4_5870595363005533171.mp3
زمان:
حجم:
49.8M
-سخنرانی #امام_موسی_صدر درباره تبلیغ اسلام و مظلومیت و شناخت علی (ع)
نوع فایل: صوتی - مدت:52 دقیقه
7 مهر 1344
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 علی امام ما است، یعنی چه؟
🔹مصیبت اینجاست که اگر کسی بخواهد علی(ع) را از طریق ما و جامعه ما بشناسد، چطوری میخواهد علی(ع) را بشناسد؟ آیا ما واقعا شیعه علی هستیم؟!
صحبتهای امام موسی صدر درباره وضعیت جامعه و سیرت حضرت علی (ع) را #بشنوید 🎧
#جمع_بچه_های_تخریب_لشگر_10
مدرسه نقده 9 شهریور ماه 65
قبل از #عملیات_کربلای_2
#شهید_حجت_الاسلام_سید_مهدی_تقوی
با چفیه در تصویر حضور دارد
🌺
#یاد_باد_آن_روزگاران_یاد_باد
#عملیات_کربلای_2
🍃🥀 #شهید_حسن_پردازی_مقدم
روز یکشنبه 9 شهریور 65 از صبح تا ظهر اجازه دادند که در اختیار خودمون باشیم و اجازه دادند هر کس میخواهد داخل #شهر_نقده برود آزاد است.
من هم با حسن راه افتادیم که چرخی توی شهر بزنیم .
هم وطنان آذری زبان شهر نقده داشتند #تکایا_و_حسینیه_هاشون رو برپا میکردند.
بوی #محرم به مشام میرسید و حسن بی تاب بود.
نهار رو که خوردیم اسم یک تعداد رو خوندند که سریع تجهیزات بگیرند و آماده شوند برای عملیات.
اسم من و حسن رو هم خوندند..
من بسیجی بودم و حسن پاسدار بود.
حسن لباس سبز پاسداریش رو که تازه جیره گرفته بود پوشید و بند حمایل بست و نارنجکها رو بهش آویزون کرد و من هم لباس خاکی پوشیدم.
#هر_که_دارد_هوس_کرببلا_بسم_الله
( راوی: همرزم شهید)
ا🌿🌴🌿🌴🌿🌴🌿
#مداحی_که_قبل_از_محرم_شهید_شد
10 شهریور ما 65
#عملیات_کربلای_2
روزی که #حسن شهید شد 5 روز تا #محرم مونده بود و روزی که #پیکر_حسن رو عقب آوردند یک #اربعین از شهادت اربابش امام حسین علیه السلام گذشته بود .
یعنی بیش از 50 روز بدن #روضه_خون 19 ساله بی غسل و کفن مثل اربابش روی زمین ماند
هفتم شهریور ۱۳۶۵
اعزام نیروهای تخریب لشگر ۱۰
از قلاجه به آذربایجان غربی
برای انجام عملیات کربلای ۲
💠 خاطره ای از اعزام بچههای تخریب برای #عملیات_کربلای_۲
🎙 راوی: جعفر طهماسبی
⚪️ یک هفته به #محرم مانده بود
مقر تخریب لشگر ۱۰ در قلاجه (بین راه اسلام آباد_ایلام) بود.
آماده میشدیم برای محرم سال ۶۵
آمادگی از این جهت که ساک ها رو بسته بودیم برای رفتن مرخصی .
اکثر بچه ها میخواستن دهه ی اول محرم رو تهران باشند.
از منطقه هم قول و قرار برای حسینیه لباس فروشها و مسجد جامع بازار تهران گذشته بودند و ما هم که هیات داشتیم خوشحال بودیم که امسال محرم لااقل به هیئت های عزادارمان میرسیم.
اما دستوری همۀ این امید و آرزوها رو به فنا داد و فرمان دادند که گردانها و واحدهای لشگر به منطقه پیرانشهر حرکت کنند.
