🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند روز دیگه قراره پدر و مادرم از شهرستان بیان خونهمون و از وقتی فهمیدم، به جای اینکه خوشحال باشم، مدام استرس دارم و دلم شور میزنه. شاید برای خیلیها دیدن پدر و مادرشون بعد از مدتی خوشحالکننده باشه، ولی من از شرایط زندگی خودم خجالت میکشم.
زندگیمون واقعاً ساده و فقیرانهست. نه مبل درستوحسابی داریم، نه فرشهامون نو و قشنگه، نه لوازم خونمون تعریفی داره. بعضی وسایل اونقدر قدیمی شدن که خودم هم دلم نمیخواد کسی ببینتشون. لباسهای خونهام هم بیشترشون قدیمیه و همیشه حس میکنم ظاهر خونهمون با خونههای معمولی هم قابل مقایسه نیست.
از نظر غذا هم دستمون خیلی باز نیست. گاهی برای اینکه خرج ماه رو برسونیم، مجبوریم سادهترین غذاها رو درست کنیم. دو تا بچه مدرسهای دارم و بیشتر درآمدمون صرف خرج مدرسه، لباس و نیازهای اونا میشه. خیلی وقتها از خواستههای خودم میزنم که بچههام کم نیارن، ولی باز هم آخر ماه حسابوکتابمون به هم میریزه.
حالا فکر اینکه پدر و مادرم بیان و ببینن دخترشون توی چه شرایطی زندگی میکنه، عذابم میده. دلم نمیخواد سفرهمون رو ببینن و نگران بشن، دلم نمیخواد متوجه بشن حتی برای پذیرایی ازشون هم باید حسابوکتاب کنم. از همه بدتر اینکه میترسم با دیدن خونه و وسایلمون دلشون بگیره و فکر کنن من خوشبخت نیستم.
شوهرم هم آدم بدی نیست، ولی وضع مالیمون همینقدر اجازه میده. نمیخوام به خاطر نداری ازش گله کنم، اما واقعاً گاهی از اینکه نمیتونم حتی یه پذیرایی آبرومندانه از پدر و مادرم داشته باشم، بغضم میگیره. دلم فقط میخواست یک بار هم که شده پدر و مادرم بیان خونهمون و من به جای نگرانی از نداشتههام، از بودنشون لذت ببرم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند روزه یه موضوعی فهمیدم که حسابی فکرم رو درگیر کرده. متوجه شدم برادرم به خواهر شوهرم علاقه پیدا کرده و ظاهراً قصد داره این علاقه رو جدی کنه و ازش خواستگاری کنه. از وقتی فهمیدم، آرامش ندارم؛ چون اصلاً دلم نمیخواد این وصلت سر بگیره.
من با ازدواج برادرم مشکلی ندارم، اتفاقاً همیشه دوست داشتم سر و سامون بگیره، ولی این یکی فرق داره. خواهر شوهرم قراره بعد از ازدواج با برادرم، رفتوآمدش با خانواده همسر من بیشتر بشه و من میترسم اگر یه روز بینشون اختلافی پیش بیاد، پای زندگی من و شوهرم هم وسط کشیده بشه.
الان من توی خانواده همسرم یه جایگاهی دارم و نمیخوام با این ازدواج همهچیز به هم بریزه. از طرفی میترسم اگر برادرم و خواهر شوهرم به مشکل بخورن، من بین شوهرم، خانواده همسرم و برادرم گیر بیفتم. حتی ممکنه هر اختلاف کوچیکی تبدیل به دلخوری و دخالت خانوادگی بشه.
هنوز چیزی رسمی نشده، ولی از رفتار برادرم معلومه که علاقهاش جدیه. نمیدونم چطور بهش بگم من راضی نیستم، بدون اینکه فکر کنه دارم توی انتخاب و زندگی شخصیش دخالت میکنم. از یه طرف دلم نمیخواد به خاطر این موضوع زندگی خودم هم تحت تأثیر قرار بگیره، از طرف دیگه نمیخوام جلوی خوشبختی برادرم رو بگیرم. واقعاً موندم چطور باید این شرایط رو مدیریت کنم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خانما از شما کسی درباره چله بریدن میدونه؟
خواهشن نگین خرافات اعتقاد و...
من چند وقت هست تو اقدام بارداری ام ولی باردار نمیشم
خیلیا رو شنیدم که با بریدن چله باردار شدن طرفای ما خیلی به این چیزا اعتقاد دارن
میخاستم نظرات بقیه که تجربه دارن رو هم پرسیده باشم ممنون میشم تجربه ای دارین در اختیار. بزارین 🪷
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✍مــشــاوره پــيش از ازدواج
#وابستگی
👈دائما رفتارهای طرف مقابل را توجیه میکنند
و برای هر رفتار نادرست او بهانهای در دست دارند
❗️این افراد قدرت تصمیمگیری ندارند
و گاهی خودشان را سالها مشغول شخص نامناسبی میکنند
و موقعیت خوبی را از دست میدهند..❌
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
قضيه از چه قراره؟ شونه بالا مينداخت و ميگفت: من نميدونم تُرنگ فقط کبير هر روز کلافه تر از روزِ قبل ميشه و هرچي سوال و جوابش ميکنم يک کلام حرف از دهانش بيرون نمياد.
