🍂 دوازده روز با خدا
قسمت نوزدهم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•ش
🔸 روز نجات، روز دوازدهم،
جمعه ،۶۵/۶/۲۱
نمیدانم امروز روز چندم است که از عملیات میگذرد ؟
ناتوانیم لحظه به لحظه بیشتر میشود ، نمیدانم چقدر دیگر باید راه بروم ؟
دیشب در تاریکی شب مسیر جاده را درست تشخیص نداده بودم و گمان میکردم که جاده با یک چرخش صدو هشتاد درجه ای بطرف دشمن بر میگردد ، اما صبح که هوا روشن شد ، دیدم جاده با یک چرخش به چپ و راست، دوباره در یک امتداد است ، که جهت یابی کرده بودم ، خوشحال میشوم و به مسیر ادامه میدهم ، پای چپم بر اثر ترکشهای ریزی که پشت زانو خورده ،جمع شده و کوتاه تر از پای راست است به همین دلیل فقط نوک پنجه ی پا را روی زمین میگذارم و برای تعادل ، عصا را محکم به زمین فشار میدهم و از آن کمک میگیرم ، آفتاب تمام منطقه را زرد رنگ و گرم کرده و از همین الان تشنگی به سراغم آمده ، تمشکی را در دهان میگذارم و با جویدن آن ، ترشی تمشک را بر مزه ی بد صبحگاهی دهان، قالب میکنم.
این اولین بار است که در سن نوجوانی هفده هجده سالگی ، اما عین یک پیرمرد نود ساله ، ناتوان شده ام .
چند ساعتی راه میروم و با گرسنگی و تشنگی نسبی دست و پنجه نرم میکنم ، که ناگاه شیار کنار جاده نظرم را جلب می کند، نگاهم به پایین آن میافتد ، عجب آبی در جریان است !!!! ، بدون فکر و از روی تشنگی ، سریع روی زمین می نشینم و تا پایین شیار که حدود ده متر است ، را سُر میخورم تا خود را به آب برسانم ، عجب آب گوارایی !!!! ، با عمقی کافی ، تمیز و خروشان و برای آشامیدن نیازی به لوله خودکار نیست . تشنگی ام که رفع میشود ، نفسم سرجایش میآید ، بعد نگاهم به دیواره ای که سُر خوردم و پایین آمدم میافتد ، وای خدا چگونه برگردم بالا؟ چاره ای نیست ادامه راه، از طریق شیار امکان پذیر نیست و مجبور به بالا رفتن از این دیواره هستم ، حدود دو ساعت طول کشید تا این ۱۰ متر دیواره را مثل گربه بصورت چهاردست و پا ، میلیمتر به میلیمتر خودم را بالا بکشم ، خیس عرق شده بودم ، بالای جاده که رسیدم ، از فرط خستگی لب جاده دراز کشیدم و نفس نفس میزدم ، کمی آرام شدم و بسختی نشستم وقتی نگاهم به آب افتاد ، با خود میگویم که پایین نمیرفتم بهتر بود ، از اول تشنه ترم ، اما دیگر توان پایین رفتن نیست ، گویی همان تمشکها قسمت من است و نباید اضافه خواهی بکنم ...و باز جاده و تنهایی و .....
جلوتر که میروم با دقت میبینم که جاده دور یک تپه کوچک میچرخد .
با خود میگویم بهتر است هرچند با سختی است ، ولی از روی خود تپه بروم مسیر خیلی کمتر میشود ، لذا از خاکریز کوچک کنار جاده بالا میروم تا در ادامه از گُرده ی تپه عبور کنم ، از خاکریز یکمتری کنار جاده که بالا میروم ، سرم گیج میرود و برای پیدا کردن تعادل ، سرم را روی عصایم میگذارم ، چشمانم بسته است، چند ثانیه ای میگذرد ، حالم بهتر میشود ، چشمانم را که باز کردم با تعجب دیدم ، داخل میدان مین هستم و با فاصله چند سانتی پوتینم ، مین گوجه ای از زیر خاک پیداست ، در همین بی حالی و بی تعادلی روی خاکریز ، باد حمّال صدایی نامفهوم است ، صدایی که با وزش باد قطع و وصل میشود ، سرم را میچرخانم تا همچون تور ماهیگیری، این صداهای نامفهوم را از اقیانوس باد صید کنم ، خدایا درست میشنوم؟ صدا میگوید : « برگرد تو جاده ، برگرد توجاده» و این بار با تغییر جهت باد ، دوباره صدا نامفهوم میشود ... شک دارم ، آیا درست شنیدم؟ ، اصلا صدا قابل تشخیص نبود .
