🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من یه برادر دارم که همیشه برام عزیز بوده و از وقتی یادمه، دلم میخواسته توی زندگی بهترین اتفاقها براش بیفته. ولی چند وقته یه موضوعی پیش اومده که واقعاً فکرم رو درگیر کرده و نمیدونم چطور باید باهاش برخورد کنم.
برادرم مدتیه با یه خانم آشنا شده که قبلاً ازدواج کرده و طلاق گرفته. از اون مهمتر، چند سالی هم از برادرم بزرگتره. حالا برادرم چنان به این خانم وابسته شده که میگه فقط همین زن رو برای ازدواج میخوام و اصلاً حاضر نیست درباره انتخابش حرف کسی رو بشنوه.
من از اول سعی کردم چیزی نگم که فکر نکنه میخوام توی زندگیش دخالت کنم، ولی هرچی بیشتر میگذره، بیشتر نگرانش میشم. نه اینکه بخوام به اون خانم بیاحترامی کنم یا صرفاً به خاطر اینکه قبلاً ازدواج کرده، دربارهاش بد فکر کنم؛ اما بالاخره ازدواج تصمیم کوچیکی نیست و دلم میخواد برادرم با چشم باز انتخاب کنه.
چیزی که بیشتر نگرانم میکنه اینه که احساس میکنم برادرم الان بیشتر از روی علاقه و احساسش تصمیم میگیره و هنوز به همه جوانب زندگی مشترک فکر نکرده. وقتی هم سعی میکنیم باهاش حرف بزنیم، سریع ناراحت میشه و میگه شما نمیخواید خوشبختی منو ببینید.
من و خانوادهام فقط میخوایم مطمئن بشیم که این دو نفر واقعاً از نظر اخلاق، توقعات، شرایط زندگی و آینده با هم تفاهم دارن. اختلاف سن بهتنهایی برای من دلیل مخالفت نیست، ولی دوست دارم بدونم برادرم درباره تفاوتهای احتمالی و شرایط ازدواج قبلی این خانم فکر کرده یا نه.
از یه طرف میترسم اگر زیاد مخالفت کنیم، برادرم از ما فاصله بگیره و حتی بیشتر روی تصمیمش پافشاری کنه. از طرف دیگه هم نمیتونم بیتفاوت باشم و فقط نگاه کنم.
واقعاً موندم چه کار کنم. دلم نمیخواد یه روزی برسه که برادرم با عجله تصمیمی بگیره و بعداً خودش آسیب ببینه، ولی میدونم در نهایت این زندگی، زندگی خودشه و نمیتونیم به جاش انتخاب کنیم.
شما اگه جای من بودید، چطور با برادرتون حرف میزدید که هم نگرانیتون رو بفهمه، هم احساس نکنه دارید به انتخابش توهین میکنید؟
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
ناخوش احوال شده بود حسابي خالی بود تا برامون دايره بزنه؛
با کِل کشيدن دخترعموهام خنده به صورت همه برگشت و نهال که خودش رو غرق توي خوشبختی ميديد بادی به غبغب انداخته بود و با غرور به طبقها و دخترهاي عمو عزيز نگاه ميکرد.
خانم بالا داخل طبقها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد گذاشته بود و همهی ما به جز سمن با تعجب به طبقهايي که پر از خوراکی شده بود و ما اصلا نميدونستیم چی هستن نگاه ميکرديم.
خانم بالا مدل به مدل و رنگ به رنگ پارچه برای عروسش گذاشته بود و طلاهایی که برای نهال آورده بود چشمهاي همهمون رو گرد کرده بود و دايه با ديدن طبقها قربون صدقههاش بیشتر شد و رو کرد به گلچهره و با تشر گفت: برید برید اسپند بياريد بچهم اول زندگی چشم نخوره، چشم بد دور باشه از خودش و زندگیش و پشت هم زیر لب چیزی ميخوند و فوت ميکرد طرف نهال.
