🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون خوبی عزیزم
از رسم و رسومات گفتین که وقتی عروس را میبرند چه رسمهایی اجرا میشه
منم میخوام از رسم مادرشوهرم بگم که توی کل طایفه فکر کنم مادرشوهر من فقط اینو اجرا کرده!
قبلا گفتم که مادرشوهرم خیلی اذیتم کرد
ما زمانی که عروسی کردیم،از در حیاط خونهی پدرشوهرم که خواستیم وارد بشیم،دیدم مادرشوهرم یه چیزی تو گوش شوهرم گفت!
شوهرم پاش رو فشار داد رو پام و یکی هم محکم کوبید تو سرم!!
فکرم خیلی درگیر شد،گفتم«خدایا حالا میگم اشتباهی فشار داد رو پام،چرا زد تو سرم؟!!»
سنم کم بود و خجالتی هم بودم
اون روزها نتونستم از شوهرم بپرسم«چرا زدی تو سرم»
کمکم که باهم راحت شدیم گفتم«چرا زدی تو سرم؟!»
گفت«هیچی همینجوری»
گذشت و گذشت تا یه روز شوهرم و مادرش باهم دعوا میکنند،بعد شوهرم ماجرا را تعریف کرد و گفت«مادرم گفت بزن تو سرش و پات فشار بده رو پاش، نیت کن تا زمانی که باهم زندگی میکنین دستت از تو سرش کوتاه نشه و همیشه همهی حرفا به نفع خودت باشه و همیشه از دستت کتک بخوره»
اون موقع هم از دست شوهرم ناراحت شدم و هم از دست مادرشوهرم
اینم بگم که چندساله دارم با شوهرم زندگی میکنم و واقعا هنوز روز خوش ندیدم و الانم افسرده شدم!
زمانی که مادرشوهرم میخواست بمیره چند روز تو بیمارستان فقط با دستگاه نفس میکشید
ما هفت تا جاری بودیم که همهی ما را اذیت کرد
یکی از برادرشوهرهام گفت«برید حلالش کنید» چون میدونست خیلی اذیتمون کرده
خدا شاهده حلالش کردیم اومدیم خونه،زنگ زدن گفتن«تمام کرد»
درسته حلالش کردم ولی الان که اینو نوشتم و یادم اومد دوباره ناراحت شدم
همیشه آدم باید خاطرهی خوب به یادگار بذاره🌺🌺
ممنونم سایه جون که این کانال بسیار زیبا را درست کردی قربونت برم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
محو تار زدن شده بودم که اصلا دلم نميخواست بدونم زمان چجوري داره ميگذره.
هر بار که سرم رو از روي تار بلند ميکردم، يزدان خيره به دستهاي من بود و با ذوق نگاهم ميکرد؛
يزدان من رو به آرزوي محالم رسونده بود و با اين کار انگار محبتش توي دل من بيشتر شده بود و با نگاه کردن به چشمهاي معصومش دلم براش ضعف ميرفت.
اون روز انقدر تار زدم که بالاخره با يه دلِ سير تار و همونجا گذاشتم و برگشتيم عمارت، دوباره مثل دفعه قبل يزدان رفت داخل حياط و وقتي برو و بيا توي حياط کمتر شد به من اشاره کرد که تندي برم داخل و من با سرخوشي دوباره رفتم طرف اتاق سمن تا براش تعريف کنم که بازم رفتم باغ انار و ساز زدم!
از همون روزها، سمن که برام خيلي عزيزتر از نهال بود، شد صندوقچهي رازهاي يواشکي من و يزدان و هر بار که من رو توي عمارت نميديد دلشوره ميافتاد به جونش تا من برگردم و خيالش راحت بشه که کسي من رو نديده.
انقدر عمارت باباخان شلوغ بود و همه به فکر ازدواج و خواستگارهاي نهال بودن که کسي جاي خالي من رو احساس نمي کرد و من با خيال راحت بدون هيچ ترسي دنبال يزدان ميرفتم باغ انار و ساز دستم ميگرفتم.