▫️غروب روز جمعه ۷ شهریور ۶۵ از قَلاجِه با دو تا اتوبوس راه افتادیم
شب را در مسجد ترک های باختران به صبح رسونیدیم
مسجد خیلی شلوغ بود رزمنده های زیادی توی شبستان مسجد خوابیده بودند
من تا صبح از صدای خرناسه بعضی ها خوابم نبرد.
بلافاصله بعد از نماز صبح سفره ها رو انداختند و صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت سنندج.
دو تا اتوبوس بودیم
دو تا اتوبوسمان هم خیلی تمیز و شیک بود.
یادم هست اتوبوسی که ما در آن بودیم "ایران پیما" بود و راننده اش ماشین رو از تمیزی برق انداخته بود.
وقتی وارد اتوبوس شدم گفتم : خدا رو شکر ، یه بار ما رو آدم حساب کردند و یک ماشین خوب برای ما فرستادند.
یک راست رفتم صندلی آخر اتوبوس یه جای دنج پیدا کردم.
قبل از نماز ظهر و عصر رسیدیم به سپاه بوکان
آنجا نماز ظهر و عصر را خواندیم و نهار هم خوردیم و حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که به سمت نقده حرکت کردیم.
من کف اتوبوس چفیه ام را پهن کردم و خوابیدم.. البته راننده و کمکش یه خورده غر غر کردند اما مهم نبود.
مست خواب بودم که یک صدای عجیبی آمد. مثل اینکه چیزی به عقب ماشین ما خورد و من که کف ماشین خوابیده بودم سر خوردم تا دم درب اتوبوس.
همه ی بچه ها از خواب پریده بودند و هر کسی یه ذکری می گفت:
یکی می گفت یا زهرا(س)
یکی یا حسین و یا ابالفضل
من که کف اتوبوس بودم و از چیزی خبر نداشتم
با زحمت از میان صندلی ها و بچه هایی که به سمت درب اتوبوس هجوم آورده بودند خودم رو بالا کشیدم و با تعجب پرسیدم چی شده؟؟ چرا اینقدر شلوغش می کنید!!!
که نگاهم به سمت راست جاده و پشت ماشین افتاد.
اتوبوس پشت سری ما از پل مسیر جاده غلطید و به پهلوی راست روی زمین افتاد.
اینبار خودم با همه ی وجودم یه یا ابالفضل(ع) گفتم.
اتوبوس ما چند متری جلو رفت و راننده از ماشین پایین پرید و من هم پایین رفتم
هی می گفتم خدایا به ما رحم کن...
خدایا بچه هامون چیزیشون نشده باشه.
شیشه جلوی ماشین خورد شده بود و راننده از شیشه آمد بیرون و پشت سرش یکی یکی بچه ها بیرون آمدن.
در کمال ناباوری همه ی تخریبچی ها سالم بودند فقط یکی از بچه ها یک خورده گوشه ی پایش زخم شده بود که با یک چسب زخم مشکل حل شد.
وسایل بچه ها توی صندوق اتوبوس بود که به علت ترکیدن گالن های گازوئیل آلوده شده بود.
همه ی وسایل را از دو تا اتوبوس خالی کردیم
اتوبوس دوم که چپ کرده بود و اتوبوس اول هم که ما بودیم در اثر ضربه ای که به موتورش خورده بود از کار افتاده بود.
به خنده گفتم: بخشگی شانس... یه بار یه اتوبوس خوب برای ما اومد و این هم شد سرنوشت ما.‼️
راننده دو تا اتوبوس توی سر خودشون می زدند . چون هم اتوبوس ها صدمه دیده بود و هم اینکه نگران بودند اگر هوا تاریک بشه با نا امنی جاده ها چه کنند!! خطر هجوم ضدانقلاب یود....
از طریق بی سیم یکی از پایگاه های تامین جاده که در نزدیکی ما بود خبر تصادف را دادند و یک ساعتی طول کشید که ماشین آمد و قبل از غروب آفتاب به شهر نقده رسیدیم.
مقر بچه های تخریب لشگر داخل یک هنرستان بود و نماز جماعت مغرب و عشاء رو به جماعت خواندیم و بعد از نماز چون روزهای قبل از ماه محرم بود مجلس عزاداری برگزار شد.
