11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجاهد خستگی ناپذیر، شهید آیت الله محلاتی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
روز اول اسفند ۱۳۶۴ نماینده امام خمینی در سپاه پاسداران، حجت الاسلام والمسلمین شیخ فضل الله محلاتی به همراه هشت تن از نمایندگان مجلس به نامهای
💫🌷حجج الاسلام ابوالقاسم رزاقی،
💫🌷سید نورالدین رحیمی،
💫🌷غلامرضا سلطانی،
💫🌷مهدی یعقوبی
💫🌷ابوالقاسم موسوی دامغانی
💫🌷آقایان محمد کلاته ای،
💫🌷علی معرفی زاده
💫🌷سیدحسن شاهچراغی
💫🌷🌷🌷و چند تن از قضات و مسئولان دیگر،
عازم جبهههای جنگ بودند که هواپیمای حامل آنها مورد حمله دو فروند جنگنده عراقی قرار گرفت و در ۲۵ کیلومتری شمال اهواز سقوط کرد و کلیه سرنشینان آن که نزدیک به ۵۰ تن بودند به شهادت رسیدند.
💫🌹به منظور ارج نهادن به فداکاریهای روحانیون در طول دوران مبارزه در طول هشت سال دفاع، این روز «روز روحانیت و دفاع مقدس» نام گذاری شد.
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 انتشار برای اولین بار
🎥 صحبت های شهید فضل الله محلاتی در محضر امام خمینی(ره)
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای مرحوم شیخ فضلالله محلاتی👇
«بسم الله الرحمن الرحیم
این صدای انقلاب اسلامی ایران است ...»
☝️جمله آشنا برای همه آنان که لحظه پیروزی انقلاب اسلامی ایران در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ را درک کردهاند
.✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
✅ تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas
https://chat.whatsapp.com/KcGc5RPIVyd2LU8tjcgZK1
✅ واتساپ دفاع مقدس۲
دهه شصت - حاشیه سفر زیارتی به سوریه
من به “قد قامت” یاران نرسیدم
ای کاش لا اقل رکعتِ آخر
به جماعت برسم ...
ا🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱
📷👆 تصاویری از شهید محلاتی
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌹 خاکریز خاطرات
امام برای دو شهید خیلی گریه کردند💦
🎤 فرزند شهید محلاتی در خاطرهای نقل میکند:
🌷 خانم امام که تشریف آورده بودند منزل ما،
گفتند که من دیدم
امام برای دو شهید
زیاد گریه کردند.
♦️ یکی شهید مطهری بود
که امام خیلی متأثر شدند.
♦️ دومین شهید،
شهید محلاتی بود.
📚 منبع: کتاب "برداشتهایی از سیرهی امام(ره)"، ج۲، ص۲۲۵.
دهه شصت - حاشیه سفر زیارتی به سوریه
من به “قد قامت” یاران نرسیدم
ای کاش لا اقل رکعتِ آخر
به جماعت برسم ...
ا🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱
📷👆 تصاویری از شهید محلاتی
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌹 خاکریز خاطرات
امام برای دو شهید خیلی گریه کردند💦
🎤 فرزند شهید محلاتی در خاطرهای نقل میکند:
🌷 خانم امام که تشریف آورده بودند منزل ما،
گفتند که من دیدم
امام برای دو شهید
زیاد گریه کردند.
♦️ یکی شهید مطهری بود
که امام خیلی متأثر شدند.
♦️ دومین شهید،
شهید محلاتی بود.
📚 منبع: کتاب "برداشتهایی از سیرهی امام(ره)"، ج۲، ص۲۲۵.
