eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امشب زدیم بیرون، همین‌جوری بی‌برنامه… یه آهنگ گذاشتیم، از این حرف به اون حرف پریدیم، وسط راه هم کلی خندیدیم 😄❤️ گاهی لازم نیست برای خوشحال بودن اتفاق بزرگی بیفته؛ همین که دلت با یکی خوش باشه و از کنار هم بودن خسته نشین، خودش قشنگ‌ترین اتفاقه .. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
يزدان هم که مي‌ديد ننه چمان چشم ازم برنمي‌داره بیشتر از من کلافه شده بود؛ از فکر اینکه ننه چمان فهميده باشه من با يزدان از عمارت می‌رم بیرون رعشه به جونم می‌افتاد و جرات نمي‌کردم از کنارش تکون بخورم. رفتن و برگشتن ملک خاتون و باباخان از شهر کلا یک هفته بیشتر نشد و توي اون یک هفته انقدر کار داشتیم که مثل باد گذشت و ملک خاتون با کلي خريد که هم برای نهال بود هم برای من از شهر برگشت عمارت و با ذوق و شوق برای خودش مهماني راه انداخت تا همه دونه به دونه جهيزيه‌ي نهال رو ببينن و بعد بچینه داخل صندوقچه‌ها. ملک خاتون که طبق‌هاي خانم‌بالا حسابي به چشمش اومده بود برای نهال همه چی خریده بود و دايه و عمه‌هام هي پشت هم مي‌گفتن چه واجبه این همه خرید خاتون، مگه خونه‌ي جهان خان قحطی اومده که انقدر بار عروس می‌کنی؟ فردا مردم بگن از خدا خواسته بودن دختر بدن انقدرم جهاز بدن! اما ملک خاتون گوش به هیچ کدوم این حرف‌ها نمی‌داد‌ و حتی از وسیله‌های اعیونی خودش هم توي صندوقچه‌های نهال گذاشت تا چیزی کم و کسر نباشه. شور و شوق جشن های نهال حسابي عمارت رو پر کرده بود، هر روز مهمان‌هاي عمارت بیشتر مي‌شدن و یک هفته قبل از عروسی هر روز دیگ‌های غذا توي عمارت به راه بود و صداي دايره زدن عمه منیژه که خیلی هم احوال خوبی نداشت توي عمارت مي‌پيچيد. دلم مي‌خواست توي اون شلوغي‌ها از عمارت بزنم بیرون و برم باغ انار تا دوباره تار دستم بگيرم اما ننه چمان حواسش جمع تر از اونی بود که بتونم از چشمش دور بشم و خيالم راحت باشه که دنبالم نمي‌گرده، انگار مثل يه پرنده افتاده بودم توي قفس و نمي‌تونستم پرواز کنم. بالاخره بیست روزي که خانواده‌ی جهان خان وعده داده بودن از راه رسيدن و روز اول خانم‌بالا با زن‌هاي طايفه شون برای بند انداختن نهال اومدن و با صداي نوازنده‌هايي که با خودشون آورده بودن همه برای تماشا، از اتاق اومديم بيرون تا ببینیم خانم بالا باز برای عروسش چيکار کرده. با ديدن طبق‌هايي که نمي‌دونستیم این بار برای نهال چی آورده حسابي تعجب کرده بودیم، خانم بالا با غروري که کم از ملک‌خاتون نداشت با سه تا دخترش جلوتر از همه می‌اومدن و ملک خاتون از پله‌ها پایین رفت برای احوالپرسي. همه برای بند انداختن نهال توي اتاق جمع شدن، جشن های...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... .. ‌
با کنجکاوی نگاهی به بهادر انداختم ! از شنیدن اسم ایوب قلبم  تالاپ و تلوپ صدا داد و  حس کردم  از ترس  بند دلم پاره شد . برای این که بهادر متوجه ی تغییر حالتم نشه ، نگاهم رو ازش دزدیدم و در حالی که سعی می کردم خونسرد  جلوه کنم  گفتم : ایوب !  پسر دایی مصطفی رو میگی ؟؟ بهادر گفت : آره دیگه . مگه چند تا ایوب هست که تو می شناسیش ؟! تو اون لحظه اون قدر ذهنم پریشون شده بود که  قدرت تمرکز نداشتم و حس می کردم  بهادر ممکنه صدای ضربان قلبم رو بشنوه و بهم شک کنه  اما  به هر جون کندنی بود با بی تفاوتی گفتم :  میدونم کی رو گفتی ! تعجبم از این جهت بود که ایوب نه تنها از تجارت هیچ  سر رشته ای نداره ، بلکه  هر بار می خواد کاری کنه ، یه گندی می زنه که خرابکاریش فقط با معجزه  درست می شه . یه وقت کاری رو به اون نسپرید ها بیچاره می شیم . اصلا به نظرم  شما دیگه نیاز به وردست و پادو و شریک  ندارید ! ماشالا چند تا برادردید ! احمد و محمود و رضا هم که هستن ! پشت هم رو بگیرید و به هم کمک کنید از پس همه چيز بر می‌آید ! بهادر چشم هاش رو بست و با لحن خواب آلودی گفت : بحث این مه ما چند نفریم نیست !  ایوب فکرش خوب کار می کنه ، لااقل با حرف هایی که امروز زد این طور نشون داد ! از این حرف ها گذشته آقا جانت آوردتش تو کار ! گویا  اول پیشنهادش رو به خود آقا جانت داده . آقا جانت هم وقتی دیده  بی راه نمی گه  با خودش شریکش  کرده .  به نظرم کسی رو که آقا جانت تایید کنه ، کار بلده !  در ضمن ایوب و رضا خیلی با هم رفیقن ، رضا امروز خیلی پشت ایوب دراومد !  تجارت که شوخی نیست ! به نظرم اگر رضا می دونست ایوب  هیچی بارش نیست اون طوری پشتش در نمی اومد ! از اولش هم باید حدس می زدم ایوب یه کاره و بیکاره این طوری عرض اندام نمی کنه ! پس پای رضا و منافعش در میون بود و خدا می دونه چه حقه ای توی کارش بود و با چه دروغ و دغلی آقا جان رو پخته بود تا پای ایوب رو به این ماجرا باز کنه ! اما مطمئنم پشت این شراکت یه منفعت بزرگ برای رضا بود و گرنه تا جایی که یادم می اومد رضا همیشه  ادعای بزرگی می کرد و  می خواست اختیار همه چیز رو خودش دست بگیره و حتی سر این موضوع گاهی با احمد و محمود که از اون بزرگ تر بودن هم بحث می کرد 🌸 ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان: حجم: 14.2M
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند 🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷 🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🔰دعای عهد 🎙با نوای استاد فرهمند من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این عهد میمانم بیا الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلفــَرَج🤲 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
🍃🍃🌸 هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز هفدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۱ روز سـه‌شـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد رسـول پـور مـراد، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
شهیدی که چشمان رنگی‌اش را کسی ندید🥺👀 🌷شـهـیـد رسـول پـور مـراد🌷 تاریخ تولد: ۲۶ / ۱۲ / ۱۳۶۷ تاریخ شهادت: ۲۰ / ۷ / ۱۳۹۴ محل تولد: تاکستان،قزوین محل شهادت: سوریه خواهر شهید←رسول در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شد📚چند ماهی بود که با دخترعمه ۱۹ ساله ام عقد کرده💍و قرار بود بعد از بازگشت از سوریه مراسم عروسی نیز برگزار شود اما لباس شهادت را بر تن کرد🥀نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد و همیشه در طول شبانه روز با وضو بود📿صبح‌های جمعه ندای یا صاحب الزمان(عج) در دعای ندبه‌اش بلند بود و هیچ وقت آن را ترک نمیکرد🥺به ما چیزی در خصوص کارهایش نمیگفت اما چند روز قبل از رفتنش به