eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 تجربه ازدواج نکردن : 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام ،میخوام تجربم از ازدواج نکردن رو بگم من یه خانم ۲۷ساله هستم، کارمندم و تحصیلاتم فوق لیسانسه، تقریبا از ۱۵سالگی خاستگار داشتم ولی اصلا ازدواجی نبودم و میگفتم نمیخوام ازدواج کنم جوری که خانواده دیگ وقتی خاستگاری تماس میگرفت بدون اینکه بمن بگن ردمیکردن من از نظر زندگی فردی ادم خیلی موفقی هستم، توی ۱۹سالگی با درآمدخودم ماشین خریدم، توی ۲۴سالگی اولین  سفرخارجیمو رفتم، حقوقم خوبه ،شغل عالی دارم، چهره خوبی دارم هرتفریحی بگین من انجام دادم موهامو بلوند کردم،تو اکیپای خفن پسرودختر بودم،تورهای مختلف رفتم ،دوستای خارجی داشتم و... همزمان که توی ۲۲ ، ۲۳ سالگی دوستای من داشتن ازدواج میکردن و تشکیل خانواده میدادن من تفریح میکردم و اونارو مسخره میکردم ولی الان توی ۲۷سالگی یه ادم افسرده ای شدم که از بقیه هم سن و سالاش عقب مونده، همه ازدواج کردن وتشکیل خانواده دادن بچه دار شدن،مادر شدن پدرشدن،ولی من بعد ۲۷سال هیچ دستاوردی توزندگیم نداشتم بجز چنتاتفریح که هیچ ارزشی توزندگی ادم نداره میخام اینو بگم سعی کنین تو سن پایین ازدواج کنین یاحداقل خاستگاراتونو بررسی نکرده رد نکنین،هرچقدم خوشگل و مستقل باشین واقعیت اینکه رفته رفته خاسگارا کم میشن،خودتونم چون سن میره بالا فرصت آشناشدن با یکیو ازدست میدین چون پسرای مناسب سن شما تقریبا یا همه ازدواج کردن یا تورابطن، نگین من باتنهایی مشکل ندارم میخام تنهابمونم ازدواج نکنم فلان، چون انسان اساسا موجود اجتماعی هست وقتی شماببینین دخترای فامیل ،دوستای صمیمیتون،همکارانتون ازدواج کردن مادرشدن ناخودآگاه خیلی احساس کمبودمیکنین بخدا که راست میگم عین حقیقته،حرفای پوچ اینستاگرامی رو باورنکنیدانسان برای تنهایی ساخته نشده،از طرف خونواده هم به شدت لای منگنه قرار میگیرین هرچقدم محبوب دل پدرمادرباشین از یه سنی به بعد احساس اضافی بودن میکنین،من خودم تک دخترم و نورچشم بابام ولی خب حتی اینقد محبوبم باشی بابالارفتن سن محبوبیت خودتو ازدست میدی مغرور بازی درنیارین،پیشنهاداتو به راحتی ردنکنین،من الان بااینکه چهره خوبی دارم ،شاغلم خانواده دارم ولی چون سنم رفته بالا واقعا حتی یک خاستگارم ندارم از طرفیم توفامیل به این شناخته شدم که نه این دختر ازدواجی نیست وکسی طرفم نمیاد،همکارای آقای محل کارمم تماما متاهل هستن میخوام بگم تشکیل خانواده بدین،نمیدونین بعداز ۲۵سالگی چه حس وحشتناکی سراغتون میادهرچقدم موفق و خفن باشین ازطرفی به شدت ادم سخت گیر میشه و هیچکس دیگ به دلش نمیشینه همش میگه من اگه میخواسم باهمچین ادمی ازدواج کنم تو ۲۰سالگی میکردم ،تا ۲۷ ۲۸ موندم نمیتونم توقعمو دیگه پایین بیارم خیلی خیلی حس بدیه خواهرانه میگم از ۲۰سالگی به بعد خیلی جدی به فکر ازدواج باشین بعد ۲۶ ۲۷ فرصت خیلی خیلی کمی دارین و هیچ خبری نیست گزینه ها بدتر میشن که بهتر نمیشن من غیرازدواجی ترین دختر شهر بودم همه میشناسنم حتی الانم همین فکرومیکنن،ولی از نظر درونی واحساسی دیگه نمیتونم تنهاییو تحمل کنم خیلی حس بدیه آرزوی خوشبختی دارم برای همتون. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 اون سال‌ها که هنوز نامه نوشتن یه جور عاشقی بود، هر عصر پاییزی می‌رفتم سراغ صندوق پست کوچیک خونه‌مون، به امید اینکه شاید نامه‌ای ازش رسیده باشه. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 اون سال‌ها که هنوز نامه نوشتن یه جور عاشقی بود، هر عصر پاییزی می‌رفتم سراغ صندوق پست کوچیک خونه‌مون، به امید اینکه شاید نامه‌ای ازش رسیده باشه. ما همدیگه رو دوست داشتیم، اما خانواده‌ها هنوز برای ازدواج‌مون به توافق نرسیده بودن. اون توی شهر دیگه‌ای کار می‌کرد و من مونده بودم با یه مشت دلتنگی و نامه‌هایی که شب‌ها زیر نور چراغ می‌خوندم. یه روز عصر که بارون می‌بارید، مامانم صدام زد و گفت: «بیا ببین این نامه مال توئه.» پاکت رو که دیدم، دستام لرزید. خط خودش بود؛ همون خط کج‌ومعوجی که همیشه آخر نامه‌هاش یه قلب کوچیک می‌کشید. توی نامه نوشته بود: «امروز از کنار یه مغازه رد شدم که بوی نون دارچینی می‌داد. یهو یاد تو افتادم؛ یاد اون عصر پاییزی که گفتی اگه یه روز خونه‌مون مال خودمون بشه، دوست داری روزای بارونی براش کیک بپزی و چای دم کنی. نمی‌دونم کی به اون روز می‌رسیم، ولی من هنوز همون خونه رو توی ذهنم دارم؛ با پنجره‌ای رو به کوچه، یه میز چوبی کوچیک و تویی که کنار پنجره نشستی و منتظری برگردم.» نامه رو چند بار خوندم و گذاشتم زیر بالشم. چند ماه بعد، بالاخره خانواده‌ها رضایت دادن و ما ازدواج کردیم. سال‌ها گذشت. خونه‌مون همون خونه رؤیایی نبود؛ کوچیک‌تر بود و پنجره‌اش رو به حیاط همسایه باز می‌شد، اما هر چیزی که داشتیم، با زحمت خودمون ساخته بودیم. یه عصر پاییزی، وقتی داشتم چای می‌ریختم، همسرم از سر کار برگشت. یه پاکت قدیمی از جیب کتش درآورد و گذاشت روی میز. گفت: «این رو پیدا کردم. یادته؟» نامه همون نامه قدیمی بود؛ کاغذش زرد شده بود و گوشه‌هاش تا خورده بود. خندیدم و گفتم: «بالاخره رسیدیم به اون خونه‌ای که توی نامه نوشته بودی؟» نگاهی به خونه انداخت؛ به پرده‌های ساده، میز کوچیک و کیکی که تازه از فر درآورده بودم. بعد گفت: «آره... فقط اون موقع نمی‌دونستم قشنگ‌ترین قسمت خونه، خود تویی.» بیرون بارون می‌بارید و چای روی میز بخار می‌کرد. من نامه رو دوباره تا کردم و گذاشتم توی کشوی کنار تخت؛ همون‌جایی که تمام خاطره‌های عزیزم رو نگه می‌داشتم. بعضی عشق‌ها از همون اول، خونه‌شون رو توی دل آدم می‌سازن... سال‌ها بعد، تازه می‌فهمی تمام اون نامه‌ها و دلتنگی‌ها، داشتن تو رو به همون جایی می‌رسوندن که باید می‌رسیدی؛ کنار کسی که هنوز بعد از این همه سال، خونه براش یعنی برگشتن پیش تو. 🍂🤎 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاسخ اعضا 🌱🌱🌱 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام مابا چند از اقوام نزدیک در یک کوچه زندگی میکنیم یکی ازین اقوام که از لحاظ مالی وظاهر و...متاسفانه سرشناس هستند بدلیل اینکه دختر وپسرمجرد داره وسنشون بالا رفته موقعی که خواستگار برای دخترای اقوام میاد حرفهای ناشایست ودروغ دنبال دخترا میزنند که خواستگارها میرند وپشت سرشون رو نگاه نمیکنند خصوصا با اقوامیکه قهرن ورابطه ندارند همیشه میگن با زبونیکه گناه نکردی دعا کن من ملتسمانه از تمامی گروه میخوام دعا کنند که این خانواده خانه شون بفروشن واز اینجا برند م عروس این خانواده هستم ودوتا دختر دارم چون با ما قهرند هر خواستگاری میاد پشت سرخودم ودخترام حرف بد میزنند خدا خیر دنیا وآخرت نصیبتون بشه دعا کنید که خدا عاقبت بخیرشون کنه یا زبونشون بسته بشه تا حرف دروغ نزنندو خصوصا قسم دروغ نتونند باسلام🌹 عزیزم هروقت خواستگار تون به مراحل تحقیقات رسید موضوع اون همسایه رو باهاش درمیان بگذارید ودر خونه اش را هم نشان بدهید و بکوبید که اینها با دروغ خواستگار پرانی می کنند برای دختران کوچه و عقده دارن خود خواستگار باید حواسش رو جمع کنه که چه تصمیمی بگیره موفق باشید پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای خانمی که بچه ی کلاس اولی دارن وسخت متوجه درس میشه وزودهم فراموش میکنن. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزم برای خانمی که بچه ی کلاس اولی دارن وسخت متوجه درس میشه وزودهم فراموش میکنن. معمولا بچه های کلاس اولی البته بعضی هاشون که توطی بچگی باهاشون کمترکارشده اینجوری هستن. مادرعزیز بچه تونوببرید نوروفیدبک اونجا باهاش کارمیکنن وتمرکزکردن روبهش یادمین ویکسری تمرین بهتون یادمیدن که بچه بازی بازی تمرکزرویادمیگیره کم کم. دنبال نمره خیلی خوب نباشید . بایدخیلی صبروحوصله به خرج بدید واینکه باجایزه های کوچیک مثل شکلات وبستنی.... تشویقش کنید بهتون قول میدم یوی دوماهه راه میوفته. چندجلسه معلم بگیرید نگران نباشیددرست میشه ازمشاوره مدرسه نامه بگیرید ببرید آموزش وپرورش منطقع خودتون اونجوری هم هزینه اش کمترمیشه تقریبا وهم اینکه مدرسه درجریان قرارمیگیره که شماپیگیرهستید پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 گوش خانمی که آب میاد عزیز نبایدسرمابخوری 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام گوش خانمی که آب میاد عزیز نبایدسرمابخوری اول مهرواکسن انفلوانزابزن ایناعفونت هس خدا بهت رحم کرده که خودش میادبیرون من 2بارگوشم عمل کردم دکترامیگن بین 1000نفریه نفرایجوری میشه که اینم شانس ماشده یعنی وقتی سرمامیحوره. عفونت پشت پرده گوش جمع میشه ولی دردنداره کاش پرده گوش منم سوراخ میشد عفونتاخودش میومدبیرون عنبرنسا وکندر هم خوبه دود بدی یاکندربجو خداهمه مریضاشفابده پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
سفره عقد پهن شده بود و با ديدن سفره‌ي عقد نهال که انگاري باب میلش نبود يه لبی کج کرد و بدون تعارف همون بالا کنار عروس نشست. صداي نوازنده‌ها که قطع شد همه ساکت شدن تا صداي مُلا بياد داخل اتاق، مُلا که خوندنش تموم شد، خانم بالا يه تو گردنی با نگین سرخ و گوشواره‌هايي که عین همون تو گردنی نگین سرخ داشتن رو نشون مهمان‌ها داد و انداخت گردن نهال تا جواب بله رو از نهال بگيره. با بله گفتن نهال اتاق حسابي شلوغ شد، يکي کِل مي‌کشيد یکی دست مي‌زد، زيور هم، دود اسپندش اتاق رو پر کرده بود و خانم بالا با خنده گفت: زن‌ها حجاب کنید و امر کرد در اتاق رو باز کنن تا شاپور بياد داخل و عروسش رو ببره. ملک خاتون که بغض داشت خفه‌ش مي‌کرد، به زور خودش رو نگه داشته بود و با خنده‌اي زوري که به لبش آورده بود رفت طرف خانم بالا، چند کلامی باهاش حرف زد و خانم بالا با نگاهش دايه رو ورانداز کرد و بدون هیچ حرفی به شاپور و دخترهاش اشاره کرد که راهی بشن. ملک خاتون براي بار آخر نهال رو گرفت توی بغلش و به دايه اشاره کرد که با نهال بره و تمام قوم و خویش جهان خان که تا عمارت ما اومده بودن دنبال شاپور رفتن دم در. تو آبادی رسم نبود همه‌ی طايفه عروس برن برای عروسی و باباخان همونجا جلوي در پیشونی نهال رو بوسيد و سپردش به جهان خان و شاپور. با سوار شدن عروس روی اسبش صدای کِل کشيدن و دست زدن مهمان‌ها آبادی رو پر کرد و ملک خاتون که از شب قبل سپرده بود عمه بزرگه با کبير و سمن دنبال عروس برن تندي به کبير اشاره کرد اسب‌ها رو بياره و با سوار شدن عمه و دايه که از این عمارت سهمش فقط به بقچه بود دنبال عروس راه افتادن. ملک خاتون به خاطر نهال حتي به سمن هم رحمش نيومده بود و سمنِ بيچاره با اون وزن سنگينش مجبور بود دنبال اسب عروس راه بيفته تا عمارت جهان خان. همه جلوي عمارت، رفتن نهال رو تماشا می‌کردیم که قدم به قدم پسرها جلوي اسب عروس رو مي‌گرفتن و با رقصیدنشون يه مُشتلق حسابي از جهان خان مي‌گرفتن تا کنار برن. نهال و مهمان ها کم کم از چشم ما دور شدن و ملک خاتون که ديگه طاقت نداشت جلوتر از همه برگشت داخل و بقيه هم پشت سر ملک خاتون رفتن توی اتاق تا دلداريش بدن. تازه مي‌خواستم از پله‌های ايوون بالا برم که با اشاره‌ي يزدان دوباره دست...