✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هر کسی برای درد و مرضی پیشش اومده بود و از اون جایی که تقریبا مطب شلوغ بود ، خیلی طول کشید تا نوبت ما شه .
بعد از این که بهادر ماجرا رو تعریف کرد دکتر کلی ازم سوال پرسید و با اطمینان رو به بهادر گفت من کاملا سالم هستم و مشاعرم هیچ مشکلی نداره اما برای این که بهادر بیشتر مطمئن شه ، برام چند تا آزمایش نوشت و گفت هر وقت جواب آزمایش ها اومد دوباره بریم پیشش .
از مطب دکتر که بیرون اومدیم ، پیروزمندانه نگاهی به بهادر انداختم و گفتم : دیدی راست می گفتم ! من هیچ مشکلی ندارم ، باید وقتی برگشتیم روستا گیس های زبیده رو از بیخ بچینی .
با تموم شدن حرفم بهادر لبخندی زد و گفت : فعلا باید مژدگونیت رو بهت بدم که یه وقت بدهکارت نمونم ! بعد هم به سمت بازار طلا فروش ها رفت و برام یه دستبند درشت سکه ای خرید و بهم قول داد هر وقت دوباره پول اومد دستش برام چند تا النگوی درشت هم بخره .
اون قدر خوشحال بودم که دیگه روی پا بند نبودم . هم به بهادر ثابت شده بود که من هیچ مشکلی ندارم و سکینه دروغ گفته تا من رو مجنون جلوه بده ، هم وجود بچه ای که معلوم نبود هست یا نیست ، چنان من رو پیش بهادر عزیز کرده بود که یک لحظه هم ازم غافل نبود و مدام دلم به دلم می داد و هر چیزی دلم می خواست برام می خرید .
اون روز ناهار رو توی کبابی انتهای بازار خوردیم و تقریبا یکی دوساعتی از ظهر گذشته بود که به خونه رسیدیم .
بهادر من رو تا جلوی در رسوند و خودش رفت تا به حجره سر بزنه . دستم رو توی هوا تاب دادم ، دستنبدم توی دستم تکون خورد و سکه هاش جرینگ صدا دادو با خوشحالی وارد خونه شدم اما هنوز پام به پله ی اول نرسیده بود که ایوب از اتاق مهمونخونه بیرون اومد . با دیدن ایوب بند دلم پاره شد و قدمی که برداشته رو به عقب برگشتم .
پشت سر ایوب مادرم از اتاق بیرون اومد و همون طور که قربون صدقه ی ایوب می رفت به جونش دعا می کرد . دستم رو پشتم پنهون کردم و روسریم رو کمی جلوتر کشیدم . ایوب که از پله ها پایین اومد لبخند موذیانه ای زد و گفت : به به . دختر عمه . رسیدن بخیر . خیلی خوش اومدی . شوهرت خوبه ؟!
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
#مراقب_خوشبختی_هاتون_باشید 🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
آخر هفته که میشه، انگار یه بهونه پیدا میکنیم برای اینکه دوباره دور هم جمع بشیم و بریم خونه مادربزرگ ❤️
همین که وارد خونه میشیم، بوی آشنای خونه و صدای خندهها میپیچه توی فضا… یکی از خاطرههای قدیمی میگه، یکی چایی میریزه، یکی هم از اتفاقات هفته تعریف میکنه.
مادربزرگ هم طبق معمول از قبل به فکر همهمونه؛ میگه: «امروز لوبیاپلو درست میکنم، همه بمونید ناهار!» 😍
انگار برای مادربزرگ، سیر کردن شکم ما فقط بهونهست؛ اصلش اینه که همه دور یه سفره کنار هم باشیم.
یه قابلمه لوبیاپلو، یه سفره ساده، چند نفر که دوستشون داریم و کلی حرف و خنده…
بعضی خوشبختیها همینقدر سادهان و شاید وقتی داریمشون، حواسمون به ارزششون نیست.