اون روزها انگار دنيا به کام من ميچرخيد، بيشتر از هميشه دلم ميخواست نهال ازدواج کنه و باباخان من رو به عقد يزدان در بياره، مهر و محبت يزدان توي دلم هر روز بيشتر ميشد و انقدر به هم وابسته شده بوديم که هفته اي دو- سه بار يواشکي از عمارت بيرون ميرفتيم و با خنده و قهقهه برميگشتيم عمارت.
ده روزي از عيد گذشته بود و مهمونيهاي ملک خاتون توي عمارت برقرار شده بود، هفتهاي دو مرتبه زنهاي اعيوني طايفهي خودش و طايفهي باباخان رو جمع ميکرد اتاق بزرگه براي جشن و شادي و من بيشتر از هميشه دلم ميخواست ملک خاتون هي مهماني بگيره و من توي شلوغي عمارت بزنم بيرون و با يزدان بريم باغ انار برای تار زدن.
اون روز قرار بود يکي از خواستگارهاي نهال که از اقوام دورِ سمن هم ميشدن و توي عروسي نهال رو پسند کرده بودن بيان عمارت و باباخان که ميگفت خانوادهي اسم و رسم داري هستن، خيلي بدش نمياومد نهال رو بهشون بده و با اين طايفه وصلت کنه.
خبر خواستگاري نهال بين فاميل پيچيده بود و همه ميدونستن باباخان بيشتر از بقيهي خواستگارها دلش با پسرِ جهان خان هست و...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
باورم نمی شد مادرم این قدر راحت خودش رو با گفتن چند کلام حرف خلاص کرده باشه و به این راحتی چشمش رو به روی من و بدبختی هام ببنده ! اما برای این که حرصش بدم با کنایه گفتم : عروس خانوم هاتون کجا رفتن ؟!
مادرم زیر چشمی نگاهی به اقدس انداخت و گفت : چمیدونم والا . طلعت خونه ی داییش دعوت بود . اعظم خونه ی عمه ش . بچه هاشونم ریختن رو سر من و رفتن به خوشی شون برسن .
با تعجب ابروهام رو بالا دادم و گفتم : خوبه پس شب میان می بینمشون ! خیلی دلم برای اعظم تنگ شده .
با تموم شدن حرفم ، مادرم کمی خودش رو جلو کشید و گفت : مگه شما شب این ما می مونید !
از این که مادرم نمی تونست عیب و ننگ عروس هاشون هاش رو ازم مخفی کنه خیلی ذوق کردم و با بیخیالی گفتم : آره . به گمونم یکی دو روزی این جا باشیم .
مادرم رو ترش کرد و با غیظ گفت : خوبه والا . حالا خوبه آقا جانت بهت گفت بعد از این که از در این خونه رفتی بیرون دیگه حق نداری بیای این جا ها . خانوم اومده کنگر بخوره لنگر بندازه ! اون وقت ناراحته که چرا سکینه گیس هاشو بریده ! مگه عروس تازه ، خونه و زندگیش رو ول می کنه میاد بمونه خونه ی ننه ش . سکینه با خودش نمی گه اگر خونه ی ننه ت خوب بود چرا شوهر کردی ؟!
مادرم حرص می خورد و زیر لب غر میزد . راستش تو اون لحظه نه تنها از غر زدن هاش ناراحت نبودم بلکه از این که تا شب نمی تونست اوضاع خونه رو از من مخفی نگهداره و به خاطر این موضوع ناراحت بود ، خوشحال هم بودم ! برای همین بی اراده لبخندی روی لبم نشست که از جشم مادرم دور نموند !
وقتی دید می خندم با تشر گفت : روسریت رو بنداز سرت الان بچه ها میان زهره ترک میشن و با عصبانیت بقیه رو صدا زد .
حدود یک ساعتی گذشته بود و مادرم برای چرت نیم روز به اتاقش رفته بود . اقدس همه ی بچه ها رو برده بود تو اتاق بخوابونه و من از تنهایی حوصله م سر رفته بود . از اون جایی که صنم هم با من سر سنگین بود و وقتی دیدم محلم نگذاشت و به سلام ساده ای اکتفا کرد ،. اتاق اون هم نمی تونستم برم .