شهید حسن مقدم آن شب حال خوبی داشت.
و بعد از خواندن من ، او مجلس را به دست گرفت.
یادم میاد آن شب توسل به حضرت مسلم (ع) داشتیم.
شهید مقدم توی ناله ها و گریه هاش می گفت: ارباب جان. حالا که میری کربلا یه خورده آهسته برو ما هم برسیم.
و شهید حسن مقدم نیمه شب دهمین روز شهریورماه ۱۳۶۵ میهمان اربابش شد
روحش شاد
💠⚪️💠⚪️💠⚪️💠⚪️
✅حاجعمران؛ تجلیگاه اراده در عملیات سال سرنوشت
🔹عملیات کربلای ۲ در سال ۱۳۶۵، که از آن به عنوان «سال سرنوشت» یاد میشد، تنها یک نبرد برای بازپسگیری ارتفاعات استراتژیک ۲۵۱۹ نبود؛ بلکه صحنه حماسههایی شد که در آن اراده رزمندگان بر جغرافیای خشن و عطش جانفرسا غلبه کرد.
👇👇👇
دفاع مقدس
هفتم شهریور ۱۳۶۵ اعزام نیروهای تخریب لشگر ۱۰ از قلاجه به آذربایجان غربی
، در سال ۱۳۶۵ که به عنوان «سال سرنوشت» نامگذاری شده بود، ارتش عراق با تغییر استراتژی به دفاع متحرک، موفق شد برخی مناطق از جمله ارتفاعات حاجعمران را دوباره اشغال کند. عملیات کربلای ۲ در دهم شهریور ماه ۱۳۶۵، پاسخی قاطع به این تحرکات بود؛ نبردی صخرهای که اگرچه با هدف استراتژیک بازپسگیری قلههای ۲۵۱۹ و ارتفاع شهید صدر آغاز شد، اما در دل خود وقایعی را ثبت کرد که مرزهای ایثار و توان بشری را جابهجا نمود.
در این میان، حضور تیپ ۹ بدر که متشکل از مجاهدان عراقی بود، رنگ و بویی خاص به این نبرد میداد؛ چرا که آنها در خاک خود، علیه رژیم بعث و برای آرمانی مقدس میجنگیدند. نبرد در این منطقه به دلیل صخرهای بودن و کمبود معبر، به یکی از خونینترین تقابلهای تنبهتن تبدیل شد.
نیروهای تیپ ۹ بدر پس از ۴ ساعت پیادهروی سخت در ارتفاعات، حوالی نیمهشب به نقطه تماس با دشمن رسیدند. گردان شهید صدر مأمور بود تا خط اول را بشکند. اما با رسیدن به میدان مین، متوجه شدند دشمن برخلاف تصور، مینها را به صورت نامنظم و انبوه کاشته است. در همین حین، دشمن متوجه حضور رزمندگان شد و با شلیک مداوم منور، منطقه را مثل روز روشن کرد.
در حالی که تخریبچیها زیر رگبار شدید بودند، به دلیل دید کم، راهکار را اشتباهی سمت راست اعلام کردند، اما مسیر اصلی در سمت چپ بود. این اشتباه باعث شد نیروها در بنبست میدان مین و آتش مستقیم قرار گیرند. بازگشت ممکن نبود و هر ثانیه تأخیر، به معنای قتلعام کل گردان بود. در این لحظه، حماسهای رقم خورد که از آن به عنوان «شوری عاشورایی» یاد میشود: «سه چهار نفر از نیروها برای باز شدن گره عملیات، خود را روی مینها انداختند تا معبر باز شود.»
اما مانع بعدی، چند ردیف سیمخاردار حلقوی و رشتهای بود که پشت آن سنگرهای تیربار دشمن قرار داشت. آتش آنقدر سنگین بود که حتی مجالی برای قیچی کردن سیمها نبود. «یکی از نیروهای دسته دوم، وقتی دید راهی برای عبور نیست، خود را روی سیمخاردارها انداخت و فریاد زد از روی بدن من عبور کنید. رزمندگان با ریختن اشک و با عبور از روی پیکر او، خود را به خاکریز دشمن رساندند.»