بر میگردم توی جاده ، و ادامه میدهم ، ساعتی میگذرد و این تپه کم ارتفاع را دور میزنم ، چند تانک دشمن در وسط جاده منهدم شده اند ، از کنار آنها میگذرم ، روبریم یال کوهی هویدا میشود ، یالی که از سمت چپ با شیبی ملایم به سمت راست بالا میرود ، و در خط الرأس آن با فاصله پنجاه متر ، پنجاه متر چند سنگر وجود دارد ، ناگهان روی یکی از سنگر ها توجهم جلب میشود ، شخصی تا کمر از سنگر بالا آمده و با دست اشاره میکند و باز صدایی نامفهوم بگوشم میرسد که میگوید « بیا ، بیا»
خدایا اینجا کجاست ؟ من نیز با صدایی ضعیف و با اشاره دست به پایم ، که فکر کنم رسا تر از صدایم هست ، ناتوانیم را برایشون توضیح میدهم ، جلوتر رفتم ، روی زمین جاده ، چند ردیف سیم خاردار حلقوی کشیده اند ، پشت آن سیم خاردارها روی زمین میافتم ، خدایا اینجا کجاست ؟ ، آیا واقعا صدای آنها ، آن صدای شطرنجی که هیچ مفهومی نداشت ، فارسی صحبت میکردند ؟ ، ناگهان طرف دیگر سیم خاردار سه نفر با لباس نظامی ، را میبینم که با یک برانکارد ، بطرف من می.آیند ، خدایا اینها که هستند ؟
آیا اینجا خط خودمان است؟؟؟؟
ادامه دارد...
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت بیستم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 جمعه ۶۵/۶/۲۲
ناگهان طرف دیگر سیم خاردار سه نفر با لباس نظامی را میبینم که با یک برانکارد ، بطرف من میآیند ، خدایا اینها که هستند ؟
آیا اینجا خط خودمان است؟
خدایا اگر جواب مثبت است ، که خوشحالی و نجات را بدنبال دارد و اگر منفی است که اسارت و .... خدایا خودم را به تو سپردم.
از لای سیم خاردار به اینطرف آمدند ، سه جوان حدود سن ۲۰ سال ، منتظر لگد یا هرگونه تعرض دیگر بودم. تا به من رسیدند ، تمام حواسم به نوع لباس و به آرم لباس آنهاست. با خود گفتم این آرم روی سینه لباس اصلا برایم آشنا نیست و قبل از هر چیز با صدایی لرزان پرسیدم : شما ایرانی هستید ؟
به چشمانم نگاه کرد ، خدایا چه میخواهد بگوید ، چقدر زمان کُند میگذرد !!! برای شنیدن یک جواب سوال ساده !!! .
لبانش شروع به حرکت کرد : «بله» ،
وای خدا درست شنیدم ؟؟؟؟؟
سرم را روی سینه اش گذاشتم و دستم را دور گردنش و شیرین ترین گریه عمرم را آنجا به نمایش گذاشتم ، بدون هیچ غروری .
از حالا ثانیه ها چقدر تند میگذرد!!! گویا خاصیت راحتی اینست !!! چرا که از قدیم هر وقت زمانی را به شیرینی میگذراندیم ، میگفتند : « مثل اینکه خوش گذشته ، گذشت زمان را احساس نکردی !!!». زیر بغلم را گرفتند و از مسیری قبل و میان سیم خاردارها ، عبورم دادند که مین کاری شده بود ، و پشت سیم خاردارها مرا روی برانکارد ، خواباندند و بطرف سنگرها ، روی شیب یال ، بالا بردند. پوستم سبزه است ، خیلی لاغر شده بودم، حدود بیست کیلو ، با این شرایط اول فکر کرده بودند که عراقی هستم و قصد اسیر شدن دارم ، به جلوی سنگر فرماندهی رسیدیم ، برانکارد را پایین گذاشتند ، یک نفر که نوع لباسش نشان میداد فرمانده خط است جلو آمد و پرسید: «تو که هستی ؟» ،
من که هنوز در ژرفای روحیه بسیجی بودم ، بجای جواب ایشان گفتم :«قله ۲۵۱۹ را گرفتند؟» ،
آن برادرگویا گیج شده بود ، گفت تو ... تو ... ، تو کی هستی؟ و کجا بودی ؟
که حرفش را قطع کردم :
«توی این عملیات چند روز پیش....»
