hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سیزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۷ روز جـمـعـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف سـردار شـهـیـد نـادر مـهـدوی، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
روایت شجاعت شهیدی که آمریکاییها بدنش را با میخ سوراخ کردند🥺💔
🌷سـردار شـهـیـد نـادر مـهـدوی🌷
تاریخ تولد: ۱۴ / ۳ / ۱۳۴۲
تاریخ شهادت: ۱۶ / ۷ / ۱۳۶۶
محل تولد: بوشهر،دشتی،بحیری
محل شهادت: توسط آمریکا
نادر و یارانش باید ضربه مهلکی به ناوهای آمریکایی که آن روزها آزادانه در آب های نیلگون خلیجفارس جولان میدادند، وارد میکردند💥آنها با یک قایق موتوری آرپیجی کل نیرو دریایی تروریستی آمریکا را فرو ریختند⛵️نادر همه تبلیغات روانی آمریکاییها را به هم ریخته بود😉دستگیری نادر برای آمریکا بسیار با اهمیت بود، ۱۶ مهرماه ۶۶ از راه رسید🌱نادر با همرزمانش جهت انجام گشتزنی و حفاظت از آبهای خلیج فارس🌊 با استفاده از ۲ فروند تندرو و توپدار به سمت جزیره حرکت کردند🛳️ یک دفعه ارتباط ناو گروه با مرکز قطع میشود در آن لحظه از وجود دشمن مطلع میشوند🚁درگیری شروع و شدید شد💥پس از ۲۰ دقیقه رزم جانانه، نادر که زخمی شده بود به چنگال آمریکایی ها افتاد💔آمریکاییها به بدترین شکل شکنجهاش داده بودند، سینه نادر را با میخهای فولادی بلند سوراخ کرده🥀و بعد با چند تیر به قلب، بازو و سجدهگاهش او را به شهادت رسانده بودند🕊️هنگامی که پیکر نادر به وطن رسید دستها و پاهایش با طناب محکم بسته شده بود و نشان میداد که دشمن حتی از جسم بیجانش نیز هراس داشته🥺نادر کابوس آمریکا بود، آمریکا ۷ نفر از نیروهای ایرانی را به شهادت رساند😭شهید نادر مهدوی با انهدام نفتکش،ناو، و بالگرد آمریکا💥شاخصترین شهدای ضد آمریکاییست که با ناو گروه ذوالفقار، کابوسی برای آمریکا در خلیج فارس بود🕊️
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
قبل از اینکه بتونم حتی پلک بزنم، دستش رو با قدرت توی صورتم کوبید.
صدای سیلی توی فضای خونه پیچید. سرم به یک سمت پرت شد و صدای زنگ ممتدی توی گوشم پیچید. شوکه شده بودم؛ منی که همیشه، عزیزکردهی آقاجون و دردونهی این خونه بودم، حالا صورتم داشت از جای سیلیای که برادرم بهم زده بود، میسوخت. خانمجون با جیغی که از سر وحشت کشید، از جاش بلند شد و مونس با چشمهای گرد شده و اشکآلود، دستش رو گذاشت روی دهنش.
بهزاد با نفس حبس شده به دست خودش نگاه کرد. من اما، بی حرکت وسط هال ایستاده بودم؛ دیگه اشکی برای ریختن نداشتم.
دستم رو روی صورتم که از سوزش سیلی میسوخت گذاشتم. نگاهش کردم؛ نگاهی سرد و تهی. صدای لرزونم، با اینکه سعی میکردم محکم باشه، توی فضای ساکت خونه طنین انداخت:
_ اگر آقاجون اینجا بود، هیچوقت جرأت این کار رو نداشتی... لعنت به این دنیا که بابام رو ازم گرفت تا تو، به اصطلاح برادر، بهجای اینکه دست پدرانه رو سر خواهر کوچیکت بکشی، سیلی توی گوشش بزنی.
مصمم یک قدم جلو رفتم، مستقیم توی چشمهای بهزاد زل زدم:
_ ولی اینو بدون، اگر بخوای روی این وصلت مسخره پافشاری کنی، جنازهام رو باید تحویلش بدی. هنوزم میگم، اون حجره توی پربارترین حالت خودش بود. اینکه حالا به این روز افتاده، فقط و فقط از نابلدی تو بوده. پس برو مشکلت رو خودت حل کن، نه با فرو.ختن خواهرت.
بهزاد دوباره بُراق شد و قدمی جلو گذاشت اما قبل از اینکه حرفی بزنه، صدای گریهی خانمجون بلند شد. در حالی که با لرزش دست چادرش رو جمع میکرد، التماس کرد:
_ بس کنید... شما رو به امیرالمومنین بس کنید! به اندازهی کافی این خونه رو سرم خراب شده دیگه شما بهش دامن نزنید.
