eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 برای اون خواهری که شوهرش ویلا داره وخونه نمیاد نیماد به درک همان بهتر که نیاد میخاد درس اخلاق 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 باسلام برای اون خواهری که شوهرش ویلا داره وخونه نمیاد نیماد به درک همان بهتر که نیاد میخاد درس اخلاق به بچه ها بدهد میخاد برات زنداری کن .واگزارش بکن به خدا زندگیت را بچسب بچه ها را بزرگ ودرست بزرگ کن.هم مادری کن وهم پدری .موفق باشید. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
هر چی امر کنه باید همون بشه؛ حتي نديده بودیم باباخان هم روي حرفش حرفي بزنه و حالا که اینجوری مي‌گفت، دايه حتمي بايد فردا با نهال راهي عمارت جهان خان مي‌شد و از حالا به بعد اونجا زندگی مي‌کرد! طفلی دايه ديگه رو حرف ملک خاتون حرفي نزد و با غمي که به صورتش نشسته بود از جاش بلند شد و گفت: من برم بُقچه‌م رو جمع کنم و از در رفت بيرون. با غمِ دايه که برای هممون عزیز بود دلمون رو غصه گرفت و پشت سر دايه یکی‌یکی رفتيم اتاق‌های خودمون. ننه چمان اون شب تا صبح از فکر و خيال دايه خوابش نبرد و هي با خودش مي‌گفت: بيچاره پيرزن آخر عمري به خاطر نهال داره اسیر میشه و براش غصه مي‌خورد. صبح با صداي ننه چمان زودتر از همیشه بیدار شدم و ننه چمان که داشت لباس‌هاش رو عوض مي‌کرد با ناراحتی‌ای که از صداش معلوم بود گفت: پاشو تُرنگ جان، تا به خودمون بجنبیم قوم جهان خان از راه رسيدن و مي‌خوان نهال رو ببرن. مي‌دونستم ننه چمان به خاطر دايه خیلی حال و حوصله نداره و برای همین تندي از جام بلند شدم تا يه موقع بهم تشر نزنه و قبل از اينکه ننه چمان بخواد دوباره صدام بزنه از اتاق رفتم بيرون تا دست و روم رو بشورم. بعد از صبحانه مشاطه‌ای که خانم بالا جلوتر فرستاده بود عمارت ما، شروع کرد سرخاب سفيداب مالیدن به نهال و عمه منیژه مثل همیشه صداي دايره زدنش به راه بود و دخترها همینطور که سفره عقد رو می‌چیدن برای نهال هم دست مي‌زدن و حسابي اتاق بزرگه رو شلوغ کرده بودن. همه به خاطر نهال خوشحال بودن و فقط دايه بود که برعکس هر روز کِز کرده بود يه گوشه و به نهال نگاه مي‌کرد. کار مشاطه که تموم شد ملک خاتون لباس دخترش رو تنش کرد، صورتش رو بوسيد و با بغضي که هي قورتش می‌داد‌ گفت: بختت سفيد باشه دخترم، عمه‌هام و خاله‌های نهال یکی یکی می‌بوسیدنش و هنوز خداحافظیمون با نهال تموم نشده بود که صداي ساز به گوشمون خورد و ملک خاتون با ناراحتی گفت: اين خانم بالا هم چقدر عجله داره، حالا مي‌ذاشتي يکم دیرتر می‌اومدی خب و همینطور که زیر لب غرولند مي‌کرد، روبند نهال رو انداخت روي سرش و نشوندش پاي سفره عقد. صداي نوازنده‌ها که بیشتر شد ملک خاتون براي خوش آمدگویی به مهمان‌هاش رفت بيرون و خانم بالا مثل همیشه با دبدبه و کبکبه اومد داخل اتاقی که سفره...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با تموم شدن حرفم ، طلعت پوزخندی زد و گفت : آبروی آقا جانت با قهر و آشتی ما نرفته دختر جان . اگر نمی دونی بدون ! آبروی حاج غیاث وقتی رفت که تو رو با حالت زار پیدا کردیم هنوز حرف طلعت تموم ن‍‌‌شده بود مادرم با عصبانیت داد زد : بس کنید . با هردوتون هستم . خدا شاهده اگر یک کلمه ی دیگه حرف بزنید بلایی سرتون می آرم که از کرده پشیمون بشید ! مراعات حال و روز من رو نمی کنید حداقل حرمت مهمونی که توی خونه داریم رو نگهدارید ! این دختر زبون بسته بعد از چند ماه اومده این جا تا دلش یکم باز شه ، به جای این که گل بگید و گل بشنفید حرمت همدیگه رو زیر پا می گذارید و به جون هم نیش می زنید ؟! تحمل