دهه شصت - حاشیه سفر زیارتی به سوریه
من به “قد قامت” یاران نرسیدم
ای کاش لا اقل رکعتِ آخر
به جماعت برسم ...
ا🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱
📷👆 تصاویری از شهید محلاتی
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌹 خاکریز خاطرات
امام برای دو شهید خیلی گریه کردند💦
🎤 فرزند شهید محلاتی در خاطرهای نقل میکند:
🌷 خانم امام که تشریف آورده بودند منزل ما،
گفتند که من دیدم
امام برای دو شهید
زیاد گریه کردند.
♦️ یکی شهید مطهری بود
که امام خیلی متأثر شدند.
♦️ دومین شهید،
شهید محلاتی بود.
📚 منبع: کتاب "برداشتهایی از سیرهی امام(ره)"، ج۲، ص۲۲۵.
دهه شصت - حاشیه سفر زیارتی به سوریه
من به “قد قامت” یاران نرسیدم
ای کاش لا اقل رکعتِ آخر
به جماعت برسم ...
ا🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱
📷👆 تصاویری از شهید محلاتی
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌹 خاکریز خاطرات
امام برای دو شهید خیلی گریه کردند💦
🎤 فرزند شهید محلاتی در خاطرهای نقل میکند:
🌷 خانم امام که تشریف آورده بودند منزل ما،
گفتند که من دیدم
امام برای دو شهید
زیاد گریه کردند.
♦️ یکی شهید مطهری بود
که امام خیلی متأثر شدند.
♦️ دومین شهید،
شهید محلاتی بود.
📚 منبع: کتاب "برداشتهایی از سیرهی امام(ره)"، ج۲، ص۲۲۵.
سخنرانی شهید محلاتی پیرامون جهاد و شهادت 1.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
📢 سخنرانی شهید فضل الله محلاتی پیرامون جهاد و شهادت
بخش اول
⏳ #دهه_شصت
سخنرانی شهید محلاتی پیرامون جهاد و شهادت 2.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
📢 #صوت| سخنرانی شهید فضل الله محلاتی پیرامون جهاد و شهادت
بخش دوم
⏳ #دهه_شصت
کانال #دفاع_مقدس
✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 سرود زیبایِ رزمندگان جبهه مقاومت
🌴 .... در هِجرِ امام زمان (عج)
🌖 غروب اولین جمعه ماه مبارک رمضان
🌴 لحظات سبز افطار ☕️🍴🥣
#ملتمس_دعا
#ادمین
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
هدایت شده از دفاع مقدس
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 لحظات #افطار و اجابت دعا 🤲
🕌 حسین(ع)، قتیل عطشان 😭😭
🌴 #روضه استاد حسین انصاریان
◽️ رمضان ۱۴۰۰
◽️ تهران، حسینیه هدایت
#کلیپ_تصویری
🎞 #ببینید 👆
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😊لبخند و نشاط رزمندگان
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
😊😊 #شوخ_طبعی
⏳#زمان_جنگ
⚠️ کنسرو ماهی با نفت !!
🔺 سال 1363 در بخش مخابرات سپاه کامیاران خدمت میکردم.
🔹 یک روز، مسئولین مخابرات سپاه کردستان، پرویزی، امامقلی و رَوِشی از سنندج به کامیاران آمدند.
🔸 قرار بود عملیاتی به منظور پاکسازی منطقه اورامانات انجام شود. در آن زمان، هیزهای وابسته به حزب دمکرات در ارتفاعات اورامانات و روستاهای اطراف، با درگیریهای مسلحانه و ایجاد رعب و وحشت، امنیت و آرامش را از مردم بومی کُرد سلب کرده بودند.
▪️در آن روز، سهمیۀ ناهار را به تعداد افراد، داده بودند و چون میهمان رسیده بود، به سنگر تدارکات مراجعه کرده و دو عدد کنسرو ماهی و بادمجان از آنها گرفتیم. قوطی کنسروها را روی چراغ گرم کردیم، سپس در بشقاب ریخته و در میان سفره گذاشتیم.
