🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
✍مــشــاوره پــيش از ازدواج
#وابستگی
👈دائما رفتارهای طرف مقابل را توجیه میکنند
و برای هر رفتار نادرست او بهانهای در دست دارند
❗️این افراد قدرت تصمیمگیری ندارند
و گاهی خودشان را سالها مشغول شخص نامناسبی میکنند
و موقعیت خوبی را از دست میدهند..❌
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
قضيه از چه قراره؟ شونه بالا مينداخت و ميگفت: من نميدونم تُرنگ فقط کبير هر روز کلافه تر از روزِ قبل ميشه و هرچي سوال و جوابش ميکنم يک کلام حرف از دهانش بيرون نمياد.
بيست روزي از مرگ کاووس گذشته بود و يک شب که ديدم ملک خاتون مثل هميشه با حال زار رفت اتاق باباخان، به هواي دست به آب از اتاق اومدم بيرون و توي تاريکي عمارت رفتم پشت پنجرهي اتاق باباخان، ملک خاتون که شروع کرد به التماس کردنِ باباخان انگار پشت هم سطل سطل آب يخ داشتن روي سرم ميريختن، حرف از خ.ونبس فرستادن من بود و باباخان رضايت نميداد و ميگفت: اين دختر نشون کردهي بچهي برادرمه، چجوري بفرستمش خو.نبس خاتون؟
به برادرم چي بگم؟ بگم از خريت پسرم مجبورم عروست رو پيشکش عمارت جهان خان کنم؟ چرا حرف به سرت نميره آخه خاتون؟
اما ملک خاتون کوتاه بيا نبود و ضجه ميزد که تو اگه خو.نبس نفرستي جهان خان قشونکشي ميکنه و يه طايفه جوانهاشون پر پر ميشن، از کجا معلوم همين يزدانی که سنگش رو به س.ينه ميزني توي اين قيل و قال بلايي به سرش نياد؟ اسفندیارخان بي تدبيري نکن که چيزي نمونده به چلهي کاووس و جهان خان که هنوز سر خاک پسرش نرفته، داغ روي دلش تازهست و روز خوش نميذاره برامون!
از حرف هاي ملک خاتون سرم سنگين شده بود و عمارت دور سرم ميچرخيد، از روزي که چشم باز کردم اسم يزدان رو کنار اسمم گفتن و حالا به خاطر گناه ناکرده بايد قرباني ميشدم! اين چه سرنوشتي بود که خدا برام نوشته بود و اين چه خوابي بود که ملک خاتون داشت برام ميديد!
با حال زار رفتم طرف اتاق سمن و در زدم، داداش کبير که توي اتاق بود اومد در رو باز کرد و با ديدن حال من که هر لحظه ممکن بود پس بيفتم بازوم رو گرفت و منو برد داخل اتاق، سمن تا من رو توي اون حال ديد دويد طرفم و با دلشوره گفت: خدا مرگم بده، چي شدي تُرنگ؟ رنگ به صورت نداري، بيا بيا بشين اينجا ببينم چت شده؟!
يه بغض سنگيني نشسته بود روي دلم که تا اومدم لب وا کنم هقهق گريههام شروع شد و بين نفس نفسي که ميزدم رو به داداش کبير کردم و بريده بريده گفتم: داداش توروخدا نذار من رو خو.نبس بفرستن، من چه گناهي کردم که بايد تقاص پس بدم آخه؟ من نميخوام زنِ شاپور بشم داداش جان!
من گريه ميکردم و سمن که از همه جا بيخبر بود بغ.لم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
من که نمی دونم رضا چی می خواد و چه قدر کم داره اما حتی اگر بره سراغ حجره دارها هم چیزی دستش رو نمی گیره ، جز این که خودش رو بدنام و بی اعتبار کنه .
ایوب نگاه پر از تمسخری به سر تا پام انداخت و با لحن تحقیرآمیزی گفت : چشم مهربانو خانوم ! حتما بهش میگم تو براش زبون درآوردی و تکلیف تعیین می کنی ! مطمئنم خوشحال می شه بدونه خواهری که آقا جانش از ارث محرومش کرده ، زبون درآورده و تهدیدش می کنه !
بعد هم راهش رو کشید تا به سمت در بره که مادرم هول زده چند قدمی به سمتش رفت و همون طور که دست ایوب رو از پشت می گرفت گفت : صبر کن . چقدر پو.. ل لازم داره .
با ناراحتی نگاهی به مادرم انداختم و گفتم : چقدر لازم داره چیه ؟! بگذار بره مامان ! این دندون لق رو یه بار بکش بنداز دور ! چرا اجازه میدی رضا با ندونم کاری هاش کمر شما و آقا جون رو بشکنه ؟!
مادرم با غیظ نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت : تو ساکت باش مهربانو ! مشکلات این خونه به تو مربوط نیست ! من خودم می دونم دارم چی کار می کنم !