سخنرانی شهید محلاتی پیرامون جهاد و شهادت 1.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
📢 سخنرانی شهید فضل الله محلاتی پیرامون جهاد و شهادت
بخش اول
⏳ #دهه_شصت
سخنرانی شهید محلاتی پیرامون جهاد و شهادت 2.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
📢 #صوت| سخنرانی شهید فضل الله محلاتی پیرامون جهاد و شهادت
بخش دوم
⏳ #دهه_شصت
کانال #دفاع_مقدس
✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 سرود زیبایِ رزمندگان جبهه مقاومت
🌴 .... در هِجرِ امام زمان (عج)
🌖 غروب اولین جمعه ماه مبارک رمضان
🌴 لحظات سبز افطار ☕️🍴🥣
#ملتمس_دعا
#ادمین
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
هدایت شده از دفاع مقدس
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 لحظات #افطار و اجابت دعا 🤲
🕌 حسین(ع)، قتیل عطشان 😭😭
🌴 #روضه استاد حسین انصاریان
◽️ رمضان ۱۴۰۰
◽️ تهران، حسینیه هدایت
#کلیپ_تصویری
🎞 #ببینید 👆
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😊لبخند و نشاط رزمندگان
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
😊😊 #شوخ_طبعی
⏳#زمان_جنگ
⚠️ کنسرو ماهی با نفت !!
🔺 سال 1363 در بخش مخابرات سپاه کامیاران خدمت میکردم.
🔹 یک روز، مسئولین مخابرات سپاه کردستان، پرویزی، امامقلی و رَوِشی از سنندج به کامیاران آمدند.
🔸 قرار بود عملیاتی به منظور پاکسازی منطقه اورامانات انجام شود. در آن زمان، هیزهای وابسته به حزب دمکرات در ارتفاعات اورامانات و روستاهای اطراف، با درگیریهای مسلحانه و ایجاد رعب و وحشت، امنیت و آرامش را از مردم بومی کُرد سلب کرده بودند.
▪️در آن روز، سهمیۀ ناهار را به تعداد افراد، داده بودند و چون میهمان رسیده بود، به سنگر تدارکات مراجعه کرده و دو عدد کنسرو ماهی و بادمجان از آنها گرفتیم. قوطی کنسروها را روی چراغ گرم کردیم، سپس در بشقاب ریخته و در میان سفره گذاشتیم.
🔺 در بین افراد میهمان، رَوِشی آدم خاصی بود. او از دو چشم نابینا بود و با وجود این، مسئولیتِ تعمیر و نگهداری خطوط تلفن را برعهده داشت و همچنین اپراتور مرکز تلفن بود و تمام شمارههای مشترکین را از حفظ داشت!! – رَوِشی در عین حال، بذلهگو و شوخطبع بود و بچهها را با صحبتها و حرکات خود میخنداند و به آنها روحیه میداد.
♨️ حالا او از همه گرسنهتر بود. غذا هم که داغ بود، منتظر نماند و کورمال کورمال بشقاب را برداشت و به کنار سنگر بُرد و از دبّهای که در آنجا بود، روی غذا ریخت تا کمی سرد شود. تصور میکرد این دبّۀ آب است؛ غافل از آن که ظرف نفت بود!!
⚪️ تا آمدیم به او بگوییم که نریز! . . . ، این نفته! . . . . ، دیگر کار از کار گذشته بود!!
⭕️ در اینجا رَوِشی، که طاقت از کف داده بود، بدون توجه به حرف دیگران، به تنهایی شروع کرد به خوردن کنسروی که روی آن نفت ریخته بود!!
🔺 هر چه گفتیم نخور! . . . این غذا نفتیه!، گوشش بدهکار نبود و میگفت: اگه این رو بریزیم دور، اسراف میشه!!
✳️ او تمام بشقاب را با حرص و وَلعِ تمام خورد! و بقیه هم با همان غذای سهمیهای پادگان، که نان و دوغ بود، سدّ جوع کردیم! دوغ را در کاسهای ریخته، مقداری نان در آن ترید کردیم و به عنوان غذا خوردیم!
♦️در این میان، رَوِشی که غذای نفتیاش را تمام کرده بود، ظرف دوغ را که تا نصفه پُر بود، نزدیک دهان برد و تا ته سرکشید!!