کاش همیشه قدر همین دورهمیهای ساده رو بدونیم؛
یه روزی دلمون برای همین خونه، همین سفره و همین صدای مادربزرگ تنگ میشه… ❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز هجدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۲ روز چـهارشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
طلبهی شهید دهه هفتادی🥺🧔🏻♂
🌷شـهـیـد سـعـیـد بـیـاضـی زاده🌷
تاریخ تولد: ۵ / ۴ / ۱۳۷۳
تاریخ شهادت: ۲۲ / ۷ / ۱۳۹۵
محل تولد: حجتآباد،انار،کرمان
محل شهادت: سوریه
تو حوزه طلبهها غذا که میخوردن ظرفاشونو میزاشتن کنار تا یه خورده جمع بشه و بعد بشورن 🍽سعید ظرفای بچهها رو وقتی کسی حواسش نبود میبرد و میشست و به بقیه میگفت یه نفر دیگه ظرفا رو شسته هیچوقت هم کسی نفهید که این سعید بوده که ظرفارو میشسته🌱
مادر شهید←حاج آقایی تعریف میکرد: متوجه شدم مدتی است که همه کفش ها تمیز، روبه رو در مسجد گذاشته میشود❗️از هر کس پرسیدم چه کسی تمیز کرده نمیدانست... تا اینکه به پسرم گفتم شب هنگام برو در تاریکی بایست و ببین چه کسی این کار را انجام میدهد⁉️پسرم دیده بود که شیخ سعید در تاریکی بیرون می آید با دستمال جیبش کفش ها را تمیز میکند، بعد دستمال را تا میکند و در جیبش میگذارد و دوباره میرود داخل مسجد که کسی متوجه این قضیه نشود🥺از آنجا که سعید جزو نخبگان بود، یک مرتبه به دیدار رهبری رفت و از آنجا که عبای خود را نبرده بود، رهبری به او عبایی هدیه کردند🌱شب از او پرسیدم عبا را بیاور تا ببینیم،گفت: عبا را به استادم هدیه کردم،من لیاقت آن عبا را نداشتم🥀
همرزم شهید←هر چه به شیخ سعید میگفتیم به خط نرو، شما مبلّغ هستی، گوش نمیداد و میگفت: من هم دوست دارم همراه بچه ها بجنگم💥او حتی با فرماندهان برای شناسایی میرفت، در همین شناسایی ها حاج قاسم را میبیند و ایشان به سعید، یک انگشتر هدیه میدهد و عاقبت ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۵ در درگیری با داعش بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسید🕊
مونس پوزخندی زد، نگاهش رو از من دزدید و با لحنی سرد و نیشدار که تا حالا ازش نشنیده بودم، گفت:
_حالا نیاز نیست به من چیزی رو ثابت کنی؛ اون شوهرت بوده، طبیعیه...
حرفاش برام خیلی سنگین بود. حس کردم تمام بدنم از خشم داره میلرزه. مونس هم؟ حتی اون هم داشت با قضاوتهای اشتباهش زخم زندگیم رو عمیقتر میکرد.
بدون اینکه کلمهی دیگهای بگم، فقط با چشمهایی که از شدت ناباوری و خشم میسوخت، نگاهش کردم. بعدم زیر لب گفتم "متاسفم" و برگشتم و تند رفتم سمت اتاقم.
در رو محکم پشت سرم بستم و چفتش کردم. تمام روز رو، حتی برای خوردن یه لیوان آب هم بیرون نرفتم. حرفهای مونس مثل خوره داشت ذهنم رو میخورد.
آخ که چقدرم دلم اون روزا رو میخواست. اون موقع که فکر میکردم خوشبختتر از من وجود نداره و برای عروسیمون لحظه شماری میکردم. آقاجونم بالای سرم بود و از هر جهت زندگیم امنیت داشت ولی حالا چی؟! همهچیز اونقدر مبهم و دردناک بود که نمیخواستم حتی بهش فکر کنم.