زیارت امام رضا(ع) رفت و بعد هم از همه حلالیت طلبید و گفت: برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه می‌رود💛 راوی←آقا رسول چند سال مسئول برگزاری دعای ندبه تو مسجد محل بودن و بعد دعا صبحونه میدادن🍳خانمی میگفت چند وقتی ایشون صبحونه برا خانوما میاوردن و نکته اینکه خانوم میگفت بعد شهادتشون وقتی عکسشون دیدم تازه فهمیدم چشاشون رنگیه👀 خواهر شهید←رسول به محرم و نامحرم بسیار اهمیت میداد و به دختران و بانوان فامیل و دوستان توصیه میکرد در معرض نگاه و دید نامحرم قرار نگیریم⚡️او از بس سر به زیر بود و به محرم و نامحرم توجه میکرد چشمان رنگی‌‌اش را کسی ندید❗️میگفت اگر من هم نبودم دعای ندبه را ترک نکنید و باشکوه آن را برگزار کنید🌱 او از تک تیراندازهای ماهر سپاه بود با تخصص و هوش بالایی که داشت می‌درخشید🌙عاقبت با اصابت تیر مستقیم💥۲۰ مهر ۱۳۹۴ به مقام شهادت نائل شد🕊️
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
مونس هم سریع سرش رو به نشونه‌ی موافقت تکون داد. از اینکه بهزاد کوتاه اومده بود و چند روزی می‌تونستم تو لاک خودم باشم و مزاحمی دور و برم نباشه نفس راحتی کشیدم. صبح روز بعد که حرکت کردن، وقتی در پشت سرشون بسته شد و سکوت سنگینی عمارت رو گرفت، انگار تازه یه نفس عمیق بعد از ماه‌ها خفگی کشیدم. مونس مشغول کارهای خودش بود و من بلافاصله بعد از رفتن اونا، رفتم سراغ تمام جاهایی که فکر می‌کردم آقاجون ممکنه اسناد رو قایم کرده باشه. زیر فرش‌ها، پشت قاب عکس‌های قدیمی و حتی توی قفسه‌ی کتاب‌های اتاقش؛ اما هیچ‌چیز نبود. همه‌چیز طوری غیب شده بود که انگار اصلاً وجود خارجی نداشتن. پس حتما تو حجره بودن. با خودم فکر کردم حالا که بهزاد نیست، کلید حجره رو برمی‌دارم و خودم اونجا رو چک می‌کنم. شاید اون‌جا، بین حساب‌کتاب‌های روزانه، چیزی پیدا کنم که به ناصر مربوط باشه. با همین فکر، چادرم رو سر کردم و راهی بازار شدم. هوا دلچسب بود و من با امیدواری عجیبی کلید حجره رو توی جیبم فشار می‌دادم. اما وقتی جلوی حجره رسیدم، خشکم زد. در حجره باز بود! با تعجب و قلبی که تند می‌زد، وارد شدم. ناصر، با پیراهن سفید اتوکشیده و یقه‌ی باز، پشت میز آقاجون نشسته بود و با لاقیدی داشت سیگار می‌کشید. با دیدنم، پاهاش رو از روی چهارپایه‌ی رو به روش برداشت و با همون لبخند کذایی و چندش‌آورش نگاهم کرد. اخم‌هام رو درهم کشیدم و با لحن عصبی گفتم: _ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ کی بهت اجازه داده پاتو بذاری توی حجره‌ی آقاجونم؟ چرا همیشه اینجا پلاسی، مگر خودتون تو حجره‌اتون کار و زندگی ندارید؟ ناصر بلند شد و خیلی خونسرد کنار میز ایستاد. لبخندی زد که انگار می‌خواست بهم بگه همه‌چیز تحت کنترلشه: _ علیک سلام درزاد خانم. منم از دیدنت خوشحالم. _ مسخره بازی درنیار. جواب منو بده. با لحن مسخره‌ای گفت: _ بهزاد که نیست، خب کسی باید هوای کار رو داشته باشه که حجره بسته نشه و از نون خوردن نیفتید. من فعلاً جاش توی حجره‌ی آقاجونت نشستم تا چرخ کار بچرخه. خونم به جوش اومد. جلوتر رفتم و با غیظ گفتم: _ بی‌خود کردی! تو کی هستی که واسه حجره و زندگی ما تصمیم می‌گیری؟ برو بیرون از این‌جا! چرا دست از سر ما و زندگی ما برنمی‌داری؟ مگه تو آدم نیستی؟ مگه نمی‌فهمی که ازت متنفرم؟