🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
امروز یه چیزی شد که از صبح تا الان هی توی ذهنم مرورش میکنم و دلم میگیره.
برای مدرسه یه مقدار پول لازم داشتم. چند روز بود با خودم حسابوکتاب میکردم که چطور از بابام بخوام. نمیدونم چرا هر بار برای پول خواستن ازش استرس میگیرم، حتی وقتی میدونم برای یه چیز ضروری لازم دارم.
بالاخره امروز رفتم بهش گفتم برای مدرسه پول لازم دارم. هنوز حرفم تموم نشده بود که با ناراحتی جوابم رو داد و شروع کرد به غر زدن که چرا همیشه پول میخوایم و چرا خرجهامون تمومی نداره.
منم دیگه چیزی نگفتم. فقط سرم رو انداختم پایین و ساکت شدم.
شاید واقعاً شرایط مالیمون خوب نباشه، اینو میفهمم. میدونم پول بهراحتی به دست نمیاد و بابام هم برای زندگی زحمت میکشه. ولی من که برای خوشگذرونی یا خرید چیزای غیرضروری ازش پول نخواسته بودم. برای مدرسهم لازم داشتم.
بیشتر از اینکه از جوابش ناراحت بشم، از این ناراحت شدم که چرا باید برای گفتن یه نیاز معمولی اینقدر احساس خجالت کنم.
بعدش دیگه نرفتم چیزی بگم. با خودم گفتم شاید خودش آروم بشه و یادش بیفته که من برای چی پول خواسته بودم.
گاهی دلم میخواد پدر و مادرا بفهمن که ما بچهها هم شرایطشون رو میفهمیم، هم متوجه سختیهای زندگی هستیم؛ ولی با این حال، وقتی برای یه نیاز ضروری جواب تند میشنویم، دلمون میشکنه.
من از بابام انتظار ندارم همیشه هرچی میخوام برام فراهم کنه. فقط دلم میخواد وقتی چیزی لازم دارم، قبل از اینکه سرم داد بزنه یا سرزنشم کنه، یه لحظه هم به احساس من فکر کنه.
آخه آدم برای پول مدرسهش هم باید از پدرش خجالت بکشه؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
از خانواده جهان خان نميدونستم از سر فضولي پرسيدم: جهان خان خيلي اعيونيه که ملک خاتون رضايت داده زنداداش؟ چند تا پسر داره؟ دخترم داره؟
سمن که از سوالهاي من خندهش گرفته بود، گفت: بالاخره ميخواي عروس عمو عزيز بشي يا عروس جهان خان که دنبال اين ميگردي چند تا پسر داره؟
با حرص نيشگوني از سمن گرفتم که صداي آخ گفتنش بلند شد و با خنده گفت: آره دختر، جهان خان از اون خانهاي زمين داره، تازه توي هر آبادي هم چند تايي زمين داره، اينجوري که ملک خاتون ميگفت، پايين همين آبادي هم انگاري چند تا زمين خريده و کارگرهاي خودش رو ميفرسته اونجا.
باباخان هم خيلي سال پيش ميخواسته اون زمينها رو ازش بخره اما بهش نفروخته، به جز شاپور که پسر بزرگش ميشه يه پسر ديگه هم داره اسمش کاووسه، سه تا هم دختر داره نزهت، بهجت و بلور.
يادمه توي چند تا مهماني ديده بودمشون، خانم بالا، زنِ جهان خان هم از اعيوني بودن و مهماني گرفتن کم از ملک خاتون نداره دختر، همش عمارتش پر از مهمانيه و سالي چند بار با جهان خان ميره شهر و مياد، تعريف عمارتش رو حسابي از ننه نرگس شنيده بودم؛
با تعريفهاي سمن از جهان خان و ملک و املاکش مطمئن بودم باباخان حتمي نهال رو بهشون ميده و ته دلم ذوقِ اين رو داشتم که با شوهر کردن نهال نوبت به من و يزدان ميرسه و براي خودم خيال عروس شدن ميبافتم.
حرف عروس شدن نهال، عمارت رو پر کرده بود و ملک خاتون بيشتر از هميشه دلواپس نهال بود و همش با ناراحتي ميگفت: کاش رضايت نداده بودم، بچهم رو کجا بفرستم بره آخه؟ چجوري دل بکنم ازش و دايه و ننه چمان هم هي دلداريش میدادن که بالاخره که چي خاتون، اول و آخر دخترت عروس ميشد و ازت دور ميشد، اينجوري بيتابي نکن، خانواده جهانخان هم اسم و رسم دارن براي عروسشون کم نميذارن.
اما اين حرفها هيچي از دلواپسيهاي ملک خاتون و نهالي که از هميشه گوشه گيرتر شده بود کم نميکرد.
توي اون شلوغيها رفت و آمد من به باغ انار و کنار يزدان بودن هي بيشتر ميشد و چون ميدونستم همه فکر و خيالشون پيش نهاله با خيال راحت از عمارت ميزدم بيرون.
با يزدان توي باغ انار دوتايي تار ميزديم و بدون اينکه حرفي از خاطرخواهي به هم بزنيم هر روز بيشتر به هم عادت ميکرديم و اگه يه روز يزدان رو...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
ظاهرا ایوب داشت یکی یکی اتاق ها رو می گشت که محبوبه با نگرانی گفت : چیزی شده ؟! دنبال چی داری می گردی !
ایوب وارد اتاقی که من توش بودم شد و بی توجه به سؤال محبوبه ، با کنجکاوی گفت : چرا دو تا چایی ریختی !
محبوبه بریده بریده جواب داد : دو تا.... هاااا .
یکیش رو برای تو ریختم دیگه !
ایوب پوزخندی زد و دستش رو روی گلوی محبوبه گذاشت و همون طور که به دیوار می چسبوندش از لای دندون های کلید شده ش گفت : چی رو داری از من پنهون می کنی محبوبه ! تو که گفتی خبر نداشتی من دارم میام ! یالا بگو ببینم کی تو خونه ی من بوده .
با این که هیلی دلم نی خواست از اون جا بیرون برم و اجازه ندم ایوب با محبوبه همچین رفتاری کنه ، اما از دیدن صحنه ی پیش روم و تصور این که ایوب بفهمه من اون جا هستم ، وحشت زده کمی خودم رو عقب تر کشیدم ، مبادا از لای پرده من رو ببینن و سعی کردم نفس هام رو حبس کنم !
منتظر بودم محبوبه دروغی سر هم کنه تا ایوب بیخیال شه اما محبوبه ی بیچاره از شدت فشاری که روی گلوش بود به خر خر افتاده بود و ایوب داشت به گناه کرده و نکرده محکومش می کرد که یهو دستش رو از گلوی محبوبه برداشت و اینطور که از صدای قدم هاش مشخص بود به سمت پرده اومد .
با دیدن سایه ی ایوب که پشت پرده افتاده بود گریه م گرفت و با درموندگی به پرده خیره شدم .
دست ایوب که به سمت پرده اومد محبوبه لا به لای سرفه هاش گفت : راستش... راستش.. پییش پای تو عمه ت این جا بود . اومده بود ما رو برای شام دعوت کنه .
با تموم شدن حرف محبوبه ایوب دستش رو از روی پرده برداشت و همون طور که به سمت محبوبه می رفت با لحن خاصی گفت : چرا اولش دروغ گفتی ! منظورت از این دروغگویی چی بود ! می خواستی من رو گول بزنی ! نکنه تا من پام رو از در این خونه می گذارم بیرون دوست و دشمن رو راه میدی توی این خونه ! محبوبه با دستپاچگی گفت : نه به خدا ! منظور خاصی نداشتم فقط چون گفتی حق ندارم راهشون بدم این جا ، خواستم ازت پنهون کنم که یه وقت دلخوری پسش نیاد . به خدا من خبر نداشتم خاله مریم پشت دره ! اون هم زیاد نموند ! می بینی که چاییش رو هم نخورده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
مادرش سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد؛ سکوتی که هزار تا حرف توش بود، اما من دیگه دنبال شنیدن بهانهها نبودم. فعلا باید سر از کار بهزاد و ناصر درمیآوردم.
سرم رو با کلافگی تکون دادم و پرسیدم:
_ حاجخانم، اگه خونه نمیاد حداقل بگید کجا کار میکنه؟
مادرش بغضش رو فرو خورد و با دستهایی که از شدت ناراحتی میلرزید، چادرش رو دور خودش جمع کرد:
_ کدوم کار؟ بعد از اینکه از حجرهی حاج رحیم بیرون اومد، دیگه کار نمیکنه... روزگارش سیاه شده بچم. هرچقدر هم بهش التماس میکنم از این پیله بیاد بیرون، گوش نمیده. همهاش دنبال خلوت خودشه.
مکثی کرد و با تردید ادامه داد:
_ فقط میدونم گاهی وقتها میره قهوهخونهی مشیر؛ با رفیقاش میشینه اونجا. شاید اونجا بتونی پیداش کنی.
با شنیدن اسم قهوهخونهی مشیر کمی مردد شدم. قهوه خونه جایی بود که بیشتر مردا و بازاریا رفت و آمد داشتن و جای دختری به سن و سال من نبود و اگر بهزاد میفهمید یه جنجال دیگه به پا میشد ولی چاره ای نداشتم.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_ ممنونم حاجخانم.
بدون اینکه منتظر جوابی بمونم، از خونه زدم بیرون. توی مسیر، باد سرد پاییزی صورتم رو نوازش میداد و به این فکر میکردم که اگر بهزاد بفهمه من برای پرسوجو از عارف تا قهوهخونهی مشیر رفتم، چه بلوایی به پا میشه.
به ورودی بازار که رسیدم، هیاهوی کسبه و بوی خوش چای اعلا که از قهوهخونه به مشام میرسید، فضا رو پر کرده بود. چند لحظه جلوی ورودی قهوهخونه ایستادم. شالم رو محکمتر دور سرم پیچیدم، نفس عمیقی کشیدم و با قدمهایی که حالا دیگه سعی میکردم استوار باشه، به سمت در ورودی قهوهخونه حرکت کردم.
وارد محوطهی باز قهوهخونه شدم؛ فضایی که با طاقهای آجری قدیمی و تختهای چوبی که دورتادور حیاط چیده بودن، احاطه شده بود. بوی تند تنباکوی خوانسار با عطر چای قندپهلو تو فضای باز قهوهخونه میپیچید و صدای قلقل قلیونا، یه آرامش دلهرهآور به فضا میداد.
چشم چرخوندم و لابلای رفتوآمد مردای بازاری، گوشهی حیاط که سایهی سنگین طاق آجری افتاده بود، دیدمش. عارف بود. اما نه اون عارفی که توی حافظهام داشتم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..