با تموم شدن حرف مادرم ایوب به سمت مادرم چرخید و با لبخند پیروزمندانه ای نگاه معنادارش رو بین من و مادرم چرخوند و گفت : خیلی نمی خواد ! فقط اندازه ی شیشصد هفتصد هز... ار تو... من .
هنوز حرف ایوب کامل نشده بود که مادرم با رنگ پریده ای دو دستی توی سرش کوبید و گفت : یا امام هشتم . این همه پول رو چی کار کرده ! حاج غیاث بدبخت این همه پو... ل رو از کجا بیاره .
بر خلاف مادرم من اصلا باورم نمی شد رضا این قدر بدهی بالا آورده باشه . حداقل لبخند خبیثی که ته چهره ی ایوب بود این رو نشون نمی داد ! برای همین نگاهی به ایوب انداختم و گفتم : هیچ می فهمی چی داری میگی ! ششصد هفتصد هز.. ار تو... من ! داری شوخی می کنی یا این یه دروغ دیگه ست برای برای تَلَکه کردن آقا جان بدبخت منه !
بعد هم رو کردم به مادرم و با ناراحتی گفتم. : ت. چه قدر یاده ای مادرِ من ! چطور جرف های این ایوب حقه باز رو باور می کنی ! این بشر به روده ی رایت تو شکمش نیست ! نشستند عقلشون رو ریختن روی هم و دوتایی نقشه کشیدن آقا جان من رو سر کیسه کنن ! رضا طمع کاره ! چیزهایی که گرفته و برده بسش نبوده که این بار یه نقشه ی بزرگ تر کشیده
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
🚩 زیارت عاشورا
🔹️با نوای استاد علی فانی
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
💚💚💚💚💚
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🕋 دعای توسل
🎧 با نوای : حاج سماواتی
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلاماللهعلیها🤲🏻🕊
__________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان:
حجم:
22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی
🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلیاللهعلیهوآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده میشود، هرچند به عدد دانههای باران و برگهای درختان و ریگهای بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بینیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است
🔸متن این دعا در لینک زیر
https://erfan.ir/m46
🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
تو اون سکوت، با اینکه ازش متنفر بودم، یه حس عجیب دلسوزی داشت خفهام میکرد. ناصر دیشب، اونقدر شکسته و بیپناه بود که نمیشد نادیدهاش گرفت. با همهی تردیدم، پاشدم و میز صبحونه رو چیدم؛ شاید فقط برای اینکه ذرهای فضا رو تلطیف کنم.
نیمساعت بعد، وقتی ناصر از حموم دراومد، دیگه از اون مرد شکستهی دیشب خبری نبود. دوباره همون پوستهی سرد و نفوذناپذیرش رو کشیده بود رو خودش. نشست پشت میز و با بیتفاوتی شروع کرد به چای خوردن. آروم پرسیدم:
_ بهتری؟
فقط سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد، بدون اینکه نگاهم کنه. جرأتم رو جمع کردم و گفتم:
_ دیشب... حرفهای عجیبی میزدی. تو مس.تی بودی، ولی انگار داشتی از یه چیز واقعی حرف میزدی... گفتی که نباید دوباره برم، گفتی که قول بدم… ناصر منظورت از دوباره چی بود؟
قاشق از دستش افتاد تو نعلبکی و صدای بلند برخورد قاشق با چینی، سکوت آشپزخونه رو شکست. ناصر جا خورد؛ انگار برق گرفته بودش. با دستپاچگی و صورتی که یهو رنگپریده شده بود، گفت:
_ لابد توقع داری آدم م.ست چرت و پرت نگه!
چشم تو چشمش شدم و با اطمینان گفتم:
_ از قدیم گفتن م.ستی و راستی. تو دیشب فقط هذیون نمیگفتی ناصر، انگار داشتی با یه شخص خاص حرف میزدی.
رگهایِ پیشونی ناصر یهو متورم شد. صورتش از خشم ناگهانی سرخ شد و با ضرب، صندلی رو عقب کشید و بلند شد. همونطور که با غضب بهم نگاه میکرد، توپید:
_ حرف الکی نزن! چی داری واسه خودت میبافی؟ مس.تی من به خودم مربوطه، تو حق نداری دهن باز کنی و واسه هذیونهای من داستان بسازی. دفعهی آخرت باشه که از دیشب حرف میزنی، فهمیدی؟
بلند شد و با حالت عصبی از خونه بیرون رفت. با صدای در که پشت سرش کوبیده شد، به خودم اومدم. ناصر رفته بود، ولی با این عکس العمل تندی که نشون داده بود دیگه شکم به یقین تبدیل شد که تو گذشته یه اتفاقی افتاده که من ازش بیخبرم. با خودم گفتم شاید کسی رو میخواسته که طرف رهاش کرده… به هر صورت باید سر از کارش درمیآوردم. حالا مدام داشتم به فهمیدن حقیقت فکر میکردم. دیگه نمیتونستم این ابهام رو توی گلوگاه زندگیم تحمل کنم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..