eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز چهاردهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۸ روز شـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🍃
آنقدر به دنبال پیکر شهدا گشت تا آخر پیدا کرد خدای آنان را ...🥺🕊 🌷شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۴۶ تاریخ شهادت: ۱۷ / ۷ / ۱۳۸۰ محل تولد: تهران محل شهادت: فکه مجید از بچه های گردان تفحص بود، همراه شهید علی محمودوند، کاروان ۱۰۰۰ تایی شهدا رو عازم مشهدالرضا علیه‌السلام کرده بودند💚مشکل اینجا بود که ۱۳شهید کم بود، مجید قول داد و گفت هرجوری شده من این ۱۳ تا شهید رو میارم🥺رفت شلمچه و شروع کرد گریه زاری بالای یکی از کانال‌ها😭آخرش که داشت بر‌می‌گشت گفت: شهدا داریم کاروان می‌بریم مشهدالرضا (ع)، ۱۳ تا هم جای خالی داریم، هر کی میاد بسم‌الله🌱اومد توی کانال، ۱۳ تا دست از زیر خاک زده بود بیرون...❗️مجید چاشنی بمب‌های ساعتی را در گرما و سرما و آفتاب امتحان میکرد؛ میخواست بداند در شرایط مختلف چه جوری عمل میکنند، خیلی وقت‌ها میترکیدند💥شاید شدت انفجار زیاد نبود اما صورتش پر از خون میشد🥀کارش دقیق بود آنقدر زمین را میکند تا شهید پیدا کند...🕊 همرزم شهید←پایم را گذاشتم توی میدان مین، یک سنگ پرتاب کرد طرفم، داد و بیداد، گفت: چرا بدون اجازه آمدی تو؟ ... تا مطمئن نمیشد نمیگذاشت کسی وارد میدان مین شود⚡️میگفت آدم ها سه دسته اند: ۱_خام ۲_ پخته ۳_ سوخته 👈🏻خام ها که هیچ... - پخته ها هم عقل معیشت دارند و دنبال کار و زندگی حلال اند.. - سوخته ها عاشق اند..چیزهای بالاتری می‌بیینند و می‌سوزند، توی همان عشق... خودش هم سوخت🥀و عاقبت بعد از سالها جستجو گری بدن مطهر شهدا💔در تاریخ ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۰ در حین تفحص شهدا با انفجار مین💥شربت شهادت را نوشید🕊️
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
با قلبی که توی سی.نه‌ام می‌کوبید، از در پشتی عمارت زدم بیرون و وارد کوچه‌های خلوت محله شدم. هوای سرد نیمه‌ی پاییز، لرز به تنم می‌انداخت، اما اون‌قدر درگیر فکر دفترهای گمشده و ناصر و بهزاد بودم که سوز سرما رو حس نمی‌کردم. قدم‌هام رو تندتر کردم. بعد از بیست دقیقه پیاده‌روی دلهره‌آور، بالاخره جلوی در چوبی و آشنای خونه‌ی مادر عارف ایستادم. انگار زمان برام ایستاد. تمام خاطرات گذشته به آنی از جلوی چشمم گذشت. با دست‌هایی که از شدت هیجان می‌لرزید، ضربه‌ی آرومی به در زدم. لحظاتی بعد، در با صدای لولای قدیمی‌اش باز شد. مادر عارف با همون چهره‌ی مهربون اما شکسته، دم در ظاهر شد. با دیدن من، چشم‌هاش گرد شد و دستش رو روی سی.نه‌اش گذاشت: _ درزاد؟ دخترم؟ تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ نگاهی به اطراف انداختم. ترس اینکه بهزاد یا هر آشنای دیگه‌ای در این خونه منو ببینن، مثل خوره به جونم افتاده بود. مادر عارف که متوجه حال من شد، زود دستم رو گرفت و با خوشرویی به داخل دعوتم کرد: _ بیا تو عزیزم، نترس، کسی نیست. داخل شدم، اما همچنان با اضطراب به حیاط کوچیک خونه نگاه می‌کردم. بی‌مقدمه، با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه، گفتم: _ عارف هست؟ حاج‌خانم... باید ببینمش. کار خیلی مهمی دارم که فقط اون می‌تونه حلش کنه. مادرش آه عمیقی کشید و چهره‌اش درهم رفت. به نقطه‌ی نامعلومی از حیاط خیره شد: _ بعد از اون جدایی، خیلی حال و روزش بده درزاد. روحیه نداره... گاهی میاد، گاهی نمیاد. یهو می‌بینی سه چهار روز پیداش نیست. نمی‌دونم کجا میره، چیکار می‌کنه، با هیچ‌کس هم حرف نمی‌زنه. این‌قدر غرق سکوت شده که انگار دیگه اون پسر شاد سابق نیست. با شنیدن این حرف‌ها، پوزخندی تلخ روی لبهام نشست که نتونستم پنهانش کنم. تلخی اون جدایی هنوز مثل زهر توی وجودم بود، اما الان وقت ناراحتی نبود. با لحنی سرد و نیش‌دار گفتم: _ انگار یادتون رفته حاج‌خانم، گل پسرتون زن داره. حتماً اونجا می‌مونه دیگه؛ بالاخره زندگیش با اون زن، وقتش رو پر می‌کنه. قبلا دزدکی بهش سر می‌زده ولی الان دیگه دلیلی برای موش و گربه بازی نداره. راحت می‌ره میمونه و زندگیشو می‌کنه.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