سریع با کمک دستانش ، شروع به شمردن کرد ، یکشنبه شب عملیات بوده، دوشنبه ، سه شنبه ، چهار شنبه ........تا امروز جمعه ، تو دوازده روزه بین خط موندی ، میپرسی ۲۵۱۹ رو گرفتند؟ ، زیر لب خندید و گفت :« از دست شما بسیجیها ....»،
فرمانده خط پرسید گرسنته؟ ، گفتم به اندازه ی ۱۲ روز که حساب کردید؟ ،
سریع دستور داد برایم یک ساندویچ درست کردند و آوردند و با بسم الله شروع به خوردن کردم .... نمیدانم احساسات زمان خوردن آن را چطور بیان کنم؟!!! ...
منو بردند به داخل سنگر ، و دو نفر امدادگر آمدند ، با عذرخواهی بهشون فهماندم که توی جراحتم پر کرمه....
بانداژ پشت ران پای چپ را بازکردند ، و از حجم چرک تعجب کرده بودند!!! با پنس کرمها را شکار میکردند ، و با چندبار شستن با بتادین و ساولن ، دوباره روی آن را بستند ، بعد رفتند سراق جراحت گلوله روی ساق پای چپ ، آن را نیز پانسمان کردند .
بعد خود فرمانده خط آمد و زیر بغلهای من را گرفت و برد بیرون سنگر ، دیدم یک کتری آب گرم ، آماده کرده اند ، سر من را خم کرد و با دستهای خود، سرم را شست ، شرمنده خلوص این برادر ارتشی شدم ، و برایش عاقبت بخیری را آرزو کردم ....
دوباره برگشتم توی سنگر برای استراحت و گفتند روز نمیتوانیم درخواست آمبولانس کنیم چون دیده بان دشمن میبیند و میزنند ، باید تا غروب کامل صبر کنیم ، پس استراحت کن ،...
در سنگری با ارتفاع کوتاه ، تنها شدم ، دراز کشیده بودم و میترسیدم چشمان را ببندم ، باخود میگفتم نکند باز خواب دیده باشم؟!!!» در این دوازده روز شاید بیش از ده بار خواب نجات دیده بودم و در خواب خوشحالی میکردم ، اما بعد از بیدار شدن ،دو باره خود را در میان شیارکوه و زیر پای سنگر کمین دشمن میدیدم ، پس حق داشتم که به این نجات شک داشته باشم ....
ادامه دارد...
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت بیستویکم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 عصر جمعه ۱۳۶۵/۶/۲۲
عصر شده بود و هوا گرگ و میش ، مرا روی برانکارد گذاشتند و بطرف کوه پشت خط اول با سرعت میبردند ، بعد از حدود ده دقیق ، به پشت کوه رسیدیم ، گویا اینجا تقریبا امن بود و در تیررس دشمن نبود ، در آنجا یک آمبولانس انتظار من را میکشید ....
باورم نمیشد با هر گازی که راننده میداد ، از آن شیار دور می شدم ، هم خوشحال بودم از نجات و هم ناراحت بودم ، گویا یک صفحه مهم از زندگیم را ، آن طرف تر بین دو کوه ، مابین آن شیار جاگذاشته ام ....آمبولانس در یک جاده پر دست انداز ، بسرعت حرکت میکرد و من روی یک ابری بیست سانتی پشت آن دراز کشیده بودم ، و هرزگاهی پرت میشدم و به سقف ماشین میخوردم و لرزش شدید ران پا باعث درد جراحت میشد ، با خواهش از راننده تقاضا می کردم آهسته تر براند. با صدای بلند میخندید و میگفت تو دوازده روز طاقت آوردی ، این را هم به آن اضافه کن ، بعد میگفت مجبورم تند بروم هنوز در تیررس هستیم ....
