hathis-kasa-salahshor_0 (1).mp3
زمان:
حجم:
14.2M
#رزق_معنوی
⭕️ این صوت حدیث کسا رو در خانه با صدای بلند پخش کنید تا ملائک در خانه هایتان مهمان شوند
🌷حدیث شریف کساء یکی از فضائل اهل بیت علیهم السلام وافتخار تشیع است.🌷
🌷🍃 أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
انشاءالله مورد عنایت امام زمان (عج ) باشید🙏 ❤
دعای عهددعای عهد.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🔰دعای عهد
🎙با نوای استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلفــَرَج🤲
─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─
◇
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
📆 روز سی و ششم چـلـه شـهـدا
تاریخ : ۱۴۰۵/۸/۱۰ روز یـکـشـنـبـه
اَعمال چـلـه : 📿👇🏼
▫️سـوره یـس
▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات
از طرف شـهـیـد سـعـیـد گـلاببـخـش، هدیه میکنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س)
⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
کلماتم مثل یه سد، جلوی سیل خشمش رو گرفت. دستاش که میخواست بهم حمله کنه، یهو سست شد. مکث کرد؛ انگار داشت حرفام رو توی اون مس.تی سنگین هضم میکرد. بعدم با ترحم نگاهم کرد.
صدای هقهقش دوباره بلند شد، ولی اینبار نه اونطوری که قبلاً شنیده بودم. مثل یه بچهی بیپناه، گریه میکرد.
_ قول میدی؟ قول میدی که تنهام نذاری؟
مدام این رو تکرار میکرد و لای نفسهای نامنظمش، نالههای خفهای میکشید که از اعماق یه درد واقعی میاومد. اونقدر ضعیف شده بود که انگار تمام اون ابهت ترسناکش توی چند دقیقه آب شد. همینطور که صورتش روی بالش بود، کمکم نفسهاش منظم شد، بدنش شل شد و بالاخره توی همون حال، با صدای نفسهای عمیق و لرزانش، به خواب سنگینی فرو رفت.
من موندم ناصر خواب رفته، توی تاریکی اتاق که حالا بوی گس الک.ل و غم غریبی میداد. چشمهام رو بستم و فقط به این فکر کردم که این آدم چی از جون من میخواد؟
تا صبح، کابوسهای ناصر تمومی نداشت. هر چند دقیقه یکبار بدنش توی خواب تکون میخورد و با صدای گرفتهای زیر لب چیزهای نامفهومی میگفت:
_ نرو... مگه قول نداده بودی؟ نکن تو روخدا این کارو نکن؟... همه چیز رو خراب کردی… بلند شو…
جملاتی که هر لحظه علامت سوال توی ذهنم رو پررنگتر میکرد. من تا صبح پلک روی هم نذاشتم و فقط به هذیون گفتنهای گاه و بی گاهش گوش دادم و به این فکر کردم که این آدمِ بهظاهر سنگی، چه حفرهی عمیقی تو وجودش داره که اینطور مستاصلش کرده.
صبح که آفتاب بیرمق پشت پردهها افتاد توی اتاق، چشماش آروم باز شدن و نگاهمون تو هم گره خورد. ناصر با صورتی که از سردرد خماری مچاله شده بود، نگاهش رو بهم دوخته بود. نگاهش برای یه لحظه، فقط برای یه لحظه، خالی از اون خشونت همیشگی بود؛ انگار که نمیدونست کجاست و با کی طرفه. ولی سریع دستش رو گذاشت رو پیشونیش و با اخم غلیظی از تخت جدا شد و بی هیچ حرفی رفت سمت حموم.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
ایوب با بی خیالی شونه هاش رو بالا داد و گفت : رضا نا پخته ست ، خامِ ! جَوونه ! داره تخسی می کنه !
شما که سن و سالی ازتون گذشته چرا دارید باهاش لجبازی می کنید ! خوبه راه بیافته تو بازار و آبروی چندین و چند ساله ی حاج غیاث رو ببره! اون وقت روتون می شه تو چشم غریبه و آشنا نگاه کنید ؟! با خودتون نمی گید مردم پشت سرتون چی می گن ! چه بلایی سر اعتبار حاجی میاد !
هر کس ندونه من یه نفر می دونم حاج غیاث اون قدر مال و منال داره که با این یه قرون دوزار ها چیزی ازش کم نشه ! اصلا گیریم هم کم بشه ! ماشالا حاجی تو یک ساعت ده برابرش رو می گذاره سر جاش . اما آبروش چی !؟ اعتبارش چی ؟ اگر از اون هم چیزی کم و کسر بشه حاج غیاث می تونه دوباره آبرو بخره و جای این بی آبرویی رو باهاش پر کنه ! دِ نه دیگه ! نمی تونه ! اون وقت همون کسایی که به اسم حاج غیاث قسم می خورن ، دیگه تره هم واسش خورد نمی کنن ، که چی ! که حاج غیاث با اون همه مال و مکنت و اِهن و تُلپ پشت بچه ش رو خالی کرده و اون رو به غیر واگذار کرده که مبادا ریالی از پو.. ل هاش به بچه ش بده و دستش رو بگیره و از این لجن زار بیرون بکشه !