محبوبه با نفرت نگاهش رو توی صورتم چرخوند و دستش رو از توی دست هام بیرون کشید و گفت : اما باز هم حق نداشتی سکوت کنی ! مخصوصا وقتی می دونستی که منه سیاه بخت قراره عروس همچین آدمی بشم ! لب باز کردم که حرفی بزنم اما با شنیدن صدای در هر دو ساکت شدیم . ترسیده نگاهی به محبوبه انداختم و گفتم : منتظر کسی بودی ؟! محبوبه اشک هاش رو پاک کرد و گفت : نه ، زندایی برای زیارت رفته قم ، بی بی هم روستاست ! من هم کسی رو تو این شهر ندارم که به دیدنم بیاد ! ایوب رفت و آمد با خاله مریم رو هم قدغن کرده ! به گمونم ایوبه ! با شنیدن اسم ایوب رنگم پرید و وحشت زده از جا بلند شدم و گفتم : تو رو خدا یه جایی من رو پنهون کن ! دوست ندارم ایوب بفهمه پا به خونه ش گذاشتم . محبوبه نگاه هراسونش رو دور تا دور ایوون چرخوند و گفت : پاشو بریم توی انباری قایم شو تا ایوب بره . هول زده از جا بلند شدم و خواستم از اتاق بیرون برم که صدای ایوب از پایین پله ها به گوشم رسید : محبوبه جان ! دلبر محبوب من ! کجایی ؟! محبوبه با شنيدن صدای ایوب از اتاق بیرون رفت و در حالی که سعی می کرد کفش های من رو لا به لای کفش های جا کفشی فلزی کنار در پنهون کنه با دستپاچگی گفت : من این جام . خیر باشه ! این وقت روز اومدی خونه ! خبری شده ؟! ایوب که از دیدن محبوبه حسابی کیفش کوک شده بود و گل از گلش شکفته بود گفت : نه چه خبری شده . اومدم بهت سر بزنم ! تو چرا هول کردی ؟! محبوبه همون طور که از پشت بهم اشاره می کرد برم و یه جایی پنهون شم با بی خیالی ناشیانه ای گفت : نه ! هول نکردم . فقط کمی غافلگیر شدم آخه هیچ وقت پیش نمیاد این وقت روز بیای خونه . بیا بنشین تا برات چایی بیارم . از صدای قدم های ایوب مشخص بود داره از پله ها بالا میاد با کلافگی جواب داد : باید برم حجره . کلی کار دارم ! شنیدم مهربانو اومده شهر . اومدم بهت بگم یه وقت عمه دعوتت کرد یا اون ها خواستن بیان این جا قبول نکنی ها ! محبوبه با دستپاچگی گفت : نه یادم هست گفته بودی رفت و آمد با خاله مریم ممنوعه . صدای قدم های ایوب قطع شد و هر لحظه صداش نزدیک و نزدیک تر می شد . ترسیده نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و به سمت پرده ای که توی اتاق بود و پشتش صندوقچه ها رو گذاشته بودن دویدم و خودم رو اون جا پنهون کردم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 درجواب خواهری که ۶۰۰ داره وشوهرش میگه بریم گوسفند بخریم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به همه درجواب خواهری که ۶۰۰ داره وشوهرش میگه بریم گوسفند بخریم تجربه ی سرمایه گذاری خودم رو میگم عزیزم نکن اگه عقل الان رو چند سال پیش داشتم فقط وفقط روی سکه وطلا سرمایه گذاری میکردم مادرم ارزوی مکه داشت چندین سال هرچی پول پس انداز میخواست کنه طلا و سکه میخرید تا وقتی اسمش در بیاد محتاج کسی نشه سال پیش اسمش در اومد الحمدالله بدون اینکه به ریال از کسی بگیره با فروش سکه ها و کمی از طلاهاش رفت و برگشت و ولیمه هم داد دختر دایی م سکه هارو از مادرم خرید پارسال قیمت سکه ۵۲ بود الان همون سکه ۲۶۰ تومن شده پس ببین چقدر دختر دایی م تو یکسال روی هر سکه چقدر سود کرد میدونم میگی امنیت نداره شاید دزد بزنه بهشون. ولی عزیزم نگهداری از گوسفند که سختره مرگ و میر و مریضی داره جا میخواد فقط بهار و تابستون میره چرا توپاییز وزمستان علف و ینجه میخواد یک کلام خودت رو به دردسر ننداز برو سکه یا طلا بخر هم خودت کیفش رو بکن هم تو دراز مدت سود خوبی نصیبت میشه پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاسخ اعضا 🍃🌸 🍃