eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به سایه بانو و بقیه هم گروهی ها برا خانمی که بوی بد دهان دارن منم همین مشکل و علائم رو داشتم دکتر گفت از سنگ لوزه است عمل کردم خوب شد لطفا پیام منم بذارید گروه 🍃🌸 سلام خطاب به همون خواهری که دهانش بوی بد میده عزیزم از لوزه هستش و عمل کنی بر طرف میشه پسر منم همینطور ی هست و بردیم دکتر گفت لوزه اش بزرگ شده و سنگ داره به خاطر اونه یکی دیگه اینکه اگه لوزه نداشته باشی از معده است پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پدربزرگ هر شب رادیوی کوچکش را کنار دستش می‌گذاشت و منتظر برنامه‌ی موردعلاقه‌اش می‌ماند. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پدربزرگ هر شب رادیوی کوچکش را کنار دستش می‌گذاشت و منتظر برنامه‌ی موردعلاقه‌اش می‌ماند. اما یک نفر برایش از خود برنامه مهم‌تر بود؛ مادربزرگ. مادربزرگ موقع گوش دادن همیشه مشغول بافتن بود و پدربزرگ هر چند دقیقه یک‌بار به دست‌های او نگاه می‌کرد. یک شب، مادربزرگ گفت: «چرا هی منو نگاه می‌کنی؟» پدربزرگ خیلی معمولی جواب داد: «هیچی، ببینم هنوز حواست به بافتنه یا نه.» مادربزرگ خندید و گفت: «تو که خودت حواست به رادیو نیست!» راست می‌گفت. سال‌ها گذشته بود و پدربزرگ هنوز بعضی شب‌ها بیشتر از صدای رادیو، صدای نفس کشیدن و حرف زدن مادربزرگ را دوست داشت. وقتی برنامه تمام می‌شد، رادیو را خاموش می‌کرد و می‌گفت: «خب، حالا چای بخوریم؟» مادربزرگ هم بدون اینکه چیزی بگوید، بلند می‌شد. همین قرار ساده‌ی هر شب، سال‌ها ادامه داشت. نه گل و هدیه‌ای در کار بود، نه جمله‌های بزرگ؛ فقط دو نفر که هنوز آخر شب، دلشان می‌خواست چند دقیقه بیشتر کنار هم بنشینند. شاید بعضی عشق‌ها همین‌طور پیر می‌شوند؛ آرام، بی‌ادعا و آن‌قدر عمیق که حتی سکوت دو نفر هم شبیه یک گفت‌وگوی قدیمی می‌شود. 🤍📻☕ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 دوست من که ۴۰ کیلو اَضافه وزن داری منم مثل شما بودم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دوست من که ۴۰ کیلو اَضافه وزن داری منم مثل شما بودم جراحی مینی بای پس انجام دادم الان ۳۰ کیلو بدون دردسر کم کردم این آخرین راهه همه رژیم‌ها را امتحان کردم انواع دمنوش وقرص بی فایده بود ولی الان راحت شدم اگر دکتر خوب خواستی بگو آدرس بدم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
فقط بقيه رو نگاه مي‌کردم و جرات نداشتم لب باز کنم؛ زن‌عمو که ديد حرف نمي‌زنم با ناراحتي گفت: چمان جان تُرنگ بار چندمه از حال مي‌ره؟ اول و آخر که همه مي‌فهميدن پنهون کردن نداشت آخه! ننه چمان که معلوم بود چقدر دل نگران منه، با اخم نگاهي به زن‌عمو کرد و گفت: خجسته جان حاليت باشه چي از دهانت بيرون مياد، اول ببين من به تو دختر مي‌دم بعد دنبال اين باش عيب و عار بذاري روش شاید دلت آروم بگيره! زن‌عمو که توقع نداشت ننه چمان اينجوري باهاش حرف بزنه با ناراحتي سري تکون داد و گفت: من که حرفي نزدم، گفتم به ما هم مي‌سپردي که حواسمون بیشتر بهش باشه يه وقت جايي حالش خراب نشه! ننه چمان کلافه از حرف‌هاي زن‌عمو نفس سنگيني بيرون داد و من که هنوز وحشت به جونم بود و دلمم نمي‌خواست ننه چمان و زن‌عمو به هم تندي کن، با ترس سر جام نشستم و گفتم: من خوبم ننه چمان، ببين طوريم نيست! ننه چمان زوري يه خنده انداخت روي صورتش و دايه با اخم گفت: من که گفتم اين چيزيش نيست، معلوم نيست پشت طويله هم چه آتيشي مي‌سوزونده، پاشيد پاشيد اين تشک رو جمع کنم، ناسلامتي امروز بله‌برون