بعد از یکی دو ساعت رسیدیم پیرانشهر ، هر سانتی که از خط دور میشدم و به خانه نزدیک میشدم ، برایم خاطره انگیز بود ,
مرا در یک سالن دراز در یک بیمارستان روی یک تخت خوابنده بودند که نماینده بنیاد شهید با دفترچه ای آمدو مشخصات من را یادداشت کرد و در ادامه از من شماره تلفن منزل را پرسید ، گفتم مشهد کدش ۰۵۱ و شماره ۴۷۴۹۵ ، چندبار شماره را گرفت ، من در همین حال با خود فکر میکردم که الان چه باید برای خانواده ام تعریف کنم ؟ ....گفت کسی گوشی را برنمیدارد ، آیا شماره ی دیگری داری ، گفتم بیرجند ، شماره ۳۰۶۳ ، منزل یکی از اقوام بود. گوشی را گرفتم ، با احوالپرسی خیلی سریع گفتم من چندبار سعی کردم با منزل صحبت کنم اما نشده ، شما زحمت بکشید امشب تا آخر شب یا اول صبح فردا تماس بگیرید و بگوید ابوالفضل حالش خوبه و در آینده نزدیک تماس خواهم گرفت ....
ادامه دارد...
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت بیستودوم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 شنبه ۶۵/۶/۲۲
اول صبح ، همه مجروحین که روز گذشته از خط به این بیمارستان آورده بودند را سوار اتوبوس کردند، اتوبوسی که تمام صندلیهای آنرا باز کرده بودند و کف آن سرتاسر ابر ده سانتی انداخته بودند، و همه مجروحین را کف اتوبوس روی ابرها خوابانده بودند، سرتاسر اتوبوس سُرُم و شیلنگهای مربوطه آویزان بود، و تقریبا اکثر مجروحین یا سرشان ، یا دست وپایشان و یا همه بدنشان باند پیچی یود .
اتوبوس در حال حرکت بود و سرمهای آویزان همچون پاندول ساعت ، گذشت زمان را به نمایش گذاشته بودند، بعضی مجروحین ٱب میخواستند ولی بدلیل خونریزی زیاد ، آب برای آنها منع شده بود .
در نهایت اتوبوس ایستاد و همه را یک به یک و با کمک چند نفر پیاده کردند ، تازه فهمیدیم اینجا تبریز است ، بیمارستان شهدای تبریز.
هر مجروحی که پیاده میشد ، نماینده بنیاد شهید مشخصات او را یاد داشت میکرد ،
- اسم؟ و اعزامی از؟
- ابوالفضل مودی ، مشهد
تا اسمم را شنید گفت بیش از ده روز است که خانواده ات چندین بار از مشهد با اینجا تماس گرفته اند و دنبال شما میگشتند!!!! تو کجا بودی؟
خندیدم و گفتم جای فرشته ها 😊😊😊😊 ...
شب شده بود از اطاق پرستارها که وسط سالن بود تقاضای تلفن برای زنگ زدن به مشهد را کردم ، گوشی را در اختیارم گذاشتند ، نمیدانم چقدر سخت است یعنی من نجات پیدا کرده ام؟
و میخواهم دوباره صدای خانواده ام را بشنوم؟
گوشی را به دست گرفتم و با انگشت دست دیگر، شروع به شماره گیری کردم ، دستانم میلرزد نمیدانم از خوشحالی است یا از ....؟
- الو ؟
- بفرمایید..
صدای برادرم است ، چه احساس عجیبی !!!! ...
بی مقدمه ...
- سلام داداش ، ابوالفضلم ...
صدای برادرم را با ناله میشنوم ...
- تو کجا بودی؟ ... چند روزه ما دنبال شما میگردیم ، تمام بیمارستانهای کشور را زنگ زدیم ...
- داداش من بین خط مونده بودم و نتونستم...که صدای گریه ام اجازه نمیدهد ... ، من دوازده روز بعد عملیات زیر سنگر کمین عراق افتاده بودم ... حالا دیگر صدای گریه برادر نیز با من همنوا میشود .....
دقایقی به همین منوال میگذرد ... تقریبا آرام میشویم ....
مرا بهاطاق عمل بردند و پانسمان کردند ، و بعد از پانسمان مجوز دادن غذا به من را به سر پرستاری دادند ....چه غذایی بود!!!!! ، اصلا وصف شدنی نیست ...
وای وای چه خواب راحتی آن شب روی تخت نرم با ملحفه های تمیز داشتم ، که باز نیمه شب خواب شیار و تنهایی ، چنان فشاری به من آورد که نصف شب با کابوس بیدار شدم ، تمام بدنم میلرزید و نمیدانستم که خواب حقیقت است یا این تخت و راحتی بیمارستان ؟؟!!!!» .... والبته این کابوسهای شیار تا حدود سه ماه حتی در خانه و مشهد ، مرا آسوده نمیگذاشت...