🔺 در بین افراد میهمان، رَوِشی آدم خاصی بود. او از دو چشم نابینا بود و با وجود این، مسئولیتِ تعمیر و نگهداری خطوط تلفن را برعهده داشت و همچنین اپراتور مرکز تلفن بود و تمام شمارههای مشترکین را از حفظ داشت!! – رَوِشی در عین حال، بذلهگو و شوخطبع بود و بچهها را با صحبتها و حرکات خود میخنداند و به آنها روحیه میداد.
♨️ حالا او از همه گرسنهتر بود. غذا هم که داغ بود، منتظر نماند و کورمال کورمال بشقاب را برداشت و به کنار سنگر بُرد و از دبّهای که در آنجا بود، روی غذا ریخت تا کمی سرد شود. تصور میکرد این دبّۀ آب است؛ غافل از آن که ظرف نفت بود!!
⚪️ تا آمدیم به او بگوییم که نریز! . . . ، این نفته! . . . . ، دیگر کار از کار گذشته بود!!
⭕️ در اینجا رَوِشی، که طاقت از کف داده بود، بدون توجه به حرف دیگران، به تنهایی شروع کرد به خوردن کنسروی که روی آن نفت ریخته بود!!
🔺 هر چه گفتیم نخور! . . . این غذا نفتیه!، گوشش بدهکار نبود و میگفت: اگه این رو بریزیم دور، اسراف میشه!!
✳️ او تمام بشقاب را با حرص و وَلعِ تمام خورد! و بقیه هم با همان غذای سهمیهای پادگان، که نان و دوغ بود، سدّ جوع کردیم! دوغ را در کاسهای ریخته، مقداری نان در آن ترید کردیم و به عنوان غذا خوردیم!
♦️در این میان، رَوِشی که غذای نفتیاش را تمام کرده بود، ظرف دوغ را که تا نصفه پُر بود، نزدیک دهان برد و تا ته سرکشید!!
▪️ بعدش هم رفت گوشهای از سنگر و دراز کشید! – پرویزی رفت کنار او و دستی به شکمش کشید و گفت: رَوِشی با کنسروهای نفتی و دوغی که خوردی، یه وقت منفجر نشی ها ؟؟!!
🌀خلاصه هر کس چیزی میگفت. . . . – ماجرای رَوِشی به سنگرهای مجاور هم دَرز کرده و دهان به دهان بین بچهها نقل میشد و همه را حسابی به خنده واداشته بود!
🔹 صبحِ آن روز، رزمندگان، عازم عملیات شدند و چون از وقایع دیروز کلّی خندیده بودند، با نشاط و روحیۀ شاد، به طرف منطقۀ عملیات حرکت کردند.
💢 در حین درگیری با دشمن نیز، بچههای مخابرات از پشت بیسیم مزاح نموده و ماجرای رَوِشی را برای یکدیگر تعریف میکردند!
🌺 شوخطبعیها و بذلهگوییهای رَوِشی، نُقلِ محفل رزمندهها بود و در شرایط سخت و خطرناک آن زمانِ، به آنها روحیه میداد.
(راوی: علی غلامی)
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌸 روِشی، نیروی روشندل سپاه بود که در اوایل انقلاب و زمان درگیریهای گروهکهای ضدانقلاب (دمکرات، کومله ...)، به کردستان اعزام شده بود.
🍀 او با این که از قدرت بینایی محروم بود، مسئولیت تعمیر و نگهداری خطوط تلفن سپاه ناحیۀ کردستان را برعهده داشت!!!
🌻 و همچنین اپراتور مرکز تلفن بود و تمام شمارههای مشترکین را از حفظ بود!!
☘️ روِشی قبل از انقلاب، در شرکت مخابرات کار میکرد و با تعمیرات مراکز تلفن آشنایی داشت! وی با گوش کردن به صدای گوشی تلفن، متوجه نوع خرابی مرکز سانترال میشد و به افراد تعمیرکار میگفت مثلاً رلۀ فلان قطعه را تعویض کنید تا درست شود!
🌼..... و این حکایت از هوش و استعداد این برادر روشندل داشت.
➖ از طرفی دیگر، تعهد و دلبستگی او به انقلاب، وی را به کردستانِ آن زمان، که سراسر آشوب و ناامنی بود، کشانده بود.
