✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
محبوبه پوزخندی زد و با کنایه گفت : ایوب ! آره ایوب بهم یه چیز هایی گفته اما نه تو بیداری ! تو خواب . بعد هم با دستپاچگی از جا بلند شد و همون طور که قرآن رو از طاقچه برمیداشت گفت : تو رو به این قرآن قسمت میدم مهربانو حالا که خودت حرفش رو پیش کشیدی بهم بگو ببینم تو با ایوب چی کار کردی که خواب و خوراک رو ازش گرفتی !
با تموم شدن حرف محبوبه رنگم پرید . از این که محبوبه فهمیده باشه من چه بلایی سر ایوب آوردم و این موضوع رو ازش پنهون کردم رنگم پرید و ترس به دلم نشست .
اما صبر کردم اول خود محبوبه حرف بزنه و بعد من از خودم دفاع کنم برای همین چینی به پیشونیم انداختم و گفتم : منظورت چیه محبوبه ؟! در مورد چی حرف می زنی !
محبوبه توی سرش کوبید و با ناله گفت : خودت رو به اون راه نزن مهربانو ! به خدا که تو و آقا جانت تو بدبختی من شریکید ! از روزی که پا به این خونه گذاشتم یه آب خوش از گلوم پایین نرفته . از بس غصه خوردم و گریه کردم سویی به چشمم نمونده به خدا .
دست محبوبه رو توی دستم گرفتم و با دلجویی گفتم : واضح حرف بزن ببینم چی داری میگی دختر ! مگه نگفتی ایوب باهات مهربونه . مگه نگفتی دوستت داره ! عاشقش شدی ! پس این حرف ها دیگه چیه !
محبوبه نگاه بی رمقی به چشم هام انداخت و با گریه گفت : دوستم داره اما چه فایده از این دوست داشتن .
از روزی که اومدیم سر زندگیمون یک لحظه هم آروم و قرار ندارم . اون از عروسی که با مرگ منیژه تموم شد . این هم زندگیم که با اسم تو شروع شده !
ترسیده نگاهم رو تو صورت محبوبه چرخوندم و با التماس گفتم : به خدا من هیچ کاری با ایوب ندارم محبوبه . گفتم که هر چی بین ما بود همون موقع تموم شد ! من نمیدونم ایوب تو خواب یا بیداری چی گفته اما قسم می خورم هر چی گفته دروغه !
محبوبه اجازه نداد حرفم تموم شه و کنایه وار گفت : چند شب قبل از عروسی رو یادته ؟! شب اولی که از روستا رسیدید ! اون شبی که بهادر اومد توی اتاقت ! من با چشم های خودم دیدم که ایوب هم یواشکی اومد توی اتاق . قبل از این که شوهرت بیاد پیشت !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
پشت هم و به تکرار فقط يک آهنگ رو ميزدم با ذوق گفتم: آره يزدان اونو بهم ياد بده.
يزدان اول تار رو دستش گرفت و دونه به دونه بهم ميگفت بايد چيکار کنم و وقتي تار رو داد دستم داشتم مثل خودش ميزدم که يهو یه جایی رو اشتباه زدم و يزدان بي هوا دستش رو آورد و با مهربوني گفت: نه تُرنگ اينجوري نبايد بزني، انگشتت رو اينجوري بذار اينو بزن و...
ديگه نميفهميدم يزدان چي داره ميگه و با تشر يزدان که گفت: حواست کجاست تُرنگ؟!
به خودم اومدم و با خجالت گفتم: ببخشيد يزدان، حواسم رفت تو عمارت، يعني الان اونجا چه خبره؟
يزدان با خندهاي که به صورتش انداخته بود يه نگاهي بهم کرد و با شوخي گفت: خوش خبري، قراره نهال شوهر کنه و بعدش نوبت توئه که اعيونيها يکي يکي جلوي عمارت صف بکشن.
با حرفِ يزدان يهو ته دلم لرزيد و با ناراحتي گفتم: کي گفته من ميخوام شوهر کنم؟
يزدان که انگار نه انگار فقط دوازده سال سن داشت با شيطنت گفت: اگه منم بيام خواستگاري شوهر نميخواي؟
از خجالت ميدونستم لپهام گل انداخته و بدون اينکه جواب يزدان رو بدم با دلخوري گفتم: بيا بريم شايد مهمونها رفته باشن، اون وقت همه ميفهمن ما توي عمارت نيستيم.
يزدان که انگار خودش رو صاحب من ميدونست و هيچ خجالتي نداشت، با خنده گفت: تُرنگ ميدوني چقدر خاطرت رو ميخوام؟
صداي يزدان هزار بار توي گوشم چرخيد و دلم ميخواست هزار بار ديگه هم اين حرف رو از دهانش بشنوم، قلبم تند تند ميزد و نمي دونستم اين چه حالي بود که داشتم.
با خجالت از جام بلند شدم و بدون اينکه جواب يزدان رو بدم يا منتظر اومدنش بمونم قدمهام رو تند کردم طرف عمارت و يزدان با نفس نفس زدن خودش رو به من رسوند و با ناراحتي گفت: دفعه آخرت باشه جلوتر از من راه ميفتي طرف عمارت تُرنگ، حاليت شد؟
من که توي حال خودم نبودم و حرف يزدان هنوز توي سرم ميچرخيد سري تکون دادم و دوباره راه افتادم.
با اينکه از وقتي يادم بود هزار بار شنيده بودم بايد زنِ يزدان بشم اما حرفهاش يه حالي به جونم...
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
وقتی در رو بستم، هقهق بیصدایی گلوم رو گرفت، اما همزمان، یه حس عجیب دیگه هم توی وجودم جوونه زد: خشم. خشمی که بهم اجازه نمیداد دیگه بشینم و تماشا کنم.