از قیافه ی درهم کشیده ی مادرم مشخص بود حرف های ایوب خیلی روش تأثیر گذاشته و ذهنش رو مشغول کرده . مخصوصا این که ایوب خوب رگ خواب مادرم رو بلد بود و می دونست باید از کدوم راه وارد شه که بتونه مادرم رو خام کنه !
تا دیدم مادرم دو دل شده و انگار داره با خودش دو دو تا چهارتا می کنه جلوتر رفتم و گفتم : برو به رضا بگو خدا روزیش رو جای دیگه ای حواله کنه . مگه نمی خواد آبروی آقا جانم رو ببره ، خب چرا معطله ! بگو بره و هر کاری دلش می خواد بکنه . تمام بازاری ها آقا جان من رو می شناسن . حتما از این تقسیم اراضی هم که رضا و محمود راه انداختن چیزی به گوششون رسیده که حساب کار دستشون بیاد و نخوان به حاج غیاث انگ مال دوستی و دنیا پرستی بزنن . شاید مردم پیش ما حرفی نزنن ! اما اون قدر ها هم خر نیستن که نفهمن پسرهای طمع کار و بی چشم و روی حاج غیاث چرا یه دفعه ای هار شدن و جلو جلو بیشتر سهم الارثشون رو گرفتن
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چند وقته با دخترم سر یه موضوعی به مشکل خوردیم و واقعاً نمیدونم باید چطور باهاش برخورد کنم. دخترم به یه پسر افغانی علاقهمند شده و حالا اصرار داره که همون پسر بیاد خواستگاریش. هرچی باهاش حرف میزنم و میگم عجله نکن، بذار بیشتر فکر کنیم، اصلاً زیر بار نمیره و میگه من انتخابم رو کردم.
من با اصل ازدواج دخترم مخالف نیستم، اتفاقاً دلم میخواد خوشبخت بشه، ولی نگرانیهایی دارم که نمیدونم چطور بهش بگم. از تفاوت فرهنگی و شرایط خانوادگی گرفته تا آینده زندگیشون، وضعیت اقامت و کار و اینکه اصلاً چقدر برای مسئولیت زندگی آمادهان. میترسم دخترم فقط به خاطر علاقهای که الان داره، بعضی چیزهای مهم رو نبینه.
از طرفی نمیخوام جوری رفتار کنم که فکر کنه چون اون پسر افغانه، ما قبولش نداریم. ولی واقعاً دلم میخواد قبل از هر تصمیمی همهچیز روشن بشه. دخترم هم حرف من رو مخالفت و سختگیری میدونه و میگه اگر اجازه ندیم، خودش تصمیم میگیره.
من موندم بین علاقه دخترم و نگرانیهای مادری. نه دلم میاد با دعوا ازش دور بشم، نه میتونم بدون شناخت و بررسی شرایط، با این ازدواج موافقت کنم. فقط میخوام مطمئن بشم دخترم داره برای آیندهاش تصمیم میگیره، نه فقط برای احساسی که امروز داره.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
بعد از فوت پدرم تازه فهمیدم چقدر بعضی آدمها میتونن بیانصاف باشن. پدرم که زنده بود، هیچوقت فکر نمیکردم روزی سر تقسیم داراییهاش بین خودمون چنین اتفاقی بیفته. بعد از فوتش متوجه شدم برادرم تمام پولهای نقدی پدرم رو برداشته و حتی یک ریال هم برای من کنار نذاشته.
نه اینکه من دنبال مال و اموال پدرم باشم یا بخوام با برادرم سر پول دعوا کنم، ولی واقعاً زندگی خودم گرفتاری کم نداره. از اجاره خونه و خرج بچهها گرفته تا هزار تا بدهی و قسط که بعضی شبها از فکرش خوابم نمیبره. برادرم هم از وضع زندگی من خبر داره، میدونه چقدر تحت فشارم، ولی انگار نه انگار که من هم دختر همین پدرم بودم.
بیشتر از پولی که برداشته، این موضوع دلم رو شکسته که چطور تونسته بدون اینکه حتی با من حرف بزنه، همهچیز رو برای خودش برداره؟ من هنوز داغ پدرم رو دارم و حالا باید با این بیانصافی هم کنار بیام.
حتی دلم نمیاد جلوی بقیه از این موضوع حرف بزنم، چون میترسم بگن خواهر و برادر سر ارث به جون هم افتادن. ولی واقعاً انتظار نداشتم بعد از رفتن پدرم، به جای اینکه برادرم پشتم باشه، مجبور بشم حق خودم رو هم ازش بخوام.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7