با ديدن اون طبقهاي اعيوني ته دلم به نهال حسوديم ميشد و به خودم ميگفتم کاش منم قدر نهال قشنگي داشتم تا زنعمو برام همین کارها رو ميکرد!
اون شب با خنده و شادی بقیه و حسرتي که به دل من نشسته بود گذشت و از فرداش عمارت پر از بر و بيا شد برای جشن نهال.
قرار بود نهال تا بیست روز دیگه بره عمارت جهان خان، ملک خاتون و باباخان باید راهی شهر ميشدن برای خرید جهيزيهي نهال و باباخان بین حرفهاش با ملک خاتون ميگفت: از هرچي برداشتی دو تا بردار که دوباره برای تُرنگ راهي شهر نشیم و خيالم راحت باشه که جهازش آمادهست.
با حرفهای باباخان، ننه چمان اخم به صورتش مياومد و من ذوق ميکردم که حالا بعد نهال نوبت منه و باباخان داره جهازمم میخره؛
بدون اينکه چیزی از زندگی و ازدواج بدونم فقط دلم ميخواست زودتر زنِ يزدان بشم تا با خیال راحت کنار هم تار بزنیم و کل زندگی رو توي ساز زدن و بودن کنار يزدان ميديدم.
قبل رفتن ملک خاتون به شهر دوباره پای مرضيه بيگم به عمارت باز شد برای دوختن لباس و هرکس حسابي مشغول کارهاي خودش بود.
ننه چمان برای جهاز نهال پارچه گلدوزي ميکرد و با اينکه سرش شلوغ بود اما چشم از من برنمیداشت و تا از کنارش بلند ميشدم، خيلي نمیگذشت که دنبالم میاومد و با تُرنگ تُرنگ گفتنش مجبور بودم برگردم کنارش.
از رفتارهاي ننه چمان فهميده بودم به يه چيزايي شک برده و يزدان هم که...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
می دونستم حالا که بهادر تو حیاطه حتی اگر رضا رو هم آتیش بزنم سکوت می کنه ! برای همین پوزخند معناداری زدم و در حالی که سعی می کردم با لبخندم رضا رو بیشتر حرص بدم از پله ها پایین رفتم .
حال خوبی داشتم . اون قدر آقا جانم رو می شناختم که بدونم همین طرفداری ملاحظه کارانه ش نشونه ی بخشش منه و از این که دل آقا جانم با من نرم شده بود حسابی ذوق زده بودم .
نمیدونم بهادر متوجه ی بگو مگوی من و رضا شده بود یا نه اما به پایین پله هاه
که رسیدم نگاه معناداری بهم انداخت و آهسته پرسید : نگفتی خبر خوبت چیه که این قدر سرکیفی !
تو اون لحظه اون قدر خوشحال بودم که نزدیک بود بال دربیارم و تو آسمون ها پرواز کنم برای همین خنده ی کوتاهی کردم و گفتم : خبر خوش رو که همین طوری نمیدن ! خبر خوش ، مژدگونی می خواد بهادر خان .
بهادر ابروهاش رو بالا داد و زیر لب گفت : فعلا که آقا جانت و رضا دارن نگاهمون می کنن و وقت مژدگونی دادن نیست . به وقتش هم مژدگونی میدم ، هم ازت خبر خوش می گیرم و به سمت ایوون رفت .
شب به آخر رسیده بود و اقدس رختخواب ما رو تو اتاق کنج ایوون پهن کرده بود . توی رختخواب نشسته بودم و به بچه ای که هنوز خیلی مطمئن نبودم تو شکمم هست یا نه فکر می کردم که بهادر وارد اتاق شد . نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و با لحن دلخوری گفت : نمی شد رختخوابمون رو یه جای دیگه بندازی ! من از این اتاق خاطره ی خوشی ندارم . لبخند زنان به سمت بهادر رفتم و گفتم : گذشته ها رو فراموش کن ، بیا که می خوام بهت یه خبر خوب بدم .