نیمههای شب، وقتی سکوت مطلق عمارت رو فرا گرفته بود و مطمئن شدم همه خوابن، دزدکی زدم بیرون. پاهام بی اختیار من رو کشوند سمت اتاق آقاجون. همهچیز همونجوری بود که رهاش کرده بود؛ بوی تنباکوی خوشعطرش هنوز روی تار و پود وسیله ها بود. با دلی که برای داشتنش پر میکشید، رفتم سمت کمد قدیمیاش. من مطمئن بودم تا آقاجون بود هیچ مشکلی تو کارا نبوده ولی برای محکم کاری باید همه چیزو چک میکردم. دستم رو بردم سمت طبقهی پشت لباسها، جایی که دفترهای حسابوکتاب سالهای اخیر رو میذاشت... اما دستم به فضای خالی طبقه خورد. هیچی نبود. طبقه خالی خالی بود.
سرم رو با ناباوری چرخوندم، کل کمد رو زیر و رو کردم، اما دفترها غیب شده بودن. حرصم گرفته بود. بهزاد اینقدر خودش رو همه کاره میدونست که روال همه چیز رو به بهم ریخته بود. برگشتم تو اتاقم و سر جام دراز کشیدم و به تاریکی اتاق زل زدم. باید سر از کارشون در میآوردم، اما چطور؟ راه دسترسی من به حجره بسته بود. چند دقیقهای فکر کردم، تا اینکه بالاخره یک اسم توی ذهنم جرقه زد؛ اسمی که سه ماه بود جون داده بودم تا بلکه بتونم کمتر بهش فکر کنم اما حالا تنها کلید من بود: عارف. اون تنها کسی بود که از ریز و درشت حسابهای حجره و کارای آقاجون خبر داشت. ولی من چطور میتونستم با کسی که زندگیمو نابود کرده بود رو به رو بشم. خیلی فکر کردم ولی راه دیگهای نداشتم. تصمیمم رو گرفتم. خشم و کینهای که از عارف داشتم، در برابر نابودی یادگار آقاجون، رنگ باخت. حجره، تنها چیزی بود که از اون مرد بزرگ باقی مونده بود و من نمیتونستم اجازه بدم بهزاد و ناصر، با نابلدی یا خی.انت، اون رو به خاک سیاه بشونن.
صبح روز بعد وقتی دیدم بهزاد از در عمارت بیرون رفت، نفس راحتی کشیدم. انگار بقیه اهل خونه هم هنوز توی شوک دیشب بودن و کسی سراغم رو نمیگرفت. بیصدا وارد اتاقم شدم، شال پشمی سرمهایام رو دور گردنم پیچیدم و پالتوی ضخیمم رو پوشیدم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
از اون شب به بعد همش منتظر بودم خودت در موردش باهام حرف بزنی و بهم بگی چه دلیلی داشته که وقتی می خواستی با شوهرت خلوت کنی ، ایوب رو هم توی اتاقت راه دادی . اما تو نه تنها بهم هیچی نگفتی ، بلکه همش سعی می کردی این موضوع رو ازم پنهون کنی ! من هم هیچی بهت نگفتم چون فکر می کردم بلاخره به حرف میای و بهم می گی موضوع از چه قراره ! یا حداقل با خودم می گفتم زندگیمون از هم جداست ، راهمون از هم جداست . کمتر همدیگه رو می بینیم و این دلبستگی از یاد میره . سکوت کردم چون دردم درد ناچاری بود ! اما نمی دونستم تو این قدر تو قلب و روح ایوب رخنه کردی که نمی تونه به این راحتی ها فراموشت کنه !
محمد مخالف این ازدواج بود و بی بی می گفت ما یه عمره زیر دین حاجی هستیم حالا بی چشم و روییه که روی حرفش حرف بیاریم و با تصمیمش مخالفت کنیم . می گفت حتما حاجی یه چیزی می دونه که ایوب رو مناسب ازدواج با من دیده ! بی بی خودش رو مدیون آقا جانت می دونست و من خودم رو مدیون بی بی که از چهار سالگی ما رو به دوندن گرفت و با هزار سختی و بدبختی بزرگمون کرد . اصلا برای همین سکوت کردم و تن به این ازدواج دادم ! از یه طرف به بی بی حق میدادم بخواد با قربانی کردن من ذره ای از لطف های آقا جانت رو جبران کنه و از طرف دیگه با خودم می گفتم من فقط یک بار متولد شدم و حقم این نیست با کسی که دوستش ندارم و میدونم عشق توعه ازدواج کنم ! هر چی که بود ما به لطف کمک های آقا جانت سر پا بودیم و به قول بی بی اگر آقا جانت ما رو زیر پر و بال خودش نمی گرفت معلوم نبود تا الان چه بلایی سرمون می اومد اما به تو نه ! به تو حق نمی دادم و نمی دم این طوری فریبم بدی و با دست پیش بکشی و با پا پس بزنی ! تو دوست من هستی . برام عین خواهر نداشته می ! من بهت حق نمیدم این طوری زندگیم رو به بازی بگیری مهربانو . از وقتی عروسی کردیم شبی نیست که ایوب با آوردن اسم تو از خواب نپره و تا صبح تو حیاط قدم نزنه . فکر تو خواب و خوراک رو ازش گرفته و دیوونه ش کرده ! گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم ایوب برای این که دل تو رو بسوزونه یا یه جوری به تو نزدیک تر شه با من ازدواج کرده و گرنه دلیلی نداره تو سرش فکر کس دیگه ای باشه
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