▪️ بعدش هم رفت گوشهای از سنگر و دراز کشید! – پرویزی رفت کنار او و دستی به شکمش کشید و گفت: رَوِشی با کنسروهای نفتی و دوغی که خوردی، یه وقت منفجر نشی ها ؟؟!!
🌀خلاصه هر کس چیزی میگفت. . . . – ماجرای رَوِشی به سنگرهای مجاور هم دَرز کرده و دهان به دهان بین بچهها نقل میشد و همه را حسابی به خنده واداشته بود!
🔹 صبحِ آن روز، رزمندگان، عازم عملیات شدند و چون از وقایع دیروز کلّی خندیده بودند، با نشاط و روحیۀ شاد، به طرف منطقۀ عملیات حرکت کردند.
💢 در حین درگیری با دشمن نیز، بچههای مخابرات از پشت بیسیم مزاح نموده و ماجرای رَوِشی را برای یکدیگر تعریف میکردند!
🌺 شوخطبعیها و بذلهگوییهای رَوِشی، نُقلِ محفل رزمندهها بود و در شرایط سخت و خطرناک آن زمانِ، به آنها روحیه میداد.
(راوی: علی غلامی)
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌸 روِشی، نیروی روشندل سپاه بود که در اوایل انقلاب و زمان درگیریهای گروهکهای ضدانقلاب (دمکرات، کومله ...)، به کردستان اعزام شده بود.
🍀 او با این که از قدرت بینایی محروم بود، مسئولیت تعمیر و نگهداری خطوط تلفن سپاه ناحیۀ کردستان را برعهده داشت!!!
🌻 و همچنین اپراتور مرکز تلفن بود و تمام شمارههای مشترکین را از حفظ بود!!
☘️ روِشی قبل از انقلاب، در شرکت مخابرات کار میکرد و با تعمیرات مراکز تلفن آشنایی داشت! وی با گوش کردن به صدای گوشی تلفن، متوجه نوع خرابی مرکز سانترال میشد و به افراد تعمیرکار میگفت مثلاً رلۀ فلان قطعه را تعویض کنید تا درست شود!
🌼..... و این حکایت از هوش و استعداد این برادر روشندل داشت.
➖ از طرفی دیگر، تعهد و دلبستگی او به انقلاب، وی را به کردستانِ آن زمان، که سراسر آشوب و ناامنی بود، کشانده بود.
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
هدایت شده از دفاع مقدس
💠 خاطرات رمضانی یک اسیر ۱۳ ساله
تا قبل از این هم ماه رمضانها با تمام غرزدنهای مادر، یک خط درمیان روزه میگرفتم. عاشق حال و هوای افطار بودم. روزه که نمیگرفتم به خوبی میفهمیدم حس افطار امشب با افطار شبی که روزه بودم، زمین تا آسمان فرق میکند. مادر که میدید روزه میبَرَدَم و تمام توانم را میگیرد، سحر بیدارم نمیکرد.
به گزارش ایسنا، کتاب «سرباز کوچک امام (ره)»، خاطرات آزاده ۱۳ ساله مهدی طحانیان است که به همت فاطمه دوستکامی به نگارش درآمد و توسط انتشارات پیام آزادگان وارد بازار نشر شد. در صفحات ۲۶۴ تا ۲۷۱ این کتاب، خاطراتی از ماه مبارک رمضان و اولین ماه رمضان و عید فطر در اسارت از زبان این آزاده روایت شده که خواندن آن خالی از لطف نیست.
«ماه رمضان سال ۶۱ از راه رسیده بود. هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم، اما دلم میخواست مثل بقیه روزه بگیرم. بچهها میگفتند، آخر مگر کسی مجبورت کرده؟ روزه که بهت واجب نیست، چرا خودت را دردسر میدهی؟ گوشم بدهکار این حرفها نبود. تا قبل از این هم ماه رمضانها با تمام غرزدنهای مادر، یک خط درمیان روزه میگرفتم. عاشق حال و هوای افطار بودم. روزه که نمیگرفتم به خوبی میفهمیدم حس افطار امشب با افطار شبی که روزه بودم، زمین تا آسمان فرق میکند. مادر که میدید روزه میبَرَدَم و تمام توانم را میگیرد، سحر بیدارم نمیکرد. فکر میکرد اینطوری کوتاه میآیم و بیسحری روزه نمیگیرم. اما من کلهشقتر از این حرفها بودم، بدون سحری روزه میگرفتم. با اینکه تا اذان کلی این این طرف و آنطرف بالا و پایین میزدم و رُسَم حسابی کشیده میشد، اما باز از رو نمیرفتم و کار خودم را میکردم.