بهادر که انگار تازه حرف هام یادش اومده بود ، ابروهاش رو بالا داد و گفت : از غروب تا حالا دل من رو آب کردی مهربانو . بگو ببینم خبر خوشت چیه ؟!
رو به روی بهادر نشستم و دست هاش رو توی دستم گرفتم . دلم می خواست وقتی می شنوه حامله ام ، برق شادی رو توی چشم هاش ببینم . برای همین کمی لب هام رو جمع کردم و گفتم : من امروز حالم بد شد ! یعنی هم سرم گیج می رفت و هم حالت تهوع داشتم .
هنوز حرفم تموم نشده بود که بهادر با ناباوری ابرو هاش رو در هم کشید و گفت : خبر خوشت این بود ! از کی تا حالا مریضی جزو خبر های خوش به حساب میاد !
کمی خودم رو جلو تر کشیدم و با صدای آرومی گفتم : خب اگر این حال بد نشونه ی حاملگی باشه ، خبر خوش به حساب میاد دیگه !
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
گوشهی روسریم رو توی مشتم گرفتم و با چشمهای خیس، مونس رو کشیدم سمت اتاقم. وقتی در رو بستم، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. همهی ماجرا رو براش تعریف کردم؛ از شکم به بدهیهای حجره، از غیب شدن دفترها و از اینکه مجبور شدم برای فهمیدن حقیقت برم سراغ عارف.
مونس با شنیدن اسم عارف، رنگش پرید و با اخم دستش رو گذاشت روی دهنش:
_ دیوونه شدی درزاد؟ اگه بهزاد بویی ببره که تو با اون آدم دیدار کردی، پدرت رو درمیاره! میدونی چقدر با عارف سر لجبازی داره؟ یا اصلا ممکنه دوباره یه بلایی سر اون بیچاره بیاره...
با کلافگی پاشدم و کنار پنجره ایستادم:
_ چارهای نداشتم مونس! نمیتونم ببینم که همهچیز داره نابود میشه و من اینجا نشستم فقط تماشا میکنم. تو که میدونی آقاجون چقدر تمام عمرش زحمت کشید!
مونس که انگار حال منو درک نمیکرد، با غیظ از جاش بلند شد:
_ هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته!
و بدون اینکه دیگه چیزی بگه، با عصبانیت اتاق رو ترک کرد.
چند روز بعد در حالی که همهچیز تو سکوت و سردی میگذشت، بهزاد یکدفعه بحث سفر رو پیش کشید. موقع شام، با لحنی که سعی میکرد مهربون باشه، گفت:
_ خانوادهی ناصر ما رو دعوت کردن بریم خونه برادر شهربانو خانم( مادر ناصر) تو بندرعباس. الان که پاییزه، هوا اونجا عالیه. فکر میکنم این سفر برای روحیهی همهمون لازمه، مخصوصاً بعد اون حرف و حدیثای چند روز پیش.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای مخالفت ننه جون بلند شد:
_ من اهل سفر نیستم ننه، حالم خوش نیست، شماها برید.
من هم که انگار با شنیدن اسم ناصر خنجری بهم زده باشن، تند گفتم:
_ منم نمیام. دوس ندارم با اون سفر برم.
بهزاد که انگار از قبل نقشههاش رو کشیده بود با آرامشی که از عصبانیتش عجیبتر بود، نگاهش رو چرخوند سمت من:
_ ناصر خودش نمیاد، سرش تو بازار شلوغه؛ فقط پدر و مادرش هستن. الکی بهانه نیار.
ننه جون با کلی اصرار و چربزبونی بالاخره راضی شد اما من کوتاه نیومدم. چه ناصر چه کس و کارش همشون برای من غیرقابل تحمل بودن. بهزاد که دید سرسختتر از این حرفام، بالاخره یه نفسی کشید و با بیمیلی گفت:
_ اصلاً بمون! ولی اگر نمیخوای بیای، مونس هم باید بمونه پیش تو. تنهایی نمیشه تو این عمارت بمونی.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..