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
هدایت شده از دفاع مقدس
💠 خاطرات رمضانی یک اسیر ۱۳ ساله
تا قبل از این هم ماه رمضانها با تمام غرزدنهای مادر، یک خط درمیان روزه میگرفتم. عاشق حال و هوای افطار بودم. روزه که نمیگرفتم به خوبی میفهمیدم حس افطار امشب با افطار شبی که روزه بودم، زمین تا آسمان فرق میکند. مادر که میدید روزه میبَرَدَم و تمام توانم را میگیرد، سحر بیدارم نمیکرد.
به گزارش ایسنا، کتاب «سرباز کوچک امام (ره)»، خاطرات آزاده ۱۳ ساله مهدی طحانیان است که به همت فاطمه دوستکامی به نگارش درآمد و توسط انتشارات پیام آزادگان وارد بازار نشر شد. در صفحات ۲۶۴ تا ۲۷۱ این کتاب، خاطراتی از ماه مبارک رمضان و اولین ماه رمضان و عید فطر در اسارت از زبان این آزاده روایت شده که خواندن آن خالی از لطف نیست.
«ماه رمضان سال ۶۱ از راه رسیده بود. هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم، اما دلم میخواست مثل بقیه روزه بگیرم. بچهها میگفتند، آخر مگر کسی مجبورت کرده؟ روزه که بهت واجب نیست، چرا خودت را دردسر میدهی؟ گوشم بدهکار این حرفها نبود. تا قبل از این هم ماه رمضانها با تمام غرزدنهای مادر، یک خط درمیان روزه میگرفتم. عاشق حال و هوای افطار بودم. روزه که نمیگرفتم به خوبی میفهمیدم حس افطار امشب با افطار شبی که روزه بودم، زمین تا آسمان فرق میکند. مادر که میدید روزه میبَرَدَم و تمام توانم را میگیرد، سحر بیدارم نمیکرد. فکر میکرد اینطوری کوتاه میآیم و بیسحری روزه نمیگیرم. اما من کلهشقتر از این حرفها بودم، بدون سحری روزه میگرفتم. با اینکه تا اذان کلی این این طرف و آنطرف بالا و پایین میزدم و رُسَم حسابی کشیده میشد، اما باز از رو نمیرفتم و کار خودم را میکردم.
عراقیها با اینکه مثلا مسلمان بودند و خبر داشتند که ماه رمضان آمده، اما هیچ تغییری در برنامه غذاییمان ندادند. از سحری و افطاری خبری نبود. همان شام و ناهار و صبحانه همیشگیمان را داشتیم. صبحانه همان شوربا بود و ناهار هم همان چند قاشق برنج و آب جوش رنگیای که اسمش را خدایی نمیشد گذاشت خورش. شام را هم که عراقیها هیچوقت جدی نمیگرفتند. مجبور بودیم غذاهایمان را همانطوری در آسایشگاه نگه داریم برای سحر و افطار. آش صبح و شام برای افطار و ناهار را برای سحر نگه میداشتیم. در گرمای خرماپزان جنوب، ده دوزاده ساعت نگه داشتن آش در محیط آسایشگاه، مسخره بود. گرما پدر صاحب همهچیز را درمیآورد. عصر نشده، آش کف میکرد و ترش میشد. وقت افطار در ظرفش را که برمیداشتیم بوی ترشیدگی بدجوری میزد زیر بینیمان، اما وقتی بعد از پانزده شانزده ساعت گرسنگی چیز دیگری نداشتیم که بخوریم، مجبور بودیم به روی خودمان نیاوریم چه بلایی سر آش آمده! گرما بیداد میکرد. اردوگاه عنبر در استان الانبار قرار داشت؛ یکی از جنوبی و کویریترین استانهای عراق که هممرز با اردن و عربستان بود. آب و هوای گرم و خشکش چیز استثنائیای بود. به هر مصیبتی که میشد گرسنگی روزهای بلند و کشدار تیرماه را تحمل میکردیم، اما تشنگی بیچارهمان کرده بود. صبح تا شب، چشم به میخ «حبّانه» آسایشگاه داشتیم. برای افطار و دو لیوان آب خنک از حبّانه که سهم هر کداممان بود، لهله میزدیم.
مناجاتهای شبانه ماه رمضان، با همه سختیها، ترک نشد. شیرینی این مناجاتها و اشک ریختنها آنقدر زیاد بود که پیه همهچیزش را به تن میمالیدیم. با هزار استرس برای مراسممان نگهبان میگذاشتیم اما حاضر نبودیم یک شب - بیدلیل - بیخیالش شویم... شبهای قدر، با شور و حال خوبی گذشت. در حد بضاعتمان احیا گرفتیم. شبهای قشنگی بود. مطمئنیم در و دیوار آسایشگاه و اردوگاه تا عمر دارد صدای «بک یا الله» بچه ها و گریههایشان را فراموش نمیکند.
اولین عید فطر اسارت آمد و رفت. از اینکه تمام روزههایم را گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم. چهره بچهها هم تکیده شده بود، هم نورانی. خداحافظی با ماه رمضان در اسارت سختتر از شرایط عادی بود. با همه سختیهایی که داشتیم، خیلی به روزها و شبهای باصفایش انس گرفته بودیم. در آموزش عربی پیشرفت خوبی داشتم. جملهسازیام خیلی بهتر از قبل شده بود. از نظر حفظ قرآن هم خیلی راه افتاده بودم. هم حفظ میکردم هم ترجمه. حیفم میآمد معنای لغتهایی را که در آیاتش بود، ندانم. جدای این، جملههای امام (ره) را برای خودم ترجمه میکردم و برای میر سید میخواندم. او هم با حوصله ایرادم را میگرفت.»
راوی : مهدی طحانیان
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆🎥 این هفتاد ثانیه را #ببینید
اول اسفند۱۳۴۱--سالروز تولد شهید فرج الله رستگار👆
به چهره او و همرزمش غلامحسین اسلامیفر بنگرید..که بر اثر چند روز درگیری شدید با دشمن،زیر انفجار توپ و خمپاره و دود و آتش،چنین سیاه شده ⚫️
﴿اسلامیفر، لحظاتی بعد در ۱۳ بهمن۶۵ در مرحله دوم عملیات کربلای ۵ بشهادت میرسد﴾
آیا میتوان در نگاه آنها ذره ای ترس؛ آشفتگی،منت و طلبکاری از انقلاب را دید؟
اینهمه آرامش و شادابی از کجاست؟
اگه خواستین مسئولین پای کار انقلاب را بشناسید،اینها بودند و هرکه در زمانه ما مثل اینهاست
💢🔺💢🔺💢🔺💢
🌱شهید فرج الله رستگار،از روستای قالینی(شهرستان خَفر استان فارس) در که در ۴خرداد۱۳۶۷بشهادت رسید
همسر شهید👇
او غالبا در جبهه بود و حتی زمانیکه بمرخصی می آمد اگر میشنید که امشب قرار است عملیاتی انجام شود حتی اگر بخانه نرسیده بود،در راه، بازمیگشت تا بعملیات برسد!
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
🌷شهید غلامحسین اسلامی فرد، از جهرم،فارس--متولد ۱۰ تیر ۱۳۴۰
پدر شهید👇
▫️اوایل جنگ به او گفتم:درجبهه هرجا در محاصره یا رودروی دشمن قرار گرفتی آیه وجعلنا را بخوان تا مشکلی پیش نیاید.
روزی از جبهه غرب بمرخصی آمد گفت پدر جان،چقدر این آیه مبارک مرا نجات داده است.روزی در کردستان جهت شناسایی بچند متری مواضع دشمن رفته بودیم که من جلوترین فرد بموقعیت عراقیها و کومُله ها بودم.یکمرتبه۲نفر عراقی با یک قلاده سگ و چراغ قوه رسیدند روی سرم و من سریع آیه وجعلنا راخواندم.دشمن چراغ قوه را روی من انداخته بود و سگ زُل زده بود بمن!! همینجا بودکه نصرت الهی در این آیه دیدم و آنها مرا ندیدند و بحرکت خود ادامه دادند وما برگشتیم عقب
📆 اول اسفندماه ۱۳۵۷ – سقوط پادگان مهاباد به دست ضدانقلاب
🔴 سقوط پادگان مهاباد، اولین اقدام ضدانقلاب در راستای تجزیه مناطق کردنشین
🔹در تاریخ ۲۲ بهمن ۵۷ سرلشکر قرنی به فرمان امام خمینی به ریاست ستاد ارتش منصوب شد و در ستاد بزرگ ارتشتاران و در محلی که تا دیروز دفتر کار ارتشبد قرهباغی بود مستقر شد. گروهکهای سیاسی مانند: چریکهای فدایی، سازمان مجاهدین، پیکار، مائوئیستها و...که شعار انحلال ارتش را مطرح کرده بودند از شنیدن این خبر شوکه شدند. به زعم آنها ارتش آمریکایی بوده و در خدمت شاه. ولی نیت اصلی آنها خالی کردن دست انقلاب ار قوه قهریه بود تا این که آنها از این خلاء به نفع خود استفاده کنند. البته برخی انقلابیها نیز بر این پاور غلط بودند که نظام اسلامی با هیچ کس دشمنی و جنگ نخواهد داشت! غافل از آن که دشمن جنگ را بر ما تحمیل میکند.