از طرفی هم دیگه دلم نمی خواست تو اون خونه بمونم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
##مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز یه گل آپارتمانی جدید خریدم و از وقتی آوردمش خونه، هی میرم نگاهش میکنم. 😄
یه گوشه قشنگ براش پیدا کردم، گلدونشو مرتب کردم و الانم نشستم کنارش.
یه لیوان نسکافه برای خودم درست کردم، باقلوا هم گذاشتم کنارش و گفتم خب… حالا وقتشه بشینم و از خرید جدیدم لذت ببرم.
شاید خندهدار باشه، ولی من با همین چیزای کوچیک خیلی خوشحال میشم.
یه گل تازه، یه گوشه دنج خونه، یه نسکافه گرم و یه شیرینی کوچیک…
الانم فقط دارم به گل جدیدم نگاه میکنم و با خودم میگم کاش خوب بزرگ بشی و کلی برگ تازه بدی. 🌱🤍
بعضی وقتا حال خوب واقعاً همینقدر سادهست؛
یه چیزی برای خونه میخری که دوستش داری و بعد میشینی کنارش و از دیدنش کیف میکنی. ☕️🌿🥮
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
خسته و بیرمق، رویِ نزدیکترین صندلی ولو شدم و با صدایی که دیگه نای بلند شدن نداشت، گفتم:
_ بهزاد، تو میخوای به زور منو بندازی توی چاهی که تهش هیچی جز نابودی نیست. ناصر داره همهمون رو بازی میده. اگه یکصدم اون وقتی که صرف شنیدن حرفهای اون میکنی، به حرفای من گوش میدادی، میفهمیدی که اون احتمالا فقط دنبال تصاحب حجره و اسم و رسم آقاجونه. آقاجون از این خانواده بیزار بود. بسکه خودش و پدرش آدمای بدنامی هستن.
بهزاد با تمسخر خندید، خندهای که بیشتر شبیه به یه نیشخند تلخ بود:
_ حجره؟ اسم و رسم آقاجون؟ درزاد، تو هنوز فکر میکنی دنیا همونجوریه که آقاجون برات چیده بود؟ تو چی میفهمی درزاد؟ حجره دیگه اون حجرهی قدیم نیست! ما غرق بدهی شدیم. ناصر و پدرش تنها کسایی بودن که وقتی همه ازمون رو برگردوندن، اومدن جلو. تو داری با لجبازیهات، نون شب این خونه رو از بین میبری.
با تعجب و عصبانیت به صورتش نگاه کردم:
_ بدهی؟ بهزاد، تو چی داری میگی؟ تا زمانی که آقاجون بود، حساب و کتابها همه از زیر دست من میگذشتن. هیچوقت هیچ مشکلی توشون نبود! حالا چطور ممکنه تو این چند ماه، همهچیز انقدر به هم بریزه؟
بهزاد با شنیدن این حرف، انگار از کوره در رفت. رگ گردنش بیرون زد و با صدای بلند غرید:
_ همین مونده تو یه الف بچه، حساب و کتاب و کار من رو زیر سوال ببری! تو چی میفهمی از نوسانات بازار و طلبکارهای گردنکلفت؟
سرم رو بالا گرفتم و با همون صلابت همیشگیام، همونی که آقاجون همیشه بهش افتخار میکرد، گفتم:
_ حتماً آقاجون یه چیزی توی وجود من میدید که اون حساب و کتابها رو به من سپرده بود! من الف بچه همون کسی هستم که کنار آقاجون راه و چاه یاد گرفتم اونم وقتی که تو و فرزاد تصمیم گرفتید برید برای خودتون تهران زندگی کنید. حالا هم اگه حجره انقدر بدهی بالا آورده، حتماً یه جای کار میلنگه. دفترهای حساب رو بیار؛ میخوام ببینم چه خبر شده که به کمک مالی یکی مثل ناصر نیاز پیدا کردی و حالا میخوای به خاطر صنار و سی شاهی و اعتبار پوشالی، خواهرت رو بهش بف.روشی!
جملهی آخرم مثل یک تیر خلاص بود. بهزاد که حالا در محاصرهی خشم و احساس حقارت خودش بود، بیمحابا جلو اومد.