💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
سفره عقد پهن شده بود و با ديدن سفرهي عقد نهال که انگاري باب میلش نبود يه لبی کج کرد و بدون تعارف همون بالا کنار عروس نشست.
صداي نوازندهها که قطع شد همه ساکت شدن تا صداي مُلا بياد داخل اتاق، مُلا که خوندنش تموم شد، خانم بالا يه تو گردنی با نگین سرخ و گوشوارههايي که عین همون تو گردنی نگین سرخ داشتن رو نشون مهمانها داد و انداخت گردن نهال تا جواب بله رو از نهال بگيره.
با بله گفتن نهال اتاق حسابي شلوغ شد، يکي کِل ميکشيد یکی دست ميزد، زيور هم، دود اسپندش اتاق رو پر کرده بود و خانم بالا با خنده گفت: زنها حجاب کنید و امر کرد در اتاق رو باز کنن تا شاپور بياد داخل و عروسش رو ببره.
ملک خاتون که بغض داشت خفهش ميکرد، به زور خودش رو نگه داشته بود و با خندهاي زوري که به لبش آورده بود رفت طرف خانم بالا، چند کلامی باهاش حرف زد و خانم بالا با نگاهش دايه رو ورانداز کرد و بدون هیچ حرفی به شاپور و دخترهاش اشاره کرد که راهی بشن.
ملک خاتون براي بار آخر نهال رو گرفت توی بغلش و به دايه اشاره کرد که با نهال بره و تمام قوم و خویش جهان خان که تا عمارت ما اومده بودن دنبال شاپور رفتن دم در.
تو آبادی رسم نبود همهی طايفه عروس برن برای عروسی و باباخان همونجا جلوي در پیشونی نهال رو بوسيد و سپردش به جهان خان و شاپور.
با سوار شدن عروس روی اسبش صدای کِل کشيدن و دست زدن مهمانها آبادی رو پر کرد و ملک خاتون که از شب قبل سپرده بود عمه بزرگه با کبير و سمن دنبال عروس برن تندي به کبير اشاره کرد اسبها رو بياره و با سوار شدن عمه و دايه که از این عمارت سهمش فقط به بقچه بود دنبال عروس راه افتادن.
ملک خاتون به خاطر نهال حتي به سمن هم رحمش نيومده بود و سمنِ بيچاره با اون وزن سنگينش مجبور بود دنبال اسب عروس راه بيفته تا عمارت جهان خان.
همه جلوي عمارت، رفتن نهال رو تماشا میکردیم که قدم به قدم پسرها جلوي اسب عروس رو ميگرفتن و با رقصیدنشون يه مُشتلق حسابي از جهان خان ميگرفتن تا کنار برن.
نهال و مهمان ها کم کم از چشم ما دور شدن و ملک خاتون که ديگه طاقت نداشت جلوتر از همه برگشت داخل و بقيه هم پشت سر ملک خاتون رفتن توی اتاق تا دلداريش بدن.
تازه ميخواستم از پلههای ايوون بالا برم که با اشارهي يزدان دوباره دست...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
هر چند روی محبوبه خیلی حساب کرده بودم و حالا دو دوتا چهارتام حسابی بهم ریخته بود اما نباید نا امید می شدم و به ایوب اجازه ی جولان دادن می دادم . هر چه قدر زودتر پای ایوب از این ماجرا بریده می شد ، بیشتر به نفع من بود و زندگیم کمتر آسیب می دید .
هر چی که بود چون هیچ کس تمایل نداشت من رو ببینه و باهام حرف بزنه ، اون روز رو تا دم دمای غروب تنهايی تو اتاق سر کردم و با شنیدن صدای اذان از اتاق بیرون رفتم .
محبوبه و اقدس توی مطبخ سرگرم بودند و عروس ها هر کدوم به اتاق خودشون رفته بودند و خیال نداشتند بیرون بیان .
با ناراحتی نگاهی به ایوون انداختم و رو به مادرم گفتم : خوبه والا ! سکینه تو اون خراب شده شیره ی جون من رو کشیده و با وجود چند تا نوکر و کلفت عین چی ازم کار می کشه ، اون وقت عروس خانوم های شما چپیدن تو اتاقشون تا غذاشون رو سردستی براشون ببرید . چرا این قدر به این ها رو می دید ! مگه کی هستند ! طلعت که هیچ ! اون این قدر دریده و بی چشم و روئه که محاله بتونید حریفش بشید اما از من می شنوید گوش این اعظم احمق رو یه جوری بپیچونید که تا عمر داره از این غلطا نکنه و به حرف هر بی عقلی خونه و زندگیش رو نگذاره و بره .
مادرم با کلافگی نگاهی بهم انداخت و با لحن غمگینی گفت : بس کن مهربانو . بس کن که هر چی دارم می کشم از دست تو می کشم ! آخ که اگر زبون این ها سرم دراز نبود چنان درسی بهشون می دادم که تا عمر دارن یادشون نره ! اما چه کنم که...
اجاره ندادم حرف های مادرم تموم شه و با غیظ گفتم : بس کن تو رو خدا مامان . منه بیچاره که چند ماهه رفتم سر خونه و زندگی خودم . با شما هم که کاری ندارم . اصلا کی حرف دختر شعبون قمارباز و اصغر دلاک رو قبول می کنه که این قدر نگران شل شدن چفت دهن این ها هستید ؟!
