🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانما خوبین امیدوارم حال دلتون خوب باشع
خانما دخترم و ۱۹ سالمه
خانما من میخوام هم از بدنم و چهرم چاق بشم و هرکاری میکنم اصلا چاق نمیشم حتی هروز پنج وعده غذا
میخورم (صبح ، ناهار،عصر ،شام)ولی باز فایده ای نداره و اگر یه ذره هم چاق بشم فقط از بدن چاق میشم صورتم بازم لاغره
حتی قرص چاق کننده هم استفاده کردم ولی چاق نمیشم
تروخدا راهنمایی کنید چیکار کنم که چاق بشم
منم باشم دختر (دی ماهی)
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
جلوتر از بقيه اومدن طرف اتاق و شاپور که از خجالت سرش پايين بود پشت سر جهان خان اومد داخل؛
مهمانها يکييکي وارد اتاق میشدن و ملک خاتون و باباخان حسابي بهشون عزت و احترام ميذاشتن و من از ايوون بالا محو تماشاي طبقهاي نهال بودم.
با اشارهی يزدان که بين اون شلوغيها باز فرصت پيدا کرده بود من رو ببره باغ انار، دور از چشم بقيه از پلهها پايين اومدم و توي يک چشم بر هم زدن از ديوار پشت طويله پريدم بيرون و با خنده دنبال يزدان دويدم تا باغ انار.
ميدونستم توي اون شلوغي عمارت کسي دنبال من نميگرده و با خيال راحت کنار يزدان نشستم و با هم شروع کرديم به تار زدن.
انقدر توي حال خودمون بوديم که وقتي به خودمون اومديم هوا تاريک شده بود و من با وحشت اينکه نميدونستم چقدر وقت گذشته به يزدان گفتم: بايد برگرديم، الان اگه بلهبرون تموم شده باشه ننه چمان روزگارم رو سياه ميکنه و يزدان که معلوم بود بيشتر از من دلواپس شده، تندي تارها رو داخل کيسه کرد، زير تخت گذاشت و يک نفس تا عمارت دويديم.
از پشت ديوار طويله صداي ننه چمان به گوشم خورد که داشت از گلچهره سراغ من رو ميگرفت و من از ترس مثل يک گنجشک قلبم تند تند ميزد و يزدان هم به وحشت افتاده بود.
انقدر ترسيده بودم که فقط ميخواستم کسي من و يزدان رو با هم نبينه و به يزدان التماس کردم که تو از همينجا برو خونهی خودتون و يزدان که دلش نمياومد من رو تنها بذاره هي ميگفت: نه!
انقدر ترسيده بودم که با عصبانيت سر يزدان داد زدم و گفتم: بهت ميگم برو خونه خودتون، اگه من و با تو ببينن روزگارم سياه ميشه و يزدان از ترس دادي که سرش زدم از اونجا دور شد.
توي حال خودم نبودم و از وحشت زياد خيسِ عرق شده بودم، بالاي ديوار که رفتم و پريدم داخل عمارت با صداي پايي که به طويله نزديک ميشد رعشه به تنم افتاد و همونجا چشمهام سياهي رفت...
با صداي ننه چمان که دخترم دخترم ميکرد چشمهام رو باز کردم، همه بالاي سر من نشسته بودن و ننه چمان که ترسيده بود بلايي سرم اومده باشه اشکهاش راه افتاده بود.
ملک خاتون که ديد چشمهام رو باز کردم با مهربوني دستي به سرم کشيد و گفت: تُرنگ جان چي شدي دختر؟ پشت طويله چيکار ميکردي؟ چرا اونجا افتاده بودي؟
من که وحشت هنوز از جونم بيرون نرفته بود فقط...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
اقدس استکان رو به سمت لبم گرفت و گفت : چرا لجبازی می کنی دختر . به جای حرف زدن بخور دیگه ، دستم تو هوا خشک شد !
بوی عرق نعنا که بهم خورد ، حالم بد شد و با عجله به سمت دستشویی دویدم .
وقتی بیرون اومدم مادرم با کلافگی گفت : خونه ی محبوبه چی خوردی ؟!
کمی فکر کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم. : چیزی نخوردم . یعنی اصلا فرصت نشد که بخوام چیزی بخورم .
اقدس ابروهاش رو بالا داد و گفت : به گمونم حامله ای دختر . این حال و احوال فقط مال بارداریه !
با تموم شدن حرف اقدس ، حس کردم خشکم زد و کسی راه نفس کشیدنم رو بست .
مادرم نگاه دقیقی به صورتم انداخت و با کنجکاوی گفت : حامله ! مگه تو حامله ای ؟! بعد هم چشم هاش رو ریز تر کرد و همون طور که نگاهش بین من و اقدس می چرخید گفت : آخرین بار کی ماهیانه شدی ؟!