نبرد به داخل کانالهای تنگ و باریک کشیده شد. کانالهایی با ارتفاع ۱.۵ متر که عرض آنها اجازه عبور دو نفر از کنار هم را نمیداد. اما با فداکاری نیروها، افراد موفق شدند سنگر بعدی را فتح کند. این نبرد سنگر به سنگر تا صبح ادامه یافت و در نهایت به اسارت ۳۰۰ سرباز عراقی در آن محور منجر شد.
طنین آب در شیارهای داغ؛ روایت عطش و مظلومیت در کربلای ۲
منطقه عملیاتی حاج عمران، صحنه یکی از نابرابرترین نبردها از نظر پشتیبانی و تدارکات بود. دمای هوای منطقه در این فصل گاه به ۵۰ درجه سانتیگراد میرسید و جغرافیای صخرهای و شیارهای تند و طولانی، عملاً امکان رساندن آذوقه و آب را به خطوط مقدم غیرممکن میکرد. رزمندگان تیپ ۹ بدر و سایر یگانها، پس از ساعتها پیادهروی سنگین و نبرد تنبهتن، در وضعیتی قرار گرفتند که تشنگی، بیش از آتش دشمن، آنها را از پای میانداخت.
وقتی آب تنها واژه دشت شد
به دلیل شیب تند شیارها که به عنوان نقطه رهایی استفاده شده بود، تخلیه مجروحان به یک بحران تبدیل شد. پیمودن این مسیر برای یک فرد سالم حدود سه ساعت طول میکشید. مسئول تدارکات تیپ ۹ بدر چنین نقل مید: «... با آنکه عده زیادی از مجروحان روحیه خود را حفظ کرده بودند، اما میشد زمزمههایی را بین بچهها شنید که دعا میکردند در صورت شهادت جنازهشان به عقب منتقل شود و به خانوادههایشان برسد.»
نیروهای تدارکات گردان سعی کردند با پایین بردن کیسههای کنسرو، آب و بیسکویت به داخل شیارها، به نیروها رمق بدهند تا بتوانند خود را بالا بکشند، اما شیب تند شیار اجازه بازگشت مجروحان را نمیداد. این وضعیت باعث شد بسیاری از مجروحان به دلیل خونریزی شدید و نرسیدن کمک در همان شیارها به شهادت برسند.
ده کیلومتر تا رهایی؛ روایت بیسیمچی گمشده در منطقه حاج عمران
عقبنشینی در عملیاتهای کوهستانی، بهویژه در منطقهای همچون حاج عمران که دشمن بر تمام ارتفاعات و شیارها اشراف داشت، فرآیندی بسیار خطرناک و پیچیده بود. در شب اول عملیات کربلای ۲، پس از عدم فتح برخی اهداف، تعدادی از نیروها در میان شیارهای ناشناخته و میادین مین پراکنده شدند. در این میان، روایت رنجبران، بیسیمچی گردان ادوات، که به همراه تعدادی مجروح در نزدیکی مواضع عراقیها گرفتار شده بود، یکی از مستندترین روایتهای کتاب «نبرد حاج عمران؛ شرح عملیات کربلای ۲»، از مدیریت بحران در شرایط اضطرار است.
بنبست در میان شیارها
دفاع مقدس
هفتم شهریور ۱۳۶۵ اعزام نیروهای تخریب لشگر ۱۰ از قلاجه به آذربایجان غربی
رنجبران بیسیمچی گردان ادوات که به منطقه اعزام شده بود، هنگام عقبنشینی نیروها در روز اول عملیات گم شد. او با روشنشدن هوا، به علت دید مستقیم دشمن، داخل شیار پناه گرفت. در همین حال، به هفت نفر از نیروهای گردان حمزه برخورد کرد که چهار نفرشان مجروح شده و بهسختی خود را داخل شیار پناه داده بودند. رنجبران با بیسیم همراهش با قرارگاه فرماندهی تماس گرفت و ضمن اظهار بیاطلاعی از مکان خود، درخواست کمک کرد.