بيست روزي از مرگ کاووس گذشته بود و يک شب که ديدم ملک خاتون مثل هميشه با حال زار رفت اتاق باباخان، به هواي دست به آب از اتاق اومدم بيرون و توي تاريکي عمارت رفتم پشت پنجرهي اتاق باباخان، ملک خاتون که شروع کرد به التماس کردنِ باباخان انگار پشت هم سطل سطل آب يخ داشتن روي سرم ميريختن، حرف از خ.ونبس فرستادن من بود و باباخان رضايت نميداد و ميگفت: اين دختر نشون کردهي بچهي برادرمه، چجوري بفرستمش خو.نبس خاتون؟
به برادرم چي بگم؟ بگم از خريت پسرم مجبورم عروست رو پيشکش عمارت جهان خان کنم؟ چرا حرف به سرت نميره آخه خاتون؟
اما ملک خاتون کوتاه بيا نبود و ضجه ميزد که تو اگه خو.نبس نفرستي جهان خان قشونکشي ميکنه و يه طايفه جوانهاشون پر پر ميشن، از کجا معلوم همين يزدانی که سنگش رو به س.ينه ميزني توي اين قيل و قال بلايي به سرش نياد؟ اسفندیارخان بي تدبيري نکن که چيزي نمونده به چلهي کاووس و جهان خان که هنوز سر خاک پسرش نرفته، داغ روي دلش تازهست و روز خوش نميذاره برامون!
از حرف هاي ملک خاتون سرم سنگين شده بود و عمارت دور سرم ميچرخيد، از روزي که چشم باز کردم اسم يزدان رو کنار اسمم گفتن و حالا به خاطر گناه ناکرده بايد قرباني ميشدم! اين چه سرنوشتي بود که خدا برام نوشته بود و اين چه خوابي بود که ملک خاتون داشت برام ميديد!
با حال زار رفتم طرف اتاق سمن و در زدم، داداش کبير که توي اتاق بود اومد در رو باز کرد و با ديدن حال من که هر لحظه ممکن بود پس بيفتم بازوم رو گرفت و منو برد داخل اتاق، سمن تا من رو توي اون حال ديد دويد طرفم و با دلشوره گفت: خدا مرگم بده، چي شدي تُرنگ؟ رنگ به صورت نداري، بيا بيا بشين اينجا ببينم چت شده؟!
يه بغض سنگيني نشسته بود روي دلم که تا اومدم لب وا کنم هقهق گريههام شروع شد و بين نفس نفسي که ميزدم رو به داداش کبير کردم و بريده بريده گفتم: داداش توروخدا نذار من رو خو.نبس بفرستن، من چه گناهي کردم که بايد تقاص پس بدم آخه؟ من نميخوام زنِ شاپور بشم داداش جان!
من گريه ميکردم و سمن که از همه جا بيخبر بود بغ.لم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
من که نمی دونم رضا چی می خواد و چه قدر کم داره اما حتی اگر بره سراغ حجره دارها هم چیزی دستش رو نمی گیره ، جز این که خودش رو بدنام و بی اعتبار کنه .
ایوب نگاه پر از تمسخری به سر تا پام انداخت و با لحن تحقیرآمیزی گفت : چشم مهربانو خانوم ! حتما بهش میگم تو براش زبون درآوردی و تکلیف تعیین می کنی ! مطمئنم خوشحال می شه بدونه خواهری که آقا جانش از ارث محرومش کرده ، زبون درآورده و تهدیدش می کنه !
بعد هم راهش رو کشید تا به سمت در بره که مادرم هول زده چند قدمی به سمتش رفت و همون طور که دست ایوب رو از پشت می گرفت گفت : صبر کن . چقدر پو.. ل لازم داره .
با ناراحتی نگاهی به مادرم انداختم و گفتم : چقدر لازم داره چیه ؟! بگذار بره مامان ! این دندون لق رو یه بار بکش بنداز دور ! چرا اجازه میدی رضا با ندونم کاری هاش کمر شما و آقا جون رو بشکنه ؟!
مادرم با غیظ نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت : تو ساکت باش مهربانو ! مشکلات این خونه به تو مربوط نیست ! من خودم می دونم دارم چی کار می کنم !
با تموم شدن حرف مادرم ایوب به سمت مادرم چرخید و با لبخند پیروزمندانه ای نگاه معنادارش رو بین من و مادرم چرخوند و گفت : خیلی نمی خواد ! فقط اندازه ی شیشصد هفتصد هز... ار تو... من .
هنوز حرف ایوب کامل نشده بود که مادرم با رنگ پریده ای دو دستی توی سرش کوبید و گفت : یا امام هشتم . این همه پول رو چی کار کرده ! حاج غیاث بدبخت این همه پو... ل رو از کجا بیاره .
بر خلاف مادرم من اصلا باورم نمی شد رضا این قدر بدهی بالا آورده باشه . حداقل لبخند خبیثی که ته چهره ی ایوب بود این رو نشون نمی داد ! برای همین نگاهی به ایوب انداختم و گفتم : هیچ می فهمی چی داری میگی ! ششصد هفتصد هز.. ار تو... من ! داری شوخی می کنی یا این یه دروغ دیگه ست برای برای تَلَکه کردن آقا جان بدبخت منه !
بعد هم رو کردم به مادرم و با ناراحتی گفتم. : ت. چه قدر یاده ای مادرِ من ! چطور جرف های این ایوب حقه باز رو باور می کنی ! این بشر به روده ی رایت تو شکمش نیست ! نشستند عقلشون رو ریختن روی هم و دوتایی نقشه کشیدن آقا جان من رو سر کیسه کنن ! رضا طمع کاره ! چیزهایی که گرفته و برده بسش نبوده که این بار یه نقشه ی بزرگ تر کشیده
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