🔸گروهکها با سلاحهایی که از مقرهای نظامی و انتظامی در روزهای منتهی به پیروزی بدست آورده بودند تلاش نمودند پادگانها را به تصرف خود درآورند. آنها در23بهمن لشکرسنندج و سپس پادگان مهاباد را محاصره کرده و با ترور فرمانده آن و نیز توطئه و تزویر در 1 اسفند 57 آن را اشغال نمودند و تمام مهمات آن را در اختیار گرفتند. سلاح و تجهیزات 2گردان پیاده، 1گردان توپخانه با 18 قبضه توپ 105 و16دستگاه تانک ام47، یک گروهان سوار زرهی، 6-5هزار تفنگ ژ3، تعداد زیادی تیربار، انواع و اقسام خمپارههای سبک و سنگین به همراه دهها قبضه تفنگ 106، خودروهای نظامی، انبارهای پوشاک و خواروبار، زاغههای مهمات و خانههای سازمانی به دست ضد انقلاب افتاد. گروهکها با سلاح و مهمات و خودروهای غنیمتی راهی سردشت، سنندج، سقز، مریوان، پاوه، نوسود و دیواندره شدند و زمینه سقوط دیگر پادگانهای مناطق کردستان را فراهم کردند. در غارت پادگان مهاباد بیشترین سهم نصیب گروهک دموکرات به رهبری عبدالرحمن قاسملو، کومله به رهبری شیخ عزالدین حسینی میشود و البته تودهایها و خلقیها هم بینصیب نمیمانند.
▪️علت انتخاب کردستان نیز کوهستانی و صعبالعبور بودن منطقه بود که عملیات نظامی کلاسیک در چنین سرزمینی مشکل مینمود، لذا تجزیهطلبی و خودمختاری را از کردستان آغاز کردند. دولت موقت موضع انفعالی در پیش گرفته و اعتقاد به مذاکره با متعرضین مسلح داشت و برای این منظور هیأت حسن نیت را به منطقه اعزام نمود. اما سرلشکر قرنی با ژرفنگری خود معتقد بود با تجزیهطلبان باید محکم برخورد کرد.
▫️خطر سقوط سایر مقرهای نظامی و ستاد لشکر ارومیه، سرلشکر قرنی را واداشت شبانه ظهیرنژاد را به فرماندهی لشکر معرفی نماید. با تلاش او و شهید سرتیپ فلاحی، فرمانده نیروی زمینی و یعقوب آذری، فرمانده عملیات غرب و نیز پشتیبانی نیروی هوایی و هوانیروز و با همکاری سپاه پاسداران نوپا، پادگان مهاباد آزاد شد. احمد متوسلیان که در این پیروزی نقش مؤثری داشته میگوید: برادران ارتشی ما هنگام ورود به مهاباد رشادت و قدرت عجیبی از خود نشان دادند. ضد انقلابیون تانکهای ربوده شده پادگان را برای مقابله با ما به میدان آوردند اما با اندک برخوردی متواری شدند!
کانال دقاع مقدس
👇👇👇👇👇
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
📽 فیلم نایاب از اولین اعزام نیروهای داوطلب اصفهانی به کردستان - اوایل پیروزی انقلاب
🎤 صحبت های رحیم صفوی، مسئول گروه نیروهای داوطلب مردمی
-------------------------------------------
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
اینجا بیت شهداست👆
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است