دیدن طلعت رو نداشتم مخصوصا حالا که می دونستم برای سهم الارث قهر کرده و خدا میدونه چه خیالی توی سرش داشت و رصا بهش چه وعده ای داده‌ که برگشته ! اون هم هم زمان با آشتی کردن ایوب ! برای همین به حالت قهر به سمت در رفتم و با این که می دونستم محبوبه هم هیچ دل خوشی ازم نداره ، اما برای این که حرفی زده باشم ، رو به محبوبه گفتم : من میرم توی اتاقم تو هم هر وقت خواستی بیا اون جا . توی اتاق نشسته بودم و از این که مادرم به این آسونی ها طلعت رو راه داده بود توی خونه حرص می خوردم که در باز شد و در کمال ناباوری محبوبه وارد اتاق شد . با حرف هایی که دیروز بهم گفته بود سعی می دونستم دوباره بخواد باهام حرف بزنه ! برای همین پیش دستی کردم و گفتم : چی شد که ایوب خان راضی شد بیای خونه ی دشمنش ! مگه نگفتی رفت و آمد با ما رو غدقن کرده ! محبوبه با بی حوصلگی کنارم نشست و گفت : زندایی صفورا امروز صبح از قم رسید . گفت اون جا خوابی دیده . برای همین هنوز عرق تنش خشک نشده بود که رفت خونه ی مش شعبون و میرزا داوود و اعظم و طلعت رو راضی کرد که برگردن سر خونه و زندگیشون . با تموم شدن حرف محبوبه پوزخندی زدم و گفتم : تو چطور ! ایوب چطور راضی شد بیای این جا . محبوبه با بی حوصلگی شونه هاش رو بالا داد و گفت : نمی دونم . خودش که می گفت حالا که پای شراکت در میونه خوبیت نداره بیشتر از این با هم قهر باشیم ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
رفتم سمت مطبخ؛ بی‌حوصله در قابلمه رو برداشتم و چند قاشق از غذای ظهر رو سرد خوردم. همین که داشتم برمی‌گشتم سمت پذیرایی، صدای باز شدن در عمارت بلند شد. با خیال اینکه مونس برگشته، بی‌خیال و بدون اینکه به سر و وضعم اهمیت بدم، رفتم سمت هال. دم غروب بود و نور نارنجی خورشید از پنجره‌های قدی می‌تابید داخل. وقتی وارد شدم، بی حوصله رفتم نشستم جایی که همیشه آقاجون مینشست و تو حال و هوای خاطرات گذشته بودم که با شنیدن صدای آشنایی خشکم زد. _ سلام خانم خانما. ناصر بود. درست جلوم ایستاده بود و با چشم‌های دریده و براق، به من خیره شده بود. شوکه شدم، ضربان قلبم رو توی گوش‌هام می‌شنیدم. با صدایی که از خشم و ترس می‌لرزید، فریاد زدم: _ تو... تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ کی بهت اجازه داد بیای تو؟ ناصر پوزخند کجی زد و بدون اینکه نگاهش رو برداره، گفت: _ در باز بود. انگار منتظر مهمون بودی. دلم هری ریخت. حتما مونس درو پشت سرش نبسته بود. بدون اینکه جوابش رو بدم، دویدم سمت اتاقم تا چادر بپوشم. چنگ زدم به دستگیره‌ی در اتاق و خودم رو پرت کردم داخل، اما قبل از اینکه بتونم در رو پشت سرم قفل کنم، سایه‌ی سنگینش رو حس کردم. از شدت ترس و شوک، هین بلندی کشیدم. زمزمه‌ی آروم و ترسناکش به گوشم رسید: _ برام راهی بهتر از این نذاشتی درزاد. توی اون فضای بسته و خفه‌ی اتاق، صدای تپش قلبم مثل طبل توی گوشم می‌کوبید. بوی تند عطرش، حالم رو به هم می‌زد. با صدایی که از ترس محض، انگار مال خودم نبود، التماس کردم: _ ناصر... توروخدا... دست از سرم بردار… تو رو به همه مقدسات قسمت می‌دم. اگر داداشام بفهمن زنده‌ات نمی‌ذارن. با صدایی که حالا از خشم و جنون می‌لرزید، گفت: _ داداشات الان هزار کیلومتر اون‌طرف‌ترن، درزاد... هیچ‌کس نیست که ازت دفاع کنه. با صدای بلند شروع کردم به صدا کردن مونس و حتی درخواست کمک از همسایه‌ها ولی نذاشت ادامه بدم. اشک‌هام بی‌اختیار روی گونه‌هام جاری شد و صورتم رو خیس کرد. ناامیدی عمیقی وجودم رو گرفت؛ نه مونس بود و نه راه فراری.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..