انفجار،_شلیک_و_درگیری_در_میدان_نبرد (13).mp3
زمان:
حجم:
32.6K
🔥انفجار، شلیک و درگیری در میدان نبرد🔥
اول خرداد ۶۱ - مرحله چهارم عملیات بیتالمقدس(خیز آخر برای بازپسگیری خرمشهر)
🔹در ساعت 22:30 اول خرداد ۶۱ تلاش برای آزادی سازی خرمشهر آغاز شد در برابر تك سریع و غافلگیرانه، نیروهای عراقی دچار وحشت وسرگردانی شدید شدند و نتوانستند واكنش مهمی از خود نشان دهند و ارتباط یگانهای دشمن با یكدیگر قطع شد. فرار افسران و درجه داران و سربازان عراقی از منطقه خرمشهر گویای از هم پاشیدگی سازمان یگانهای دشمن بود
🔸در روز دوم، نتیجه بسیار درخشان بود و قرارگاه كربلا بهدف خود كه احاطه كامل خرمشهر بود، رسید. تعداد اسرای عراقی در پاین روز از 2830 نفر تجاوز كرد و یگان +هایی از دشمن كه در منطقه بین نهر عرایض و شلمچه مستقر بودند، به میزان زیاد منهدم شدند
▪️با وجود حضور گسترده هواپیماهای عراقی در آسمان منطقه، عقابان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش حضوری فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقی ها بر روی اروند ومناطق تجمع آنان در آن
سوی رودخانه،نقش موثری ایفا كردند
▫️▫️▫️▫️▫️▫️
👆 درگیری شدید برای بازپسگیری خرمشهر /دوم خرداد
✍پ.ن:
نبردبیت المقدس در۴مرحله طرحریزی شد که اولین مرحله بامداد ۱۰ اریبهشت با عبور از کارون آغاز شد.مرحله دوم۱۶ اردیبهشت شروع شد و در کمتر از۲روز بمرز رسیدیم. در این مرحله بود که عراق به لشکرهای زرهی خود دستور عقبنشینی داد و قرارگاه قدس ما به تعقیب آنها پرداخت.مرحله سوم عملیات از ۱۹ اردیبهشت شروع شدو نیروهای اسلام با چرخش ازگرای 270 درجه به 180 درجه بسمت خرمشهر حرکت کردند اما تا روز۱خرداد در این مرحله متوقف شدیم و درهمین مرحله بود که تلفات زیادی دادیم.مرحله چهارم عملیات نیز اول خردادشروع شد
"تکلیف من اینجاست؛
💠 آزادی خرمشهر از بچه من مهمتر است "
🎙به روایت جانباز سرافراز، شهید علی خوش لفظ👇👇
⚪️ مجروحیت و دیدار اتفاقی با شهید احمد بابایی🌷
▫️در جریان عملیات بیت المقدس برای حمل مجروح، یک فروند هلیکوپتر شنوک به منطقه اعزام شده بود .
هلیکوپتر اوج گرفت و بعد از کمتر از یک ساعت، نشست جایی.
پرسیدم اینجا کجاست ؟
— بندر ماهشهر ن
داخل یک سالن پر از تخت بود و سِرُم و انبوه مجروحانی که تعداد زیادی از آنها همانجا از شدت جراحت شهید می شدند.
قیافه مجروح تخت کناری من آشنا بود! او را می شناختم
احمد بابایی فرمانده گردان مالک اشتر از ناحیه دست تیر خورده بود. او هم مرا می شناخت .
تن هردومان لباس بیمارستان پوشاندند و کمی دوا درمان کردند. بابایی آهسته گفت:
"میایی فرار کنیم؟
-کجا؟
"خط !
اسم خط که آمد یاد حبیب افتادم..
حبیب مظاهری فرمانده گردان مسلم بن عقیل در عملیات رمضان به شهادت رسید .