صبح روز بعد روزنامه اطلاعات را در اطاق بیمارستان برای بیماران گذاشته بودند ، با تعجب دیدم عکس محمود کاوه وسط صفحه اول با لباس پاسداری ، خودنمایی میکند .. که ناگهان جمله «شهید محمود کاوه ...» زیر آن تمام بدنم را به لرزه انداخت ... و آنجا بود که فهمیدم محمود کاوه شهید شده.
سه شب در بیمارستان تبریز بودم که مصادف با تاسوعا و عاشورای سال ۶۵ بود . روز سه شنبه ۶۵/۶/۲۵ من باتفاق چند مجروح دیگر را به تهران آوردند و ساعت ۱ صبح چهارشنبه با هواپیما به مشهد بردند،
داخل هواپیما بودم ، ردیف جلوی جلو ، فکرم مرا رها نمیکرد.. این موقع شب شاید هیچکس فرودگاه دنبالم نیامده باشد و با اینحال چطوری بروم خانه؟ ، یا شاید فقط برادرم آمده باشد !!
چه احساس تنهایی غریبی به من دست داد.... هواپیما دقیقا جلوی شیشه سالن پارک کرد بهطوری بود که از بیرون جمعیت پشت شیشه را میدیدم ... من با حالت لنگان لنگان ، آرام آرام به درب ورودی سالن نزدیک میشدم ، که ناگهان خدایا برادرم ، چندتا از دوستان بسیجی مسجد و .... وارد جمعیت شدم ، ناگهان شخصی به حالت سجده جلوی من سر به روی زمین گذاشت ، ندایش در گوشم می پیچد ... «خدایا شکرت پسرم را به من برگرداندی ..» ای وای این پیرمرد پدرمه ... خم میشوم و زیر بازوان نحیفش را می گیرم ...
- سلام بابا ، سلام بابا
بلندش میکنم و همدیگر را بغل میکنیم ، او مرا محکم میفشارد و دائم خدا را شکر میکند و من همچنانکه در آغوش پدر ۶۵ ساله خود هستم ، باز با خود میگویم خدایا تو را به خداوندی خودت قسم میدهم این خواب نباشد ، نکند باز اینها ، تمام این چند روز بیمارستان و الان ، خواب باشد ......
ادامه دارد...
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت بیستوسوم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 شاید حدود ۲۰ یا ۳۰ نفر از اقوام و پایگاه بسیج ، نصف شب به فرودگاه آمده بودند که کلی از لطف آنها شرمنده بودم ...
همه سوار ماشین شدیم و بطرف منزل براه افتادیم ، من از پنجره ماشین به بیرون نگاه میکردم و همچنان که باد به چشمانم میخورد ، سعی میکردم چشمانم از شدت باد تنگ نشود ، میخواستم شهرم، مشهدالرضا را با دیده باز ببینم ، ماشین از فرودگاه که راه افتاد، من با تمام مناظر مسیر خاطره هفده هجده ساله خود از آن مناظر را مرور میکردم و اصلا باورم نمیشد که دوباره در مشهد و در امنیت هستم ... .
از چهارراه مقدم ، چهاراه گاراژدارها... و خدای من داریم به خانه نزدیک میشویم ....ماشین جلوی خانه ایستاد ، دیگر نمیتوانم احساساتم را در ظرف دلم محبوس کنم ، گریه ام میگیرد ، حتی جدول خیابان بامن حرف میزند و درختان جلوی خانه با صدای باد خوشآمد میگویند و من همچنان به هر طرف که نگاه میکنم نه یک خاطره که هزاران خاطره کوچک و بزرگ از جدول خیابان گرفته تا پیاده رو و تا ....به ذهنم میآید.
سعی بر این دارم که کسی نفهمد ، میدانم نمیتوانند احساسات من را درک کنند ، پس خودم میشوم و آشیایی که میبینم.... دستم را روی دستگیره درب حیاط میگذارم و با هر قسمت از در ، نرده توی راهرو خانه، دیوار با هم آنها صحبت میکنم و خوشحالیم را از دیدن دوباره آنها با زبان انگشتانم ، بیان میکنم.
از پله های زیر زمین پایین میروم ، خدایا خودت توان بده، خیلی سخت است ، وارد زیر زمین میشوم ، مادر پیرم جلو میآید با تمام سرعت خود را باو میرسانم و او را در آغوش میگیرم ، گریه امانم را بریده ، مادرم نیز به هِق هِق افتاده ، اصلا دوست ندارم این لحظات تمام شود ،
- «مادر بمیره برات تو دوازده روز کجا افتاده بود؟!!!!»
او میگفت و من گریه میکردم ..... همه دورمان جمع شده بودند و گریه میکردند.
ادامه دارد...
🍂 دوازده روز با خدا
قسمت بیستوچهارم
خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی
•┈••✾❀🔹❀✾••┈•
🔸 من که تا صبح نتوانستم بخوابم ، ....
صبح ساعت هشت به همراه برادر و خواهرم به بیمارستان امام رضا رفتیم برای پانسمان و ادامه درمان ، ....
روی تخت به پهلو دراز کشیدم تا دو دانشجو که در حال کارآموزی بودند بدستور دکتر ، جراحتم را شستشو و پانسمان کنند ، بعد از چند دقیق با درخواست بازدید دکتر از زخم منتظر رسیدن دکتر شدیم ، دکتر آمد و ضمن چک و تایید کار آن مجوز گذاشتن گاز استریل و بستن باند را داد ، در همین حین دست دکتر که دستکشهای پلاستیکی نازک به دستش بود به کنار زخم خورد و محلی که بصورت قلمبه کنار زخم بود ، از آن چرک خارج شد ،
دکتر گفت پیدایش کردم !!! من تعجب کردم و پرسیدم چی شده دکتر ؟... صندلی را کشید و جلوی تخت نشست طوری که زخم روبروی صورتش بود ، و با دو دست شروع به ماساژ و فشار قسمت قلمبه کنار زخم کرد ، با خود گفتم حتما این بادکردگی کنار زخم بعلت تجمع کرمها زیر پوست کنار جراحت، بوجود آمده که بعد از شستشوی این دو سه روزه بعد از نجات ، باعث کشته شدن کرمها و تبدیل آنها به چرک شده ....در همین افکار بودم که ناگهان پوست آن ناحیه بر اثر نازک شدگی ، پاره شد و تمام چرکها وخون بر روی صورت و گردن دکتر پاشید ...
من و خواهرم از روی شرمندگی به گریه افتادیم ... و دکتر سریعا روپوشش را درآورد و با آن صورت و گردن و ... تمیز میکرد که خواهرم التماس میکرد آقای دکتر حداقل اجازه بدهید لباستان را ببرم بشورم که دکتر در جواب گفت : « اصلا ناراحت نشید ، من افتخار میکنم که ...» اینجا بود که به سرباز خمینی بودنم افتخار کردم و برای آن دکتر آرزوی موفقیت و از خداوند عاقبت بخیری را برای او و خانواده اش خواستار شدم .
فقط در ادامه خاطره ، لازمه که توضیح بدم شبها که خانواده دور هم جمع میشدیم ، اونجا فهمیدم که روز چهارشنبه ۶۵/۶/۱۹ برادرم به بنیاد تعاون میرود و آنجا میبیند که در لیست پشت شیشه جلوی اسم من مفقودالاثر نوشته و اون شب این خبر را به پدرم میدهد و روز پنجشنبه۶۵/۶/۲۱ یا روز یازدهم اون زمانی که من قصد حرکت بطرف خاک خودی را انجام میدم ، پدرم در همچین روزی بدون اینکه به خانواده بگه صبح زود از خانه خارج میشه ، و خانواده موقع ظهر هر چی منتظر میشن ، پدرم به منزل بر نمیگرده ، خلاصه کلی در مشهد دنبالشون میگردن تا اینکه برادرم حدس میرنه شاید پدرم رفته حرم ، و بالاخره در مسجد گوهرشاد پیداش میکنن طوریکه پیرمرد از صبح هیچی نخورده بوده و دخیل بسته و با گریه به برادرم میگه تا امام رضا پسرم رو بهم برنگردونه ، نمیام خونه . .... اینهم راز زنده موندن من بود ....
اینطور میشه گفت «دعای پدر و مادر و حتی تغییر سرنوشت فرزند ....»
پایان
#دوازده_روز_با_خدا
دفاع مقدس
✅ عملیات کربلای ۲ از جنون صدام و سفرههای مسموم تا فریبهای خونین در حاجعمران ✍ عملیات کربلای ۲ د
🔹نبرد حاجعمران در عملیات کربلای ۲، تنها عرصهی تقابل گلوله و صخره نبود، بلکه لایههایی پیچیده از کینههای استراتژیک، خیانتهای امنیتی و فریبهای تاکتیکی را در خود جای داد.
دفاع مقدس
🔹نبرد حاجعمران در عملیات کربلای ۲، تنها عرصهی تقابل گلوله و صخره نبود، بلکه لایههایی پیچیده از کی
روایت جانشین وقت فرماندهی نیروی زمینی سپاه از عملیات کربلای2؛
✅این عملیات بسیار پیچیده بود، چون منطقه، کوهستانی بود و نیروهای دشمن هم روی ارتفاعات و در کانال ها مستقر بودند. نیروهای ما باید در شب، ازدامنه این ارتفاعات بالا می رفتند تا به قله2435 و 2519 می رسیدند و با نیروهای دشمن درگیر می شدند
👇👇
💠 سرلشکر پاسدار یحیی(رحیم) صفوی؛ فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در زمان عملیات کربلای 2 در سال 1365 جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده داشته، در کتاب تاریخ شفاهی خود به تشریح این عملیات سخت که به نوعی جنگ رزمندگان اسلام با صخره ها، کوهها، راههای صعب العبور و در عین حال مسلح به مین بوده ،پرداخته که به مناسبت سالروز این عملیات منتشر می شود:
راجع به جغرافیای منطقه عملیات کربلای 2 باید بگویم که این عملیات در شمال غرب ایران و شمال شرق عراق انجام شد.یعنی یک طرف آن پیرانشهر بود و طرف دیگرش، شهر دیانای عراق. جاده ای کوهستانی هم هست که از پیرانشهر، روی ارتفاعات قمطره و از آنجا به حاج عمران می رود. حاج عمران شاید الان یک شهر شده باشد، اما زمان جنگ، دیانا شهر اصلی بود. بعد از چوارتا و حاج عمران، دیانا شهر مهم عراق در این منطقه بود.
سراسر این منطقه، کوههای بسیار بلند و بالای دو هزار متر دارد. به هر حال در منطقه مرزی ما و عراق ارتفاعات بسیار صعب العبوری وجود دارد که این ارتفاعات، اجرای عملیات را در این منطقه سخت می کرد.
فلسفه عملیات در این منطقه این بود که صدام در ادامه عملیات هایی که با استراتژی دفاع متحرک انجام داد، در 26 اردیبهشت ماه سال 65، دو ارتفاع 2435 و 2519 را که در اخیار ما بود، از نیروهای ما گرفت.
تدبیر فرماندهی جنگ این بود که برویم این ارتفاعات را پس بگیریم. ما هم مصمم شدیم برای بازپس گیری این منطقه از دست دشمن.
برای طرح ریزی این عملیات، کارها از مرداد سال 65 شروع شد. فرماندهی و هدایت عملیات را به قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع)سپردیم، چون عملیات در محدوده این قرارگاه بود.
یگان هایی را از جنوب برای کمک به قرارگاه حمزه در نظر گرفتیم؛ مثل لشکر10 سید الشهدا(ع)، تیپ 9 بدر، تیپ105 قدس، تیپ 155 ویژه شهدا، تیپ21 امام رضا(ع) و تیپ 12 قائم(عج). حدود 26 گردان رزمی برای این عملیات آماده شدند.ارتش عراق هم حدود29 گردان پیاده، یک گردان زرهی،4 گردان کماندیی و 5 گردان توپخانه در مقابل ما داشت.
هدف ما از این عملیات بازپس گیری ارتفاعاتی بود که ارتش بعث اشغال کرده بود؛ یعنی می خواستیم استراتژی دفاع متحرک ارتش عراق را در همه جبهه ها با شکست مواجه کنیم. من که جانشین فرمانده نیروی زمینی بودم، به منطقه رفتم و در قرارگاه مقدم حمزه سید الشهدا(ع) مستقر شدم. در هدایت کلی عملیات، به فرمانده قرارگاه حمزه کمک می کردم و هرجا لازم بود، هماهنگی لازم را ایجاد می کردم.
این عملیات بسیار پیچیده بود، چون منطقه، کوهستانی بود و نیروهای دشمن هم روی ارتفاعات و در کانال ها مستقر بودند. نیروهای ما باید در شب، ازدامنه این ارتفاعات بالا می رفتند تا به قله2435 و 2519 می رسیدند و با نیروهای دشمن درگیر می شدند.
بالا رفتن از آن ارتفاعات با سلاح و تجهیزات خیلی سخت بود. دشمن در بعضی از قسمت های دامنه این ارتفاعات، کانال کنده بود و قبلش هم سیم خاردار کشیده و میدان مین ایجاد کرده بود.