اصلا گیریم که این ها هم ماجرای من رو تو بوق و کرنا کردن و به تک تک مردم کوچه و بازار گفتند ! کی باور می کنه ! کسی من رو ندیده !
با تموم شدن حرفم ، مادرم بُرّاق شد توی صورتم ! از نگاهش ، حرصی که توی دلش داشت رو می خوندم اما انگار دردش عمیق تر از این حرف ها بود که با لحن غمگینی گفت : کار از این حرف ها گذشته !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز نوزدهم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۳ روز پنجـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
اخلاص خلبانی که ناجی سر پُل ذهاب شد🥺✈️
🌷شـهـیـد حـمـیـدرضـا سهیلیـان🌷
تاریخ تولد: ۱۳۳۳
تاریخ شهادت: ۲۱ / ۷ / ۱۳۵۹
محل تولد: نارمک تهران
محل شهادت: سر پل ذهاب
دشمن میخواست سرِپلذهاب رو تصرف کنه و رسیده بود به سیمخاردارهای پشت پادگان💥دستور رسید که انبار مهمات رو از بین ببرید و هلیکوپترها رو برگردونید عقب تا چیزی دست دشمن نیفته⚡️اما حمیدرضا توی چمن وسط پادگان نشست و گفت: من نمیرم! هر کی میخواد بره، بره؛ فقط حق ندارید حتی یک هلیکوپتر رو با خودتون ببرید...خلاصه شهید شیرودی و چند نفر دیگه کنار شهید سهیلیان موندند و مقاومت کردند، و بدون اینکه تلفات بدهند نذاشتند دشمن اونجا رو تصرف کنه✌️🏻یه عده میگن حمیدرضا توی اون عملیات ۵۴ تانک و یه عده میگن ۹۰ تانک عراقی رو با مهارتش شکار کرد...جالبه که وقتی بعد از این شاهکار بزرگ اومدن باهاش مصاحبه کنن، به شهید شیرودی گفت: من مصاحبه نمیکنم؛خودت برو مصاحبه کن❗️کلا اونقدر مخلص بود که هیچوقت نشد بگه من فلانکار رو کردم، همهش میگفت: کار خداست...
شهید شیرودی میگفت: بطور معمول خلبانها هدف رو از روبهرو منهدم کنند اما حمیدرضا هلیکوپتر رو سربالا میکرد و بصورت منحنی هدف رو میزد که کار هر کسی نیست؛ و مهارت و تسلط خیلی زیادی میخواد💥شهید شیرودی میگفت: وقتی ازش پرسیدم تو چطور اینطوری تانک میزنی؟ میگفت: کار من نیست،هر چه هست لطف خداست🙃
آخرین ماموریت او که منجر به شهادتش شد ۲۰ کیلومتری سر پل ذهاب بود که او و همپروازش ۲۱ مهر ۱۳۵۹ به دلیل اصابت گلوله توپخانه دشمن به هلیکوپتر به مقام رفیع شهادت رسید🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
گفت: منتظرم خانم خونهم بشی و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، با قدمهای خونسرد از اتاق بیرون رفت. صدایِ بسته شدن در اصلی عمارت، آخرین صدایی بود که شنیدم.
حالم از خودم به هم میخورد.
ساعتی گذشت و من فقط به نقطهای نامعلوم خیره بودم. خورشید غروب کرده بود و عمارت تو تاریکی فرو رفته بود. حس میکردم دیگه هیچ راه بازگشتی نیست؛ من مرده بودم، قبل از اینکه بخواد چیزی از این دنیا حالیم بشه.
حرفهای ناصر مثل ماری سمی توی ذهنم میخزید و دور افکارم میپیچید: «دیگه بخشی از اموال منی...» تصور اینکه با این دیو بی شاخ و دم زندگی کنم، اینکه هر شب سایهی سنگین اون بالای سرم باشه و هر روز خدا رو با طعم این تحقیر بگذرونم، بند بند وجودم لرزید. مثل روحی که از تن جدا شده باشه، مسخشده و بیاراده از روی زمین بلند شدم. قدمهام روی سنگفرش سرد راهرو، صدا نداشت. انگار داشتم توی یک دنیای غریبه راه میرفتم. بیهدف به سمت مطبخ رفتم؛ همونجایی که چند ساعت پیش، آخرین لقمههایِ بیخیالیام رو خورده بودم.
نور کمسوی چراغ مطبخ روی پیشخوون میتابید. به اطراف نگاه کردم. نگاهم روی کارد دسته چوبی که آقاجون همیشه باهاش گوشت خرد میکرد ثابت موند. دستم انگار خودش جلو رفت، بدون اینکه فرمانی از مغزم بگیره. لرزش خفیفی توی انگشتام بود، اما نگاهم ثابت بود؛ انگار داشتم به راه خروج از این سیاهی نگاه میکردم.
دستم رو بالا آوردم. حتی دردش هم برام شیرین بود. با اولین فشار تیزی کارد، سوزش تندی توی مچم پیچید. خ.ون گرم و سرخ، مثل رودی که راهش رو پیدا کرده باشه، شروع کرد به بیرون جهیدن. قطرهقطره روی سنگ کف مطبخ چکید و لکههای بزرگی ساخت. تپش قلبم که تا چند لحظه پیش مثل طبل میکوبید، حالا داشت آروم و آرومتر میشد.
زانوهام سست شد. به دیوار نمور مطبخ تکیه دادم و بعد، آروم سر خوردم روی زمین...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..