دوباره حس بیپناهی عجیبی بهم دست داد. حالا دیگه نه حجره مثل قبل بود، نه آقاجونم که همه جوره پشتم بود. نه عارفی که فکر میکردم من همه دنیاشم و نه راهی برای فهمیدن حقیقت وجود داشت. همهچیز داشت از دست میرفت.
تمام روز رو توی سکوت اتاق کز کردم. غم سنگینی روی دلم نشسته بود که حتی توان بلند شدن نداشتم. مونس چند بار پشت در اومد و عذرخواهی کرد و گفت:
_ درزاد، اگه اون حرفا رو زدم از دلسوزی بود، صلاح تو رو میخوام... توروخدا در رو باز کن.
ولی من حتی جوابش رو هم ندادم. اصلا صدام در نمیاومد. نزدیکای عصر بود که سوزش شدید معده از گرسنگی، بالاخره مجبورم کرد از جام بلند شم. خونه در سکوت مطلق فرو رفته بود. مونس رو صدا کردم، اما جوابی نیومد. با خودم گفتم حتماً حوصلهاش سر رفته و رفته بازار یا خونهی همسایهها.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با نگرانی نگاهم رو بین چهره ی موذی ایوب و چشم های شاد مادرم که ازش خنده می بارید چرخوندم و در حالی که سعی می کردم نشون ندم ترسیدم ، کنایه وار گفتم : به لطف شما ! سلام می رسونه . بعد هم منتظر جواب ایوب نموندم و هول زده پله ها رو بالا رفتم . فقط خدا می دونست چه نقشه ای توی سر ایوب هست که این بار از در دوستی وارد شده ! تا چند دقیقه پیش حرف و حدیث شراکتشش تو تجارت با آقا جانم آروم و قرار رو ازم گرفته بود و حالا خودش اومده بود تا حال و روز پریشونم رو پریشون تر کنه .
به ایوون که رسیدم چشمم به کفش هایی که جلوی در مهمون خونه ردیف شده بودند افتاد . با تعجب ابروهام رو بالا دادم و ضربه ای به در زدم و با کنجکاوی وارد اتاق شدم .
با دیدن طلعت و اعظم که کنار محبوبه و اقدس نشسته بودند ، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم . اون قدر از دیدن اون ها توی اتاق تعجب کرده بودم که یادم رفت سلام کنم و با صدای طلعت به خودم اومدم : از قتی رفتی روستا و قاتی گاو و گوسفند ها زندگی کردی خصلت اون ها رو به خودت گرفتی مهربانو ! یادمه یه زمانی فهم و شعور داشتی و سلام می کردی .
با نفرت نگاهی به طلعت انداختم و بی توجه به حرف هاش جواب دادم : چی شده طلعت خانوم . راه گم کردی ! یادمه دیروز که اومدم مامان گفت قهر کردی رفتی خونه ی آقا جانت ! حالا چطور شده که برگشتی ؟ بوی کباب به دماغت خورده یا آقا جانت چون پولی نداشته که خرج سیر کردن شکم وامونده ت رو بده برگشتی !
طلعت شبیه گرگ زخمی که هر لحظه آماده ی حمله کردن باشه خودش رو جلو کشید و گفت : به تو هیچ ربطی نداره ! این آخرین بارت باشه اسم آقا جان من رو ، روی زبونت میاری ها !
لب باز کردم که چیزی بگم که مادرم وارد اتاق شد و با عصبانیت گفت : چی شده مهربانو ! چرا از راه نرسیده قشقرق به پا می کنی ؟!
نگاه تندی به طلعت انداختم و گفتم : با اعظم کاری ندارم ! اما این طلعت چشم سفید رو چرا راه دادید تو خونه !
می گذاشتید اون قدر بمونه خونه ی آقا جانش تا موهاش رنگ دندون هاش سفید شه . مگه آقا جانم آبروش رو از آب گرفته که دختر شعبون قمار باز با قهر و آشتیش به بادش بده !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