در تماس دوم، وضعیت بحرانیتر شد. او اعلام کرد: احتمال اسارت ما خیلی زیاد است. چه کار کنیم؟ تکرار میکنم، احتمال اسارت بچهها بالاست؛ چیکار کنیم؟:
همدانی، فرمانده تیپ ۱۰۵ که از موضوع مطلع بود، به شدت نگران لو رفتن کدهای بیسیم و نقشههای عملیاتی بود که در اختیار رنجبران قرار داشت. با تاریک شدن هوا، فرماندهی تصمیم گرفت برای نجات جان آنها، پروتکلهای حفاظتی را کنار بگذارد.
هدایت قدمبهقدم برای خروج از منطقه
در ادامه این گزارش بخشی از گفتگوی رنجبران با مرکز فرماندهی را برای تعیین موقعیت آنها میخوانیم:
مرکز: مختصات دقیقتان را میتوانید بگید؟
رنجبران: ما داخل رودخانهایم که سبزهزار است.
مرکز: بلندتر بگو.
رنجبران: ما داخل آبیم. اگه سر و صدا کنیم، سنگرهای کمین متوجه ما میشن.
مرکز: الآن منور زدیم. بگو کدوم قسمت مشاهده میکنی؟
با شلیک منورها، نیروهای اطلاعات عملیات از پشت تلفن و بیسیم، موقعیت تقریبی رنجبران را پیدا کردند. قرار گرفتن در آبهای سرد کوهستانی در شب باعث ضعف شدید نیروها شده بود، اما با کمک منورها و نشان دادن راه به آنها و همچنین نقشه مناطق مینگذاری شده، مکان تقریبی آنها را مشخص کردند و قدم به قدم برای آنها توضیح دادند.
در نهایت، این گروه با طی مسافتی حدود ۱۰ کیلومتر از میان شیارهای خطرناک، موفق شدند ساعت ۷ صبح به نقطه رهایی و نزد نیروهای خودی بازگردند.
منبع:
میرزایی، محمدرضا، کتاب نبرد حاج عمران، شرح عملیات کربلای ۲، صفحات ۲۰۸ تا ۲۱۰، ۲۴۶، ۲۴۹ تا ۲۵۰.
043 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹
مبانی و جایگاه جهاد و دفاع
قطعه صوتی شماره 43
22.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰صدمتری عراقیها روضه خواندم!
🔺 حال و هوای محرم در کربلای جبههها به روایت مداح جبهه و جنگ«حاج مهدی منصوری»
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹ببینید
🔺 فیلم بسیجی شهید وحید درخشانی، ۱۵ دقیقه قبل از شهادت
🔹️ شهید وحید درخشانی ۲۴ مرداد ۱۳۴۷، در تهران چشم به جهان گشود.
◇ از ۱۵ سالگی به عنوان بسیجی در فواصل زمانی مختلف در جبهه حضور یافت.
◇ در سن ۲۰ سالگی و در ۴ مرداد ۱۳۶۷، در پاسگاه زید عراق بر اثر اصابت گلوله شهید شد.
◇ مزار این شهید در قطعه ۲۱ بهشت زهرا تهران واقع است.
🔻 وحید خبر داشت که شهید می شود
● وقتی در میاندوآب مستقر بودیم، شبی وحید تمام بچههای مخابرات را دور خود جمع کرد که برایشان صحبت کند. گفت: در عملیاتی که پیش رویمان است از این جمع فقط یک نفر شهید خواهیم داد.
◇ همهمه افتاد میان رزمنده ها. همه کنجکاو بودند که بفهمند آن یک نفر چه کسی است؟
■ این ماجرا به شوخی و به جدی گذشت تا بعد از عملیات وقتی خوب حرفهای او را در ذهن مرور کردیم دیدیم درست میگفت. از جمع آن شب تنها یک نفر دیگر میانمان نبود و آن فرد خود "وحید" بود.
#شهید_وحید_درخشانی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