عراقیها با اینکه مثلا مسلمان بودند و خبر داشتند که ماه رمضان آمده، اما هیچ تغییری در برنامه غذاییمان ندادند. از سحری و افطاری خبری نبود. همان شام و ناهار و صبحانه همیشگیمان را داشتیم. صبحانه همان شوربا بود و ناهار هم همان چند قاشق برنج و آب جوش رنگیای که اسمش را خدایی نمیشد گذاشت خورش. شام را هم که عراقیها هیچوقت جدی نمیگرفتند. مجبور بودیم غذاهایمان را همانطوری در آسایشگاه نگه داریم برای سحر و افطار. آش صبح و شام برای افطار و ناهار را برای سحر نگه میداشتیم. در گرمای خرماپزان جنوب، ده دوزاده ساعت نگه داشتن آش در محیط آسایشگاه، مسخره بود. گرما پدر صاحب همهچیز را درمیآورد. عصر نشده، آش کف میکرد و ترش میشد. وقت افطار در ظرفش را که برمیداشتیم بوی ترشیدگی بدجوری میزد زیر بینیمان، اما وقتی بعد از پانزده شانزده ساعت گرسنگی چیز دیگری نداشتیم که بخوریم، مجبور بودیم به روی خودمان نیاوریم چه بلایی سر آش آمده! گرما بیداد میکرد. اردوگاه عنبر در استان الانبار قرار داشت؛ یکی از جنوبی و کویریترین استانهای عراق که هممرز با اردن و عربستان بود. آب و هوای گرم و خشکش چیز استثنائیای بود. به هر مصیبتی که میشد گرسنگی روزهای بلند و کشدار تیرماه را تحمل میکردیم، اما تشنگی بیچارهمان کرده بود. صبح تا شب، چشم به میخ «حبّانه» آسایشگاه داشتیم. برای افطار و دو لیوان آب خنک از حبّانه که سهم هر کداممان بود، لهله میزدیم.
مناجاتهای شبانه ماه رمضان، با همه سختیها، ترک نشد. شیرینی این مناجاتها و اشک ریختنها آنقدر زیاد بود که پیه همهچیزش را به تن میمالیدیم. با هزار استرس برای مراسممان نگهبان میگذاشتیم اما حاضر نبودیم یک شب - بیدلیل - بیخیالش شویم... شبهای قدر، با شور و حال خوبی گذشت. در حد بضاعتمان احیا گرفتیم. شبهای قشنگی بود. مطمئنیم در و دیوار آسایشگاه و اردوگاه تا عمر دارد صدای «بک یا الله» بچه ها و گریههایشان را فراموش نمیکند.
اولین عید فطر اسارت آمد و رفت. از اینکه تمام روزههایم را گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم. چهره بچهها هم تکیده شده بود، هم نورانی. خداحافظی با ماه رمضان در اسارت سختتر از شرایط عادی بود. با همه سختیهایی که داشتیم، خیلی به روزها و شبهای باصفایش انس گرفته بودیم. در آموزش عربی پیشرفت خوبی داشتم. جملهسازیام خیلی بهتر از قبل شده بود. از نظر حفظ قرآن هم خیلی راه افتاده بودم. هم حفظ میکردم هم ترجمه. حیفم میآمد معنای لغتهایی را که در آیاتش بود، ندانم. جدای این، جملههای امام (ره) را برای خودم ترجمه میکردم و برای میر سید میخواندم. او هم با حوصله ایرادم را میگرفت.»
راوی : مهدی طحانیان
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas