eitaa logo
دفاع مقدس
5.3هزار دنبال‌کننده
30.3هزار عکس
20.2هزار ویدیو
1.5هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت بیست‌ودوم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 شنبه ۶۵/۶/۲۲ اول صبح ، همه مجروحین که روز گذشته از خط به این بیمارستان آورده بودند را سوار اتوبوس کردند، اتوبوسی که تمام صندلیهای آنرا باز کرده بودند و کف آن سرتاسر ابر ده سانتی انداخته بودند، و همه مجروحین را کف اتوبوس روی ابرها خوابانده بودند، سرتاسر اتوبوس سُرُم و شیلنگهای مربوطه آویزان بود، و تقریبا اکثر مجروحین یا سرشان ، یا دست وپایشان و یا همه بدنشان باند پیچی یود . اتوبوس در حال حرکت بود و سرمهای آویزان همچون پاندول ساعت ، گذشت زمان را به نمایش گذاشته بودند، بعضی مجروحین ٱب میخواستند ولی بدلیل خونریزی زیاد ، آب برای آنها منع شده بود . در نهایت اتوبوس ایستاد و همه را یک به یک و با کمک چند نفر پیاده کردند ، تازه فهمیدیم اینجا تبریز است ، بیمارستان شهدای تبریز. هر مجروحی که پیاده می‌شد ، نماینده بنیاد شهید مشخصات او را یاد داشت می‌کرد ، - اسم؟ و اعزامی از؟ - ابوالفضل مودی ، مشهد تا اسمم را شنید گفت بیش از ده روز است که خانواده ات چندین بار از مشهد با اینجا تماس گرفته اند و دنبال شما می‌گشتند!!!! تو کجا بودی؟ خندیدم و گفتم جای فرشته ها 😊😊😊😊 ... شب شده بود از اطاق پرستارها که وسط سالن بود تقاضای تلفن برای زنگ زدن به مشهد را کردم ، گوشی را در اختیارم گذاشتند ، نمیدانم چقدر سخت است یعنی من نجات پیدا کرده ام؟ و میخواهم دوباره صدای خانواده ام را بشنوم؟ گوشی را به دست گرفتم و با انگشت دست دیگر، شروع به شماره گیری کردم ، دستانم می‌لرزد نمی‌دانم از خوشحالی است یا از ....؟ - الو ؟ - بفرمایید.. صدای برادرم است ، چه احساس عجیبی !!!! ... بی مقدمه ... - سلام داداش ، ابوالفضلم ... صدای برادرم را با ناله میشنوم ... - تو کجا بودی؟ ... چند روزه ما دنبال شما می‌گردیم ، تمام بیمارستانهای کشور را زنگ زدیم ... - داداش من بین خط مونده بودم و نتونستم...که صدای گریه ام اجازه نمیدهد ... ، من دوازده روز بعد عملیات زیر سنگر کمین عراق افتاده بودم ... حالا دیگر صدای گریه برادر نیز با من همنوا می‌شود ..... دقایقی به همین منوال می‌گذرد ... تقریبا آرام می‌شویم .... مرا به‌اطاق عمل بردند و پانسمان کردند ، و بعد از پانسمان مجوز دادن غذا به من را به سر پرستاری دادند ....چه غذایی بود!!!!! ، اصلا وصف شدنی نیست ... وای وای چه خواب راحتی آن شب روی تخت نرم با ملحفه های تمیز داشتم ، که باز نیمه شب خواب شیار و تنهایی ، چنان فشاری به من آورد که نصف شب با کابوس بیدار شدم ، تمام بدنم می‌لرزید و نمی‌دانستم که خواب حقیقت است یا این تخت و راحتی بیمارستان ؟؟!!!!» .... والبته این کابوسهای شیار تا حدود سه ماه حتی در خانه و مشهد ، مرا آسوده نمیگذاشت... صبح روز بعد روزنامه اطلاعات را در اطاق بیمارستان برای بیماران گذاشته بودند ، با تعجب دیدم عکس محمود کاوه وسط صفحه اول با لباس پاسداری ، خودنمایی می‌کند .. که ناگهان جمله «شهید محمود کاوه ...» زیر آن تمام بدنم را به لرزه انداخت ... و آنجا بود که فهمیدم محمود کاوه شهید شده. سه شب در بیمارستان تبریز بودم که مصادف با تاسوعا و عاشورای سال ۶۵ بود . روز سه شنبه ۶۵/۶/۲۵ من باتفاق چند مجروح دیگر را به تهران آوردند و ساعت ۱ صبح چهارشنبه با هواپیما به مشهد بردند، داخل هواپیما بودم ، ردیف جلوی جلو ، فکرم مرا رها نمی‌کرد.. این موقع شب شاید هیچکس فرودگاه دنبالم نیامده باشد و با اینحال چطوری بروم خانه؟ ، یا شاید فقط برادرم آمده باشد !! چه احساس تنهایی غریبی به من دست داد.... هواپیما دقیقا جلوی شیشه سالن پارک کرد به‌طوری بود که از بیرون جمعیت پشت شیشه را می‌دیدم ... من با حالت لنگان لنگان ، آرام آرام به درب ورودی سالن نزدیک می‌شدم ، که ناگهان خدایا برادرم ، چندتا از دوستان بسیجی مسجد و .... وارد جمعیت شدم ، ناگهان شخصی به حالت سجده جلوی من سر به روی زمین گذاشت ، ندایش در گوشم می پیچد ... «خدایا شکرت پسرم را به من برگرداندی .‌.» ای وای این پیرمرد پدرمه ... خم می‌شوم و زیر بازوان نحیفش را می گیرم ... - سلام بابا ، سلام بابا بلندش می‌کنم و همدیگر را بغل می‌کنیم ، او مرا محکم می‌فشارد و دائم خدا را شکر می‌کند و من همچنانکه در آغوش پدر ۶۵ ساله خود هستم ، باز با خود میگویم خدایا تو را به خداوندی خودت قسم میدهم این خواب نباشد ، نکند باز اینها ، تمام این چند روز بیمارستان و الان ، خواب باشد ...... ادامه دارد... ‌‌‍‌‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت بیست‌وسوم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 شاید حدود ۲۰ یا ۳۰ نفر از اقوام و پایگاه بسیج ، نصف شب به فرودگاه آمده بودند که کلی از لطف آنها شرمنده بودم ... همه سوار ماشین شدیم و بطرف منزل براه افتادیم ، من از پنجره ماشین به بیرون نگاه می‌کردم و همچنان که باد به چشمانم می‌خورد ، سعی می‌کردم چشمانم از شدت باد تنگ نشود ، میخواستم شهرم، مشهدالرضا را با دیده باز ببینم ، ماشین از فرودگاه که راه افتاد، من با تمام مناظر مسیر خاطره هفده هجده ساله خود از آن مناظر را مرور میکردم و اصلا باورم نمی‌شد که دوباره در مشهد و در امنیت هستم ... . از چهارراه مقدم ، چهاراه گاراژدارها... و خدای من داریم به خانه نزدیک می‌شویم ....ماشین جلوی خانه ایستاد ، دیگر نمی‌توانم احساساتم را در ظرف دلم محبوس کنم ، گریه ام می‌گیرد ، حتی جدول خیابان بامن حرف می‌زند و درختان جلوی خانه با صدای باد خوش‌آمد می‌گویند و من همچنان به هر طرف که نگاه می‌کنم نه یک خاطره که هزاران خاطره کوچک و بزرگ از جدول خیابان گرفته تا پیاده رو و تا ....به ذهنم می‌آید. سعی بر این دارم که کسی نفهمد ، می‌دانم نمی‌توانند احساسات من را درک کنند ، پس خودم می‌شوم و آشیایی که می‌بینم.... دستم را روی دستگیره درب حیاط می‌گذارم و با هر قسمت از در ، نرده توی راهرو خانه، دیوار با هم آنها صحبت می‌کنم و خوشحالیم را از دیدن دوباره آنها با زبان انگشتانم ، بیان می‌کنم. از پله های زیر زمین پایین می‌روم ، خدایا خودت توان بده، خیلی سخت است ، وارد زیر زمین میشوم ، مادر پیرم جلو می‌آید با تمام سرعت خود را باو می‌رسانم و او را در آغوش می‌گیرم ، گریه امانم را بریده ، مادرم نیز به ه‍ِق هِق افتاده ، اصلا دوست ندارم این لحظات تمام شود ، - «مادر بمیره برات تو دوازده روز کجا افتاده بود؟!!!!» او می‌گفت و من گریه می‌کردم ..... همه دورمان جمع شده بودند و گریه می‌کردند. ادامه دارد... ‌‌‍‌‌
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت بیست‌وچهارم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• 🔸 من که تا صبح نتوانستم بخوابم ، .... صبح ساعت هشت به همراه برادر و خواهرم به بیمارستان امام رضا رفتیم برای پانسمان و ادامه درمان ، .... روی تخت به پهلو دراز کشیدم تا دو دانشجو که در حال کارآموزی بودند بدستور دکتر ، جراحتم را شستشو و پانسمان کنند ، بعد از چند دقیق با درخواست بازدید دکتر از زخم منتظر رسیدن دکتر شدیم ، دکتر آمد و ضمن چک و تایید کار آن مجوز گذاشتن گاز استریل و بستن باند را داد ، در همین حین دست دکتر که دستکشهای پلاستیکی نازک به دستش بود به کنار زخم خورد و محلی که بصورت قلمبه کنار زخم بود ، از آن چرک خارج شد ، دکتر گفت پیدایش کردم !!! من تعجب کردم و پرسیدم چی شده دکتر ؟... صندلی را کشید و جلوی تخت نشست طوری که زخم روبروی صورتش بود ، و با دو دست شروع به ماساژ و فشار قسمت قلمبه کنار زخم کرد ، با خود گفتم حتما این بادکردگی کنار زخم بعلت تجمع کرمها زیر پوست کنار جراحت، بوجود آمده که بعد از شستشوی این دو سه روزه بعد از نجات ، باعث کشته شدن کرمها و تبدیل آنها به چرک شده ....در همین افکار بودم که ناگهان پوست آن ناحیه بر اثر نازک شدگی ، پاره شد و تمام چرکها وخون بر روی صورت و گردن دکتر پاشید ... من و خواهرم از روی شرمندگی به گریه افتادیم ... و دکتر سریعا روپوشش را درآورد و با آن صورت و گردن و ... تمیز میکرد که خواهرم التماس میکرد آقای دکتر حداقل اجازه بدهید لباستان را ببرم بشورم که دکتر در جواب گفت : « اصلا ناراحت نشید ، من افتخار می‌کنم که ...» اینجا بود که به سرباز خمینی بودنم افتخار کردم و برای آن دکتر آرزوی موفقیت و از خداوند عاقبت بخیری را برای او و خانواده اش خواستار شدم . فقط در ادامه خاطره ، لازمه که توضیح بدم شبها که خانواده دور هم جمع می‌شدیم ، اونجا فهمیدم که روز چهارشنبه ۶۵/۶/۱۹ برادرم به بنیاد تعاون میرود و آنجا می‌بیند که در لیست پشت شیشه جلوی اسم من مفقودالاثر نوشته و اون شب این خبر را به پدرم می‌دهد و روز پنجشنبه۶۵/۶/۲۱ یا روز یازدهم اون زمانی که من قصد حرکت بطرف خاک خودی را انجام میدم ، پدرم در همچین روزی بدون اینکه به خانواده بگه صبح زود از خانه خارج میشه ، و خانواده موقع ظهر هر چی منتظر میشن ، پدرم به منزل بر نمیگرده ، خلاصه کلی در مشهد دنبالشون میگردن تا اینکه برادرم حدس میرنه شاید پدرم رفته حرم ، و بالاخره در مسجد گوهرشاد پیداش می‌کنن طوریکه پیرمرد از صبح هیچی نخورده بوده و دخیل بسته و با گریه به برادرم می‌گه تا امام رضا پسرم رو بهم برنگردونه ، نمیام خونه . .... اینهم راز زنده موندن من بود .... اینطور میشه گفت «دعای پدر و مادر و حتی تغییر سرنوشت فرزند ....» پایان ‌‌‍‌‌‌
دفاع مقدس
✅ عملیات کربلای ۲ از جنون صدام و سفره‌های مسموم تا فریب‌های خونین در حاج‌عمران ✍ عملیات کربلای ۲ د
🔹نبرد حاج‌عمران در عملیات کربلای ۲، تنها عرصه‌ی تقابل گلوله و صخره نبود، بلکه لایه‌هایی پیچیده از کینه‌های استراتژیک، خیانت‌های امنیتی و فریب‌های تاکتیکی را در خود جای داد.
دفاع مقدس
🔹نبرد حاج‌عمران در عملیات کربلای ۲، تنها عرصه‌ی تقابل گلوله و صخره نبود، بلکه لایه‌هایی پیچیده از کی
روایت جانشین وقت فرماندهی نیروی زمینی سپاه از عملیات کربلای2؛ ✅این عملیات بسیار پیچیده بود، چون منطقه، کوهستانی بود و نیروهای دشمن هم روی ارتفاعات و در کانال ها مستقر بودند. نیروهای ما باید در شب، ازدامنه این ارتفاعات بالا می رفتند تا به قله2435 و 2519 می رسیدند و با نیروهای دشمن درگیر می شدند 👇👇 💠 سرلشکر پاسدار یحیی(رحیم) صفوی؛ فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در زمان عملیات کربلای 2 در سال 1365 جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده داشته، در کتاب تاریخ شفاهی خود به تشریح این عملیات سخت  که به نوعی جنگ رزمندگان اسلام با صخره ها، کوهها، راههای صعب العبور و در عین حال مسلح به مین بوده ،پرداخته که به مناسبت سالروز این عملیات منتشر می شود: راجع به جغرافیای منطقه عملیات کربلای 2 باید بگویم که این عملیات در شمال غرب ایران و شمال شرق عراق انجام شد.یعنی یک طرف آن پیرانشهر بود و طرف دیگرش، شهر دیانای عراق. جاده ای کوهستانی هم هست که از پیرانشهر، روی ارتفاعات قمطره و از آنجا به حاج عمران می رود. حاج عمران شاید الان یک شهر شده باشد، اما زمان جنگ، دیانا شهر اصلی بود. بعد از چوارتا و حاج عمران، دیانا شهر مهم عراق در این منطقه بود. سراسر این منطقه، کوههای بسیار بلند و بالای دو هزار متر دارد. به هر حال  در منطقه مرزی ما و عراق ارتفاعات بسیار صعب العبوری وجود دارد که این ارتفاعات، اجرای عملیات را در این منطقه سخت می کرد. فلسفه عملیات در این منطقه این بود که صدام در ادامه عملیات هایی که با استراتژی دفاع متحرک انجام داد، در 26 اردیبهشت ماه سال 65، دو ارتفاع 2435 و  2519 را که در اخیار ما بود، از نیروهای ما گرفت. تدبیر فرماندهی جنگ این بود که برویم این ارتفاعات را پس بگیریم. ما هم مصمم شدیم برای بازپس گیری این منطقه از دست دشمن. برای طرح ریزی این عملیات، کارها از مرداد سال 65 شروع شد. فرماندهی و هدایت عملیات را به قرارگاه حمزه  سید الشهدا (ع)سپردیم، چون عملیات در محدوده این قرارگاه بود. یگان هایی را از جنوب برای کمک به قرارگاه حمزه در نظر گرفتیم؛ مثل لشکر10 سید الشهدا(ع)، تیپ 9 بدر، تیپ105 قدس، تیپ 155 ویژه شهدا، تیپ21 امام رضا(ع) و تیپ 12 قائم(عج). حدود 26 گردان رزمی برای این عملیات آماده شدند.ارتش عراق هم حدود29 گردان پیاده، یک گردان زرهی،4 گردان کماندیی و 5 گردان توپخانه در مقابل ما داشت. هدف ما از این عملیات بازپس گیری ارتفاعاتی بود که ارتش بعث اشغال کرده بود؛ یعنی می خواستیم استراتژی دفاع متحرک ارتش عراق را در همه جبهه ها با شکست مواجه کنیم. من که جانشین فرمانده نیروی زمینی بودم، به منطقه رفتم و در قرارگاه مقدم حمزه سید الشهدا(ع) مستقر شدم. در هدایت کلی عملیات، به فرمانده قرارگاه حمزه کمک می کردم و هرجا لازم بود، هماهنگی لازم را ایجاد می کردم. این عملیات بسیار پیچیده بود، چون منطقه، کوهستانی بود و نیروهای دشمن هم روی ارتفاعات و در کانال ها مستقر بودند. نیروهای ما باید در شب، ازدامنه این ارتفاعات بالا می رفتند تا به قله2435 و 2519 می رسیدند و با نیروهای دشمن درگیر می شدند. بالا رفتن از آن ارتفاعات با سلاح و تجهیزات خیلی سخت بود. دشمن در بعضی از قسمت های دامنه این ارتفاعات، کانال کنده بود و قبلش هم سیم خاردار کشیده و میدان مین ایجاد کرده بود. ادامه 👇👇
دفاع مقدس
روایت جانشین وقت فرماندهی نیروی زمینی سپاه از عملیات کربلای2؛ ✅این عملیات بسیار پیچیده بود، چون منط
بنابراین عملیات کربلای2، عملیات کوهستانی بسیار سختی بود.جاده ای که از پیرانشهر به ارتفاعات قمطره و از آنجا به حاج عمران و دیانا می رفت، جاده ای بود که از وسط این ارتفاعات می گذشت و در حقیقت ارتفاعات را به دو قسمت تقسیم می کرد؛ ارتفاعات  شمالی و ارتفاعات جنوبی. قله 2519 در قسمت جنوب و ارتفاع 2435 در قسمت شمالی بود. عملیات در آن محور به تیپ 9 بدر واگذار شده بود. در همان شب دهم شهریورماه که عملیات شروع شد، نیروها ارتفاعات صدر و ارتفاعات بلند آن منطقه را تصرف کردند و خیلی خوب عمل کردند.تیپ ویژه شهدا هم توانست ارتفاع 2519 را بگیرد ولی این ارتفاع در پاتک سنگین دشمن، مجددا دست به دست شد. لشکر 10 سید الشهدا(ع) کمی با تاخیر عملیات را شروع کرد ولی بسیار خوب عمل کرد.تیپ21 امام رضا(ع) و تیپ 12 قائم(عج) هم ماموریتشان را انجام دادند. حسین املاکی از تیپ 105 قدس گیلان وقتی به قرارگاه آمد، به او گفتم: بچه های استان گیلان باید امشب این منطقه و این ارتفاعات را بگیرند.حسین املاکی فرمانده دلاوری بود.البته آن زمان فرمانده تیپ کس دیگری بود،الان دقیقا در ذهنم نیست ولی آن کس که من در قرارگاه حمزه با او صحبت کردم، حسین املاکی بود.او قول داد  که ارتفاعات را تصرف می کند و این کار را هم کرد.تیپ 105 قدس گیلان هم بسیار خوب درخشید. تا روز 11 شهریور درگیری در منطقه ادامه داشت و از آن به بعد، عراقی ها پاتک های سنگینشان را شروع کردند که چند شبانه روز طول کشید.آنها توانستند  ارتفاعات قسمت جنوبی یعنی قله2519 را از ما پس بگیرند،ولی با اینکه با استفاده از نیروهای زرهی و کماندویی و همچنین بمباران سنگین، فشار زیادی آوردند، موفق نشدند ارتفاعات قسمت شمالی مثل 2435، ارتفاعات شهید صدر و بقیه ارتفاعات را پس بگیرند.نیروهای بعثی از هر طریقی فشار آوردند ولی مناطقی که تصرف شده بود، با مقاومت زیاد نیروهای رزمنده تثبیت شد. در این عملیات حدود 300اسیر از دشمن گرفتیم و بیش از 3هزار نفر از بعثی ها هم کشته شدند.روز یازدهم یا دوازدهم شهریور65 دیگر تقریبا تصرف اهداف به پایان رسید. منبع: اردستانی، حسین، تاریخ شفاهی دفاع مقدس: از شرق بصره تا مهران(جلد دوم)، روایت: یحیی(رحیم)صفوی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، تهران1402، صص347،348،349
044 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان: حجم: 4.5M
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹 مبانی و جایگاه جهاد و دفاع قطعه صوتی شماره 44
045 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان: حجم: 4.4M
🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹 مبانی و جایگاه جهاد و دفاع قطعه صوتی شماره 45
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 ما ایستاده‌ایم/صحنه های مستند از جبهه‌های حق علیه باطل در دوران دفاع مقدس با نوحه‌ای حماسی و خاطره انگیز از حاج صادق آهنگران 🔹️این از جمله آخرین نواهای صادق آهنگران همزمان با پایان یافتن جنگ تحمیلی می‌باشد: 🎙...تا آخرین نفر، تا آخرین نفس، ما ایستاده‌ایم پیروزی حسین(ع)، رمز شهادت است فیض و وصال حق، اوج شهادت است سرمایه‌ی حیات، در استقامت است این سیر مکتبی، تا بی‌نهایت است آیینه ی دل از، عشق تو یا حسین(ع) ما جلوه داده‌ایم هرگز نمی‌رویم، در زیر بار ننگ تا محو فتنه‌ها کوبیم طبل جنگ بر دشمن خدا، گیریم عرصه تنگ •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• 📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘:‌‌‌‌ ↶↷ ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ ✅ مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺صدای شهید سیدمرتضی آوینی را میشنوید: ای وجدان‌های نیم‌خفته چشم بیداری بگشایید و ای بیداران گوش فرا دهید
🌴۱۰ شهریور سال ۶۵ 🇮🇷 . ▪️عملیات کربلای ۲ در منطقه‌ای به وسعت تقریبی ۵۰ کیلومتر مربع از جبهه‌های شمالی نبرد در تاریخ ۱۰ شهریور ماه ۶۵ اجرا شد. در این عملیات بار دیگر ارتفاعاتی در منطقه حاج عمران به تصرف ایران درآمد. همچنین در اين عمليات، دشمن كه از تسلط خويش بر مناطق حساس مايوس شده بود، بر خلاف مقررات بين‌المللي، دست به حمله شيميايي زد اما با این وجود، متحمل ۳۰۰۰ نفر کشته و زخمی و ۲۰۰ نفر اسیر شد. لشکر ۱۰ سیدالشهداء (ع) نیز در این عملیات با استعداد ۵ گردان با رمز یا ابا عبدالله الحسین ادرکنی وارد عمل شد و تا تاریخ ۲۵ /۷/ ۶۵ در منطقه باقی ماند. از جمله شهدای شاخص لشکر در این عملیات شهيد محمود كاوه، فرمانده دلاور لشكر ويژه شهدا بود.  . ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
💠 خاطره ای از اعزام نیروهای تخریب برای راوی: جعفر طهماسبی (از لشگر ۱۰ سیدالشهداء-ع) ⏳ یک هفته به مانده بود مقر تخریب لشگر ۱۰ در قلاجه (بین راه اسلام آباد_ایلام) بود. آماده می‌شدیم برای محرم سال ۶۵ آمادگی از این جهت که ساک ها رو بسته بودیم برای رفتن مرخصی . اکثر بچه ها می‌خواستن دهه ی اول محرم رو تهران باشند. از منطقه هم قول و قرار برای حسینیه لباس فروشها و مسجد جامع بازار تهران گذشته بودند و ما هم که هیات داشتیم خوشحال بودیم که امسال محرم لااقل به هیئت های عزادارمان می‌رسیم. اما دستوری همۀ این امید و آرزوها رو به فنا داد و فرمان دادند که گردان‌ها و واحدهای لشگر به منطقه پیرانشهر حرکت کنند. ▫️غروب روز جمعه ۷ شهریور ۶۵ از قَلاجِه با دو تا اتوبوس راه افتادیم شب را در مسجد ترک های باختران به صبح رسونیدیم مسجد خیلی شلوغ بود رزمنده های زیادی توی شبستان مسجد خوابیده بودند من تا صبح از صدای خرناسه بعضی ها خوابم نبرد. بلافاصله بعد از نماز صبح سفره ها رو انداختند و صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سمت سنندج. دو تا اتوبوس بودیم دو تا اتوبوسمان هم خیلی تمیز و شیک بود. یادم هست اتوبوسی که ما در آن بودیم "ایران پیما" بود و راننده اش ماشین رو از تمیزی برق انداخته بود. وقتی وارد اتوبوس شدم گفتم : خدا رو شکر ، یه بار ما رو آدم حساب کردند و یک ماشین خوب برای ما فرستادند. یک راست رفتم صندلی آخر اتوبوس یه جای دنج پیدا کردم. قبل از نماز ظهر و عصر رسیدیم به سپاه بوکان آنجا نماز ظهر و عصر را خواندیم و نهار هم خوردیم و حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که به سمت نقده حرکت کردیم. من کف اتوبوس چفیه ام را پهن کردم و خوابیدم.. البته راننده و کمکش یه خورده غر غر کردند اما مهم نبود. مست خواب بودم که یک صدای عجیبی آمد. مثل اینکه چیزی به عقب ماشین ما خورد و من که کف ماشین خوابیده بودم سر خوردم تا دم درب اتوبوس. همه ی بچه ها از خواب پریده بودند و هر کسی یه ذکری می گفت: یکی می گفت یا زهرا(س) یکی یا حسین و یا ابالفضل من که کف اتوبوس بودم و از چیزی خبر نداشتم با زحمت از میان صندلی ها و بچه هایی که به سمت درب اتوبوس هجوم آورده بودند خودم رو بالا کشیدم و با تعجب پرسیدم چی شده؟؟ چرا اینقدر شلوغش می کنید!!! که نگاهم به سمت راست جاده و پشت ماشین افتاد. اتوبوس پشت سری ما از پل مسیر جاده غلطید و به پهلوی راست روی زمین افتاد. اینبار خودم با همه ی وجودم یه یا ابالفضل(ع) گفتم. اتوبوس ما چند متری جلو رفت و راننده از ماشین پایین پرید و من هم پایین رفتم هی می گفتم خدایا به ما رحم کن... خدایا بچه هامون چیزیشون نشده باشه. شیشه جلوی ماشین خورد شده بود و راننده از شیشه آمد بیرون و پشت سرش یکی یکی بچه ها بیرون آمدن. در کمال ناباوری همه ی تخریبچی ها سالم بودند فقط یکی از بچه ها یک خورده گوشه ی پایش زخم شده بود که با یک چسب زخم مشکل حل شد. وسایل بچه ها توی صندوق اتوبوس بود که به علت ترکیدن گالن های گازوئیل آلوده شده بود. همه ی وسایل را از دو تا اتوبوس خالی کردیم اتوبوس دوم که چپ کرده بود و اتوبوس اول هم که ما بودیم در اثر ضربه ای که به موتورش خورده بود از کار افتاده بود. به خنده گفتم: بخشگی شانس... یه بار یه اتوبوس خوب برای ما اومد و این هم شد سرنوشت ما.‼️ راننده دو تا اتوبوس توی سر خودشون می زدند . چون هم اتوبوس ها صدمه دیده بود و هم اینکه نگران بودند اگر هوا تاریک بشه با نا امنی جاده ها چه کنند!! خطر هجوم ضدانقلاب یود.... از طریق بی سیم یکی از پایگاه های تامین جاده که در نزدیکی ما بود خبر تصادف را دادند و یک ساعتی طول کشید که ماشین آمد و قبل از غروب آفتاب به شهر نقده رسیدیم. مقر بچه های تخریب لشگر داخل یک هنرستان بود و نماز جماعت مغرب و عشاء رو به جماعت خواندیم و بعد از نماز چون روزهای قبل از ماه محرم بود مجلس عزاداری برگزار شد. شهید حسن مقدم آن شب حال خوبی داشت. و بعد از خواندن من ، او مجلس را به دست گرفت. یادم میاد آن شب توسل به حضرت مسلم (ع) داشتیم. شهید مقدم توی ناله ها و گریه هاش می گفت: ارباب جان. حالا که میری کربلا یه خورده آهسته برو ما هم برسیم. و شهید حسن مقدم نیمه شب دهمین روز شهریورماه ۱۳۶۵ میهمان اربابش شد روحش شاد ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