در تمامی خانواده ها شور و شوق اعزام را ایجاد کرده بود. جوان و پیر از هر قشری خود را برای سفری معنوی آماده کردند.
روز ۲۰ آذر از شهر بهاباد، ۲۵۰ نفر از بسیجیان سلحشور اعزام شدند.
نیروهای بهاباد همراه با دیگر نقاط، در شهر یزد گرد آمدند و عصر چهارشنبه بالغ بر ۴۰۰۰ نفر از یزد به جبهه اعزام شدند.
میزان نیروهای اعزامی به حدی بود که هاشمی رفسنجانی در خطبه های جمعه ۲۲ آذر به این اعزام گسترده اشاره کرد.
آن روزها شهید رفیعیان، مسئول پشتیبانی تیپ الغدیر بود و ورود این تعداد نیرو، برای مسئولان اعزام، غافلگیر کننده بود، ولی با این همه، با برنامه ریزی اصولی و مدیریت جهادی، برای تمام افراد در مقر خاکی، چادر و پذیرایی برپا شد.
همان روز نیروهای آموزش دیده را جدا کرده و به شوشتر بردند ولی حدود ۵۰ نفر از همشهریان بهابادی، شب را با هم در چادری صبح کردند.
🌗 خاطره از شب اول
آن شب مرحوم سید عباس رضوانی هم بودند . بنا شد همگی تیغکی (به بغل) بخوابند ولی مرحوم آسید عباس گفتند: من تیغکی خفه میشم یا جای من را باز کنید یا خودم باز می کنم.
وقتی فضای مورد نیازشون فراهم نشد، با یه چرخش به راست و یه چرخش به چپ، بقیه نیروها را پرس کرد و جای مورد نیاز فراهم شد. 😁
چه اوقات خوشی بود🌾🌸☘
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇👇👇
45.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 اعزامهای اضطراری آخر جنگ، به #کربلای_جبهه_ها
👆🎞 نیروهای بسیج، اهل بهاباد استان یزد، عازم به سوی مناطق جنگی
⚪️ در ابتدای فیلم، شهید عالمی زاده با پیراهن سفید و شهید زینلی با لباس پلنگی به اتفاق دیگر نیروها، در حال خواندن نماز در مسجدی دیده میشوند.
☄ #اعزام_فوری نیروهای بسیجی با هواپیمای C_130 ، جهت مقابله با تک دشمن بعثی
⌛️ اواخر جنگ تحمیلی // سال ۱۳۶۷
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌴 روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی
.... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها
#دهه۶۰
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
دفاع مقدس
🌴 اعزامهای اضطراری آخر جنگ، به #کربلای_جبهه_ها 👆🎞 نیروهای بسیج، اهل بهاباد استان یزد، عازم به سو
اعزام رزمندگان از بهاباد به جبهه های نبرد حق علیه باطل
دفاع مقدس
🌴 اعزامهای اضطراری آخر جنگ، به #کربلای_جبهه_ها 👆🎞 نیروهای بسیج، اهل بهاباد استان یزد، عازم به سو
#خاطره_انگیز
#کربلای_جبهه_ها_یادش_بخیر
#خبرنگار
📻 مصاحبه و گفتگوی خبرنگار فعال دهه ی شصت بهاباد «زنده یاد حاج علی اصغر گرانمایه» با رزمندگان جهادگر این منطقه، هنگام اعزام به جبهه های جنگ تحمیلی
🌷شهید حاج عبدالرضا عابدی در سال ۱۳۳۹ در #بهاباد استان یزد در یک خانواده مذهبی متولد وبا گذراندن دوران تحصیلات متوسطه در بهاباد ،به خدمت مقدس سربازی اعزام شد که همزمان با دوران سخت ودرگیری شدید ایران وعراق بود و با توجه به وضعیت جسمانی مناسب و روحیه بالا در یگان تکاوران ویژه، تمام دوران سربازی را در جبهه گذراند و چندین بار مجروح شد.پس از اتمام دوران سربازی با عضویت درجهاد سازندگی به نیروهای جهادگر پیوست اما نتوانست دوری از جبهه را تحمل کندو با ذوق واشتیاق فراوان برای چندمین بار به جبهه ها اعزام ودر عملیاتهای متنوع شرکت ودفعات زیادی زخمی شد وحتی در لحظه شهادت،هنوز دهها ترکش در بدن داشت.شهید عابدی از بعد اخلاقی واجتماعی الگو بود ودر جبهه از نظر دلیری زبانزد همسنگران ورزمندگان بود وبالاخره پس ازشرکت در عملیات های گوناگون در مورخ ۶۴/۱۱/۲۱ در عملیات والفجر۸ و در لباس غواصی ، هنگام تجسس وعملیات در منطقه فاو به شهادت رسیده و خون سرخ این شهید با آب نیلگون منطقه پیوند خورد و روح بزرگ وجاودانه این شهید با سالار شهیدان همنشین شد.
🌷 شهید محمد علی دهقان کریم آباد
تولد ۱۳۱۶/۸/۲۴ کریم آباد
شهادت ۱۳۶۱/۵/۷ کوشک
عملیات : رمضان
محل خاکسپاری:گلزار شهدای کریم آباد
زندگینامه:
۲۴ آبان ۱۳۱۶، در روستاي كريم آباد از توابع شهرستان بهاباد از استان یزد به دنيا آمد. پدرش حسين، كشاورزي ميكرد و مادرش فاطمه نام داشت. با شرکت در کلاس نهضت سواد آموزی خواندن و نوشتن را آموخت . او نيز كشاورز بود. سال ۱۳۳۹ ازدواج كرد و صاحب دو پسر و سه دختر شد.
وی که سرپرست خانواده هفت نفری بود. ۵ بار به عنوان بسيجی به جبهه اعزام و سرانجام ۷ مرداد ۱۳۶۱ ، با سمت تكتيرانداز در منطقه كوشك بر اثر اصابت تركش به شكم، شهيد شد.
💠 مزار شهید در گلزار شهداي زادگاهش واقع است
دفاع مقدس
📸 امیر سرلشکرخلبان شهید احمد کشوری در کنار برادرش شهید محمد کشوری پ.ن: شهید محمد کشوری در سن ۱۶ س
✅ امیر ارتش اسلام، سرلشکر خلبان، شهید احمد کشوری
🗓 ولادت :
تیرماه ۱۳۳۲
📌استان مازندران، شهرستان سیمرغ، شهر کیاکلا
👈برادر دانش آموز بسیجی، شهید محمد کشوری
👈جمعی هوانیروز نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نزاجا
👈از همرزمان امیر خلبان شهید علی اکبر شیرودی
🗓 شهادت :
۱۵ آذرماه ۱۳۵۹
🔹 اصابت موشک توسط هواپیمای میگ دشمن و سقوط بالگرد
📌 منطقه
استان ایلام، ارتفاعات مرزی میمک، تنگ بینا
📍 مزار
تهران، گلزار شهدای بهشت زهرا (سلام الله علیها)
▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
🕊روایتی از شهید علی اکبر شیرودی درباره شهید احمد کشوری:
احمد، استاد من بود. زمانی که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود. اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود. اما او جواب داده بود: وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را نمی خواهم. او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی آنگونه جنگید که بیابانهای غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات دشمن تبدیل نمود.