درست همون لحظه، ننه جون با قدمهایِ سنگین و قیافهای که از خشم و اندوه تیره شده بود، جلو اومد و غرید:
_ خجالت بکش پسر! اینقدر خون به جگر این دختر نکن. داغ یتیمی کم نبود که داغ دست تو رو هم باید رو صورتش تحمل کنه؟
دیگه طاقت نیاوردم. بهزاد رو با اون صورت برزخیاش تنها گذاشتم و بدون اینکه برگردم، با قدمهای تند رفتم سمت اتاقم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اما به ناچار و برای این که به محبوبه نشون بدم ایوب و گذشته هیچ اهمیتی برام نداره وارد یکی از اتاق ها که پیدا بود اتاق نشیمن هست شدم و کنار در نشستم و به این فکر کردم در و دیوار این اتاق ها شاهد چه چیزهایی بودند ! هر چی که بود منیژه ی بیچاره تو این اتاق ها عفتش رو از دست داده بود و بار به شکمش افتاده بود .
هنوز مشغول فکر کردن به منیژه بودم که محبوبه وارد اتاق شد و همون طور که کنارم می نشست گفت : این اتاق رو برای محمد آماده کردیم . ایوب می گفت حالا که خونه ی خواهرش توی شهره دیگه لازم نیست شب ها تو حجره بخوابه . اما محمد قبول نکرد . می گفت تو حجره راحت تره و هر چی ایوب و من بهش اصرار کردیم قبول نکرد بیاد پیش ما ! حالا تو چرا این جا نشستی ؟! پاشو بریم اتاق مهمونخونه !
هول زده کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : غریبه که نیستم ! این جا راحت ترم . بعد هم نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و گفتم : خونه ی قشنگی داری . دنج و جمع و جوره . مهم تر همه اینه که ، محبور نیستی با زندایی زندگی کنی ، زندگی کردن کنار مادر شوهر خیلی سخته !
محبوبه نگاه معناداری بهم انداخت و کنایه وار گفت : یه جوری از دنجی و جمع و جوری خونه تعریف می کنی که انگار بار اولته که این جا رو می بینی !
بی توجه به نیش کلام محبوبه خندیدم و با دستپاچگی گفتم : منظورم اینه که وسایلت قشنگه ، خونه ت رو قشنگ کرده .
محبوبه آه سردی کشید و گفت : آره ، به لطف جهزیه ای که آقا جانت برام فرستاده این جا قشنگ شده ! به گمونم خرج جهاز من رو داد تا دهن بی بی رو محکم تر ببنده .
با کلافگی نفسم رو بیرون فرستادم و حرصی گفتم : تو چته محبوبه. چرا من هر چی میگم یه نیشی بهم میزنی . اگر ناراحتی اومدم دیدنت خب بگو تا برم .
برخلاف تصورم که محبوبه همیشه کوتاه می اومد و زود ازم دلجویی می کرد ، این بار تو چشم هام خیره شد و گفت : ناراحت ! من ناراحت نیستم ! یعنی شاید هم هستم ها ولی چون نمی دونم این حال عجیبی که دارم اسمش چیه میگم ناراحت نیستم !
با کلافگی نفسی کشیدم و گفتم : درست حرف بزن ببینم چته محبوبه ! تو چرا این قدر تلخ شدی ! چرا با نیش و کنایه حرف می زنی ! کسی اذیتت کرده . ایوب بهت حرفی زده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانوما باورم نمیشه نامزدم برگشته دختر پاییزم
همون که گفتم بخاطرم توخونشون دعواکروعاشقم بود ولی ب مرور از قهرای من زده شد
و الان بهم میگه رفتارتودرست کن باهم برگردیم
گفت زیاد نمیخوامت و هنوز زده هستم نمیدونم باهم بمونیم حسم برگرده بهت یانه
گفتم پس چرابرگشتی
گفت بخاطر اینکه دیت رفتیم بیرون رفتیم عذاب وجدان دارم نمیتونم ولت کنم
ته دلم خدم حس میکنم منومیخواست زده نمیشد ولی خب میگم شایدحق داره اخه خیلی قهرمیکردم
خانوما من میخوام کاری کنم حسش برگرده بهم و دیگه قهرنکنم یااینکه ولش کنم
میشه یادم بدید چیکارکنم
مثلا اگر مشکلی دررابطمون بود چجوربهش بگم بجای قهرکردن
یا الان چی بگم بهش ک بعدارابطمون خراب نشه
چه حرفایی الان بایدبزنم گیج شدم
دخترپاییزم مائده
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7