ادامه 👇👇
دفاع مقدس
روایت جانشین وقت فرماندهی نیروی زمینی سپاه از عملیات کربلای2؛ ✅این عملیات بسیار پیچیده بود، چون منط
بنابراین عملیات کربلای2، عملیات کوهستانی بسیار سختی بود.جاده ای که از پیرانشهر به ارتفاعات قمطره و از آنجا به حاج عمران و دیانا می رفت، جاده ای بود که از وسط این ارتفاعات می گذشت و در حقیقت ارتفاعات را به دو قسمت تقسیم می کرد؛ ارتفاعات شمالی و ارتفاعات جنوبی.
قله 2519 در قسمت جنوب و ارتفاع 2435 در قسمت شمالی بود. عملیات در آن محور به تیپ 9 بدر واگذار شده بود. در همان شب دهم شهریورماه که عملیات شروع شد، نیروها ارتفاعات صدر و ارتفاعات بلند آن منطقه را تصرف کردند و خیلی خوب عمل کردند.تیپ ویژه شهدا هم توانست ارتفاع 2519 را بگیرد ولی این ارتفاع در پاتک سنگین دشمن، مجددا دست به دست شد.
لشکر 10 سید الشهدا(ع) کمی با تاخیر عملیات را شروع کرد ولی بسیار خوب عمل کرد.تیپ21 امام رضا(ع) و تیپ 12 قائم(عج) هم ماموریتشان را انجام دادند. حسین املاکی از تیپ 105 قدس گیلان وقتی به قرارگاه آمد، به او گفتم: بچه های استان گیلان باید امشب این منطقه و این ارتفاعات را بگیرند.حسین املاکی فرمانده دلاوری بود.البته آن زمان فرمانده تیپ کس دیگری بود،الان دقیقا در ذهنم نیست ولی آن کس که من در قرارگاه حمزه با او صحبت کردم، حسین املاکی بود.او قول داد که ارتفاعات را تصرف می کند و این کار را هم کرد.تیپ 105 قدس گیلان هم بسیار خوب درخشید.
تا روز 11 شهریور درگیری در منطقه ادامه داشت و از آن به بعد، عراقی ها پاتک های سنگینشان را شروع کردند که چند شبانه روز طول کشید.آنها توانستند ارتفاعات قسمت جنوبی یعنی قله2519 را از ما پس بگیرند،ولی با اینکه با استفاده از نیروهای زرهی و کماندویی و همچنین بمباران سنگین، فشار زیادی آوردند، موفق نشدند ارتفاعات قسمت شمالی مثل 2435، ارتفاعات شهید صدر و بقیه ارتفاعات را پس بگیرند.نیروهای بعثی از هر طریقی فشار آوردند ولی مناطقی که تصرف شده بود، با مقاومت زیاد نیروهای رزمنده تثبیت شد.
در این عملیات حدود 300اسیر از دشمن گرفتیم و بیش از 3هزار نفر از بعثی ها هم کشته شدند.روز یازدهم یا دوازدهم شهریور65 دیگر تقریبا تصرف اهداف به پایان رسید.
منبع:
اردستانی، حسین، تاریخ شفاهی دفاع مقدس: از شرق بصره تا مهران(جلد دوم)، روایت: یحیی(رحیم)صفوی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، تهران1402، صص347،348،349
044 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹
مبانی و جایگاه جهاد و دفاع
قطعه صوتی شماره 44
045 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹
مبانی و جایگاه جهاد و دفاع
قطعه صوتی شماره 45
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 ما ایستادهایم/صحنه های مستند از جبهههای حق علیه باطل در دوران دفاع مقدس با نوحهای حماسی و خاطره انگیز از حاج صادق آهنگران
🔹️این از جمله آخرین نواهای صادق آهنگران همزمان با پایان یافتن جنگ تحمیلی میباشد:
🎙...تا آخرین نفر، تا آخرین نفس، ما ایستادهایم
پیروزی حسین(ع)، رمز شهادت است
فیض و وصال حق، اوج شهادت است
سرمایهی حیات، در استقامت است
این سیر مکتبی، تا بینهایت است
آیینه ی دل از، عشق تو یا حسین(ع) ما جلوه دادهایم
هرگز نمیرویم، در زیر بار ننگ تا محو فتنهها کوبیم طبل جنگ
بر دشمن خدا، گیریم عرصه تنگ
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس