eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با ناراحتی نگاهم رو از محبوبه دزدیدم و سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم . شرم داشتم بهش بگم چه اتفاقی بین من و ایوب افتاده و اون شب ایوب به چه نیتی اومده بود توی اتاق . هر چند هر چی هم می گفتم چیزی از اصل ماجرا کم نمی کرد و هیچ جوری نمی تونستم دلیلی برای توجیه کردن این موضوع بیارم که فکر محبوبه بیشتر درگیر نشه . برای همین کمی لب هام رو بهم فشار آدم و به سختی گفتم : ماجرا این چیزی نیست که تو فکر می کنی محبوبه ! اگر اسم من از زبون ایوب نمی افته دلیلش عشق نیست ! دلیلش نفرته ! نفرت از منِ . ایوب از روز اول هم از من بدش می اومد حتی اون روزهایی که ادای عاشق ها رو در می آورد و بهم می گفت دوستم داره . الان هم اگر دنبال منه فقط برای زجر دادن منه ! می خواد عذابم بده . اون شب هم اومد توی اتاق تا تهدیدم کنه ! اون خبر نداشت بهادر قراره بیاد پیش من . انگار شنیدن حرف هام به جای این که حال محبوبه رو بهتر کنه بیشتر آشفته و پریشونش کرد ! چون وحشت زده دستم رو گرفت و گفت : چی داری میگی مهربانو ! چرا ایوب باید همچین کاری بکنه ! مگه بین شما چی گذشته ؟! حالا که کار به این جا رسیده بود دیگه جای پنهون کاری نبود ! چون ممکن بود محبوبه فکر های بدی در مورد من بکنه و با خودش خیال کنه سعی دارم زندگیش رو بهم بریزم . برای همین بدون این که به چشم های محبوبه نگاه کنم سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم و قسم خوردم که هیچ احساسی به شوهرش ندارم و ایوب واقعا عاشقشه که به خاطر اون حتی از منیژه هم گذشته ! با تموم شدن حرف هام محبوبه دو دستی توی سرش کوبید و با بغض و ناراحتی گفت : چرا این حرف ها رو زودتر بهم نگفتی مهربانو ! چرا همون موقع لب باز نکردی ! چطور دلت اومد من بیچاره رو به این روز بندازی ! هول زده دست های محبوبه رو گرفتم و گفتم : ترسیدم ، به خدا ترسیدم ! بعد هم روسریم ر از سرم درآوردم و گفتم : تو فکر می کنی من خیلی خوشبختم ! ببین حال و روز من رو ! دست نجنبونم سکینه بهم انگ جنون زده و خواهر زاده ش رو برای بهادر می گیره ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
به جونم انداخته بود که اصلا نمي‌فهميدم چم شده و وقتي رسيدم عمارت به جاي اينکه برم اتاق سمن، رفتم اتاق خودمون و بي هوا زدم زير گريه. اصلا نه مي‌دونستم چرا گريه مي‌کنم، نه مي‌فهميدم چيکار دارم مي‌کنم، کز کرده بودم توي خودم و با چشم‌هاي بسته فقط به يزدان و فکر مي‌کردم، با اينکه مي‌دونستم همينجا توي عمارته اما دلم براش تنگ شده بود و خجالت مي‌کشيدم برم بيرون و نگاهش کنم. با همون يک کلام حرفِ يزدان براي خودم و يزدان رويا مي‌بافتم و انگار واقعا منم خيلي دلباخته‌ش بودم و تا امروز نفهميده بودم. دلم مي‌خواست حرف‌هاي يزدان رو به يکي بگم تا دلم آروم بگيره اما از سمن هم خجالت مي‌کشيدم و روم نمي‌شد که بگم يزدان چي بهم گفته. بالاخره يه روز که رفتم پيش سمن، سمن با دلخوري و گلايه گفت: چه عجب تُرنگ خانم اين ورا پيدات شد؟ من که يک هفته‌اي بود اتاق سمن نرفته بودم با خجالت سرم رو انداختم پايين و گفتم: ببخشيد زنداداش جان، حالم خوب نبود. سمن که انگار حال دلِ من رو خونده بود با خنده گفت: بيا بشين اينجا ببينم کي تُرنگ منو اذيت کرده، واي به حال يزدان اگه بفهمم بهت درشتي کرده باشه، ميدم کبير دمار از روزگارش در بياره. با حرف سمن يه نگاهي بهش کردم و گفتم: زنداداش يه حرفي بزنم به کسي نمي‌گي؟ سمن براي من چشم‌هاش رو درشت کرد و گفت: بگو ببينم چي شده؟ من که انگار حرف‌هاي يزدان روي دلم سنگيني مي‌کرد از يزدان براي سمن گفتم و سمن يهو با خنده گفت: من جاي خان‌آقا بودم زودتر تورو عروسِ عمو عزيز مي‌کردم تا خيالم راحت بشه تُرنگ! و غش غش خنديد. من که حرصم گرفته بود با چشم غره نگاهش کردم و سمن که دست بردار نبود و خوشش مي‌اومد من رو اذيت کنه دوباره خنديد و با قهقهه گفت: اصلا چطوره به خان آقا بگيم عروسي تو و نهال رو با هم بگيره و يهو با هم عروس بشيد دختر؟ من که انگار پرت شده بودم توي يه دنياي ديگه و خبر از برو و بياي عمارت نداشتم با تعجب نگاهي به سمن کردم و گفتم: مگه نهال قراره عروس بشه؟ با کي؟ سمن که حسابي سنگين شده بود يه تکوني به خودش داد و گفت: بله ديگه تو که هوش و حواس از سرت رفته، دنيا رو آب ببره، تُرنگ رو خواب مي‌بره، کجايي دختر، همين روزها قراره جهان خان براي شاپورخان بياد بله برون. من که هيچي از خانواده...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز چهاردهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۱۸ روز شـنـبـه‌ اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🍃
آنقدر به دنبال پیکر شهدا گشت تا آخر پیدا کرد خدای آنان را ...🥺🕊 🌷شـهـیـد مـجـیـد پـازوکـی🌷 تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۴۶ تاریخ شهادت: ۱۷ / ۷ / ۱۳۸۰ محل تولد: تهران محل شهادت: فکه مجید از بچه های گردان تفحص بود، همراه شهید علی محمودوند، کاروان ۱۰۰۰ تایی شهدا رو عازم مشهدالرضا علیه‌السلام کرده بودند💚مشکل اینجا بود که ۱۳شهید کم بود، مجید قول داد و گفت هرجوری شده من این ۱۳ تا شهید رو میارم🥺رفت شلمچه و شروع کرد گریه زاری بالای یکی از کانال‌ها😭آخرش که داشت بر‌می‌گشت گفت: شهدا داریم کاروان می‌بریم مشهدالرضا (ع)، ۱۳ تا هم جای خالی داریم، هر کی میاد بسم‌الله🌱اومد توی کانال، ۱۳ تا دست از زیر خاک زده بود بیرون...❗️مجید چاشنی بمب‌های ساعتی را در گرما و سرما و آفتاب امتحان میکرد؛ میخواست بداند در شرایط مختلف چه جوری عمل میکنند، خیلی وقت‌ها میترکیدند💥شاید شدت انفجار زیاد نبود اما صورتش پر از خون میشد🥀کارش دقیق بود آنقدر زمین را میکند تا شهید پیدا کند...🕊 همرزم شهید←پایم را گذاشتم توی میدان مین، یک سنگ پرتاب کرد طرفم، داد و بیداد، گفت: چرا بدون اجازه آمدی تو؟ ... تا مطمئن نمیشد نمیگذاشت کسی وارد میدان مین شود⚡️میگفت آدم ها سه دسته اند: ۱_خام ۲_ پخته ۳_ سوخته 👈🏻خام ها که هیچ... - پخته ها هم عقل معیشت دارند و دنبال کار و زندگی حلال اند.. - سوخته ها عاشق اند..چیزهای بالاتری می‌بیینند و می‌سوزند، توی همان عشق... خودش هم سوخت🥀و عاقبت بعد از سالها جستجو گری بدن مطهر شهدا💔در تاریخ ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۰ در حین تفحص شهدا با انفجار مین💥شربت شهادت را نوشید🕊️
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
با قلبی که توی سی.نه‌ام می‌کوبید، از در پشتی عمارت زدم بیرون و وارد کوچه‌های خلوت محله شدم. هوای سرد نیمه‌ی پاییز، لرز به تنم می‌انداخت، اما اون‌قدر درگیر فکر دفترهای گمشده و ناصر و بهزاد بودم که سوز سرما رو حس نمی‌کردم. قدم‌هام رو تندتر کردم. بعد از بیست دقیقه پیاده‌روی دلهره‌آور، بالاخره جلوی در چوبی و آشنای خونه‌ی مادر عارف ایستادم. انگار زمان برام ایستاد. تمام خاطرات گذشته به آنی از جلوی چشمم گذشت. با دست‌هایی که از شدت هیجان می‌لرزید، ضربه‌ی آرومی به در زدم. لحظاتی بعد، در با صدای لولای قدیمی‌اش باز شد. مادر عارف با همون چهره‌ی مهربون اما شکسته، دم در ظاهر شد. با دیدن من، چشم‌هاش گرد شد و دستش رو روی سی.نه‌اش گذاشت: _ درزاد؟ دخترم؟ تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ نگاهی به اطراف انداختم. ترس اینکه بهزاد یا هر آشنای دیگه‌ای در این خونه منو ببینن، مثل خوره به جونم افتاده بود. مادر عارف که متوجه حال من شد، زود دستم رو گرفت و با خوشرویی به داخل دعوتم کرد: _ بیا تو عزیزم، نترس، کسی نیست. داخل شدم، اما همچنان با اضطراب به حیاط کوچیک خونه نگاه می‌کردم. بی‌مقدمه، با صدایی که سعی می‌کردم نلرزه، گفتم: _ عارف هست؟ حاج‌خانم... باید ببینمش. کار خیلی مهمی دارم که فقط اون می‌تونه حلش کنه. مادرش آه عمیقی کشید و چهره‌اش درهم رفت. به نقطه‌ی نامعلومی از حیاط خیره شد: _ بعد از اون جدایی، خیلی حال و روزش بده درزاد. روحیه نداره... گاهی میاد، گاهی نمیاد. یهو می‌بینی سه چهار روز پیداش نیست. نمی‌دونم کجا میره، چیکار می‌کنه، با هیچ‌کس هم حرف نمی‌زنه. این‌قدر غرق سکوت شده که انگار دیگه اون پسر شاد سابق نیست. با شنیدن این حرف‌ها، پوزخندی تلخ روی لبهام نشست که نتونستم پنهانش کنم. تلخی اون جدایی هنوز مثل زهر توی وجودم بود، اما الان وقت ناراحتی نبود. با لحنی سرد و نیش‌دار گفتم: _ انگار یادتون رفته حاج‌خانم، گل پسرتون زن داره. حتماً اونجا می‌مونه دیگه؛ بالاخره زندگیش با اون زن، وقتش رو پر می‌کنه. قبلا دزدکی بهش سر می‌زده ولی الان دیگه دلیلی برای موش و گربه بازی نداره. راحت می‌ره میمونه و زندگیشو می‌کنه.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..