🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام تو را به خدا وچهارده معصومه قسم میدم پیامم رو داخل گروه بذارید من بنده خطاکار وروسیاهم که خیلی
چله گرفتم ونشده حتما بنده خوب وصالح تو گروه زیاده که دعاشون بگیره و ما
از دست چنین خانواده ای راحت بشیم وآرامش نصیب ما بشه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
يزدان رو نميديدم از بيچارگي کز ميکردم توي خودم و سمن پشت هم سر به سرم ميذاشت که امان از خاطرخواهي!
انگار اين تار بهونهاي شده بود برای دل دادن به اين نافبُر بودني که هميشه از بقيه شنيده بوديم.
حالم کنار يزدان خيلي خوب بود و تمام روزهام با خيال بودن کنار يزدان و تار زدنمون کنار هم ميگذشت و باغ انار شده بود کنج خلوت من و يزدان براي دلدادگي بدون کلام.
يک ماهي از عيد اون سال گذشته بود و نقل دهان همهي مهمانيهاي عمارت نهال بود و پسر جهانخان، نگاههاي پر حسرت زنهاي طايفه بيشتر از قبل دنبال نهال بود و همه ته دلشون ناراحت بودن که چرا ملک خاتون دخترش رو به اونها نداده.
بالاخره همون روزها با اومدن طايفهي جهانخان که پشت هم طبق به دست وارد عمارت ميشدن، ملک خاتون با غرور از بالاي ايوون اومدن مهمانهاش رو تماشا ميکرد و دايه ذوق کرده بود که براي نهال سنگ تمام گذاشتن و شأن باباخان رو بردن بالا.
طبقهاي بلهبرون نهال حتي از طبقهايي که ملک خاتون براي سمن برده بود هم پر تر بود و ما با تعجب به طبقهايي که انگار تمومي نداشتن نگاه ميکرديم.
خانمبالا از هيچ چيزي براي پسرش کم نذاشته بود و دايه با خنده ميگفت: ديدي خاتون جان دخترت خوشبخت شد، به کي ميخواستي شوهرش بدي بهتر از پسر جهان خان؟ و با حرفهاي دايه غرور ملک خاتون بيشتر و بيشتر ميشد و با کنايه به زنعمو خجسته ميگفت: شأن دخترهاي اسفندیار خان از اينها هم بيشتره، کسي نبايد کمتر از اينها بياره.
زن عمو که شايد به عمرش مجلس بلهبرون اينجور اعياني نديده بود با چشمهاي گرده شده به مهمانها و طبقهاشون نگاه ميکرد و هیچ چیزی نمیگفت.
جهان خان با خودش نوازنده هم آورده بود و وقتي همه مهمانها رسيدن داخل حياط، نوازندهها شروع کردن به زدن و مردهايي که طبق دست گرفته بودن با طبقهاشون دور حياط ميچرخيدن و من با ذوق خيره شده بودم به جشني که خانمبالا براي عروس اولش راه انداخته بود.
باباخان هم از اين همه عزت و احترامي که جهان خان بهش گذاشته بود خنده از صورتش نميافتاد و همه ته دلمون باور داشتيم که نهال خوشبخت ترين دخترِ روي زمين شده و از حالا به بعد روزگارش از عمارت باباخان هم بهتر ميشه
با تعارف باباخان و ملک خاتون، جهان خان و خانم بالا جلوتر از...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
محبوبه با درموندگی توی سرش کوبید و گفت : درد من ، درد ناچاریه مهربانو !
تو به آتیش خودت من رو هم سوزوندی !
آدم با دیمن خودش هم همچین کاری نمی کنه که تو با دوستت کردی ! نمی دونم خودت می تونی خودت رو ببخشی یا نه. اما من هرگز نمی بخشمت مهربانو ، هرگز ! حالا هم تا بیشتر از این برای من دردسر درست نکردی . پاشو از این جا برو ! دلم نمی خواد هیچ وقت ببینمت !
هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم روزی برسه که اون حرف ها رو از زبون محبوبه بشنوم ! با ناراحتی از جا بلند شدم و بی توجه به حرف های محبوبه گفتم : به محمد بگو ایوب اذیتت می کنه ! محمد اون قدر مرد هست که پشت خواهرش رو خالی نکنه .
محبوبه با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و گفت : لازم نکرده تو برای من دل بسوزونی ! اگر از روز اول درست و حسابی حرف می زدی و به همه می گفتی موضوع از چه قراره شاید می شد کاری کرد ! اما الان دیگه هیچ چیز فایده نداره !
لب باز کردم که حرفی بزنم اما تا نگاهم به چشم های پر غیظ و غضب محبوبه افتاد ساکت شدم و از پله ها پایین رفتم . وارد دال ن خونه که شدم ، صدای هق هق محبوبه بلند تر شد و تمام وجودم رو به آتیش کشید .
از خونه که بیرون زدم چشمم به ایوب افتاد. درست رو به روی خونه ایستاده بود و داشت با مردی حرف میزد .
با دیدن ایوب که داشت به خونه نگاه می کرد ، رنگم پرید و سرم گیج رفت .
چادرم رو پایین کشیدم و با قدم های بلندی به سمت بازار پا تند کردم
دیدن ایوب اون قدر وحشت زده م کرده بود که بی هدف تو بازار راه می رفتم بدون این که بدونم مقصدم کجاست و می خوام چی کار کنم .
کمی که از خونه ی ایوب دور شدم ، به سمت خونه رفتم .
مادرم کنار حوض نشسته بود و داشت با اقدس سبزی پاک می کرد .
تا چشمش به من افتاد با غیظ گفت : بی خبر کجا رفته بودی !
نیم نگاهی به اقدس انداختم و هموو روز که کنارش می نشستم با ناراحتی گفتم : رفتم به محبوبه سر بزنم .
مادرم با حرص توی سینه ش کوبید و گفت : من از دست تو چی کار کنم دختر.! اون جا رفتی چی کار ؟! مگه تو نمیدونی ایوب سایه ی ما رو با تیر می زنه ! رفتی تو زندگی اون دختر آشوب راه بندازی ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز پانزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۹ روز یـکـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد زوریـک مـرادیـان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
🍃
روایت مادرِ اولین شهید مسیحی دفاع مقدس🥺🎄
🌷شـهـیـد زوریـک مـرادیـان🌷
تاریخ تولد: ۷ / ۴ / ۱۳۳۹
تاریخ شهادت: ۱۹ / ۷ / ۱۳۵۹
محل تولد: تهران
محل شهادت: پیرانشهر
مادر شهید←زوریک تکپسر بود و برای ما بسیار عزیز♡من و خواهرانش به او خیلی محبت میکردیم؛ همهجوره هوایش را داشتیم؛ بچه خیلی درسخوان و باهوشی بود📚در کنکور، توانست سهمیه بورسیه خارج از کشور را به دست آورد؛ اما نرفت، گفت: من هیچوقت از ایران نمیروم🇮🇷دوست دارم به خاک وطنم خدمت کنم و لباس سربازی بپوشم🌱گفتم مگر من میگذارم تنها پسرم به سربازی برود🥺اما هر طوری بود توانست دل من را نرم کند و رضایتم را بگیرد و به خدمت سربازی برود🕊مدتی بعد از خدمتش بعثی ها به مرزهای ما سرازیر شدند و آتش جنگ شعله ور شد🔥زوریک به جنگ رفت و اوایل جنگ تحمیلی بعثی ها با وحشی گری محل استقرار زوریک و همرزمانش را بمباران کردند💣و او در تاریخ ۱۹ مهرماه ۱۳۵۹ بر اثر اصابت ترکش بمب به شهادت رسید🕊شوهرم از روزی که خبر شهادت زوریک را شنید، سکته کرد و زمینگیر شد؛ ۱۶ سال از او مراقبت کردم🥀آن روز که زوریک از پیش ما رفت من ۷ روز از حال میرفتم و به هوش میآمدم؛ اما باز زنده ماندم💔قسمت بود که پسر من بشود اولین شهید ارمنی ایران🌙فقط ۲۰ روز از جنگ گذشته بود که خبر شهادتش را برایم آوردند🕊سالهاست که ماکارانی و کتلت درست نکردم، این غذاها را زوریک خیلی دوست داشت🍽رهبر معظم انقلاب اسلامی هر ساله و در شب میلاد حضرت مسیح به دیدار برخی خانواده های شهدای اقلیت های دینی از جمله خانواده شهید زوریک مرادیان میرون
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