حالت تهوع و سر گیجه از یادم رفته بود و انگار کسی بهم برق وصل کرده بود ! داشتم فکر می کردم ببینم آخرین باری که ماهیانه شدم کی بوده .
مادرم که دید جوابش رو نمی دم با حرص نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : چرا لالمونی گرفتی دختر . مگه با تو نیستم ! پرسیدم آخرین باری که ماهیانه شدی کی بوده ؟!
هر چند خیلی مطمئن نبودم اما برای این که مادرم بیشتر از این به جونم غر نزنه ، هول زده گفتم : فکر کنم بیشتر از یک ماه پیش !
مادرم بدون این که حالت صورتش عوض شه ، ابروهاش رو بالا داد و با همون لحن خونسرد قبل گفت : بهتر . بچه که بیاد میخت رو می کوبی . دیگه اون سکینه ی مارمولک هم نمی تونه بهت انگ اجاق کوری بزنه و بازی در بیاره . فق، یادت نره چند ماه اول سختی زیاد داره ! تا بچه یکم جون بگیره و جا بیافته طول می کشه . حواست رو جمع کن بار سنگین بلند نکنی کار دستمون بدی . من تو این هاگیر واگیر حوصله ی جمع کرد تو رو ندارم ها .
بی توجه به حرف های مادرم دستم رو روی شکمم گذاشتم . باورم نمی شد واقعا باردار باشم ! یا حداقل به این زودی ها باردار شم . نا خودآگاه یاد منیژه و بچه ش افتادم و از هون لحظه ترس به دلم افتاد . اگر ایوب می فهمید من باردارم آروم نمی نشست و حتما بلایی سر بچه م می آورد !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
دلم لرزید از این لحن نگران و توجهش، اما نخواستم خودمو بشکنم. سعی کردم همونطور محکم و تلخ بمونم. پوزخندی زدم و گفتم:
_ برای این حرفا اینجا نیستیم. وقت اضافه هم برای تلفکردن ندارم. تو هم بهتره ادای آدمای نگران رو درنیاری؛ این نقشا دیگه به تو نمیخوره.
عارف خودش رو جمعوجور کرد. اخماش رو دوباره کشید توی هم و با لحنی خشک پرسید:
_ خب، چی شده که یادت افتاده بیای سراغ من؟
نمیخواستم حرفی از خواستگاری ناصر بزنم؛ میترسیدم اگه عارف بفهمه، یه جنجالی راه بندازه که همهچیز رو خراب کنه. برای همین فقط به مسئلهی اصلی چسبیدم:
_ بهزاد حجره رو دست گرفته، ولی ادعا میکنه که حجره غرق در بدهیه. میگه زمان آقاجون کلی بدهی بالا اومده و الان همهچی داغونه. میخوام بدونم حقیقت چیه؟ تا جایی که من یادمه هیچ چیز مشکلی نداشت.
عارف که تا اون لحظه با بیتفاوتی گوش میداد، با شنیدن حرفم خشکش زد. چشمهاش از تعجب گرد شد و با ناباوری گفت:
_ بدهی؟ حجرهی حاج رحیم؟ درزاد، این چرتوپرتا رو تو بازار به هرکس بگی میخنده. حاجرحیم مو لای درز کاراش نمیرفت. اون مرد تا روزی که بود، نه تنها بدهی نداشت، بلکه اعتبارش توی بازار حرف اول رو میزد.
مکثی کرد و با عصبانیت خاصی ادامه داد:
_ تا روزی که من توی اون حجره بودم، نه تنها مشکلی وجود نداشت، بلکه موجودی مالی حجره اونقدر زیاد بود که میتونست تا چند سال آینده، تموم معاملات بزرگ رو تضمین کنه. اون حجره بدهکار نبود، درزاد... اون حجره یکی از پرپولترین حجرههای بازار بود!
پس حدسم درست بود؛ همهچیز همونطور بود که فکر میکردم. بهزاد داشت دروغ میگفت، یا خودش هم بازیچهی دست ناصر شده بود.
عارف دستاشو کلافه توی موهاش کشید. صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود. با تعجب و ناراحتی شروع کرد به سوالپیچ کردنم:
_ آخه یعنی چی که حساب و کتابا اینطور شده؟ تو که خودت تا روز آخر کنار حاج رحیم بودی، تو که چم و خم این کار دستت بود، چطور اجازه دادی بهزاد اینطوری مدیریت کنه؟ درزاد، تو باید دوباره بری تو حجره، باید حساب و کتابا رو دوباره دست بگیری، این تنها راهیه که بتونی سر از ماجرا دربیاری.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..