eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
محبوبه با درموندگی توی سرش کوبید و گفت : درد من ، درد ناچاریه مهربانو ! تو به آتیش خودت من رو هم سوزوندی ! آدم با دیمن خودش هم همچین کاری نمی کنه که تو با دوستت کردی ! نمی دونم خودت می تونی خودت رو ببخشی یا نه. اما من هرگز نمی بخشمت مهربانو ، هرگز ! حالا هم تا بیشتر از این برای من دردسر درست نکردی . پاشو از این جا برو ! دلم نمی خواد هیچ وقت ببینمت ! هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم روزی برسه که اون حرف ها رو از زبون محبوبه بشنوم ! با ناراحتی از جا بلند شدم و بی توجه به حرف های محبوبه گفتم : به محمد بگو ایوب اذیتت می کنه ! محمد اون قدر مرد هست که پشت خواهرش رو خالی نکنه . محبوبه با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و گفت : لازم نکرده تو برای من دل بسوزونی ! اگر از روز اول درست و حسابی حرف می زدی و به همه می گفتی موضوع از چه قراره شاید می شد کاری کرد ! اما الان دیگه هیچ چیز فایده نداره ! لب باز کردم که حرفی بزنم اما تا نگاهم به چشم های پر غیظ و غضب محبوبه افتاد ساکت شدم و از پله ها پایین رفتم . وارد دال ن خونه که شدم ، صدای هق هق محبوبه بلند تر شد و تمام وجودم رو به آتیش کشید . از خونه که بیرون زدم چشمم به ایوب افتاد. درست رو به روی خونه ایستاده بود و داشت با مردی حرف می‌زد . با دیدن ایوب که داشت به خونه نگاه می کرد ، رنگم پرید و سرم گیج رفت . چادرم رو پایین کشیدم و با قدم های بلندی به سمت بازار پا تند کردم دیدن ایوب اون قدر وحشت زده م کرده بود که بی هدف تو بازار راه می رفتم بدون این که بدونم مقصدم کجاست و می خوام چی کار کنم . کمی که از خونه ی ایوب دور شدم ، به سمت خونه رفتم . مادرم کنار حوض نشسته بود و داشت با اقدس سبزی پاک می کرد . تا چشمش به من افتاد با غیظ گفت : بی خبر کجا رفته بودی ! نیم نگاهی به اقدس انداختم و هموو روز که کنارش می نشستم با ناراحتی گفتم : رفتم به محبوبه سر بزنم . مادرم با حرص توی سینه ش کوبید و گفت : من از دست تو چی کار کنم دختر.! اون جا رفتی چی کار ؟! مگه تو نمیدونی ایوب سایه ی ما رو با تیر می زنه ! رفتی تو زندگی اون دختر آشوب راه بندازی ؟! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃 هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز پانزدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۹ روز یـکـشـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد زوریـک مـرادیـان، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
روایت مادرِ اولین شهید مسیحی دفاع مقدس🥺🎄 🌷شـهـیـد زوریـک مـرادیـان🌷 تاریخ تولد: ۷ / ۴ / ۱۳۳۹ تاریخ شهادت: ۱۹ / ۷ / ۱۳۵۹ محل تولد: تهران محل شهادت: پیرانشهر مادر شهید←زوریک تک‌پسر بود و برای ما بسیار عزیز♡من و خواهرانش به او خیلی محبت می‌کردیم؛ همه‌جوره هوایش را داشتیم؛ بچه خیلی درسخوان و باهوشی بود📚در کنکور، توانست سهمیه بورسیه خارج از کشور را به دست آورد؛ اما نرفت، گفت: من هیچ‌وقت از ایران نمی‌روم🇮🇷دوست دارم به خاک وطنم خدمت کنم و لباس سربازی بپوشم🌱گفتم مگر من می‌گذارم تنها پسرم به سربازی برود🥺اما هر طوری بود توانست دل من را نرم کند و رضایتم را بگیرد و به خدمت سربازی برود🕊مدتی بعد از خدمتش بعثی ها به مرزهای ما سرازیر شدند و آتش جنگ شعله ور شد🔥زوریک به جنگ رفت و اوایل جنگ تحمیلی بعثی ها با وحشی گری محل استقرار زوریک و همرزمانش را بمباران کردند💣و او در تاریخ ۱۹ مهرماه ۱۳۵۹ بر اثر اصابت ترکش بمب به شهادت رسید🕊شوهرم از روزی که خبر شهادت زوریک را شنید، سکته کرد و زمین‌گیر شد؛ ۱۶ سال از او مراقبت کردم🥀آن روز که زوریک از پیش ما رفت من ۷ روز از حال میرفتم و به هوش می‌آمدم؛ اما باز زنده ماندم💔قسمت بود که پسر من بشود اولین شهید ارمنی ایران🌙فقط ۲۰ روز از جنگ گذشته بود که خبر شهادتش را برایم آوردند🕊سالهاست که ماکارانی و کتلت درست نکردم، این غذاها را زوریک خیلی دوست داشت🍽رهبر معظم انقلاب اسلامی هر ساله و در شب میلاد حضرت مسیح به دیدار برخی خانواده های شهدای اقلیت های دینی از جمله خانواده شهید زوریک مرادیان می‌رون
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
پیراهن سفید ساده‌اش که همیشه اتو کشیده بود، حالا چروک و نامرتب بود و ته‌ریش بلندش، چهره‌اش رو خسته‌تر نشون می‌داد. تنها نشسته بود و به استکان چای کمر باریکش خیره شده بود و قلیون می‌کشید؛ انگار که توی دنیای خودش، فرسنگ‌ها دورتر از این بازار بود. بعد از چند لحظه انگار سنگینی نگاهم رو روی خودش حس کرد. سرشو بالا آورد و وقتی چشمش به من افتاد، نی قلیون از دستش لغزید. نگاهی که بین ما ردوبدل شد، نه از سر خشم بود و نه از سر شادی؛ نگاهی عجیب، سنگین و پر از بغض‌های فروخورده. برای چند ثانیه زمان ایستاد. آروم به سمتش رفتم. وقتی به چند قدمی‌اش رسیدم، عارف بی‌اختیار نیم‌خیز شد. چهره‌اش تکیده و پر از درد بود. نگاهش به اطراف چرخید؛ نگاهی که هنوز هم همون غی.رت آشنا و قدیمی رو داشت. با دیدن نگاه‌های کنجکاو مردای توی قهوه‌خونه، اخم‌هاش رفت توی هم و با صدای بم و مردانه‌اش زیر لب گفت: _ اینجا چکار می‌کنی؟ اینجا جای تو نیست. نگاهی تلخ بهش انداختم و با صدایی که از سوز سرما و کینه می‌لرزید، گفتم: _ دیگه کسی برای من تعیین تکلیف نمی‌کنه. عارف سریع بلند شد. اخمش غلیظ‌تر شد و گفت: _ می‌گم اینجا جای زن نیست. نمی‌بینی همه دارن نگات می‌کنن؟ دستش رو پیش آورد که راهنمایی‌ام کنه اما مردد موند و دستش رو کشید عقب. با صدایی بم و قاطع گفت: _ این‌جا نایست. بیا بیرون... اون پشت، کوچه خلوته. اون‌جا حرف می‌زنیم. بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، با قدم‌های سنگین راه افتاد سمت خروجی قهوه‌خونه. من هم با فاصله، پشت سرش حرکت کردم. نگاهم ناخودآگاه روی قد و بالای بلندی که تا همین چند ماه پیش براش غش و ضعف می‌کردم ثابت مونده بود؛ قد و بالایی که حتی به اندازه‌ی یه روز سهم این زنی که عاشقانه دوستش داشت نشده بود. به روزهایی فکر کردم که می‌شد به اون شونه‌های ستبر تکیه کرد. انگار سالها از اون روزا گذشته بود. وقتی به کوچه‌ی مد نظرش رسیدیم برگشت و نگاهم کرد. نگاهش که تا چند لحظه پیش جدی بود، یهو نرم شد؛ انگار خشمش ریخت و جاش رو داد به یه دلسوزی عمیق و دردناک. چشم دوخت به صورتم و با صدایی که از ته گلوش می‌اومد، زمزمه کرد: _ درزاد... چرا این‌قدر لاغر شدی؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با درموندگی توی سرم کوبیدم و گفتم : چه آشوبی مامان ! من فقط رفتم به محبوبه سر بزنم ! دلم براش تنگ شده بود ! مادرم با حرص دندون هاش رو بهم فشار داد و با تمیخر گفت : دلت براش تنگ شده بود ! آخه تو چه قدر بی عقلی دختر ! هیج می دونی ایوب بفهمه پات رو گذاشتی تو خونه ش چی به سر اون دختر بیچاره میاره . چرا همش درد سر درست می کنی مهربانو ؟ بلد نیستی یه حا بتمرگی و اینور اونور سرک نکشی ، بگو برات یه نگهبون بگذارم . مادرم حق و ناحق غر می زد و من رو مقصر همه چیز می دونست ! حتی معتقد بود من باعث شدم تا زبون طلعت دراز بشه و هر غلطی دلش خواست بکنه ! بیشتر از اون حوصله ی شنیدن غرغرهای مادرم رو نداشتم . اگر انصاف رو رعایت می کردیم بیشترین کسی که تو این ماجرا ضرر کرده بود من بودم و بیشتر از هر کسی من مورد ظلم قرار گرفته بودم اما مادرم خودش رو بیشتر از همه محق می دونست و من رو عامل تمام مشکلاتش می دونست . خواستم از جا بلند شم و به اتاق برم که سرم گیج رفت و دنیا دور شرم چرخید . دستم رو به شونه ی اقدس گرفتم و دوباره سرجام نشستم . اقدس هول زده نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : چت شد دختر ! چرا همچین شدی ؟! همون طور که حس می کردم تمام محتویات معده م داره بالا میاد گفتم : نمیدونم والا . حالم داره بهم می خوره ، چشم هام سیاهی میره . مادرم با کلافگی گفت : از بس پای سفره غذا خوردی . یکی نیست بهت بگه کاه از خودت نیست ، کاهدون که مال خودته ! بعد هم با تشر رو به اقدس اضافه کرد هیچیش نیست . غذا مونده سر دلش.! پاشو یکم عرق نعنا بده بخوره ، خوب می شه و خودش بی توجه به من به سمت مطبخ رفت . اقدس با ناراحتی از جا بلند شد و برام یه استکان عرق نعنا آورد و به سمتم گرفت و گفت : بیا بخور دختر جان . تو این جا بار امانتی . بلایی سرت بیاد شوهرت اول یقه ی ما رو میگیره . با تموم شدن حرف اقدس ، مادرم از مطبخ بیرون اومد و گفت : بیخود کرده یقه ی ما رو بگیره . مگه ما نقل و نبات فرستادیم دنبالش ! خودش دست زنش رو گرفته ، برداشته آورده این جا. مگه ما گفتیم بیاد ! به سختی بغضم رو قورت دادم و گفتم : چرا این قدر تلخی مامان ! حالا که چیزیم نشده کسی بخواد یقه ی شما رو بگیره . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