داشتيم، به جاي خنده و شادي نشستيم اينجا حرفِ بيخود مي‌زنيم و تندي از جاش بلند شد تا تشکي که من روش خوابيده بودم رو جمع کنه. با بلند شدن دايه من رفتم کنار سمن و سمن که معلوم بود به زور خنده‌ش رو نگه مي‌داره، دم گوشم گفت: آخر اين خاطرخواهي کار دستت مي‌ده دختر، خدا به دادت رسيد امروز! مي‌دونستم اگه امروز بله‌برون نهال نبود حتمي هزار بار سوال و جواب شده بودم که پشت طويله چيکار مي‌کردم و نمي‌دونستم بايد چه جوابي بهشون بدم، اما بله برون نهال انقدر همه رو مشغول کرده بود که منم از سوال و جواب بقيه خلاص شدم و با حرف دايه که گفت: برم بگم گلچهره و زيور طبق‌ها رو بيارن ببينيم خانم بالا چي آورده حال و هواي اتاق عوض شد. همه منتظر اومدن طبق‌ها بودن، نهال بدون هيچ حرفي کنار ملک خاتون نشسته بود و با اون لباس قرمزي که تنش کرده بود از هميشه قشنگ‌تر به چشم می‌اومد. دايه مرتب قربون صدقه‌ش مي‌رفت که الهي عاقبتت خير بشه دخترم، بختت هم مثل صورتت قشنگ باشه عزیز جان! کلفت هاي عمارت یکی یکی با طبق اومدن اتاق ملک خاتون و جای خالی عمه منیژه که انگاري ناخوش احوال شده...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
دم دمای غروب بود که بهادر و احمد و رضا به خونه اومدند . بهادر تو پاکت کمی شیرینی خریده بود و از ظاهرش معلوم بود خوشحاله . با شادی جلو رفتم و پاکت شیرینی رو ازش گرفتم و گفتم : خسته نباشی بهادر خان . چی شده کبکت خروس می خونه ؟! بهادر نگاه معناداری بهم انداخت و زیر لب گفت : قضیه ش مفصله . بعدا برات تعریف می کنم . ابروهام رو بالا دادم و در حالی که سعی می کردم صدام به گوش کسی نرسه گفتم : من هم برات یه خبر خوب دارم و در برابر چشم های کنجکاو بهادر به سمت مطبخ رفتم . وارد مطبخ که شدم پاکت رو به سمت اقدس گرفتم و گفتم : این شیرینی ها رو بهادر خریده . بگذارشون تو دیس تا با چایی بخوریم . مادرم نگاه چپ چپی بهم انداخت و با غیظ گفت : بهادر خیلی بی جا کرده . اگر دیدی صبح این خرت و پرت ها رو ازش قبول کردم ، چون اسمش سوغاتی بود و خوبیت نداشت سوغاتی رو قبول نکنم . اما دلیلی نداره واسه خونه ی حاج غیاث شیرینی بیاره . بهش بگو زن حاج غیاث خودش چند نوع شیرینی درست می کنه انگشت هاش رو هم باهاش بخوره ، لازم نیست اون حاتم بخشی کنه . می دونستم مادرم سر ماجرای قهر کردن طلعت و اعظم دلش پره و چون من رو مسبب همه ی این مشکلات می دونه مدام بهم نیش میزنه برای همین اهمیتی بهش ندادم و با بی تفاوتی چند تا چای ریختم و همراه با شیرینی ها برای آقا جانم و برادر هام بردم . از پله ها که بالا رفتم آقا جانم طبق عادت همشگیش روی ایوون نشسته بود و داشت کتاب می خوند . از دیدنش دلم قنج زد و بغض گلوم رو گرفت . حس می کردم از آخرین باری که دیدمش کمی شکسته تر و پیر تر شده . از این که هیچ کس اون جا نبود تا بخوام مراعاتش رو بکنم خیلی خوشحال شدم و با عجله به سمت آقا جانم رفتم و برای بار دوم سلام کردم تا بلکه آقا جانم جواب سلامم رو بده . کمی طول کشید تا نگاهش رو تا صورتم بالا کشید و بعد از مکث کوتاهی ابروهاش در هم گره خورد و با بی میلی جواب داد : علیک . از این که آقا جانم جواب سلامم رو داده بود ذوق کردم و با دستپاچگی کنارش نشستم و گفتم : خیلی دلم براتون تنگ شده بود آقا جون . می دونم ناراحتتون کردم اما باور کنید روزهای خیلی سختی رو گذروندم . به نظرم به اندازه ی کافی تنبیه شدم . تو رو خدا من رو ببخشید ، نگذارید بیشتر از این عذاب بکشم . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─