بابایی با آن قیافه محکم و مصمم، مرا غرق حبیب کرد ..
بعد از نماز صبح بابایی گفت: پاشو ...
مثل کسانی که از زندان فرار می کنند به سمت دیوار انتهای درمانگاه رفتیم. من دست هایم را که سالم بود قلاب کردم و بابایی از دیوار بالا رفت و اوهم با همان یک دست سالمش مرا با آن زخم باز، بالا کشید .
در مسیر دیدم احمد بابایی خیلی ساکت است، پرسیدم : برادر بابایی خیلی تو فکری!
-آره از تهران زنگ زدند و گفتند خدا بهت یک دختر داده.
پرسیدم: پس تو می خواهی از دارخوین(مقر تیپ) بری تهران؟
- نه!! می روم خط !!
اما شما با این وضعیت و زخم و شرایط و بچه ات!
حرفم را برید؛
"تکلیف من اینجاست آزادی خرمشهر از بچه من مهمتر است "
احمد بابایی همان روز به خط می رود و با یک گلوله مستقیم آر.پی.جی به شهادت می رسد و دیدار با دخترش به قیامت می افتد .
ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
«حسن عراقی»
عملیات بیت المقدس بود، آزاد سازی خرمشهر. حسن تک تیرانداز بود من هم تیربارچی. اولین روز سقوط شهر بود که وارد خرمشهر شدیم. تک و توک درگیری توی شهر بود. هلیکوپترهای عراقی هم که دیگر محل نیروهای خودشان را نمی دانستن، مرتب در حال گشت بودند.
حسن گفت: مجید من برم تو این سنگر ببینم چه خبره.
ربع ساعتی گذشت که دیدم، یک عراقی از در سنگر آمد بیرون، تا آمدم ببندمش به رگبار، گفت: نزن بابا، حسنم!
خودش بود، یک دست لباس نو عراقی پوشیده بود. قیافه سبزه اش هم کمک کرده بود تا بشود یک عراقی تمام عیار!
به سنگر لجستیک عراقی ها تک زده بود. چند دقیقه بعد سر و کله یه هلیکوپتر عراقی پیدا شد, من پناه گرفتم, اما حسن ایستاد و چشم دوخت به هلیکوپتر. چند لحظه بعد یک بسته بزرگ از هلیکوپتر جلو حسن افتاد. تا هلیکوپتر چرخید هر دو بستیمش به رگبار.
هلیکوپتر که فرار کرد، رفتیم سراغ بسته. بازش کردیم، پر آب میوه خنک بود. در آن گرمای خرداد چقدر چسبید.
حسن دیگر آن لباس را بیرون نیاورد و بین بچه ها معروف شد به حسن عراقی!
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعزام رزمندگان
جهت عملیات بیت المقدس
دزفول - ۱۳۶۱
◍ همراه با
استقبال از اتوبوسهای نیروها با شعار یا صدام پیت حلبی...
فاصله ی داک با ساحل ما بیش از ۴۰۰ متر است، هوا بسیار سرد، وسائلی که به صالح آویزون بودن بشدت سنگین.
دقایقی نگذشته بود که صالح طناب مزاحم را از کمرش باز کرد، حالا دیگه هیچ خبری از صالح نبود، همه ما چهارچشمی سطح اروند را جستجو میکردیم، عده ایی هم داک را رصد میکردن ولی هیچ حرکتی بجز حرکت آب دیده نمیشد.
دقایق به ساعت تبدیل شد و از یکساعت هم گذشت و هیچ خبری نشد و یواش یواش دچار دلشوره شدیم، نکنه صالح غرق شده باشه، نکنه اسیر شده باشه ووو.
بعد از حدود یکساعت و نیم، نیروهای مستقر در جلوی دادگستری آبادان اعلام کردن یه نفر را از آب گرفتن که تقریبا بیهوش است.
سریعا پیکر صالح را پتوپیچ کردن و به بیمارستان منتقل کردن.
صالح بر اثر سنگینی نتوانسته بود خیلی از ساحل دور بشه، حمائل را جدا میکنه و دوباره تلاش میکنه بسمت داک بره که از سرما و خستگی بیهوش میشه.
صالح سعیدی نوجوان دلاور ما در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید.
روحت شاد دلاور
عزت الله نصاری
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهر خونین جامگان
با نوای
حاج صادق آهنگران
فیلمی خاطره برانگیز از عملیات بیت المقدس و خرمشهر و حال و هوای رزمندگان اسلام
شهر خونین جامگان
تربت آزادگان
عاشقان کربلا در رهت جان باختند
سوی خاک اقدست رخش همت تاختند
تا رهایت از کف دشمن دین ساختند
یاد آن رزمندگان، نقش تاریخ زمان ...
#خرمشهر
ده شهید
یک خاکریز
در عملیات بیت المقدس در موقعیتی قرار گرفته بودیم که اگر یک خاکریز در آنجا ساخته میشد در پناه آن میتوانستیم خاکریزهای دیگری بزنیم و کلاً در آن منطقه تثبیت شویم. عراقیها در سیصد تا چهارصد متری ما بودند و گلوله مثل باران سمت ما میآمد. راننده بلدوزر میخواست اولین خاکریز را بزند که هنوز دو بیل خاک نریخته شهید شد. راننده بعدی رفت کار قبلی را ادامه داد و پنج دقیقه بعد او را هم شهید کردند. هشت نفر دیگر هم رفتند سراغ بلدوزر و هر کدام پنج دقیقه، ده دقیقه یا حداکثر یک ربع کار کردند و شهید شدند. آخرین نفر مسئول ترابری بود که خاکریز را تمام کرد و شهید شد.
عملیات بیت المقدس
از کتاب
ویرانی دروازه های شرقی
وفیق السامرایی
┄┅┅❀┅┅┄
مرا به قرارگاه شعبه حزب بعث در بصره فراخواندند، در آنجا اعضای فرماندهی کل تشکیل جلسه داده بودند. فرمانده لشکر ۱۱ پیاده که وظیفه دفاع از اطراف خرمشهر را به عهده داشت، هم فراخوانده شده بود. بحث بین من و او درباره پایین بودن سطح استحکامات آغاز شد. او با نظر من مخالفت ورزید و گفت: «استحکامات آنجا قوی و نفوذناپذیر است و سرهنگ دوم ستاد وفيق سامرایی برای بازدید از مناطق این لشكر، باید از قرارگاه لشکر عبور می کرد.» مدیر اطلاعات نظامی در جمع فرماندهان چنین گفت: امیدواریم که نظر سرهنگ دوم ستاد وفيق سامرایی درست نباشد.
چند روز بعد از این جلسه، در دفتر مدیر شبکه اطلاعات منطقه جنوبی در بصره، با رئیس ستاد مشترک ارتش و مدیر کل اطلاعات نظامی ملاقات نمودم. رئیس ستاد مشترک ارتش از من خواست دیدگاه هایم را راجع به وضعیت دفاعی خرمشهر توضیح دهم. من گفتم: «حتی نیم ساعت هم تاب مقاومت نداریم. زیرا وضعیت دفاعی ما در آنجا ضعیف است.» او از سخنان من آزرده خاطر شد و گفت: «پس چه کار باید انجام دهیم؟» هنوز چند روزی نگذشته بود که همین دو نفر بار دیگر، صبح هنگام به همین محل آمدند و معلوم شد که سرتاسر شب گذشته را نخوابیده اند. شنشل گفت: «وفيق، چیزی نمانده بود که دیروز در پی حمله به دیوار دفاعی خرمشهر، همه چیز تمام شود.» من گفتم: «این حمله یک حرکت برای محک زدن بود، نه یک حمله واقعی!»